X
تبلیغات
غدیر خم
الحمدالله الذی جعلنا من المتسکین بولایة امیرالمومنین علی علیه السلام
     در آستانه عید غدیر 1342 ه.ق (1390ه.ش) معاون مرکز امور طلاب و خانواده‌های جامعةالمصطفی العالمیه از برگزاری همایش بزرگ غدیر شناسی در هامبورگ و لندن در آینده نزدیک خبر داد.

به گزارش  رسا، حجت‌الاسلام داود زارع معاون مرکز امور طلاب و خانواده‌های جامعةالمصطفی العالمیه، امروز در جمع خبرنگاران قمی به اهمیت و بزرگداشت روز غدیر خم اشاره کرد و اظهار داشت: از اهداف بلند مدت ستاد غدیر جامعه العلوم، ولایت مداری در مقام معرفت ائمه اطهار(ع) و معرفی و برجسته کردن حادثه غدیر در سراسر عالم به واسطه طلاب جامعه المصطفی و خانواده آنهاست.

وی حوادث عاشورا و زنده ماندن نام اسلام را برگرفته از مسئله غدیر خم و ولایت حضرت علی(ع) عنوان کرد و ابراز داشت: اساس دین و موجودیت ما از غدیر است، با تکریم و تقویت این روز بزرگ تاریخ اسلام و تشیع و ترویج محتوایی آن می توانیم فرهنگ غدیر را به سراسر عالم برسانیم.

حجت‌الاسلام زارع با اشاره به حدیثی از پیامبر اکرم(ص) مبنی بر اینکه «بهترین روزها نزد من روز غدیر است» بر بزرگداشت و اهمیت این روز تاکید کرد و افزود: با توجه به جمعیت 20 هزار نفری خانواده های طلاب خارجی که مخاطبان معاونت امور خانواده جامعه العلوم هستند اهمیت ویژه ای به برنامه های ارائه شده و در دست اقدام برای آنها قائل شده ایم.

وی حضور طلاب خارجی در جامعه المصطفی را شبیه تجمع روز غدیر عنوان کرد و افزود: در آن واقعه بزرگ، کشورها و نژادهای مختلفی برای حج آمده بودند و پیامبر اکرم(ص) در چنین شرایطی رسالت خود را به گوش جهانیان رساند، و هدف ما با توجه به اینکه نمایندگان صد کشور را گرد هم آورده ایم این است که پیام غدیر را که ولایت و وصایت امیرمومنان(ع) است به سرتاسر عالم برسانیم.

معاون امور خانواده جامعه العلوم در ادامه به تشریح فعالیت های این ستاد در دهه ولایت پرداخت و خاطرنشان کرد: برگزاری جشنواره نقاشی، سرود و تواشیح با موضوع غدیر ویژه فرزندان طلاب جامعه المصطفی، همچنین برگزاری جشن ها و برنامه های متنوع در مراکز آموزشی و مجتمع های مسکونی از اقدمات این ستاد در دهه ولایت است.

وی افزود: المپیاد فرهنگی ـ ورزشی در سطح جامعه المصطفی با رویکرد و محوریت غدیر و در شب عید غدیر جشن بزرگی را با حضور هزار و پانصد نفر در حسینیه قدس جامعه العلوم برگزار خواهیم کرد.

حجت الاسلام زارع، برگزاری نشست ها و جلسات پرسش و پاسخ در راستای شبهه زدایی طلاب جامعه المصطفی را از دیگر اقدامات این ستاد در دهه ولایت عنوان کرد و گفت: با دعوت از اساتید مجرب و برجسته حوزه علمیه قم در صدد تقویت دینی طلابی که به تازگی به تشیع گرایش پیدا کرده اند برآمدیم تا بتوانند در زمان رجوع به کشورهای خود در برابر هجمه ها و شبهات پاسخگو باشند.

وی اظهار کرد: از برنامه های بلند مدت این ستاد در طول سال و در راستای جهانی کردن فرهنگ غدیر با همکاری بنیاد بین المللی غدیر در تدارک همایشی بزرگ در یکی از شهرهای هامبورگ یا لندن هستیم.
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • در دیدار اعضای ستاد همایش غدیر شناسی
  • تأكيد حضرت آيت الله العظمي صافي بر برگزاري باشكوه‌تر مراسم غدير امسال

حضرت آيت الله العظمي صافي صبح روز پنج‌شنبه 21/7/1390 اعضاي ستاد برگزاري همايش غدير شناسي در مشهد مقدس را به حضور پذيرفتند.

معظم له با ابراز خرسندي از اين ديدار فرمودند: براي بنده توفيق بزرگي است كه امروز شما عزيزاني كه در ستاد غدير شناسي فعاليت مي‌كنيد را زيارت كردم. اميدوارم اين كوشش شما در احياي امر اهل بيت عليهم السلام مورد توجه حضرت حق قرار بگيرد.

ايشان توفيق خدمت به اهل بيت عليهم السلام را عنايت حضرات معصومين سلام الله عليهم اجمعين به بعضي از بندگان خاص دانستند و افزودند: كساني كه خود را در احياي امر اهل بيت عليهم السلام وقف كرده‌اند بايد قدر خويش را بدانند و از اين فرصت بهترين بهره‌ها را بگيرند و بدانند كه چنين توفيقي براي هركسي به راحتي فراهم نمي‌شود و نشان مي‌دهد عنايت ويژه‌اي به شما وجود دارد تا چنين موقعيتي را بدست آورده‌ايد.
مرجع تقليد شيعيان جهان با فراخوان همه مسلمانان جهان به خدمت و احياي امر اهل بيت عليهم السلام ادامه دادند: همه مسلمانان بايد براي احياي امر اهل بيت عليهم السلام تلاش كنند و بدانند اين مساله از مهم‌ترين موضوعات است.

معظم له با تأكيد بر مشاركت مردم در برگزاري مراسم‌هاي مذهبي به خصوص عيد غدير و حفظ شعائر و سنّت‌هاي اسلامي فرمودند: تلاش براي بزرگداشت غدير و برگزاري جشن‌هاي غدير، نياز به ذوق و اشتياق فراوان دارد كه از عهده هركسي بر نمي‌آيد و تنها كساني كه مشتاق اهل بيت عليهم السلام هستند چنين توفيقي را بدست مي‌آورند؛ زيرا اين كار بسيار سنگين است و بدون عشق به اهل بيت عليهم السلام اين كار محقق نمي‌شود.

ايشان افزودند: احساسات و شوقي كه براي هفته غدير در ميان مسلمانان وجود دارد، قابل توصيف نيست؛ زيرا همه خود را وقف اين امر كرده‌اند و مي خواهند با جان و دل در اين راه گام بردارند. بنابراين هر چه در اين راه تلاش كنيم باز هم اندك است.

حضرت آيت الله العظمي صافي با اشاره به دشمني‌هاي فراواني كه عليه اسلام و مكتب تشيع صورت مي‌گيرد، بر ضرورت شناساندن علوم و معارف غني اهل بيت عليهم السلام به جوامع دنيا و نسل‌هاي آينده تأكيد كردند و اظهار داشتند: امروز با توجه به وجود جريانات مختلف در جامعه و برخي موضعگيري‌هايي كه عليه فرهنگ و معارف اسلامي صورت مي‌گيرد، ابراز وجود، موضعگيري و اعلام موجوديت در برابر اين جريانات ضروري است تا بدانند فرهنگ اهل بيت عليهم السلام جاودان است و هرگز با سخنان گزاف عده‌اي محدود از بين نمي‌رود.

معظم له احكام و معارف اهل بيت عليهم السلام را مطابق با فطرت بشر دانستند و افزودند: اسلام و معارف اسلامي كه با فضائل اهل بيت عليهم السلام توأم است از منطق بسيار قوي برخوردار است و اگر اين فرهنگ را بتوانيم به خوبي به جهان عرضه كنيم به يقين همه آن را خواهند پذيرفت و كسي نمي‌تواند حاشا كند.

ايشان با بررسي سير تاريخي توطئه‌هاي دشمنان اهل بيت عليهم السلام فرمودند: در طول تاريخ جريانات مختلفي در تلاش بوده‌اند تا فرهنگ اهل بيت عليهم السلام را به گونه‌اي كم‌رنگ جلوه دهند، اما خوشبختانه شكوه و عظمت آنان سبب شد تا تمامي برنامه‌هاي آن‌ها خنثي و فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بيش از پيش در جهان جلوه گري كند.

مرجع تقليد شيعيان جهان، ترويج فرهنگ اهل بيت عليهم السلام در جامعه را ضامن سلامتي و ارتقاي علمي و معنوي جامعه دانستند و ابراز داشتند: معارف و سيره و روش اهل بيت عليهم السلام هر چه در جامعه بيشتر ترويج داده شود و مردم با اين فضايل بيشتر آشنا شوند، رويكرد مردمي به اين فرهنگ افزايش خواهد يافت، همچنان كه در مصر و كشورهاي منطقه اين تحولات را شاهد هستيم كه چگونه به اين فرهنگ گرايش پيدا كرده‌اند.

معظم له بر برگزاري با شكوه‌تر مراسم غدير امسال تأكيد كردند و فرمودند: امسال همچون سال‌هاي پيش بايد برنامه‌هاي غدير با شكوه و عظمت خاصي در سراسر كشور برگزار شود و مردم با معارف اهل بيت عليهم السلام بيش از پيش آشنا شوند؛ زيرا به هر ميزاني كه مردم شناخت شان با معارف اسلامي بيشتر شود به همان اندازه از گمراهي مصون مي‌مانند.

ايشان با اشاره به برنامه‌هايي كه دشمنان حضرت علي عليه السلام براي محو فضايل حضرت داشتند ولي الحمدلله هر كدام از آنها سندي بر حقانيت و فضايل حضرت شدند، افزودند: امروز حقيقت و نورانيت اميرالمومنين عليه السلام و ائمه اطهار بركسي مخفي نمانده‌ است؛ به گونه‌اي كه شرق و غرب به دنبال آن هستند و مي‌خواهند از اين مكتب كسب معرفت كنند.

حضرت آيت الله العظمي صافي ضمن تقدير و تشكر از برگزاري همايش غدير در مشهد مقدس اظهار داشتند: همه شيعيان در هر نقطه از دنيا كه باشند بايد غدير را گرامي داشته و تجليل كنند؛ ولي شهر مشهد مقدس با توجه به سابقه تشيع و ولايت‌مداري و به مناسبت وجود حرم حضرت رضا عليه السلام اختصاصاتي دارد كه شايسته است برنامه‌هاي ديني صورت گرفته در مشهد مورد الگو و سرمشق ديگران باشد.
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : اگر فدک حق حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و فرزندانشان بود، چرا حضرت علی ((علیه السلام)) بعد از اینکه به خلافت رسیدند آن را به صاحبان اصلی اش بر نگرداندند؟

جواب :

به این سؤال دو پاسخ می توان داد:

پاسخ اول:

در ابتدا باید دید هدف حضرت زهرا (سلام الله علیها) از مطالبه فدک چه بوده است ،تا بتوانیم بگوییم که چرا علی (علیه السلام) این هدف را در زمان خلافت خود زنده نکرد.

همان طور که در تاریخ مسلم می باشد زندگی حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سرشار از ساده زیستی و بی اعتنائی به دنیا بوده است، به طوری که زندگی ایشان قبل از هبه ـ بخشش ـ فدک از طرف پیامبر اکرم( صلی الله علیه وآله و سلّم )و بعد از آن کمترین تفاوتی نکرد . ایشان با اموال فدک نه کاخی برای خود ساختند و نه اشیائی فاخر و قیمتی برای خود اندوختند و نه پولی برای آینده پس انداز نمودند، چنان که دیگران چنین کرده اند.

و همچنین فاطمه (سلام الله علیها) غلات فدک را در راه خدا بین فقرا و مساکین به مصرف می رساند، بنابراین مسلما مطالبه فدک ،غرضی دنیوی نمی توانست داشته باشد و مسأله فدک یک مسأله شخصی نبود، بلکه هدف فاطمه (سلام الله علیها) از مطالبه فدک، دفاع از امامت و خلافت و احقاق حق امیر المؤمنین (علیه السلام) بود .کما اینکه امتناع خلفا از دادن فدک به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) تنها غصب و مصادره یک سرزمین به نام فدک نبوده ،بلکه هدف اصلی ،غصب خلافت علی (علیه السلام) بوده است ، چون وجود فدک در دست خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) یک امتیاز بزرگ برای آنها محسوب می شد واین مساله دلیل بر مقام آنها در پیشگاه خداوند و منزلت ایشان نزد پیامبر صلی الله علیه و اله به شمار می آمد، بخصوص اینکه منابع خود اهل سنت مانند« درالمنثور و تفسیر ابن کثیر ذیل آیۀ:"وآت ذا القربی حقه" روایت نقل می کنند که: وقتی این آیه نازل شد ، پیامبر اکرم فاطمه را خواند و فدک را به ایشان بخشید». و این روایت را« ذخیرة الحفاظ:ج 4،ص1987 و مجمع الزوائد:ج7،ص139 و مسند ابی یعلی:ج2،ص536 نیز آورده اند».

پس روشن است که وجود فدک در دست خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) با این سابقۀ تاریخی سبب می شد که مردم، سایر آثار پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) مخصوصا مساله خلافت و جانشینی آن حضرت را نیز در این خاندان جستجو کنند، و این مطلبی بود که دستگاه خلافت آن را تحمل نمی کرد، و از سوی دیگر این مساله از نظر اقتصادی نیز مهم بود و بر جنبه سیاسی آن هم تاثیر می گذاشت، زیرا اگر علی (علیه السلام) و خاندان ایشان در مضیقۀ اقتصادی قرار می گرفتند توان سیاسی آنها به همان نسبت تحلیل می رفت، و به عبارت دیگر وجود فدک در دست آنان امکاناتی در اختیارشان قرار می داد که می توانست پشتوانه مساله امامت باشد، همانگونه که اموال حضرت خدیجه(سلام الله علیها)پشتوانه ای برای پیشرفت اسلام در آغاز نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلّم) بود.

بنابراین در این ماجرا حضرت زهرا (سلام الله علیها) اگر چه به ظاهر مطالبه فدک می کردند، اما در واقع به دنبال بازگرداندن خلافت به جانشین واقعی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بودند، کما اینکه حضرت امیر (علیه السلام) در نامه ای به سهل بن حنیف می نویسند:

«آری از تمام آن چه آسمان بر آن سایه افکنده بود تنها فدک در دست ما بود. پس عده ای به همان نیز حرص ورزیدند وعده ای سخاوتمندانه از آن گذشتند ، البته خداوند بهترین حکم کننده است. من با فدک و غیر آن چه کار دارم که جایگاه فردای هر کس قبر است. (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج 16، ص 208 (چاپ 1962، دار احیاء الکتب العربیه).

پس با این احوال آنها از پس دادن فدک امتناع ورزیدند تا در نتیجه خلافت را مسترد نکنند و آن را در قبضه خود بگیرند، چون اگر حاضر می شدند که فدک را به عنوان میراث پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) و یا بخشش و هدیه آن حضرت، در اختیار فاطمه (سلام الله علیها) قرار دهند، راهی باز می شد که آن حضرت مساله خلافت را نیز از آنها مطالبه کند، کما اینکه ابن ابی الحدید معتزلی می گوید:

«از علی بن فارقی، مدرس و استاد مدرسه غربیه در شهر بغداد پرسیدم آیا فاطمه ((سلام الله علیها)) در ادعای خویش در ماجرای فدک صادق بود؟ پاسخ داد: آری. گفتم: پس چگونه است که ابوبکر فدک را پس نداد، در حالی که می دانست او راستگو می باشد؟ استاد لبخندی زد و سخن لطیفی بیان کرد. او گفت: اگر آن روز ابوبکر به محض ادعای فاطمه (سلام الله علیها) فدک را مسترد می ساخت، فاطمه فردا می آمد و خلافت همسرش را مطرح می کرد و ابوبکر را از مقامش دور می کرد و ابوبکر نیز در عدم قبول گفتار او عذر و بهانه ای نداشت، زیرا خودش از قبل به صداقت آن بانو اعتراف کرده و بدون گواه و شاهد، ادعای وی را پذیرفته بود. بعد از این ابن ابی الحدید می گوید: این سخن، مطلبی صحیح می باشد. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 16، ص 284. چاپ 1962، دار احیای الکتب العربیه)

می بینید که به اعتراف خود اهل سنت هدف خلفا از ندادن فدک چه بوده است و فاطمه (سلام الله علیها) هم می دانستند که اگر فدک را بدهند، باید از خلافت علی (علیه السلام) هم بگذرند، لذا به دنبال این هدف اصرار بر بازگرداندن فدک داشتند.

اما صد افسوس که این هدف ارزشمند و سرنوشت ساز برای جامعه اسلامی محقق نشد.

خلاصه کلام اینکه: اصل فدک در این میان موضوعیت نداشت و غرض چیز دیگری بود و آن احقاق حق علی (علیه السلام) یعنی جانشینی الهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) و سلم بود که متأسفانه محقق نشد.

پس حال که خلافت غصب و اسلام به انحراف کشیده شده و جانشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) 25 سال خانه نشین گردیده است ، دیگر انگیزه ای برای برگرداندن فدک باقی نمی ماند و اصلا چه چیز باید برگردانده می شد؟ بیست و پنج سال خانه نشینی علی (علیه السلام) ؟ یا رنجیده شدن پاره تن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) ؟یا انحراف در دین؟لذا امیر المؤمنین (علیه السلام) چه چیز را باید بر می گرداندند ؟ آیا فدک را که واسطه ای بود برای بدست آوردن خلافت علی (علیه السلام)؟

آن چیزی که نباید از دست می رفت از دست رفت و آن کاری که نباید در اسلام می شد، شد . هدف غاصبین به ثمر نشست و زحمات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بی اجر گردید؛ بدعتها ، انحرافات ،ظلم و بی عدالتیها و زمینه سازی برای حکومت ظالمین جایگزین عدل گستری و مهرورزی در حکومت نورانی امیرالمومنین (علیه السلام) گردید و البته غاصبین به جزای عمل خود خواهند رسید.

کما اینکه امام صادق (علیه السلام) در جواب ابی بصیر که پرسید: «چرا امیر المؤمنین (علیه السلام) هنگامی که حکومت بر مردم را در دست داشت، فدک را باز پس نگرفت ؟

فرمودند: « لان الظالم والمظلوم کانا قدما علی الله عز وجل واثاب الله المظلوم وعاقب الظالم، فکره ان يسترجع شيئا قد عاقب الله عليه غاصبه واثاب عليه المغصوب».

زیرا ظالم و مظلوم هر دو در پیشگاه خداوند عز وجل قرار گرفتند و خداوند به مظلوم پاداش داد و ظالم را عقاب نمود. او خوش نداشت چیزی را باز ستاند که خداوند غاصبش را به سبب آن کیفر کرد و آن را که حقش غصب شده جزا داد. (علل الشرایع ج 1، ص 155. چاپ 1385 نشر مکتبه الحیدریه، نجف)

بنابراین باید گفت:

هدف امیرالمؤمنین (علیه السلام) از بازگرداندن فدک، تنها برگرداندن یک سرزمین نبود که آن را باز ستاند بلکه چیزی بود که 25 سال پیش غصب شد و دیگر قابل بازگرداندن نبود و آن جانشینی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بود.

پاسخ دوم:

از سوی دیگر امیر المؤالمنین (علیه السلام) اگر هم می خواستند که فدک را بازگردانند ، باید با استفاده از منصب خلافت این کار را می کردند ، از طرفی می بینیم که وقتی علی (علیه السلام) می خواستند بعضی از سنتهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) را که در دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان تغییر کرده بود بازگردانند مردم فریاد برآوردند: «يا اهل الاسلام غيرت سنة عمر» ای اهل اسلام کمک کنید که سنت عمر تغییر کرد. (الکافی: ج8 ص63 الناشر:دار الکتب الاسلامیه) وهمچنین ابن ابی الحدید نقل میکند: هنگامی که امیر المومنین (علیه السلام) میخواست مردم را از خواندن نماز تراویح ( نوافل خاصی به جماعت در ماه مبارک رمضان ) منع کنند بعضی از مردم فریاد «وا عمراه» سر دادند (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج12 ص283).

حال شما قضاوت کنید، اگر امیر المؤمنین (علیه السلام) با جو موجود بر جامعه اسلامی آن روز ، می خواستند فدک را به نفع فرزندان حضرت زهرا (سلام الله علیها) برگردانند ، چه اتفاقی می افتاد وچه مصالح عظیمی فوت می شد و چه حوادثی در اسلام رخ می داد ؟!

نتیجه نهایی بحث اینکه:

با توجه به این دو مطلب، امیر المؤمنین (علیه السلام) چاره ای نداشتند جز اینکه از پس گرفتن فدک صرف نظر نمایند.

  • کارشناس : حجت الاسلام محمد حسین زاده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سؤال : دیدگاه حضرت زهرا (علیهاالسلام) در مورد خلفا را بیان کنید؟

جواب : هر کس با اندک مطالعه ای در حوادث بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه وآله) می تواند پی ببرد که حضرت زهرا (علیهاالسلام)، نسبت به خلفا چه دیدگاهی می تواند داشته باشد؛ اما برای این که بحث ما مستند باشد به تعدادی مدارک از شیعه و سنی اشاره می کنیم و در پایان نتیجه گیری خواهیم کرد. اگرچه با ارائه مدارک تاریخی شما خود نتیجه لازم را خواهید گرفت.

آن چه که در منابع شیعه و سنی مشهود است دلالت بر نارضایتی و خشم حضرت فاطمه (علیهاالسلام) از خلفا و دستگاه خلافت دارد.

اسناد تاریخی:

إنّ فاطمه بنت النبی ارسلت الی ابی بکر تَسأله ميراثها من رسول الله ممّا أفاء الله عليه بالمدينه و فدک و ما بقی من خمس خيبر... فأبی ابوبکر أن يدفع إلی فاطمه منها شيئاً فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفيت... همانا فاطمه (علیهاالسلام)، دختر رسول خدا فردی را نزد ابوبکر فرستاد و میراث خود را از رسول خدا(صلّی الله علیه وآله)، از او طلب نمود. این مطالبه شامل فیء، فدک و باقی مانده خمس خیبر بود، اما ابوبکر از این که چیزی از این اموال را به وی پس بدهد خودداری ورزید، پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد، پس با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (صحیح البخاری، ج5، ص82، باب غزوة خیبر).

همین روایات را با اندک تفاوت در الفاظ، صحیح مسلم (ج5، ص153-154، باب قول النبی(صلّی الله علیه وآله) لانورث...) و مسند احمد (ج1، ص9، مسند ابوبکر) ذکر کرده اند.

- «فغضبت فاطمه فهجرته فلم تزل بذلک حتی تُوُفّيت» فاطمه خشم گرفت و غضب کرد و ابوبکر را ترک نمود و این قطع رابطه پیوسته ادامه داشت تا از دنیا رفت. (جامع الاصول، ج9، ص637، ح7438).

- «فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته، فلم تکلمه حتی توفّيت» فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت.» (مشکل الآثار، ج1، ص47-48).

- «فغضبت فاطمة و هجرته فلم تکلمه حتی ماتت» فاطمه غضبناک شد و او را ترک کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (سنن البیهقی، ج6، ص300).

 

همین روایات را با تفاوتی در الفاظ، تاریخ «الخمیس لدیار البکری» (ج2، ص173) و «المصنف للصنعانی» (ج5، ص472) و «مسند ابی عوانة» (ج4، ص251) بیان کرده اند.

تمامی این روایات از خشمی شدید، و غضبی دائمی نسبت به خلفا سخن می گویند و این که تا پایان حیات مبارکِ خود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) لحظه ای سکوت نکردند.

بنابراین این خشم پیوسته و غضبِ دائمی، بسیار عمیق و شدید بود به گونه ای که به «وصیت به دفن مخفیانه» منجر شد.

تاریخ به رغم تزویر و تحریفی که در آن صورت گرفته، گوشه هایی از حقیقت را برای ما ثبت کرده است؛ از جمله: فاطمه (علیهاالسلام) از دنیا رفت در حالی که از آنان روی گردان بود؛ که نمونه ای از آن ها گذشت و علی( علیه السلام )او را شبانه دفن کرد و آنان را خبر نکرد. این چیزی است که در کتاب های معتبر و موثق گروه بزرگی از مسلمانان آمده است.

اسناد تاریخی مربوط به دفن شبانه:

- «بل يقع الاحتجاج بذلک علی ما وردت به الروايات المستفيضه الظاهرة التی هی کالتواتر، أنّها اوصت بأن تدفن لیلاً حتی لايصلی الرجلان عليها و صرَّحَتْ بذلک و عَهِدَتْ فيه...».

روایات مستفیضه (متعدد) که در حد تواتر است، دلالت می کند که ایشان وصیت نمود که وی را شبانه دفن کنند، برای آن که آن دو مرد [ابوبکر و عمر] بر او نماز نخوانند و به این خواسته اش تصریح و تأکید فرمود و بر انجام آن پیمان گرفت. (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج16، ص281)

و امثال این روایت از منابع شیعه و سنی فراوان است که جهت اختصار به آدرس آنها اکتفا می کنیم:

- المصنف للصنعانی، ج3، ص521

- تأویل مختلف الحدیث، ص300

- انساب الاشراف، ج2، ص34

- الاستیعاب، ج4، ص208

- البدایة و النهایة، ج5، ص250

- تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص308

- العمدة لابن بطریق، ص390

- سنن الکبری، ج6، ص300

- روضة المتقین، ج5، ص349

- الطرائف، ص262، 269، 257

- و هم چنین در بعضی از منابع آمده است که: «فاطمه (علیهاالسلام) از علی (علیه السلام) به خدا و رسولش پیمان گرفت که جز امّ سلمه و امّ أیمن و فضّه و حسنین (علیهما السلام) و سلمان و عمار و مقداد و ابوذر و حذیفه، کسی بر جنازه اش حاضر نشود». (بحار الانوار، ج78، ص310)

- و همچنین از امام رضا (علیه السلام) درباره شیخین سؤال شد. فرمود:

ما یک مادر نیکوکار داشتیم که وقتی از دنیا رفت، از آنان خشمگین بود. ما راضی نمی شویم تا او از آنان راضی شود. (الطرائف: ص 252 ؛ القاب الرسول وعترته: ص 44)

و حتی تاریخ گواه آن است که بیماری حضرت زهرا (سلام الله علیها) که بر اثر هجوم به بیت ایشان حاصل شده بود (که در جای دیگر به آن پرداختیم) بر اثر خشم و غضب بر شیخین و هواداران آن دو تشدید شد و بیماری ایشان را ، به رحلت متصل کرد.

و همچنین ابن ابی الحدید می گوید:

« لما مرضت فاطمه المرضه التی توفيت بها دخل النساء عليها فقلن کيف أصبحت من علتک يا بنت رسول الله؟ قالت أصبحت – والله – عائفه لدنيا کن قاليه لرجالکن».

هنگامی که فاطمه بیمار شد (یعنی همان مرضی که بر اثر آن از دنیا رفت) زنان مهاجرین و انصار به عیادت او آمدند وپرسیدند: با این بیماری چگونه اید ای دختر رسول خدا؟ فاطمه فرمود: به خدا سوگند چنین شده ام که به دنیای شما بی میلم و از مردانتان متنفرم. (بلاغات النساء: 32 ؛ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج 16، ص 233).

همه این روایات به خوبی دلالت دارند بر اینکه فاطمه(سلام الله علیها)از آنها ناراضی بودند و تا آخر عمر از آنها راضی نشدند و عمر و ابوبکر کاملا بر این مسأله[نارضایتی فاطمه] واقف بودند به هیمن خاطر تصمیم گرفتند برای جلب رضایت فاطمه(سلام الله علیها)به محضر ایشان بروند اما فاطمه(سلام الله علیها)به آنها اجازه ندادند.

سلیم به قیس در کتاب خود روایت نقل می کند که «عمر و ابوبکر به علی( علیه السلام )گفتند بین ما و فاطمه وقایعی گذشته که می دانی، اگر مصلحت می بینی از او برایمان اجازه بگیر تا از او معذرت خواهی کنیم.

علی گفت این با خود شماست. آنان آمدند تا در کنار در خانه فاطمه(سلام الله علیها)نشستند علی( علیه السلام )بر فاطمه(سلام الله علیها)وارد شد و گفت: ای زن آزاده عمر و ابوبکر در کنار در نشسته اند می خواهند بر تو سلام کنند نظر تو چیست؟».

فاطمه(سلام الله علیها)گفت: خانه، خانه توست و زن آزاده همسر تو. هر چه می خواهی انجام بده . علی گفت : مقنعه ات را محکم کن . فاطمه( علیه السلام )مقنعه اش را محکم و رویش را به طرف دیوار کرد. آن دو وارد شدند و سلام کردند و گفتند: از ما راضی شو، که خدا از تو راضی باشد فاطمه(سلام الله علیها)گفت: چه چیز شما را به این کار واداشت. گفتند به گناهمان اعتراف می کنیم و امیدواریم که ما را عفو فرمایی و کینه را از دلت بیرون کنی . فاطمه(سلام الله علیها)گفت: اگر راست می گویید، از آنچه از شما می پرسم، پاسخ دهید. بدانید که من چیزی از شما نمی پرسم مگر اینکه می دانم که شما از آن آگاه هستید. اگر راست گفتید، می دانم که در آمدنتان صادق هستید. گفتند: از آنچه می خواهی بپرس. فاطمه(سلام الله علیها)گفت شما را به خدا سوگند می دهم آیا از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدید که گفت:« فاطمه پاره تن من است، هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است»؟ (صحیح البخاری: ج 4، ص 210 و صحیح مسلم: ج 7، ص 141) گفتند: بلی شنیدیم فاطمه دستانش را به سوی آسمان برد و گفت: پروردگارا این دو تن مرا اذیت کردند. من از این دو به تو و فرستاده ات شکایت می کنم. نه، به خدا سوگند ابدا از شما راضی نمی شوم تا پدرم رسول خدا را ملاقات کنم و از آنچه با من کردید به او خبر دهم تا او درباره شما حکم کند». (کتاب سلیم بن قیس : ج 2، ص 869؛ جلاء العیون: ج 1، ص 212؛ علل الشرایع : ج 1، ص 186 – 187)

حضرت زهرا(سلام الله علیها)پس از آنکه از آن دو اقرار صریح گرفتند که تعدی نسبت به او، تعدی به ساحت پیغمبر اکرم و در نتیجه جسارت به حریم ملکوتی پروردگار است و او حق ندارد که چنین متجاوزی را مورد عفو و گذشت خود قرار دهد و با بیان این جمله که از اینان نزد رسول خدا شکایت خواهد کرد، آنان را از این حقیقت (تجاوز به حریم خداوند) آگاه کرد.

آری؛ زهرا(سلام الله علیها)اینگونه موضع و دیدگاه خود را نسبت به خلفا و هواداران آنها اتخاذ و ابراز کرد

و برای آنکه به مردم گفته نشود که فاطمه(سلام الله علیها)آن دو را بخشید و یا به فلانی پیغام داده که از آنان راضی شده است، وصیت کرد که شبانه دفن شود تا این لکه ننگ در پیشانی تاریخ بماند که دختر پیغمبر خدا با خشم و غضب از خلفا از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث ولایت میگوید: «حديث پيامبر خطاب به علي (تو سرپرست هر مؤمن بعد از من مي باشي) از نظر تمام آگاهان حديث، جعلي و دروغ است».(منهاج السنه 2،234).

آیا قول ابن تیمیه صحت دارد؟


جواب:

ناصر الدین البانی که از معتمدترین علمای وهابیت در تصحیح و تضعبف احادیث به شمار میرود این حديث شريف را در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحه» نقل و تصحيح سند نموده است . وي بعد از نقل برخي سندها مي گويد: «اين كه شيخ الاسلام ابن تيميه جرأت انكار و تكذيب اين حديث را در «منهاج السنة»داشته، جاي تعجب بسيار است. من علتي براي اين تكذيب نمي بينم جز آنكه بگويم او در ردّ شيعه سرعت به خرج مي داده و مبالغه داشته است».(سلسلة الاحاديث الصحيحه» (حديث شماره 2223)).

اين حديث را بسياری از علمای اهل تسنن نقل و تصحیح نموده اند از جمله:

1- الاصابة في تمييز الصحابة / ج6 حديث 9163/ قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) علي وليكم بعدي

2- صحيح ابن حبّان حديث رقم 6929: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ما تريدون من علي - ثلاثاً - إن عليا مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

3- المصنف لابن خزيمة ج7 ص499 حديث رقم 58 منتصف هذه الصفحة: قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ماتريدون من علي ماتريدون من علي؟ علي مني وانا من علي, وعلي ولي كل مؤمن بعدي

4- حديث علي مني وانا منه وهو وليكم بعدي - راجع النص في مسند احمد ابن حنبل حديث رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعلي: أنت ولييّ في كل مؤمن بعدي حديث ثالث في مسند أحمد: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) لعلي: إنّ علياً مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

5- عن ابن عباس أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعلي بن أبي طالب: أنت ولي كل مؤمنٍ بعدي / الاستيعاب في تمييز الاصحاب لابن عبد البر الجزء الثاني

6- أخرج ابن حجر في الصواعق المحرقة الجزء الثاني: أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال ما تريدون من علي إن عليا مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

7- ما تريدون من علي؟؟ إنّ علي مني وانا منه وهو وليكم بعدي ( لاحظ كلمة بعدي). . راجع النص في صحيح الترمذي

8- حديث صحيح رواه الحاكم في مستدركه: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أوحي إلي في علي ثلاث أنه سيد المسلمين و إمام المتقين و قائد الغر المحجلين

9- مستدرك الحاكم وقال عنه حديث صحيح فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي حديث رقم 5595 قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) علي أولى الناس بكم بعدي وكل رجال الحديث ثُقات

10- مستدرك الحاكم, حديث صحيح/ قال رسول الله((صلی الله عليه وآله وسلّم)) من يريد أن يحيى حياتي ويموت موتي ويسكن جنة الخلد التي وعدني ربي فليتول (( علي بن أبي طالب)) فإنه لن يخرجكم من هدى ولن يدخلكم في ضلالة

11- وذكره ايظاً الطبراني في الجامع الكبير والاصابة لابن حجر العسقلاني، كنز العمال ج 6 ص 155. المناقب للخوارزمي ص 34 ينابيع المودة ص 149. حلية الاولياء ج 1 ص 86 تاريخ ابن عساكر ج 2 ص 95 فراجع هذه المصادر

12- حديث صحيح رواه الحاكم في مستدركه: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أوحي إلي في علي ثلاث أنه سيد المسلمين و إمام المتقين و قائد الغر المحجلين

13 -مجمع الزوائد للهيثمي ج9 ص138 رواية رقم 14641: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) لوهب بن حمزة: لاتقل هذا ( في علي) فهو أولى الناس بكم بعدي.. ورواه الطبري ايظأ ويقول رجال الحديث ثقات/

14- خطبة الامام الحسن (عليه السلام) بعد مقتل والده امير المؤمنين (عليه السلام) في كتاب مجمع الزوائد للهيثمي حيث قال: ان علي خاتم الاوصياء ووصي الانبياء وأمين الصديقين والشهداء
 

با توجه به مطالب مذکور بطلان قول ابن تیمیه آشکار میگردد.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث: «عمار را گروه ظالم خواهند كشت.» میگوید: «در اينجا براي مردم اقوالي است، از جمله آنان كسي است كه در حديث عمار اعتراض وارد كرده.برخي از افراد آن را تضعيف كرده اند.>(منهاج السنه 6 ،259) . جواب او چیست؟

جواب:

چرا ابن تيميه ذكر نمیکند که چه كساني اين حديث را تضعيف كرده اند؟ چرا نام اين افراد را ذكر نمي كند؟ اين حديث ثابت و متواتر را 24 نفر از صحابه نقل نموده اند. ابن حجر بعد از تصحیح حدیث مي گويد: «در اين حديث نشانه اي از نشانه هاي نبوت و فضيلتي آشكار براي علي وعمار است ونيز ردّي بر افراد ناصبي كه گمان كرده اند علي در جنگ هايش بر حق نبوده. حديث «عمار را گروه ظالم مي كشد»، بر اين دلالت دارد كه علي در آن جنگ ها بر حق بود زيرا اصحاب معاويه عمار را به قتل رساندند».>(تهذیب الکمال- الترجمه 4174،عمار بن یاسر العنسی 21،224) .

از سوی دیگر این حدیث در کتاب صحیح بخاری موجود است :

>صحيح البخاري - الصلاة - التعاون في بناء المسجد - رقم الحديث : ( 428 )

‏- حدثنا ‏ ‏مسدد ‏ ‏قال حدثنا ‏ ‏عبد العزيز بن مختار ‏ ‏قال حدثنا ‏ ‏خالد الحذاء ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ قال لي ‏ ‏إبن عباس ‏ ‏ولابنه ‏ ‏علي ‏ ‏انطلقا إلى ‏ ‏أبي سعيد فاسمعا من حديثه فانطلقنا فإذا هو في حائط يصلحه فأخذ رداءه ‏ ‏فاحتبى ‏ ‏ثم أنشأ يحدثنا حتى أتى ذكر بناء المسجد فقال كنا نحمل لبنة لبنة ‏ ‏وعمار ‏ ‏لبنتين لبنتين فرآه النبي ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏فينفض التراب عنه ويقول ‏ ‏ويح ‏ ‏عمار ‏ ‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية يدعوهم إلى الجنة ويدعونه إلى النار قال يقول ‏ ‏عمار ‏ ‏أعوذ بالله من الفتن. ‏
>صحيح البخاري - الجهاد والسير - مسح الغبار عن الرأس في سبيل الله - رقم الحديث : ( 2601 )
- حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏أخبرنا ‏ ‏عبد الوهاب ‏‏حدثنا ‏خالد ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ ‏أن ‏‏إبن عباس ‏‏قال له ‏‏ولعلي بن عبد الله ‏ ‏ائتيا ‏ ‏أبا سعيد ‏ ‏فاسمعا من حديثه فأتيناه وهو وأخوه في ‏ ‏حائط ‏ ‏لهما يسقيانه فلما رآنا جاء فاحتبى وجلس ‏ ‏فقال : كنا ننقل ‏ ‏لبن ‏ ‏المسجد ‏ ‏لبنة ‏ ‏لبنة ‏ ‏وكان ‏ ‏عمار ‏ ‏ينقل ‏ ‏لبنتين ‏ ‏لبنتين ‏ ‏فمر به النبي ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏ومسح عن رأسه الغبار وقال ‏‏ويح ‏عمار ‏‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية ‏ ‏عمار ‏ ‏يدعوهم إلى الله ويدعونه إلى النار. ‏

پس چگونه ابن تیمیه آن را تضعیف نموده و با اتفاق اهل سنت بر صحت بخاری مخالفت میکند؟

این حدیث به اسانید معتبر در دیگر کتب معتبر اهل تسنن نیز موجود است از جمله:

>1- صحيح مسلم - الفتن وأشراط الساعة - لا تقوم الساعة. .. - رقم الحديث : ( 5194 )
‏- وحدثنا ‏ ‏أبو بكر بن أبي شيبة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏إسمعيل بن إبراهيم ‏ ‏عن ‏ ‏إبن عون ‏ ‏عن ‏ ‏الحسن ‏ ‏عن ‏ ‏أمه ‏ ‏عن ‏ ‏أم سلمة ‏ ‏قالت ‏قال رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏ تقتل ‏ ‏عمارا ‏ ‏الفئة ‏ ‏الباغية.
>2- مسند أحمد - مسند المكثرين من الصحابة - مسند عبد الله بن عمرو بن العاص ( ر ) - رقم الحديث : ( 6632 )
- ‏حدثنا ‏ ‏الفضل بن دكين ‏ ‏حدثنا ‏ ‏سفيان ‏ ‏عن ‏ ‏الأعمش ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الرحمن بن أبي زياد ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الله بن الحارث ‏ ‏قال : ‏ إني لأساير ‏ ‏عبد الله بن عمرو بن العاص ‏ ‏ومعاوية ‏ ‏فقال ‏ ‏عبد الله بن عمرو ‏ ‏لعمرو ‏ ‏سمعت رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏يقول ‏ ‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية ‏ ‏يعني ‏ ‏عمارا ‏ ‏فقال ‏ ‏عمرو ‏ ‏لمعاوية ‏ ‏اسمع ما يقول هذا فحدثه فقال أنحن قتلناه إنما قتله من جاء به. ‏حدثنا ‏ ‏أبو معاوية يعني الضرير ‏ ‏حدثنا ‏ ‏الأعمش ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الرحمن بن أبي زياد ‏ ‏فذكر نحوه ‏.
>3- مسند أحمد - باقي مسند المكثرين - مسند أبي سعيد الخدري ( ر ) - رقم الحديث : ( 10741 )
- حدثنا ‏ ‏محمد بن جعفر ‏ ‏حدثنا ‏ ‏شعبة ‏ ‏عن ‏ ‏خالد ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ ‏عن ‏ ‏أبي سعيد الخدري ‏أن رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏قال ‏‏لعمار ‏تقتلك الفئة الباغية.
>4- سنن الترمذي - المناقب عن رسول الله - مناقب عمار بن ياسر ( ر ) - رقم الحديث : ( 3736 )
‏- حدثنا ‏ ‏أبو مصعب المدني ‏ ‏حدثنا ‏ ‏عبد العزيز بن محمد ‏ ‏عن ‏ ‏العلاء بن عبد الرحمن ‏ ‏عن ‏ ‏أبيه ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏ ‏قال ‏قال رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏أبشر ‏ ‏عمار ‏ ‏تقتلك الفئة الباغية قال ‏ ‏أبو عيسى ‏ ‏وفي ‏ ‏الباب ‏ ‏عن ‏ ‏أم سلمة ‏ ‏وعبد الله بن عمرو ‏ ‏وأبي اليسر ‏ ‏وحذيفة ‏، ‏قال ‏ ‏وهذا ‏ ‏حديث حسن صحيح غريب ‏ ‏من حديث ‏ ‏العلاء بن عبد الرحمن.

>5- الحاكم النيسابوري - المستدرك - كتاب قتال أهل البغي - رقم الحديث : ( 2652 )
2604 - أخبرنا إسحاق بن محمد بن خالد الهاشمي بالكوفة، ثنا محمد بن علي بن عفان العامري، ثنا مالك بن إسماعيل النهدي، أنبأ إسرائيل بن يونس، عن مسلم الأعور، عن خالد العرفي قال دخلت انا وابو سعيد الخدرى على حذيفة فقلنا يا ابا عبد الله حدثنا ما سمعت من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في الفتنة قال حذيفة قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) دوروا مع كتاب الله حيث ما دار فقلنا فإذا إختلف الناس فمع من نكون فقال انظر والفئة التى فيها إبن سمية فالزموها فانه يدور مع كتاب الله قال قلت ومن إبن سمية قال أو ما تعرفه قلت بينه لي قال عمار بن ياسر سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار يا ابا اليقظان لن تموت حتى تقتلك الفئة الباغية، عن الطريق هذا حديث له طرق باسانيد صحيحة أخرجا بعضها ولم يخرجاه.

>6-الحاكم النيسابوري - المستدرك - الجزء : ( 2 و 3 ) - رقم الصفحة : ( 148 و 385 و 319 )
5677 - قال إبن عمرو حدثنى عبد الله بن الحارث عن ابيه عن عمارة بن خزيمة بن ثابت قال شهد خزيمة بن ثابت الجمل وهو لا يسل سيفا وشهد صفين قال انا لا اضل ابدا بقتل عمار فانظر من يقتله فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتلك الفئة الباغية قال فلما قتل عمار قال خزيمة قد حانت له الضلالة ثم اقرب وكان الذي قتل عمارا أبو غادية المزني طعنه بالرمح فسقط فقاتل حتى قتل وكان يومئذ يقاتل وهو إبن اربع وتسعين فلما وقع كب عليه رجل آخر فاحتز رأسه فاقبلا يختصمان كل منهما يقول انا قتلته فقال عمرو إبن العاص والله ان يختصمان الا في النار فقال عمرو هو والله ذاك والله إنك لتعلمه ولوددت اني مت قبل هذا.

>7- الحاكم النيسابوري - المستدرك - كتاب معرفة الصحابة - رقم الحديث : ( 5676 )
5695 - حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب ثنا أبو البخترى عبيدالله بن محمد بن شاكرثنا أبو اسامة ثنا مسلم بن عبد الله الاعور عن حبة العرني قال دخلنا مع ابى مسعود الانصاري على حذيفة بن اليمان اسأله عن الفتن فقال دوروا مع كتاب الله حيث ما دار وانظروا الفئة التى فيها إبن سمية فاتبعوها فانه يدور مع كتاب الله حيث ما دار قال فقلنا له ومن إبن سمية قال عمار سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول له لن تموت حتى تقتلك الفئة الباغية تشرب شربة ضياح تكن آخر رزقك من الدنيا، هذا حديث صحيح عال ولم يخرجاه.

>8- الهيثمي - مجمع الزوائد - الجزء : ( 7 و 9 ) - رقم الصفحة : ( 242 و 296 و 297 و 298 )
12052- وعن زيد بن وهب قال كان عمار قد ولع بقريش وولعت به فغدوا عليه فضربوه فخرج عثمان بعصا فصعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه ثم قال يا أيها الناس مالى ولقريش وقد عدوا على رجل فضربوه سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية، رواه أبو يعلي والطبراني في الثلاثة باختصار القصة وفيه أحمد بن بديل وثقه النسائي وغيره وفيه ضعف.
12054- وعن إبن عمر قال لم أجدني آسى على شئ إلا أنى لم أقاتل الفئة الباغية مع على، رواه الطبراني بأسانيد وأحدها رجاله رجال الصحيح
12055- وعن عمار بن ياسر قال ضربني رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في خاصرتي فقال خاصرة مؤمنة تقتلك الفئة الباغية آخر زادك ضياح من لبن.
>9- الهيثمي - مجمع الزوائد - الجزء : ( 7 و 9 ) - رقم الصفحة : ( 242 و 296 و 297 و 298 )
15613- وعن ابنة هشام بن الوليد بن المغيرة وكانت تمرض عمارا قالت جاء معاوية إلى عمار يعوده فلما خرج من عنده قال اللهم لا تجعل منيته بأيدينا فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتل عمارا الفئة الباغية، رواه أبو يعلي والطبراني وابنة هشام والراوي عنها لم أعرفهما، وبقية رجالهما رجال الصحيح.
15614- وعن أبى سعيد الخدرى قال كنا نقل اللبن للمسجد لبنة لبنة وكان عمار ينقل لبنتين لبنتين فنفض رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) عن رأسه وقال ويحك يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية، رواه الطبراني في الاوسط واسناده حسن.
15615- وعن أبى سعيد الخدري أيضا قال أمرنا رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ببناء المسجد فجعلنا ننقل لبنة لبنة وكان عمار ينقل لبنتين لبنتين قال فحدثني أصحابي ولم أسمعه من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) انه قال يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية، رواه البزار ورجاله رجال الصحيح.
15616- وعن أبي هريرة قال كان رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يبنى المسجد فإذا نقل الناس حجرا نقل عمار حجرين فإذا نقلوا لبنة نقل لبنتين قال فذكره، رواه أبويعلي ورجاله رجال الصحيح.
15618- وعن عبدالله بن الحارث إبن نوفل انه سمع عبدالله بن عمرو بن العاصى وعمرو بن العاصى ومعاوية بن أبي سفيان يقولون ان رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار تقتلك الفئة الباغية. رواه الطبراني وزاد فقال معاوية لا تزال داحضا في بولك نحن فتلناه إنما قتله من خانه. رواه الطبراني ورجاله ثقات.
15619- وعن عبدالله بن عمرو ان رجلين أتيا عمرو بن العاصى يختصمان في دم عمار وسلبه فقال عمرو خليا عنه فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول قاتل عمار وسالبه في النار، رواه الطبراني وقد صرح ليث بالتحديث ورجاله رجال الصحيح.
15612- وعن عبدالله بن الحارث ان عمرو بن العاصى قال لمعاوية يا أمير المؤمنين أما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول حين كان يبنى المسجد لعمار إنك حريص على الجهاد وانك لمن أهل الجنة ولتقتلنك الفئة الباغية قال بلى قال فلم قتلتموه قال والله ما تزال تدحض في بولك نحن قتلناه إنما قتله الذى خانه، رواه الطبراني ورجاله ثقات.
15622- وعن هنى مولى عمرو قال كنت مع معاوية وعمرو إبن العاص بصفين فنظرت يومئذ في القتلى فإذا أنا بعمار بن ياسر مقتول فذهبنا إلى عمرو بن العاص فقلت ما سمعت من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في عمار قال سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية فقلت هذا عمار قتلتموه فأنكر ذلك علي وقال انطلق فأرينه فذهبت فوقفت عليه وقلت له ماذا تقول فيه قال انما قتله اصحابه، رواه الطبراني مطولا ورواه مختصرا ورجال المختصر رجال الصحيح غير زياد مولى عمرو وقد وثقه إبن حبان.
15625- وعن أبى سنان الدؤلى صاحب رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال رأيت عمار بن ياسر دعا غلاما له بشراب >( 35 تاسع مجمع الزوائد ) فأتاه بقدح من لبن فشربه ثم قال صدق الله ورسوله اليوم ألقى الاحبة محمدا وحزبه إن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال ان آخر شئ ازوده من لدنيا ضيحة لبن ثم قال والله لو هزمونا حتى يبلغوا سعفات هجر لعلمنا انا على حق وانهم على باطل، رواه الطبراني واسناده حسن.
15626- وعن عمار بن ياسر قال ضرب رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) بيده في خاصرتي فقال خاصرة مؤمنة تقتلك الفئة الباغية آخر زادك ضياح من لبن. رواه الطبراني وإسناده حسن.
15627- وعن كلثوم إبن جبر قال كنت بواسط القصب عند عبدالاعلي بن عبدالله بن عامر بن كريز القرشى في منزل عنبسة بن سعيد إذ جاء رجل فقال ان قاتل عمار بالباب أفتأذنون له فيدخل فكره بعض القوم وقال بعض أدخلوه فدخل فإذا رجل عليه مقطعات له فقال لقد أدركت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) وانا أنفع أهلى فارد عليهم الغم فقال رجل من القوم أبا العادية كيف كان أمر عمار قال كنا نعد عمارا من خيارنا حتى سمعته يوما في مسجد قباء يقع في عثمان فلو خلصت إليه لوطئته برجلي فما صليت بعد ذلك صلاة الا قلت اللهم لقنى عمارا فلما كان يوم صفين استقبلني رجل يسوق الكتيبة فاختلف انا وهو ضربتين فبدرته فضربته فكبا لوجهه ثم قتلته، وفى رواية قال عبدالاعلى أدخلوه فادخل عليه مقطعات له فإذا رجل طوال ضرب من الرجال كأنه ليس من هذه الامة قلت فذكر نحوه حتى قال فلما كان يوم صفين أقبل يمشى أول الكتيبة راجلا حتى كان ين الصفين طعن رجلا في ركبته بالرمح فصرعه فانكمأ المغفر عنه فاضربه فإذا رأس عمار بن ياسر قال له يقول له مولى لنا أي يد كفتاه فلم أر رجلا أبين ضلالة منه، رواه كله الطبراني وعبد الله باختصار ورجال أحد اسنادي الطبراني رجال الصحيح.
>10- إبن حجر - فتح الباري - الجزء : ( 1 ) - رقم الصفحة : ( 451 )
- عن أبي نضرة عن أبي سعيد فذكر الحديث في بناء المسجد وحملهم لبنة لبنة وفيه فقال أبو سعيد فحدثني أصحابي ولم أسمعه من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أنه قال يا بن سمية تقتلك الفئة الباغية أه وإبن سمية هو عمار وسمية اسم أمه، وهذا الإسناد على شرط مسلم.
>11- إبن حجر - فتح الباري - كتاب المناقب
- وفي قوله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏‏تقتل عمارا الفئة الباغية ‏‏ دلالة واضحة على ان عليا ومن معه كانوا على الحق وان من قاتلهم كانوا مخطئين في تاويلهم، والله اعلم‏.

>12- المناوي - فيض القدير شرح الجامع الصغير - الجزء : ( 4 ) - رقم الصفحة : ( 473 )
5606 - ‏ عمار خلط اللّه الايمان ما بين قرنه إلى قدمه وخلط الايمان بلحمه ودمه يزول مع الحق حيث زال ولا ينبغي للنار ان تاكل منه شيئا، ‏ المراد نار الاخرة‏.
>13- المناوي - فيض القدير شرح الجامع الصغير - الجزء : ( 4 ) - رقم الصفحة : ( 474 )
5607 - ‏ عمار تقتله الفئة الباغية‏ ‏اي الظالمة الخارجة عن طاعة الامام الحق وزاد الطبراني في رواية الناكبة عن الحق والمراد بهذه الفئة فئة معاوية كما جاء موضحاً في رواية الطبراني وغيره وهذا من معجزاته لانه اخبار عن غيب وقد وقع‏.
>14- النسائي - السنن الكبرى - الجزء : ( 5 ) - رقم الصفحة : ( 75 و 155 و 156 )
7043 - أخبرنا الحسين بن حريث قال أنا بن علية عن بن عون عن الحسن عن أمه عن أم سلمة أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار تقتلك الفئة الباغية.
>15- محمد بن سعد - الطبقات الكبرى - الجزء : ( 1 و 3 ) - رقم الصفحة : ( 241 و 248 و 251 و 252 و 253 )
525 - قال أبو التياح فحدثني بن أبي الهذيل أن عمارا كان رجلا ضابطا وكان يحمل حجرين حجرين فقال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ويها بن سمية تقتلك الفئة الباغية.
>16- إبن كثير - البداية والنهاية - الجزء : ( 6 و 7 ) - رقم الصفحة : ( 239 و 240 و 269 و 297 و 298 و 299 )
- كما ثبت في صحيح مسلم من حديث شعبة عن أبي سلمة عن أبي نضرة، عن أبي سعيد الخدري قال : حدثني من هو خير مني - يعني أبا قتادة - أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار، تقتلك الفئة الباغية.
- وقال الامام أحمد : ثنا أبو معاوية، ثنا الاعمش، عن عبد الرحمن بن زياد، عن عبد الله بن الحرث بن نوفل، قال : إني لاسير مع معاوية منصرفه من صفين، بينه وبين عمرو بن العاص، فقال عبد الله بن عمرو يا أبة، أما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار : ويحك يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية ؟ قال : فقال عمرو لمعاوية : ألا تسمع ما يقول هذا ؟ فقال معاوية : لا يزال يأتينا بهنة، أو نحن قتلناه ؟ إنما قتلة من جاءوا به.
- وحدثنا يحيى ثنا عبد الرحمن بن زياد ؟ ثنا هشيم عن مجالد عن الشعبي قال : جاء قاتل عمار يستأذن على معاوية وعنده عمرو فقال : ائذن له وبشره بالنار. فقال الرجل : أو ما تسمع ما يقول عمرو. قال : صدق ؟ إنما قتله الذين جاؤوا به.
>17- إبن حبان - الثقات - الجزء : ( 1 و 2 و 4 ) - رقم الصفحة : ( 135و 141 و 291 و 215 )
- رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ينقل معهم اللين هذا الحمال لا حمال خيبر هذا أبر ربنا وأطهر اللهم إن الخير خير الآخرة فاغفر الانصار والمهاجرة وكان عمار بن ياسر جعدا قصيرا وكان ينقل اللبن وقد أغبر صدره فقال له رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يا بن سمية تقتلك الفئة الباغية.
- ثم دعا سعد بن أبى وقاص وعمار بن ياسر فقال عمار بن ياسر فقال يا عمار تقتلك الفئة الباغية ثم آخى بينهما.
- ولما قتل عمار أتى عبد الله بن عمرو معاوية فقال قتل عمار فقال عمرو بن العاص قتل عمار فما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية فقال معاوية أنحن قتلناه إنما قتله أهل العراق جاؤوا به فطرحوه في سيوفنا ورماحنا.
>18- إبن عساكر - ترجمة الإمام الحسن ( ع ) - رقم الصفحة : ( 128 )
- وقد روى الحافظ المصنف ما تواتر عن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في شأن عمار من قوله : يا عمار تقتلك الفئة الباغية في ترجمة عمار من هذا الكتاب علي وجه بديع، والحديث متواتر متفق على صحته، وقد قتل معاوية وجنده عمارا وتبين لكل ذي عينين في نفس اليوم أن معاوية وجنده هم الفئة الباغية ومعاوية أيضا اعترف بصحة الحديث.
>19- إبن عساكر - تاريخ مدينة دمشق - الجزء : ( 43 ) - رقم الصفحة : ( 430 )
- عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم عن أبيه قال زاد أحمد بن حنبل لما قتل عمار بن ياسر دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص فقال قتل عمار وقد قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) تقتله الفئة الباغية انتهى حديث إبن حنبل وزادا فدخل عمرو على معاوية فقال قتل عمار قال معاوية قتل عمار فماذا قال سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتله الفئة الباغية قال دحضت في بولك أو نحن قتلناه إنما قتله علي وأصحابه.
>20- إبن عساكر - تاريخ مدينة دمشق - الجزء : ( 43 ) - رقم الصفحة : ( 431 )
- وأخبرناه أبو عبد الله محمد بن الفضل الفقيه أنا أبو بكر أحمد بن الحسين الحافظ أنا أبو الحسين بن بشران نا إسماعيل بن محمد الصفار نا أحمد بن منصور نا عبد الرزاق نا معمر عن إبن طاوس عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم عن أبيه أنه أخبره قال لما قتل عمار بن ياسر دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص فقال لا أدري أكان معه أم أخبره أبوه فقال قتل عمار وقد قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) تقتله الفئة الباغية قال فقام عمرو فزعا يرتجع حتى دخل على معاوية فقال معاوية ما شأنك فقال قتل عمار فقال معاوية قتل عمار فماذا قال عمرو سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتله الفئة الباغية فقال له معاوية دحضت في بولك أنحن قتلناه إنما قتله علي وأصحابه جاءوا به حتى ألقوه بين رماحنا أو قال سيوفنا.

در نتیجه با توجه به نقل و تصحیح این حدیث از سوی بزرگان اهل حدیث اهل تسنن دیگر جای هیچ شک و شبه ای در صحت آن نمیماند و کلام ابن تیمیه و پیروانش مدعایی بدون دلیل خواهد بود.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث سد ابواب میگوید: «گفتار رسول خدا (تمام درها را ببنديد، جز درب خانه علي) از جمله احاديثي است كه شيعه جهت مقابله با عامه وضع كرده است.» (منهاج السّنة 3 ، 13 .) .

جواب:

ابن حجر در رد تضعیف ابن جوزي در مورد اين حديث مي گويد: «اين كار، اقدامي بر رد احاديث صحيح السند به مجرد توهم است».( القول المسدد، ص 26) او بعد از شمردن طرق اين حديث ادامه مي دهد: «پس اين طرق آشكار از روايات افراد ثقه، دلالت دارد بر اين كه اين حديث دلالت قوي داشته و صحيح است».

حافظ سيوطي نيز مي گويد: «گفتار ابن جوزي درباره اين حديث كه آن را باطل و جعلي دانسته ادعايي است كه بر آن دليلي اقامه نكرده جز آن كه مي گويد اين حديث مخالف با حديثي است كه در صحيحين آمده اما سزاوار نيست انسان حديثي را جعلي بداند مگر در صورتي كه جمع آن امكان پذير نباشد و لازم نيست اگر الان جمع كردن امكان ندارد بگوييم بعداً هم ممكن نيست. چون بالاتر از هر صاحب علمي عالمي ديگر است و در مثل اين موارد نبايد حكم به بطلان كرد بلكه بايد توقف نمود تا براي ديگري ظاهر شود آن چه براي او ظاهر نشده و اين حديث از اين قبيل است. حديثي است مشهور و صحيح داراي طرق متعدد و هر طريق آن به طور جداگانه كمتر از مرتبه حسن نيست و مجموع طرق آن مي تواند انسان را به قطع به صحتش بر طريق بسياري از اهل حديث برساند و اما اين كه اين حديث مخالف حديثي است كه درصحيحين آمده قبول نداريم زيرا بين اين دو معارضه وجود ندارد».

حدیث سد الابواب به چند لفظ با اسانید صحیح نقل شده است که برای رد قول ابن تیمیه به تعدادی اشاره میگردد:

1-قال سعد بن أبي وقاص أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب الشارعة في المسجد وترك باب علي، أخرجه أحمد والنسائي وإسناده قوي.

2-قال الطبراني في الاوسط: رجالها ثقات من الزيادة فقالوا يا رسول الله سددت ابوابنا ؟ فقال ما انا سددتها ولكن الله سدها.

3-عن زيد بن أرقم قال كان لنفر من الصحابة أبواب شارعة في المسجد، فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم سدوا هذه الابواب الا باب علي، فتكلم ناس في ذلك فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم اني والله ما سددت شيئا ولا فتحته ولكن أمرت بشئ فاتبعته، أخرجه أحمد والنسائي والحاكم ورجاله ثقات.

4-عن ابن عباس قال أمر رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بأبواب المسجد فسدت الا باب علي.

5-امر بسد الابواب غير باب علي، فكان يدخل المسجد وهو جنب ليس له طريق غيره، اخرجهما أحمد والنسائي ورجالهما ثقات.

6-عن جابر بن سمرة قال أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب كلها غير باب علي، فربما مر فيه وهو جنب، أخرجه الطبراني.

7-عن ابن عمر قال كنا نقول في زمن رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم خير الناس ثم أبو بكر ثم عمر ولقد أعطى علي بن أبي طالب ثلاث خصال لان يكون لي واحدة منهن احب الي من حمر النعم زوجه رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم ابنته وولدت له وسد الابواب الا بابه في المسجد وأعطاه الراية يوم خيبر، أخرجه أحمد وإسناده حسن.

8-اخرج النسائي من طريق العلاء بن عرار بمهملات قال فقلت لابن عمر أخبرني عن علي وعثمان فذكر الحديث وفيه واما علي فلا تسأل عنه أحدا وانظر إلى منزلته من رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم قد سد ابوابنا في المسجد واقر بابه، ورجاله رجال الصحيح الا العلاء وقد وثقه يحيى بن معين وغيره.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در باره حدیث قتال امیر المومنین علی (علیه السلام) با ناكثين و قاسطين و مارقين ميگوید: «حلي در كتاب «اربعين» احاديث ضعيف بلكه جعلي از امامان حديث آورده همانند گفتار پيامبر به قتال با ناكثين و قاسطين و مارقين».(منهاج السنه 2 ،639) . جواب ابن تیمیه را بیان فرمایید؟

جواب:

اين حديث را ابن مجرد در شرح صحيح بخاري آورده است و در مقدمه آن التزام داده است که آن چه در شرح حديثي يا تتمه يا زيادتي براي حديثي مي آورد صحيح يا حسن است. وي درباره تضعيفات ابن تيميه مي گويد: «او در ردّ احاديث، بسياري از احاديث خوب يعني صحيح و حسن را رد كرده است».

علاوه بر اینکه اين روايت جدا از تصحيح علما (براي اسناد مختلف فيه) سند صحيح دارد :

از جمله :در مسند زيد آمده است:

(653)- [1 : 365] عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، قَالَ: " أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ، وَالْمَارِقِينَ "، فَمَا كُنْتُ لِأَتْرُكَ شَيئًا مِمَّا أَمَرَنِي بِهِ حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ.

این حدیث در کتب معتبره اهل تسنن نقل و تصحیح شده است و این امر بهترین پاسخ به مدعیات بدون دلیل ابن تیمیه است.

برای تبیین عدم صحت قول ابن تیمیه به برخی از نقولات و تصحیحات این حدیث در کتب اهل سنت اشاره میشود:

1 ـ روى الحاكم باسناده عن عتاب بن ثعلبة : حدثني أبو أيّوب الأنصاري في خلافة عمر بن خطاب، قال : أمر رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم علي بن أبي طالب بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين.(المستدرك على الصحيحين 3 / 139).

2 ـ وروى باسناده عن أبي أيوب الأنصاري ، قال : سمعت النبي صلى الله عليه وآله وسلّم يقول لعلي بن أبي طالب: تقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين بالطرقات والنهروانات وبالسعفات، قال أبو أيوب : قلت يا رسول الله مع من تقاتل هؤلاء الأقوام ؟ قال : مع علي بن أبي طالب. (المستدرك على الصحيحين 3 / 139).

3 ـ روى الحمويني بأسناده عن أبي سعيد الخدري قال : أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين، فقلنا يا رسول الله، أمرتنا بقتال هؤلاء فمع من نقاتلهم ؟ قال : مع علي بن أبي طالب، معه يقتل عمار بن ياسر. ( فرائد السمطين 1 / 281 ).

4 ـ وروى باسناده عن عتاب بن ثعلبة، قال : حدثني أبو أيوب الأنصاري، في خلافة عمر بن الخطاب، قال : أمرني النبي صلی الله علیه وآله وسلم بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين مع علي بن أبي طالب.( فرائد السمطين 1 / 282 ).

5 ـ وروى بإسناده عن عبد الله، قال : خرج رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم من بيت زينب، فأتى منزل أم سلمة فجاء علي، فقال النبي « صلى الله عليه وآله و سلّم » : يا أم سلمة، هذا والله قاتل القاسطين والناكثين والمارقين. ( فرائد السمطين 1 / 283 ).

6 ـ وروى باسناده عن عمرو بن مرة قال : سمعت عمرو بن سلمة يقول : سمعت عمار بن ياسر يوم صفين شيخاً آدم طويلاً أخذ الحربة بيده ويده ترعد، قال : والذي نفسي بيده لو ضربونا حتى بلغوا بنا سعفات هجر لعرفنا أنّنا على الحقّ وهم على الضلال.( فرائد السمطين 1 / 285 ).

7 ـ وروى باسناده عن سعد بن عبادة عن علي « عليه السلام » قال : ( أمرت بقتال ثلاثة : القاسطين والناكثين والمارقين، فأما القاسطون فأهل الشام، وأمّا الناكثون فذكرهم، وأمّا المارقون فأهل النهروان يعني الحرورية ).( فرائد السمطين 1 / 285 ).

8 ـ روى الخوارزمي باسناده عن سعد بن عبادة عن علي « عليه السلام » قال : ( أمرت بقتال ثلاثة، الناكثين والقاسطين والمارقين، أمّا القاسطون فأهل الشام، وأمّا الناكثون فأهل الجمل، وأمّا المارقون فأهل النهروان يعني الحرورية ) ( فرائد السمطين 1 / 125 ).

9 ـ روى ابن المغازلي باسناده عن علي « عليه السلام » قال : ( قال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » : ان منكم من يقاتل على تأويل القرآن، كما قاتلت على تنزيله، فقال أبو بكر : أنا ؟ قال : لا، قال عمر : فأنا ؟ قال : لا ولكن خاصف النعل يعني عليا ) ( المناقب ص54 ح 78)، ورواه المتقي الهندي في ( منتخب كنز العمال ) المطبوع بهامش مسند أحمد 5 / 33، والحاكم في المستدرك على الصحيحيـن 3 / 123. بسندهما عن أبي سعيد مع فرق ـ.

10 ـ روى البلاذري باسناده عن حكيم بن جبير، قال : سمعت ابراهيم يقول : سمعت علقمة قال : سمعت علياً يقول : (أمرت بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين)، وحدثت أن أبا نعيم قال لنا : (الناكثون أهل الجمل، والقاسطون أصحاب صفين، والمارقون أصحاب النهر ) (أنساب الأشراف 2 / 138 ح 129).

11 ـ روى الكنجي باسناده عن ابن عباس، قال : قال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » لأم سلمة : ( هذا علي بن أبي طالب لحمه من لحمي ودمه من دمي، وهو منّي بمنزلة هارون من موسى، إلاّ أنه لا نبي بعدي، يا ام سلمة، هذا علي أمير المؤمنين وسيد المسلمين، ووعاء علمي، ووصيي، وبابي الذي أوتى منه، أخي في الدنيا والآخرة، ومعي في المقام الأعلى، يقتل القاسطين والناكثين والمارقين ).
وفي هذا الحديث دلالة على أن النبي « صلى الله عليه وآله و سلّم » وعد علياً بقتل هؤلاء الطوائف الثلاث، وقول الرسول « صلى الله عليه وآله و سلّم » حق ووعده صدق، وقد أمر « صلى الله عليه وآله و سلّم » علياً بقتالهم.
روى ذلك أبو أيوب عنه وأخبر أنه قاتل: المشركين والناكثين والقاسطين، وانه سيقاتل المارقين. (كفاية الطالب ص168).

12 ـ وروى باسناده عن مخنف بن سليم قال : أتينا أبا أيوب الأنصاري وهو يعلف خيلاً له، قال : فقلنا عنده، فقلت له : يا أبا أيوب، قاتلت المشركين مع رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » ثم جئت تقاتل المسلمين ؟ قال : ان رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » أمرني بقتال ثلاثة، الناكثين والقاسطين والمارقين، فقد قاتلت الناكثين والقاسطين وأنا مقاتل ان شاء الله المارقين بالسعفات بالطرقات بالنهروانات وما أدري أين هو ؟ (كفاية الطالب ص169).

13 ـ روى محمد بن طلحة الشافعي باسناده عن ابن مسعود، قال : خرج رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » فأتى منزل أم سلمة فجاء علي فقال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » : (يا أم سلمة هذا والله قاتل القاسطين والناكثين والمارقين من بعدي ).
فالنبي (صلی الله علیه وآله وسلم) ذكر في هذا الحديث فرقاً ثلاثة صرّح بأن علياً (علیه السلام) يقاتلهم بعده وهم الناكثون والقاسطون والمارقون، وهذه الصفات التي ذكرها رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » قد سماهم بها مشيراً إلى أن وجود كلّ صفة منها في الفرق المختصة بها علة لقتالهم مسلطة عليه.
وهؤلاء الناكثون : هم الناقضون عقد بيعتهم الموجبة عليهم الطاعة والمتابعة لامامهم الذي بايعوه محقاً فاذا نقضوا ذلك، وصدفوا عن طاعة امامهم وخرجوا عن حكمه، وأخذوا قتاله بغياً وعناداً كانوا ناكثين باغين، فيتعين قتالهم كما اعتمده طائفة ممن تابع علياً وبايعه ثم نقض عهده وخرج عليه وهم أصحاب واقعة الجمل فقاتلهم علي فهم الناكثون.
وأما القاسطون : فهم الجائرون عن سنن الحق، الجانحون الى الباطل، المعرضون عن اتباع الهدى الخارجون عن طاعة الامام الواجبة طاعته، فاذا فعلوا ذلك واتصفوا به تعين قتالهم، كما اعتمده طائفة تجمعوا واتبعوا معاوية، وخرجوا لمقاتلة علي على حقه ومنعوه اياه فقاتلهم وهي وقائع صفين وليلة الهرير فهؤلاء هم القاسطون. ...
وأما المارقون : فهم الخارجون عن متابعة الحق المصرّون على مخالفة الامام المفروض طاعته ومتابعته، المصرحون بخلعه، واذا فعلوا ذلك واتصفوا به تعين قتالهم كما اعتمده أهل حروراء والنهروان، فقاتلهم علي وهم الخوارج فبدأ علي بقتال الناكثين وهم أصحاب الجمل، وثنى بقتال القاسطين وهم أهل الشام بصفين، وثلّث بقتال المارقين وهم الخوارج أهل حروراء والنهروان. .. ) ـ مطالب السؤول في مناقب آل الرسول 1 / 117 ط مؤسسة أم القرى ـ.

برای مشاهده باقی نقولات و تصحیحات به مصادر ذیل رجوع فرمایید :

1 ـ تاريخ بغداد : 13 / 186.
2 ـ فتح الباري : 13 / 56.
3 ـ كنز العمّال : 11 / 6 6 و 16 / 183.
4 ـ شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد : 2 / 462 و 3 / 245 ط مصر.
5 ـ تلخيص المستدرك للذهبي : 3 / 139 ط حيدر آباد.
6 ـ ميزان الاعتدال : 1 / 126 ط مصر.
7 ـ مجمع الزوائد : 6 / 235 و 7 / 238 ط مصر.
8 ـ ينابيع المودة : 81 و128 ط اسلامبول.
9 ـ لسان العرب : 2 / 196 و 7 / 378.
1 ـ شرح المقاصد للتفتازاني : 2 / 217 ط الآستانة.
11 ـ المطالب العالية لابن حجر : 4 / 3 4 ط الكويت.
12 ـ تاج العروس : 1 / 651 و 5 / 2 6 ط مصر.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در باره حدیث:( اقضاکم علی ) ميگوید: «اين حديث ثابت نمي باشد و داراي سندي نيست كه به واسطه آن حجت تمام گردد» (منهاج السنه 7 ،513) .

جواب:

این حدیث به الفاظ (اقضاکم علی) و (أقضى الأصحاب) و (أقضى الأمة) و مانند آن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جانب چند تن از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده است.

و در نزد اهل حدیث معتبر است و در صحاح و کتب معتبره وارد شده است از جمله:

صحیح بخاری، کتاب التفسیر،باب الآية : (مَا نَنسَخْ مِنْ آيةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) ،و الدر المنثور عن النسائي و ابن الانباري و دلائل النبوة للبيهقي و طبقات ابن سعد- ترجمة علي بن ابي طالب 2 ،259 - عن ابي هريرة عن عمر و فی المسند -مسند احمد ، مسند الانصار ،حدیث ابی بن کعب، الحدیث 20581-6، 131.

همچنین رجوع گردد به ترجمه علی بن ابی طالب علیه السلام در سنن ابن ماجه و المستدرک علی الصحیحین - که این حدیث را تصحیح نموده اند- و الاستیعاب و اسد الغابه وحلیه الاولیا والریاض النضره .

و برای اطلاع بیشتر میتوانید به مصادر ذیل رجوع فرموده و تصحیح حدیث را ملاحظه نمایید:

تاريخ دمشق لابن عساكر ج 3 / 27 ح 1 54 و 1 55 و 1 56 و 1 57 و 1 58 و 1 59 و 1 6 و 1 61 و 1 62 ط بيروت،
حلية الاولياء ج 1 / 65،
صحيح البخارى ك التفسير ج 6 / 23،
المستدرك للحاكم ج 3 / 3 5،
أنساب الاشراف للبلاذرى ج 2 / 97 ح 21 و 23،
احقاق الحق ج 8 / 61،
الاستيعاب بهامش الاصابة ج 3 / 39 و 4 ،
الطبقات الكبرى لابن سعد ج 2 / 339 و 34 ،
تذكرة الحفاظ ج 3 / 38،
أخبار القضاة ج 1 / 88،
المناقب للخوارزمى ص 47،
أسنى المطالب للجزرى ص 72،
البداية والنهاية ج 7 / 359،
تاريخ الخلفاء ص 115

الغدير ج 3 / 97.

ورود این حدیث در صحاح اهل تسنن و اعتراف بزرگان اهل حدیث فریقین به صحت آن پاسخی از جانب شیعه و اهل سنت به ابن تیمیه و پیروان او است که اشتمال حدیث بر فضایل یکی از اهل بیت علیهم السلام را عملا موجب تضعیف آن حدیث میدانند.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث مدینه علم میگوید: «حديث (من شهر علم هستم و علي درب آن است) ضعيف تر و سست تر و در زمره احاديث جعلي است.» (منهاج السنه 7 ،515) .

آیا کلام او صحیح است؟


جواب:

حافظ سيوطي درباره اين حديث مي گويد: «حديث علي را ترمذي و حاكم و حديث ابن عباس را حاكم و طبراني و حديث جابر را حاكم نقل نموده اند ... اين حديث به تمام طرقش منتهي به درجه حسن مي شود كه قابل احتجاج به آن است و لذا ضعيف نيست چه رسد به اينكه جعلي باشد...».( اللآلي المصنوعة، ج1، ص 334) ابن حجر نيز مي گويد: «براي اين حديث در مستدرك حاكم طرق بسياري است كه كمترين احوال آن اين است كه براي اين حديث اصلي است و لذا سزاوار نيست بر آن اسم وضع و جعل اطلاق شود» (الصواعق المحرقة، ص 122.) .

محدثین و علمای  فراوانی این حدیث را نقل و آن را تصحیح نموده اند از جمله:
1 - الحافظ أبو بكر عبد الرزاق بن همام الصنعاني المتوفى 211، حكاه عنه بإسناده الحاكم في " المستدرك " 3 ص 127.

2 - الحافظ يحيى بن معين أبو زكريا البغدادي المتوفى 233، كما في " المستدرك " الحاكم وتاريخ الخطيب البغدادي.

3 - أبو عبد الله (أبو جعفر) محمد بن جعفر الفيدي المتوفى 236، رواه عنه ابن معين.

4 - أبو محمد سويد بن سعيد الهروي المتوفى 240، أحد مشايخ مسلم وابن ماجة، نقله عنه ابن كثير في تاريخه 7: 358.

5 - إمام الحنابلة أحمد بن حنبل المتوفى 241، أخرجه في " المناقب ".

6 - عباد بن يعقوب الرواجني الأسدي، أحد مشايخ البخاري والترمذي وابن ماجة، يروي عنه الحافظ الكنجي في " الكفاية " من طريق الخطيب.

7 - الحافظ أبو عيسى محمد الترمذي المتوفى 279، في جامعه الصحيح.

8 - الحافظ أبو علي الحسين بن محمد بن فهم البغدادي المتوفى 289، روى عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 127.

9 - الحافظ أبو بكر أحمد بن عمر البصري البزار المتوفى 292، صاحب المسند الكبير.

10 - الحافظ أبو جعفر محمد بن جرير الطبري المتوفى 310، في " تهذيب الآثار " وصححه حكاه عنه غير واحد من أعلام القوم.

11 - أبو بكر محمد بن محمد بن الباغندي الواسطي البغدادي المتوفى 312، رواه عنه الفقيه ابن المغازلي في " المناقب ".

12 - أبو الطيب محمد بن عبد الصمد الدقاق البغوي المتوفى 319، أخرجه عنه بإسناده الخطيب البغدادي في تاريخه 2: 377.

13 - أبو العباس محمد بن يعقوب الأموي النيسابوري الأصم المتوفى 346، رواه عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 126.

14 - أبو بكر محمد بن عمر بن محمد التميمي البغدادي ابن الجعابي المتوفى 355، أخرجه بخمسة طرق كما في مناقب ابن شهر آشوب 1: 261.

15 - أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني المتوفى 360، أخرجه في معجميه الكبير والأوسط.

16 - أبو بكر محمد بن علي بن إسماعيل الشاشي المعروف بالقفال المتوفى 366 حكاه عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 127.

17 - الحافظ أبو محمد عبد الله بن جعفر بن حيان الاصبهاني المعروف بأبي الشيخ المتوفى 369، أخرجه في كتابه (السنة) حكاه عنه السخاوي في المقاصد الحسنة.

18 - الحافظ أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان المعروف بابن السقا الواسطي المتوفى 173 رواه عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

19 - الحافظ أبو الليث نصر بن محمد السمرقندي الحنفي المتوفى 379، كما في كتابه (المجالس).

20 - الحافظ أبو الحسين محمد بن المظفر البزاز البغدادي المتوفى 379، كما في مناقب ابن المغازلي.

21 - الحافظ أبو حفص عمر بن أحمد بن عثمان البغدادي ابن شاهين المتوفى 385، أخرجه بأربعة طرق.

22 - الحافظ أبو عبد الله عبيد الله بن محمد الشهير بابن بطة العكبري المتوفى 387، أخرجه من ستة طرق.

23 - الحافظ أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري المتوفى 405، أخرجه في " المستدرك " 3: 126 - 128.

24 - الحافظ أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الاصبهاني المتوفى 416، حكاه عنه جمع كثير.

25 - الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبد الله الاصبهاني المتوفى 430، في كتابه (معرفة الصحابة)

26 - الفقيه الشافعي أبو الحسن أحمد بن المظفر العطار المتوفى 441، رواه للفقيه ابن المغازلي سنة 434 كما في مناقبه.

27 - أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب البصري الشافعي الشهير بالماوردي المتوفى 450، حكاه عنه ابن شهر آشوب في " المناقب " 1 ص 261.

28 - الحافظ أبو بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقي المتوفى 458، كما في مقتل الخوارزمي 1 ص 43

29 - أبو غالب محمد بن أحمد الشهير بابن بشران المتوفى 462، رواه عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

30 - الحافظ أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي المتوفى 463، أخرجه في (المتفق والمفترق) وتاريخ بغداد 4 ص 348، ج 2 ص 377، ج 7 ص 173، ج 11 ص 204.

31 - الحافظ أبو عمر ويوسف بن عبد الله ابن عبد البر القرطبي المتوفى 463، في (الاستيعاب) ج 2: 461.

32 - أبو محمد حسن بن أحمد بن موسى الغندجاني المتوفى 467، نقله عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

33 - الفقيه أبو الحسن علي بن محمد بن الطيب الجلابي ابن المغازلي المتوفى 483، أخرجه في مناقبه بسبعة طرق.

34 - أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني الشافعي المتوفى 489، كما في مناقب ابن شهر آشوب.

35 - الحافظ أبو محمد الحسن بن أحمد السمرقندي المتوفى 491، أخرجه في بحر الأسانيد في صحيح الأسانيد، فالحديث صحيح عنده كما في تذكرة الذهبي 4: 28.

36 - أبو علي إسماعيل بن أحمد بن الحسين البيهقي المتوفى 507، رواه عنه الخوارزمي في " المناقب " ص 49.

37 - أبو شجاع شيرويه بن شهردار الهمداني الديلمي المتوفى 509، في فردوس الأخبار

38 - أبو محمد أحمد بن محمد بن علي العاصمي، أخرجه في (زين الفتى شرح سورة هل أتى) الموجود عندنا.

39 - أبو القاسم الزمخشري المتوفى 538 سمى في " الفائق " 1: 28 باب مدينة العلم.

40 - الحافظ أبو منصور شهردار بن شيرويه الهمداني الديلمي المتوفى 558، أخرجه مسندا في كتابه (مسند الفردوس).

41 - الحافظ أبو سعد عبد الكريم بن محمد بن منصور التميمي السمعاني المتوفى 562، قال في (الأنساب) في (الشهيد): اشتهر بهذا الاسم جماعة من العلماء المعروفين قتلوا فعرفوا بالشهيد أولهم: ابن باب مدينة العلم. إلخ ينم كلامه هذا عن كون الحديث من المتسالم عليه عند حفاظ الحديث.

42 - الحافظ أخطب خوارزم أبو المؤيد موفق بن أحمد المكي الحنفي المتوفى 568، أخرجه في " المناقب " ص 49، وفي مقتل الإمام السبط 1 ص 43.

43 - الحافظ أبو القاسم علي بن حسن الشهير بابن عساكر الدمشقي المتوفى571، أخرجه بعدة طرق.

44 - أبو الحجاج يوسف بن محمد البلوي الأندلسي الشهير بابن الشيخ المتوفى حدود 605، أرسله إرسال المسلم في كتابه " ألف باء " ج 1 ص 222.

45 - أبو السعادات مبارك بن محمد ابن الأثير الجزري الشافعي المتوفى 606، ذكره في " جامع الأصول " نقلا عن الترمذي.

46 - الحافظ أبو الحسن علي بن محمد ابن الأثير الجزري 630، أخرجه في " أسد الغابة " 4 ص 22.

47 - محيي الدين محمد بن علي ابن العربي الطائي الأندلسي المتوفى 638 في " الدر المكنون والجوهر المصون " كما في ينابيع المودة ص 419.

48 - الحافظ محب الدين محمد بن محمود ابن النجار البغدادي المتوفى 643، أخرجه في ذيل تاريخ بغداد مسندا.

49 - أبو سالم محمد بن طلحة الشافعي المتوفى 652، في مطالب السئول ص 22 والدر المنظم كما في ينابيع المودة ص 65.

50 - شمس الدين أبو المظفر يوسف بن قزاوغلي سبط ابن الجوزي الحنفي المتوفى 654، ذكره في تذكرته ص 29.

51 - الحافظ أبو عبد الله محمد بن يوسف الكنجي الشافعي المتوفى 658، أخرجه في " الكفاية " ص 98 - 102، وقال بعد إخراجه بعدة طرق: قلت: هذا حديث حسن عال - إلى أن قال -:

ومع هذا فقد قال العلماء من الصحابة والتابعين وأهل بيته بتفضيل علي (عليه السلام) وزيادة علمه وغزارته، وحدة فهمه، ووفور حكمته، وحسن قضاياه، وصحة فتواه، وقد كان أبو بكر وعمر وعثمان وغيرهم من علماء الصحابة يشاورونه في الأحكام ويأخذون بقوله في النقض والابرام، اعترافا منهم بعلمه، ووفور فضله، ورجاحة عقله، وصحة حكمه، وليس هذا الحديث في حقه بكثير لأن رتبته عند الله وعند رسوله وعند المؤمنين من عباده أجل وأعلا من ذلك.

52 - أبو محمد الشيخ عز الدين عبد العزيز بن عبد السلام السلمي الشافعي المتوفى--660، ذكره في مقال حكاه عند شهاب الدين أحمد في توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل.

53 - الحافظ محب الدين أحمد بن عبد الله الطبري الشافعي المكي المتوفى 694، رواه في " الرياض النضرة " 1: 192 و " ذخائر العقبى " ص 77.

54 - سعيد الدين محمد بن أحمد الفرغاني المتوفى 699، ذكره في شرح تائية ابن فارض العربي في شرح قوله:

كراماتهم من بعض ما خصهم به * بما خصهم من إرث كل فضيلة

وذكره في شرحه الفارسي عند قوله:

وأوضح بالتأويل ما كان مشكلا * " علي " بعلم ناله بالوصية

55 - الحافظ أبو محمد ابن أبي حمرة الأزدي الأندلسي المتوفى 699 في " بهجة النفوس " 2: 175، و ج 4: 78.

56 - صدر الدين السيد حسين بن محمد الهروي الفوزي المتوفى 718، ذكره في " نزهة الأرواح ".

57 - شيخ الاسلام إبراهيم بن محمد الحموي الجويني المتوفى 722، ذكره في " فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين ".

58 - نظام الدين محمد بن أحمد بن علي البخاري المتوفى 725، حكاه عنه الشيخ عبد الرحمن ال?شتي في " مرآة الأسرار عن سير الأولياء ".

59 - الحافظ أبو الحجاج يوسف بن عبد الرحمن المزي المتوفى 742، ذكره في " تهذيب الكمال " في ترجمة أمير المؤمنين.

60 - الحافظ شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي الشافعي المتوفى 748، ذكره في تذكرة الحفاظ 4: 28 عن صحيح الحافظ السمرقندي ثم قال: هذا الحديث صحيح.

61 - الحافظ جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الأنصاري المتوفى سنة بضع و 750، ذكره في (نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين) وقفت عليه في قرميسين (كرمانشاه) عند العلامة الحجة سردار الكابلي.

62 - الحافظ صلاح الدين أبو سعيد خليل العلائي الدمشقي الشافعي المتوفى 761، عنه غير واحد من أعلام القوم، وصححه من طريق ابن معين ثم قال: وأي استحالة في أن يقول النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) مثل هذا في حق علي رضي الله عنه؟ ولم يأت كل من تكلم في هذا الحديث وجزم بوضعه بجواب عن هذه الروايات الصحيحة عن ابن معين، ومع ذلك فله شاهد رواه الترمذي في جامعه إلخ.

63 - السيد علي بن شهاب الدين الهمداني، ذكره في المودة القربى من طريق جابر بن عبد الله ثم قال: وعن ابن مسعود وأنس مثل ذلك.

64 - بدر الدين محمد أبو عبد الله الزركشي المصري الشافعي المتوفى 794، وقال: الحديث ينتهي إلى درجة الحسن المحتج به ولا يكون ضعيفا فضلا عن كونه موضوعا " فيض القدير " 3 ص 47.

65 - الحافظ أبو الحسن علي بن أبي بكر الهيثمي المتوفى 807 في " مجمع الزوائد " 9: 114.

66 - كمال الدين محمد بن موسى الدميري المتوفى 808، في " حياة " الحيوان " ج 1: 55.

67 - مجد الدين محمد بن يعقوب الفيروز آبادي المتوفى 816 / 7، في كتابه " النقد الصحيح " وقال في كلام له طويل حول الحديث بعد روايته بطريق عن ابن معين:

ولم يأت من تكلم على حديث أنا مدينة العلم بجواب عن هذه الروايات الثابتة عن يحيى بن معين، والحكم بالوضع عليه باطل قطعا. إلى أن قال: والحاصل أن الحديث ينتهي بمجموع طريقي أبي معاوية وشريك إلى درجة الحسن المحتج به، ولا يكون ضعيفا فضلا عن أن يكون موضوعا.

68 - إمام الدين محمد الهجروي اللايجي، يحكي عن كتابه " أسماء النبي و خلفائه الأربعة ".

69 - الشيخ يوسف الواسطي الأعور، ذكره في رسالة رد بها الشيعة، عده من حجج الرافضة وأجاب عنه متسالما عليه من حيث السند بوجوه في مفاده وستأتي كلمته.

70 - شمس الدين محمد بن محمد الجزري المتوفى 833، أخرجه في " أسنى المطالب في مناقب علي بن أبي طالب " ص 14 من طريق الحاكم وذكر تصحيحه، وقد اشترط في أول كتابه أن يذكر فيه ما تواتر وصح وحسن من مناقب أمير المؤمنين.

71 - الشيخ زين الدين أبو بكر محمد بن محمد بن علي الخوافي المتوفى 838، ذكره مرسلا محتجا به لاختصاص علي (عليه السلام) بمزيد العلم والحكمة، حكاه عنه الشيخ شهاب الدين أحمد في توضيح الدلائل.

72 - شهاب الدين بن شمس الدين الزاولي الدولت آبادي المتوفى 849، إحتج به لفضل أمير المؤمنين في كتابه " هداية السعداء ".

73 - شهاب الدين أبو الفضل أحمد بن علي الشهير بابن حجر العسقلاني المتوفى 852، ذكره في تهذيب التهذيب ج 7: 337، وقال في لسان الميزان: هذا الحديث له طرق كثيرة في مستدرك الحاكم أقل أحوالها أن يكون للحديث أصل فلا ينبغي أن يطلق القول عليه بالوضع.

74 - شهاب الدين أحمد، ذكره في " توضيح الدلائل " وقال: هذه فضيلة اعترف بها الأصحاب وابتهجوا، وسلكوا طريق الوفاق وانتهجوا.

75 - نور الدين علي بن محمد ابن الصباغ المالكي المكي المتوفى 855، ذكره في " الفصول المهمة " ص 18.

76 - بدر الدين محمود بن أحمد بن موسى الحنفي العيني المتوفى بالقاهرة 855، ذكره في " عمدة القاري " 7 ص 631.

77 - الشيخ عبد الرحمن بن محمد بن علي البسطامي الحنفي المتوفى 858، ذكره في كتابه " درة المعارف الإلهية " واحتج به لوراثة علي علم الرسول الأعظم (صلى الله عليه وآله وسلم) راجع ينابيع المودة ص 400.

78 - شمس الدين محمد بن يحيى الجيلاني اللاهجي النوربخش، ذكره في " مفاتيح الإعجاز شرح ?لشن راز " المؤلف سنة 877.

79 - شمس الدين أبو الخير محمد بن عبد الرحمن السخاوي المصري المتوفى 902، ذكره في " المقاصد الحسنة " وحسنه.

80 - الحافظ جلال الدين عبد الرحمن بن كمال الدين السيوطي المتوفى 911، ذكره في " الجامع الصغير " ج 1 ص 374 وفي غير واحد من تآليفه وحسنه في كثير منحكم بصحته في " جمع الجوامح " كما في ترتيبه 6 ص 401 فقال: كنت أجيب بهذا الجواب " يعني بحسن الحديث " دهرا إلى أن وقفت على تصحيح ابن جرير لحديث علي في " تهذيب الآثار " مع تصحيح الحاكم لحديث ابن عباس، فاستخرت الله وجزمت بارتقاء الحديث من مرتبة الحسن إلى مرتبة الصحة والله أعلم.
وقد أفرد في طرقه جزءا وعده من تآليفه، وذكر الحديث في " الدرر المنتثرة " وعده من الأحاديث المشهورة ص 43 هامش الفتاوى الحديثية لابن حجر.

81 - السيد نور الدين علي بن عبد الله السمهودي الشافعي المتوفى 911، ذكره في " جواهر العقدين " وأردفه بشواهد من الأحاديث الواردة في علم علي (عليه السلام).

82 - فضل بن روزبهان، ذكره في الرد على نهج الحق للعلامة الحلي متسالما عليه بلا أي غمز في سنده وقال في رد حجاج العلامة بأعلمية أمير المؤمنين بحديثي: أقضاكم علي. وأنا مدينة العلم، من طريق الترمذي: وأما ما ذكره المصنف من علم أمير المؤمنين فلا شك في أنه من علماء الأمة والناس محتاجون إليه فيه وكيف لا؟ وهو وصي النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في إبلاغ العلم وودائع حقائق المعارف، فلا نزاع لأحد فيه، وأما ما ذكره من صحيح الترمذي فصحيح.

83 - الحافظ عز الدين عبد العزيز المعروف بابن فهد الهاشمي المكي الشافعي المتوفى 922، أشار إليه في أبيات له يمدح بها أمير المؤمنين (عليه السلام) وهي:

ليث الحروب المدره الضرغام من * بحسامه جاب الدياجي والظلم
صهر الرسول أخوه باب علومه * أقضى الصحابة ذو الشمائل والشيم
الزهد والورع الشديد شعاره * ودثاره العدل العميم مع الكرم
في جوده ما البحر؟ ما التيار؟ ما * كل السيول؟ وما الغوادي والديم؟
وله الشجاعة والشهامة والحيا * وكذا الفصاحة والبلاغة والحكم
ما عنتر ما غيره في البأس؟ ما * أسد الشرى معه إذ الحرب اصطلم؟
ما نجل ساعدة البليغ لديه؟ ما * سحبان إن نثر الكلام وإن نظم؟
حاز الفضائل كلها سبحان من * من فضله أعطاه ذاك من القدم
نصر الرسول وكم فداه؟ فياله * من نجل عم فضله للخلق عم
كل أقر بفضله حقا وذا * أمر جلي في " علي " ما انبهم
فعليه مني ألف ألف تحية * وعلى الصحابة كلهم أهل الذمم

84 - الحافظ شهاب الدين أحمد بن محمد القسطلاني المصري الشافعي المتوفى 923، عد في " المواهب اللدنية " في أسماء النبي الأعظم (صلى الله عليه وآله وسلم) (مدينة العلم) أخذا بالحديث كما قاله الزرقاني في شرحه 3 ص 143.

85 - المولى جلال الدين محمد بن أسعد الدواني المتوفى 928، أوعز إليه في شرح رسالة الزوراء.

86 - القاضي كمال الدين حسين بن معين الميبدي المتوفى في أوائل القرن العاشر، ذكره في شرح الديوان المنسوب إلى أمير المؤمنين (عليه السلام) محتجا به.

87 - الحاج عبد الوهاب بن محمد البخاري المتوفى 932، في تفسيره " الأنوري " عند قوله تعالى: قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة في القربى. ذكره من طريق جابر نقلا عن ابن المغازلي وأردفه بعدة من الفضايل ثم قال: إعلم يا هذا أن هذه الأحاديث وردت عن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) في علي علیه السلام.

88 - الحافظ الشيخ محمد بن يوسف الشامي المتوفى 942، ذكره في " سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد " وقال: الصواب إنه حديث حسن كما قال الحافظان العلائي وابن حجر. إلخ.

89 - الشيخ أبو الحسن علي بن محمد بن عراق الكناني المتوفى 863، ذكره في " تنزيه الشريعة عن الأخبار الشنيعة " وأردفه بتصحيح الحاكم وتضعيف ابن الجوزي وتحسين ابن حجر والعلائي إياه، ويظهر منه اختيار الأخير.

90 - شهاب الدين أحمد بن محمد ابن حجر الهيتمي المكي المتوفى 974، ذكره في " الصواعق " ص 73، وفي شرح الهمزية للبوصيري (1) عند شرح قوله:
وفي شرح قوله:
لم يزده كشف الغطاء يقينا * بل هو الشمس ما عليه غطاء
وذكره وحسنه وقال في " تطهير الجنان " هامش " الصواعق ص 74، ورواه في الفتاوى الحديثية ص 126 وحسنه وقال في ص 197: هو حديث حسن، بل قال الحاكم: صحيح.

91 - علي بن حسام الدين الشهير بالمتقي الهندي المتوفى 975، ذكره في إكمال جمع الجوامع للسيوطي في قسم الأقوال من فضائل أمير المؤمنين (عليه السلام) كما في ترتيبه الكنز 6 ص 156.

92 - الشيخ إبراهيم بن عبد الله الوصابي اليمني الشافعي، ذكره في كتاب " الاكتفاء " نقلا عن أبي نعيم في المعرفة والحاكم والخطيب محتجبا به لفضل علم علي (عليه السلام) من دون أي غمز في سنده ودلالته.

93 - الشيخ جمال الدين محمد طاهر الهندي المتوفى 986، ذكره في " تذكرة الموضوعات " وحسنه وقال: فمن حكم بكذبه فقد أخطأ.

94 - ميرزا مخدوم عباس بن معين الدين الجرجاني ثم الشيرازي المتوفى 988، ذكره في الفصل الثاني من " نواقض الروافض " وعده من فضائل أمير المؤمنين نقلا عن الترمذي من دون أي غمز فيه.

95 - شيخ بن عبد الله العيدروس المتوفى 990، ذكره في " العقد النبوي والسر المصطفوي " نقلا عن البزار، والطبراني، والحاكم، والعقيلي، وابن عدي، والترمذي من دون إيعاز إلى ضعف سنده.

96 - جمال الدين المحدث عطاء الله بن فضل الله الشيرازي المتوفى 1000 ذكره في كتابه " الأربعين " وهو الحديث السادس عشر منه، وذكره في المطلب الأول من كتابه " تحفة الأحبا من مناقب آل العبا ".

97 - أبو العصمة محمد معصوم بابا السمرقندي، ذكره في الفصل الثاني من رسالة " الفصول الأربعة " واحتج به على من طعن أبا بكر بغصب فدك، وأنكر بذلك شهادة أمير المؤمنين لفاطمة سلام الله عليهما بمكانته العلمية الثابتة بالحديث.

98 - الشيخ علي القاري الهروي الحنفي المتوفى 1014، في ذكره " المرقاة " شرح المشكاة.

99 - الحافظ الشيخ عبد الرؤف بن تاج العارفين المناوي الشافعي المتوفى 1031، ذكره في " فيض القدير " شرح الجامع الصغير 3: 46 وفي " التيسير " شرح الجامع الصغير وقال في الأول:

فإن المصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها، ولا بد للمدينة من باب، فأخبر أن بابها علي كرم الله وجهه، فمن أخذ طريقه دخل المدينة، ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى، وقد شهد بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف، خرج الكلاباذي أن رجلا سأل معاوية عن مسألة فقال: سل عليا هو أعلم مني، فقال: أريد جوابك. قال: ويحك كرهت رجلا كان رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) يعزه بالعلم عزا. وقد كان أكابر الصحب يعترفون له بذلك، وكان عمر يسأله عما أشكل عليه، جاءه رجل فسأله فقال: ههنا علي فاسأله، فقال: أريد أن أسمع منك يا أمير المؤمنين! قال:
قم لا أقام الله رجليك. ومحى إسمه من الديوان وصح عنه من طرق: أنه كان يتعوذ من قوم ليس هو فيهم حتى أمسكه عنده ولم ير له شيئا من البعوث لمشاورته في المشكل. وأخرج الحافظ عبد الملك بن سليمان قال ذكر لعطاء: أكان أحد من الصحب أفقه من علي؟ قال: لا والله. قال الحرالي: قد علم الأولون والآخرون أن فهم كتاب الله منحصرا إلى علم علي ومن جهل ذلك فقد ضل عن الباب الذي من ورائه، يرفع الله عن القلوب الحجاب حتى يتحقق اليقين الذي لا يتغير بكشف الغطاء. ا هـ.

100 - المولى يعقوب اللاهوري، ذكره في " رسالة العقائد " وتكلم في دلالته على أعلمية الإمام وأفضليته.

101 - الشيخ أحمد بن الفضل بن محمد باكثير المكي الشافعي المتوفى 1047 ذكره في كتابه " وسيلة المآل في عد مناقب الآل " نقلا عن أبي عمر صاحب الاستيعاب من دون أي غمز في السند والمتن والدلالة.

102 - الشيخ محمود بن محمد بن علي الشيخاني القادري، ذكره في تأليفه (الصراط السوي في مناقب آل النبي) نقلا عن أحمد والترمذي بصورة إرسال المسلم ثم قال: ولهذا كان ابن عباس يقول: من أتى العلم فليأت الباب وهو علي علیه السلام.

103 - عبد الحق الدهلوي المتوفى 1052، ذكره في اللمعات في شرح المشكاة وحكى كلمات غير واحد من الحفاظ حول الحديث نفيا وإثباتا واختار ما ذهب إليه جمع من متأخري الحفاظ من القول بثبوته وحسنه، وعد أيضا في " مدارج النبوة " من أسماء رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم): مدينة العلم. أخذا بالحديث.

104 - السيد محمد بن السيد جلال بن حسن البخاري، ذكره في كتابه " تذكرة الأبرار " عند ذكر أمير المؤمنين ونص على صحته.

105 - الله ديا بن عبد الرحيم بن بينا حكيم ال?شتي العثماني، ذكره في (سر الأقطاب " محتجا به مرسلا إياه إرسال المسلم.

106 - عبد الرحمن بن عبد الرسول بن القاسم ال?شتي، ذكره في " مرآة الأسرار " عند ذكر مولانا أمير المؤمنين.

107 - شيخ بن علي بن محمد الخفري المتوفى 1063، في كتابه " كنز البراهين الكسبية ".

108 - الحافظ علي بن أحمد العزيزي الشافعي المتوفى 1070، ذكره في السراج المنير في شرح الجامع الصغير 2 ص 63، وحكى حسنه عن شيخه ولم يوعز إلى شئ مما يزيفه فقال: يؤخذ منه أنه ينبغي للعالم أن يخبر الناس بفضل من عرف فضله ليأخذوا عنه العلم.

109 - أبو الضياء نور الدين علي بن علي الشبراملسي القاهري الشافعي المتوفى 1082، ذكره في حاشيته على المواهب اللدنية المسماة ب " تيسير المطالب السنية بكشف أسرار المواهب اللدنية " في شرح أسماء النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في اسمه: مدينة العلم، فقال: والصواب أنه حديث حسن كما قاله العلائي وابن حجر.

110 - الشيخ تاج الدين السنبهلي، ذكره في " رسالة أشغال النقشبندية ".

111 - الشيخ إبراهيم بن الحسن الكردي الكوراني الشافعي المتوفى 1101، ذكره في " النبراس لكشف الالتباس الواقع في الأساس " نقلا عن البزار والطبراني عن جابر، ومن طريق الترمذي والحاكم عن علي (عليه السلام) من دون غمز في السند.

112 - الشيخ إسماعيل بن سليمان الكردي البصري، ذكره في كتابه " جلاء النظر في دفع شبهات ابن حجر " احتج به على من نسب الخطاء في الفتيا إلى أمير المؤمنين (عليه السلام) حكاه ابن حجر في الفتاوى الحديثية عن بعض معاصريه.

113 - الشيخ محمد بن عبد الرسول البرزنجي المدني المتوفى 1103، في رسالته " الاشاعة في أشراط الساعة ".

114 - الشيخ محمد بن عبد الباقي بن يوسف الزرقاني المالكي المتوفى 1122، ذكره في شرح " المواهب اللدنية " 3 ص 143 وحسنه.

115 - الشيخ سالم بن عبد الله بن سالم البصري الشافعي، ذكره في رسالته " الأمداد بمعرفة الاسناد " المؤلف سنة 1121.

116 - ميرزا محمد بن معتمد خان البدخشاني الحارثي، أخرجه في " نزل الأبرار بما صح من مناقب أهل البيت الأطهار " ص 27 نقلا عن البزار والعقيلي وابن عدي والطبراني والحاكم وأبي نعيم، والحديث عنده صحيح على شرط كتابه.

117 - الشيخ محمد صدر العالم، في " المعارج العلى في مناقب المرتضى " ذكره ما أفاده السيوطي في جمع الجوامع من صحة الحديث حريفا فيظهر منه اختياره صحته كالسيوطي.

118 - شاه ولي الله أحمد بن عبد الرحيم الدهلوي المتوفى 1176، ذكره في " قرة العينين " في عدة مواضع مرسلا إياه إرسال المسلم، وعده من فضائل أمير المؤمنين في كتابه " إزالة الخفاء ".

119 - الشيخ محمد بن سالم المصري الحنفي المتوفى 1181، في حاشيته على شرح الجامع الصغير للعزيزي 2 ص 63.

120 - الشيخ محمد بن محمد أمين السندي، عد في كتابه " دراسات اللبيب " المطبوع سنة 1284 في لاهور باب مدينة العلم من أسماء أمير المؤمنين أخذا بالحديث.

121 - الأمير محمد بن إسماعيل بن صلاح اليمني الصنعاني المتوفى 1182 ذكره في (الروضة الندية في شرح التحفة العلوية) وحكم بصحة الحديث تبعا على الحاكم
وابن جرير والسيوطي، وقال بعد نقل تصحيح المصححين وتحسين من حسنه: فظهر لك بطلان دعوى الواضح وصحة القول بالصحة كما اختاره السيوطي وهو قول الحاكم وابن جرير.

122 - الشيخ سليمان جمل، في " الفتوحات الأحمدية بالمنح المحمدية " ذكره مرسلا إياه إرسال المسلم.

123 - المولى السيد قمر الدين الحسيني الاورنك آبادي المتوفى 1193 ذكره في " نور الكريمتين " محتجا به متسالما عليه.

124 - شهاب الدين أحمد بن عبد القادر العجيلي الشافعي - أحد شعراء الغدير يأتي في شعراء القرن الثاني عشر - ذكره في كتابه " ذخيرة المآل في شرح عقد اللآل " في عدة مواضع كذكر الحديث الثابت الصحيح المتسالم عليه.

125 - الشيخ محمد بن علي الصبان المتوفى 1205، ذكره في " إسعاف الراغبين ص 156 - هامش نور الأبصار - نقلا عن البزار والطبراني والحاكم والعقيلي وابن عدي والترمذي، وصوب قول من حسنه خلافا لمن صححه أو زيفه.

126 - الشيخ محمد مبين بن محب الله السهالوي المتوفى 1225، إحتج به لعلم الإمام (عليه السلام) في كتابه " وسيلة النجاة " ثم قال. هذا الحديث صحيح على رأي الحاكم وقال ابن حجر: حسن. ولم يذكر شيئا من كلم الغمز فيه موميا إلى فسادها.

127 - القاضي ثناء الله ?اني ?تي المتوفى 1225، ذكره في غير موضع من كتابه " السيف المسلول " وذكر تصحيح الحاكم إياه وتضعيف من ضعفه واختيار ابن حجر حسنه ثم قال ما معناه: الصواب ما أختاره ابن حجر نظرا إلى السند، وأما نظرا إلى كثرة الشواهد فيمكننا الحكم بالصحة.

128 - عبد العزيز بن ولي الله الدهلوي، ذكره في جواب سؤال سئل عنه  وفي رسالة كتبها في عقايد والده الشاه ولي الله.

129 - الشيخ جواد ساباط بن إبراهيم ساباط الساباطي الحنفي، ذكره في " البراهين الساباطية ".

130 - عمر بن أحمد الخر?وتي الحنفي، في كتاب " عصيدة الشهدة في شرح قصيدة
البردة " قال في شرح قوله:
فاق النبيين في خلق وفي خلق * ولم يدانوه في علم ولا كرم
: إعلم أن بيان علمه ثابت بقوله تعالى: وعلمك ما لم تكن تعلم، وبقوله (عليه السلام) أنا مدينة العلم. الحديث وغير ذلك.

131 - القاضي محمد بن علي الشوكاني الصنعاني المتوفى 1250، ذكره في " الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة " وحسنه.

132 - محمد رشيد الدين خان الدهلوي، في " إيضاح لطافة المقال ".

133 - جمال الدين أبو عبد الله محمد بن عبد العلي القرشي المعروف بميرزا حسن علي اللكهنوي، عده من مناقب أمير المؤمنين في " تفريح الأحباب بمناقب الآل والأصحاب " واختار حسنه.

134 - نور الدين إسماعيل بن السليماني، ذكره في " الدر اليتيم " نقلا عن أبي نعيم والحاكم والخطيب من دون غمز فيه.

135 - ولي الله بن حبيب الله بن محب الله بن ملا أحمد عبد الحق السهاوي اللكهنوي المتوفى 1270، عده من مناقب أمير المؤمنين في كتابه " مرآة المؤمنين " ثم قال ما معناه: والذي زادوا عليه في بعض الروايات من مناقب الصحابة موضوع مفترى على ما في الصواعق.

136 - شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله الآلوسي البغدادي المتوفى 1270 في تفسيره " روح المعاني " يسمي عليا (عليه السلام) بباب مدينة العلم عند البحث عن رؤية اللوح في ج 27 ص 3 من الطبعة المنيرية.

137 - الشيخ سليمان بن إبراهيم الحسيني البلخي القندوزي المتوفى 1293 ذكره بطرق كثيرة في " ينابيع المودة " ص 65، 72، 73، 400، 419 نقلا عن جمع من الحفاظ والأعلام تنتهي إسنادهم إلى أمير المؤمنين، وابن عباس، وجابر بن عبد الله، وحذيفة بن اليمان، والحسن بن علي، وابن مسعود. وأنس بن مالك، وعبد الله بن عمر،

138 - الشيخ سلامة الله البدايوني، أسمى أمير المؤمنين (عليه السلام) في كتابه (معركة الآراء) بباب مدينة العلم أخذا بالحديث.

139 - السيد أحمد زيني دحلال المكي الشافعي المتوفي 1304، في (الفتوحات الإسلامية) 2 ص 510.

140 - المولوي حسن الزمان، ذكره في " القول المستحسن في فخر الحسن " وعده من المشهور الصحيح وقال: صححه جماعات من الأئمة وعد منها ابن معين، والخطيب، وابن جرير، والحاكم، والفيروز آبادي في النقد الصحيح. ثم قال: واقتصر على تحسينه العلائي والزركشي وابن حجر في أقوام أخر ردا على ابن الجوزي.

141 - الشيخ علي بن سليمان المغربي المالكي الشاذلي، ذكره في كتابه " نفع قوت المغتذي على صحيح الترمذي ".

142 - الشيخ عبد الغني أفندي الغنيمي، حكاه عنه سليم محمد أفندي في " قرة الأعيان " المطبوع في القسطنطنية سنة 1297.

143 - الشيخ محمد حبيب الله بن عبد الله اليوسفي المدني الشنقيطي المصري في " كفاية الطالب لمناقب علي بن أبي طالب " ص 48.

در نتیجه با توجه به اعتراف علمای اهل سنت به صحت این حدیث دیگر جایی برای ادعاهای بی اساس ابن تیمیه و پیروانش باقی نمیماند.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث رد شمس میگوید: «حديث ردّ الشمس را عده اي همچون طحاوي، قاضي عياض و ديگران ذكر كرده و آن را از معجزات پيامبر دانسته اند. ولي اهل حديث مي دانند اين حديث دروغ و جعلي است» (منهاج السنه 7 ،320). آیا قول ابن تیمیه صحت دارد؟

جواب:

ابن حجر در شرح صحيح بخاري مي گويد: «طحاوي و طبراني در المعجم الكبير و حاكم و بيهقي در «الدلائل» از اسماء بنت عميس نقل كرده اند پيامبر بر زانوي علي(عليه السلام) خوابيده بود. نماز عصر علي(عليه السلام) فوت شد. حضرت دعا نمودند و خورشيد برگشت تا اين كه علي(عليه السلام) نماز به جاي آورد و خورشيد دوباره غروب كرد. ابن جوزي به خطا اين حديث را در الموضوعات ذكر كرده. ابن تيميه هم خطا كرده كه در كتاب رد بر روافض آن را جعلي دانسته و خدا داناتر است».

افراد بسیاری از علما و حفاظ اهل سنت این حدیث را نقل نموده و آن را تصحیح یا تحسین کرده اند از جمله:

١ ـ الحافظ أبو الحسن عثمان بن أبي شيبة العبسي الكوفي : المتوفّى (٢٣٩). رواه في سننه.

٢ ـ الحافظ أبو جعفر أحمد بن صالح المصريّ : المتوفّى (٢٤٨)، شيخ البخاري في صحيحه ونظرائه المجمع على ثقته.

٣ ـ محمّد بن حسين الأزدي : المتوفّى (٢٧٧). ذكره في كتابه في مناقب علي وصحّحه، كما ذكره ابن النديم والكوراني وغيرهما. (راجع لسان الميزان : ٥/١٨٥ رقم ٧٢٥ ).

٤ ـ الحافظ أبو بشر محمّد بن أحمد الدولابي : المتوفّى (٣١ ). أخرجه في كتابه (الذريّة الطاهرة : ص ١٢٩ ح ١٥٦).

٥ ـ الحافظ أبو جعفر أحمد بن محمّد الطحاوي : المتوفّى (٣٢١)، في (مشكل الآثار ٢/١١). أخرجه بلفظين وقال : هذان الحديثان ثابتان ورواتهما ثقات.

٦ ـ الحافظ أبو جعفر محمّد بن عمرو العقيلي : المتوفّى (٣٢٢) في (الضعفاء الكبير: ٣/٣٢٧ رقم ١٣٢٨).

٧ ـ الحافظ أبو القاسم الطبراني : المتوفّى (٣٦ ) رواه في (المعجم الكبير : ٢٤/١٤٥ ح ٣٨٢)، وقال : إنّه حسن.

٨ ـ الحاكم أبو حفص عمر بن أحمد الشهير بابن شاهين : المتوفّى (٣٨٥). ذكره في مسنده الكبير.

٩ ـ الحاكم أبو عبد الله النيسابوري : المتوفّى (٤ ٥) رواه في تاريخ نيسابور، في ترجمة عبد الله بن حامد الفقيه الواعظ.

10ـ الحافظ ابن مردويه الأصبهاني : المتوفّى (٤١٦) أخرجه في المناقب بإسناده عن أبي هريرة.

١١ ـ أبو إسحاق الثعلبي : المتوفّى (٤٢٧، ٤٣٧) رواه في تفسيره وقصص الأنبياء الموسوم بـ (عرائس المجالس : ص ٢٤٩).

١٢ ـ الفقيه أبو الحسن عليّ بن حبيب البصري البغدادي الشافعي الشهير بالماوردي : المتوفّى (٤٥ ).

١٣ ـ الحافظ أبو بكر البيهقي : المتوفّى (٤٥٨) رواه في الدلائل، كما في (فيض القدير للمناوي ٥/٤٤ ).

١٤ ـ الحافظ الخطيب البغدادي : المتوفّى (٤٦٣) ذكره في (تخليص المتشابه : ١/٢٢٥ رقم ٣٥٣) و (الأربعين).

١٥ ـ الحافظ أبو زكريّا الأصبهاني الشهير ابن مندة : المتوفّى (٥١٢) أخرجه في كتابه (المعرفة).

١٦ ـ الحافظ القاضي عياض أبو الفضل المالكي الأندلسي إمام وقته : المتوفّى (٥٤٤). رواه في كتابه ( الشفا بتعريف حقوق المصطفى : ١/٥٤٨ ) وصحّحه.

١٧ ـ أخطب الخطباء الخوارزمي : المتوفّى (٥٦٨) رواه في (المناقب : ص ٣ ٦ ح ٣ ١ ).

١٨ ـ الحافظ أبو الفتح النطنزي : رواه في (الخصائص العلويّة).

١٩ ـ أبو المظفّر يوسف قزأوغلي الحنفي : المتوفّى (٦٥٤) رواه في ( تذكرة الخواص : ص ٤٩ ).

20 ـ الحافظ أبو عبد الله محمّد بن يوسف الكنجي الشافعي : المتوفّى (٦٥٨). جعل في كتابه (كفاية الطالب فصلاً في حديث ردّ الشمس).

٢١ ـ أبو عبد الله شمس الدين محمّد بن أحمد الأنصاري الأندلسي : المتوفّى (٦٧١) قال في (التذكرة بأحوال الموتى وأمور الآخرة ـ ص ١٤ ) : إنّ الله تعالى ردّ الشمس على نبيّه بعد مغيبها حتى صلّى عليّ. ذكره الطحاوي وقال : إنّه حديث ثابت، فلو لم يكن رجوع الشمس نافعاً، وأنّه لا يتجدّد الوقت، لما ردّها عليه.

٢٢ ـ شيخ الإسلام الحمّوئي : المتوفّى (٧٢٢) رواه في (فرائد السمطين : ١/١٨٣ ح ١٤٦ باب ٣٧).

٢٣ ـ الحافظ وليّ الدين أبو زرعة العراقي : المتوفّى (٨٢٦). أخرجه في طرح التثريب من طريق الطبراني في (معجمه الكبير : ٢٤/١٤٥ ح ٣٨٢) وقال : حسن.

٢٤ ـ الإمام أبو الربيع سليمان السبتي الشهير بابن سبع : ذكره في كتابه (شفاء الصدور وصحّحه).

٢٥ ـ الحافظ ابن حجر العـسقلاني : المتوفّى (٨٥٢) ذكـره في (فتـح الباري ـ ٦/٢٢٢) وقال : روى الطحاوي، والطبراني في الكبير، والحاكم، والبيهقي في الدلائل، عن أسماء بنت عميس : أنّه (صلى الله عليه وآله وسلّم) دعا لمّا نام على ركبة عليّ ففاتته صلاة العصر، فردّت الشمس حتى صلّى عليّ، ثمّ غربت. وهذا أبلغ في المعجزة، وقد أخطأ ابن الجوزي بإيراده له في الموضوعات، وهكذا ابن تيميّة في كتاب الردّ على الروافض في زعم وضعه، والله أعلم.

٢٦ ـ الإمام العيني الحنفي : المتوفّى (٨٥٥) قال في (عمدة القاري شرح صحيح البخاري ـ ١٥/٤٣ ) : وقد وقع ذلك أيضاً للإمام عليّ، أخرجه الحاكم، عن أسماء بنت عميس ـ وذكر الحديث ـ ثمّ قال : وذكره الطحاوي في مشكل الآثار ـ ثمّ ذكر كلام أحمد بن صالح المذكور ـ فقال : وهو حديثٌ متّصلٌ ورواته ثقات، وإعلال ابن الجوزي هذا الحديث لا يلتفت إليه.

٢٧ ـ الحافظ السيوطي : المتوفّى (٩١١) رواه في (جمع الجوامع).

٢٨ ـ نور الدين السمهودي الشافعي : المتوفّى (٩١١).

٢٩ ـ الحافظ أبو العبّاس القسطلاني : المتوفّى (٩٢٣) ذكره في (المواهب اللدنيّة ـ ٢/٥٢٨ ) من طريق الطحاوي، والقاضي عياض، وابن مندة، وابن شاهين، والطبراني، وأبي زرعة من حديث أسماء بنت عميس، ومن طريق ابن مردويه من حديث أبي هريرة.

30 ـ الحافظ ابن الدبيع : المتوفّى (٩٤٤) رواه في (تمييز الطيّب من الخبيث ـ ص ٩٦ ح ٦٣٣ ) وذكر تضعيف أحمد وابن الجوزي له، ثمّ استدركه بتصحيح الطحاوي وصاحب الشفاء، فقال : وأخرجه ابن مندة، وابن شاهين وغيرهما من حديث أسماء بنت عميس وغيرها.

٣١ ـ السيّد عبد الرحيم بن عبد الرحمن العبّاسي : المتوفّى (٩٦٣).

٣٢ ـ الحافظ شهاب الدين ابن حجر الهيتمي : المتوفّى (٩٧٤) عدّه في (الصواعق المحرقة : ص ١٢٨). كرامةً باهرةً لأمير المؤمنين (عليه السلام) وقال : وحديث ردّها صحّحه الطحاوي والقاضي في (الشفاء) وحسّنه شيخ الإسلام أبو زرعة وتبعه غيره، وردّوا على جمع قالوا إنّه موضوع.

٣٣ ـ الملاّ عليّ القاري : المتوفّى (١ ١٤) قال في (المرقاة شرح المشكاة ٤/٢٨٧) : أمّا ردّ الشمس لحكمه (صلى الله عليه وآله وسلّم) فروي عن أسماء.

٣٤ ـ نور الدين الحلبي الشافعي : المتوفّى (١ ٤٤).

٣٥ ـ شهاب الدين الخفاجيّ الحنفيّ: المتوفّى (١ ٦٩) قال في (شرح الشفا ٣/١١) : ورواه الطبراني بأسانيد مختلفة، رجال أكثرها ثقات.

٣٦ ـ ابو العرفان الشيخ برهان الدين إبراهيم بن حسن بن شهاب الدين الكردي الكوراني ثمّ المدني : المتوفّى (١١ ٢). ذكره في كتابه (الأمم لإيقاظ الهمم ص ٦٣) عن (الذرّية الطاهرة/ للحفاظ أبي بشر الدولابي ص ١٢٩ ح ١٥٦).

٣٧ ـ أبو عبد الله الزرقاني المالكي : المتوفّى (١١٢٢) صحّحه في (شرح المواهب ٥/١١٣ ـ ١١٨) وقال : أخطأ ابن الجوزي في عدّه من الموضوعات. وبالغ في الردّ على ابن تيميّة وقال : العجب العجاب إنّما هو من كلام ابن تيميّة.

٣٨ ـ شمس الدين الحنفي الشافعي : المتوفّى (١١٨١).

٣٩ ـ ميرزا محمّد البدخشي : قال في نزل الأبرار ص ٧٩ : الحديث صرّح بتصحيحه جماعة من الأئمّة الحفّاظ : كالطحاوي والقاضي عياض وغيرهما، وقال الطحاوي : هذا حديث ثابت رواته ثقات.

40 ـ الشيخ محمّد الصبّان : المتوفّى (١٢ ٦) عدّه في (إسعاف الراغبين ص ٦٢) من معجزات النبيّ (صلى الله عليه وآله وسلّم)، وفي (ص ١٦٢) من كرامات أمير المؤمنين (عليه السلام) وذكر الحديث.

٤١ ـ الشيخ محمّد أمين بن عمر الشهير بابن عابدين الدمشقي إمام الحنفيّة في عصره : المتوفّى (١٢٥٢).

٤٢ ـ السيّد أحمد زيني دحلان الشافعي : المتوفّى (١٣ ٤).

٤٣ ـ السيدّ محمّد مؤمن الشبلنجي : عدّه في (نور الأبصار ص ٦٣) من معجزات رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم).

حال آیا باید قول ابن تیمیه را قبول نمود؟

مسلما تنها انگیزه ابن تیمیه در تضعیف سریع و بدون دلیل احادیث فضایل اهل بیت علیهم السلام چیزی جز عداوت و نصب و بغض اهل بیت علیهم السلام نیست.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:

ابن تيميه در مورد ملازمه محبت علی (عليه السلام) و پیامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) بعد از نقل چند حديث از جمله «هر كس علي را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس علي را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته» مي گويد: «ده حديث اول همگي دروغ است».(منهاج السنه 7 ،320) . آیا سخن ابن تیمیه صحیح است؟


جواب:

بر خلاف مدعای ابن تیمیه اين حديث در نزد علمای اهل سنت (حسن) است. طبراني در «المعجم الكبير» از ام سلمه نقل كرده كه گفت: «گواهي مي دهم از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه فرمود: هر كس علي را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است. هر كس علي را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد به طور قطع خدا را دشمن داشته».

حافظ هيثمي بعد از نقل اين حديث مي گويد: «سند اين حديث حسن است».

حاكم نيشابوري نيز از سلمان نقل كرده كه فرمود: «از رسول خدا شنيدم هر كس علي را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.»

مضمون ملازمه محبت علی (عليه السلام) و پیامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) نیز مورد تصحيح اهل حديث است از این رو برای رد ادعای ابن تیمیه به چند مورد از حدیث اشاره میگردد:

١ـ عن ام سلمة (سلام الله عليها): ( من أحب علياً فقد أحبني ومن أحبني فقد أحب الله ومن أبغض علياً فقد أبغضني ومن أبغضني فقد أبغض الله ). اخرجه الحاكم في مستدركه عن سلمان وقال: (ج٩/١٣٢): صحيح على شرط الشيخين ووافقه الذهبي. وقال الهيثمي في مجمع الزوائد وقال: رواه الطبراني وإسناده حسن. وصححه الالباني أيضاً أنظر الصحيحة (١٢٩٩)

٢ـ عن ابن عباس قال: نظر رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم) إلى علي فقال: ( لا يحبك إلا مؤمن ولا يبغضك إلا منافق من أحبك فقد أحبني ومن أبغضك فقد أبغضني وحبيبي حبيب الله وبغيضي بغيض الله ويل لمن أبغضك بعدي ) أخرجه الهيثمي (ج٩/١٣٣) ثم قال: رواه الطبراني في الأوسط ورجاله ثقات.

3ـ ( من آذى علياً فقد آذاني) روي عن جماعة من الصحابة كما قال الالباني وصححه أنظر (السلسلة الصحيحة ٢٢٩٥).

رواه الحاكم وصححه على شرط الشيخين ووافقه الذهبي.

4ـ روى مسلم (ج١/٦١) عن علي (عليه السلام) أنه قال: ( والذي فلق الحبة وبرأ النسمة إنه لعهد النبي الأمي (صلي الله عليه وآله وسلم) إليَّ أنْ لا يحبني إلا مؤمن ولا يبغضني إلا منافق ).

موقف باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : ابن تيميه در مورد بیعت مسلمین با امیر مومنان علی (عليه السلام) میگوید: «احدی از امت به جز علی بن ابي طالب بهره مند از امامت نشد با اين كه امور بر او سخت گشت و نصف امت و يا كمتر و يا بيشتر با او بيعت نكردند» (منهاج السنه 4، 105) . آیا این مطلب صحت دارد؟

جواب:

اتفاق تمام مورخین بر وقوع بیعت اکثریت مردم با حضرت امیر المومنین علی(عليه السلام) است:( تاریخ طبری، ج3، ص 198 و 199; شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص 130 ـ 134.)

و هیچ کس غیر از ابن تیمیه ادعا ننموده است که بیشتر مردم با حضرت علی بیعت نکردند و این ادعا تنها از آن اوست.

130 نفر از بدری ها،( امام علی(عليه السلام) از تاریخ الاسلام، ص 484) و همچنین تمام اصحاب بیعت رضوان که تا آن زمان زنده بودند، در کنار حضرت علی(عليه السلام) قرار داشتند.

خلیفة بن خیاط (شیخ بخاری) به سند خود از عبدالرحمن ابزی نقل می کند که گفت: «از کسانی که در بیعت رضوان با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بیعت نمودیم; هشتصد نفر با علی بودیم که شصت و سه نفرمان از جمله عمار یاسر کشته شدند».( تاریخ الخلیفه، ص 196) به علاوه بسیاری از علما و محدثان اهل سنت بر بیعت عمومی با حضرت علی(عليه السلام) اجماع دارند که به ذکر اسامی آنها بسنده می کنیم:

1 ـ سلیمان بن طرخان تیمی (143هـ .ق.).

2 ـ ابن اسحاق (متوفای 151هـ .ق.).

3 ـ محمد بن ادریس شافعی (204هـ .ق.).

4 ـ ابن سعد (231هـ .ق.).

5 ـ ابن قتیبه دینوری (276هـ .ق.).

6 ـ حافظ ابوبکر اسماعیلی (متوفای 371هـ .ق.).

7 ـ ابو عبدالله بن بطّه (387هـ .ق.).

8 ـ ابو عثمان علی بن عبد الرحمن صابونی (متوفای 449هـ .ق.).

9 ـ ابن عبدالبرّ (متوفای 449هـ .ق.).

10 ـ آمدی (631هـ .ق.).

11 ـ ابن عماد حنبلی (1089هـ .ق.).

12 ـ ابن ابی العزّ حنفی شارح (792هـ .ق.).

13 ـ ابن حجر عسقلانی (852هـ .ق.).

موفق باشيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:

به نظرابن تيميه صحابه نسبت به حضرت علی(علیه السلام) بغض داشته اند او میگوید: «بسياري از صحابه و تابعين بغض علی را داشته وی را سب كرده و با او جنگيده اند.»(منهاج السنه 7 ،137).

آیا این مطالب صحت دارد؟


جواب:
این ادعای ابن تیمیه به خاطر دشمنی او با حضرت علی (علیه السلام) است. چرا او اسم این افراد را نمی برد؟ آیا غیر از خوارج ـ که ابن تیمیه از اسلاف آنان است ـ کسی دیگر از تابعین نسبت به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بغض و عداوت داشته اند؟

اگر بر فرض همه صحابه هم بغض حضرت علی (علیه السلام) را داشته باشند; این نقص آنان است نه نقص حضرت علی (علیه السلام) زیرا پیامبر(صلی الله علیه وآله) در شأن ایشان فرمود:

«تو را به جز مؤمن دوست ندارد و نیز به جز منافق دشمن نمی دارد» (صحيح الترمذي ج 5 / 306 ح 3819 ، خصائص أمير المؤمنين للنسائي ص 27 ط التقدم وص 105 ط الحيدرية وص 44 ط بيروت ، سنن النسائي ج 8 / 116 ، ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر ج 2 / 188 حديث 671 و 674 و 675 و 678 و 680 و 683 و 684 و 686 و 687 و 688 و 689 و 690 و 691 و 692 و 693 و 694 و 695 و 702 و 703 ، أسد الغابة ج 4 / 26 ، حلية الأولياء ج 4 / 185 وصححه وذكره بعدة طرق ، ميزان الذهبي ج 2 / 41 ، الاستيعاب بهامش الإصابة ج 3 / 37 ، مجمع الزوائد ج 9 / 133 ، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ج 4 / 520 ط 1 و ج 20 / 221 بتحقيق أبو الفضل ، مناقب علي بن أبي طالب لابن المغازلي ص 190 ح 225 و 226 و 228 و 229 و 231 ، ينابيع المودة للقندوزي ص 47 و 48 و 182 ط اسلامبول وص 52 و 53 و 215 ط الحيدرية ، كنوز الحقائق للمناوي ص 46 و 192 ط بولاق وص 38 و 171 ط آخر ، منتخب كنز العمال بهامش مسند أحمد ج 5 / 30 ، كنز العمال ج 15 / 157 ح 444 ط 2 ، الرياض النضرة ج 2 / 284 ط 2 ، فرائد السمطين للحمويني ج 1 / 133 ، تاريخ بغداد للخطيب البغدادي ج 8 / 417 و ج 14 / 426 ، معالم التنزيل للبغوي ج 6 / 180 ، لسان الميزان ج 2 / 446 ، الفتح).

و فرمود:«هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته» (في الطبراني الكبير : 1 / 319 و 23 / 380 عن أبي الطفيل ورواه الهيثمي في الزوائد : 9 ص 132 . - وفي فردوس الأخبار : 3 / 64 و قال الذهبي والحاكم : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين أخرجه ابن عساكر في ( تاريخه ) و( المستدرك ) للحاكم ( 3 / 130 )).

و فرمود: «هر آینه فردا پرچم را به دست کسی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند» ( فرائد السمطين ج 1 / 259 ح 200 ، المعجم الصغير للطبراني ج 2 / 100 ، مجمع الزوائد ج 6 / 151 ، ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر ج 1 / 205 ح 269 ، المستدرك للحاكم ج 3 / 38 ، عيون الأثر ج 2 / 132 ، إحقاق الحق ج 5 / 400 ، فرائد السمطين ج 1 / 260 ح 200 و 202 ).

موفق باشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : چگونه حضرت امیر المؤمنین (عليه السلام) با ازدواج ام کلثوم ،با قاتل همسرش -یعنی عمر بن الخطاب- راضی شد؟

جواب : در جواب این شبهه باید گفت که این قضیه را باید از دو جهت بررسی کرد.

1 – از جهت روایات اهل سنت.

2 – از جهت روایات شیعه.

اما آنچه از طریق اهل سنت در این زمینه وارد شده است دارای اشکالاتی است :

اولا: در میان کتب اهل سنت، کتبی که از اعتبار خاصی برخوردارند (مانند صحاح واکثر قریب به اتفاق مسانید و معاجم) نام و نشانی از کیفیت وقوع این تزویج ،یافت نمی شود. آیا می شود چنین واقعه ای که از اهمیت به سزائی در اثبات حسن روابط بین امیرالمومنین علیه السلام و خلفابرخوردار است، مورد غفلت یا تغافل قرار گیرد و به تفصیل در کتب صحاح آورده نشود؟!

ثانیا: در سایر کتب که این واقعه را از دو طریق (طریق اهل بیت، وطریق غیر ایشان) نقل کرده اند. حدیثی که خودشان اتفاق بر صحت سند آن داشته باشند، موجود نیست.

ثالثا: متن روایات موجود از اضطرابی عجیب و تعارضی سنگین در ذکر جوانب مختلف واقعه برخوردار است. مثلا در بعضی از این روایات نقل شده است که :محمد بن جعفر بن ابی طالب بعد از عمر با ام کلثوم ازدواج کرد در حالی که همین راویان گفته اند که: «عون و برادرش محمد در جنگ شوشتر شهید شدند». (ابن عبدالبرّ، متوفی 463: الإستیعاب، ج3، تحقیق علی محمد البحاوی، سال 1412 ه ق بیروت).

و حال آن که نبرد شوشتر در دوران خلافت عمر بوده است و تاریخ نگاران آن را بیان کرده اند (الطبری متوفی 310: تاریخ الطبری ج 3، ص 174، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت و ابن الاثیر متوفی 630 : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 545، سال 1386، دار صدر، بیروت.)

اما آنچه از طریق شیعه وارد شده است به دو بخش تقسیم می شود:

1 – بزرگانی از شیعه که وقوع چنین ازدواجی را از اصل انکار کرده اند و معتقد به انجام گرفتن آن نمی باشند مانند شیخ مفید که می فرماید:

«إنّ الخبر الوارد بتزويج امیرالمؤمنين (عليه السلام) ابنته من عمر غير ثابت، و طريقه من زبير بن البکار و لم يکن موثوقا به فی النقل، کان متهما فيما يذکره ، و کان يبغض اميرالمؤمنين (عليه السلام)، و غير مامون فيما يدعيه علی بنی هاشم... و الحديث بنفسه مختلف، فتارة يروی: انّ اميرالمؤمنين (عليه السلام) تولی العقد له علی ابنته و تارة يروی انّ العباس تولی ذلک عنه و تارة يروی: انّه لم يقع العقد الا بعد وعيد من عمر و تهديد لبنی هاشم و تارة يروی أنه کان عن اختيار و ايثار و... و بدو هذا الإختلاف فيه يبطل الحديث، فلا يکون له تأثير علی حال».

خبری که می گوید امیرالمؤمنین (عليه السلام) دخترش را به عمر تزویج کرده؛ ثابت نیست. و این خبر از طریق زبیر بن بکار نقل شده و او نزد اهل تحقیق معروف است که مورد اطمینان و وثوق نیست و در آن چه نقل می کند، متهم است. او از کسانی است که بغض و کینه امیرالمؤمنین در دل اوست و در آن چه بر بنی هاشم ادعا می کند، رعایت امانت داری را نکرده و لذا مورد قبول و پذیرش نیست؛ و خودِ حدیث (عباراتش) مختلف و متضاد است. زیرا گاهی می گوید: خود امیرالمؤمنین (عليه السلام) تزویج دخترش با عمر را به عهده گرفت و گاهی می گوید: عباس (عموی حضرت) آن را بر عهده گرفت، گاهی می گوید: عقدی واقع نشده مگر با تهدید و ترساندن و وعید عمر نسبت به بنی هاشم و گاهی می گوید: عقد از روی اختیار و ایثار بوده. با وجود این اختلاف در روایت، حدیث باطل می شود، و به هر حال برای آن هیچ تاثیری نخواهد بود. (شیخ مفید متوفی 413: المسائل السرویه، ص 86 دار المفید، بیروت).

2 – عده زیادی از علمای شیعه معتقدند که این ازدواج نه از روی اختیار، بلکه از روی اجبار و اضطرار صورت گرفته. و شیخ کلینی احادیثی در این مورد آورده اند که دلالت بر تهدیدهای مکرر بنی هاشم از سوی عمر در صورت انجام نگرفتن این ازدواج می کند.

در روایتی آمده است: امام جعفر صادق (عليه السلام) در مورد ازدواج ام کلثوم فرمود: «إنّ ذلک فرج غُصبناه» این ناموسی است که از ما غصب شده است». (کلینی متوفی 329: الکافی، ج 5، ص 346، ح 1 و 2، سال 1367ش، دارالکتب الاسلامیة، طهران).

در روایت دیگری آمده است: امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«لّما خطب إليه قال له أميرالمؤمنين (عليه السلام): إنها صبية. قال: فلقی العباس فقال له: مالی؟ أبی بأس؟ قال: و ما ذاک؟ قال: خطبت إلی ابن أخيک فردّنی، أما والله! لأعورنّ زمزم، و لأدع لکم مکرمة إلاّ هدمتها، و لأقيمنّ عليه شاهدَين بأنّه سرق، و لاقطعنّ يمينه. فأتاه العباس و سأله أن يجعل الأمر إليه. فجعله إليه». آن گاه که عمر به خواستگاری آمد، امیرمؤمنان علی (عليه السلام) به او فرمود: او دختربچه است. پس از آن، عمر، عباس را دید و به او گفت: چه شده؟ آیا من عیبی دارم؟ عباس گفت: چرا می پرسی؟ عمر گفت: از پسر برادرت، دخترش را خواستگاری کردم، او مرا رد کرد. به خدا سوگند! چشمه زمزم را پُر خواهم کرد، همه کرامت های شما را نابود خواهم ساخت و دو شاهد علیه علیّ اقامه می کنم که او دزدی کرده است و دستش را قطع خواهم کرد. عباس به نزد امیرمؤمنان علی (عليه السلام) آمد و او را از سخنان عمر آگاه کرد و از او خواست تا این موضوع را به او بسپارد، امام (عليه السلام) نیز پذیرفت». (کلینی متوفی 329: الکافی، ج 5، ص 346، ح 1 و 2، سال 1367ش، دارالکتب الاسلامیة، طهران).

بنابراین باید گفت بر اساس مدارک معتبر شیعی، ازدواج عمر با ام کلثوم – دختر علی بن ابی طالب علیهماالسلام– با میل و رغبت و رضایت آن حضرت و دخترشان صورت نپذیرفته و عمر بن الخطاب، این بار نیز چون همیشه، با تکیه بر قدرت، مقام خلافت و روشهای تهدید آمیزش، کار خویش را پیش برده است . جدیت او در انجام تهدیداتش نشان می داد که وی تا رسیدن به مقصود خویش از ارتکاب هیچ عملی فرو گذار نیست،زیرا پیوسته بر انجام آن سوگند یاد می کرد ، این نوع ستم و تعدی، از غم انگیزترین و دردناکترین جفاها بر خاندان وحی است.

چنان چه تاریخ نشان می دهد که عمر در ازدواج با عاتکه دختر زید نیز با تکیه بر قدرت، مقام خلافت وروشهای تهدید آمیز ،با اینکه عاتکه با این ازدواج راضی نبود ،با عاتکه ازدواج کرد. (محمد بن سعد،متوفای 230،الطبقات الکبری،ج 8،ص 265،دار صادر،بیروت) .

در اینجا مطلبی که باید به آن توجه کرد این است که همیشه ازدواج دلیل بر دوستی و محبت طرفین نیست بلکه ازدواج با انگیزه های مختلفی می تواند صورت پذیرد. مانند ازدواج غاصبانه حجاج بن یوسف ثقفی با دختر «عبدالله بن جعفر بن ابی طالب» که به منظور توهین به خاندان بنی هاشم ،مبادرت به غصب این ناموس هاشمی کرد . چنان که ابن جوزی محدث و فقیه اهل سنت در کتاب «اخبار النساء» می نویسد:

«حجاج بن یوسف که دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج خود درآورد، چون بر او وارد شد، دید اشک بر گونه هایش جاری است، گفت: چرا گریه می کنی؟ گفت: از شرافتی که خوار و حقیر شد و از پستی که بزرگی یافت. (ابن جوزی : اخبار النساء ص 65).

آیا پس از آن همه ظلم و جنایت حجاج بن یوسف ،نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و بنی هاشم می توان به استناد این ازدواج تجاهل کرد که روابط حجاج بن یوسف با اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) دوستانه بوده و او مرتکب هیچ ظلم و جنایتی نسبت به آنها نشده است؟ پس به هیچ وجه این نامگذاریها و ازدواجها و ... در آن روزگار ،دلیلی بر حسن روابط بین اهل بیت علیهم السلام و مخالفین ،اعم از خلفا ودیگران نمی باشد .

  • اقتباس از کتاب شبهات فاطمی- آقای مجتبی عصیری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : چرا علی (علیه السلام ) بعد از هجوم به خانه ایشان و اذیت همسر وی و غصب خلافت با ابوبکر بیعت کردند؟

جواب : بیعت در لغت عرب به معنای عملی است که نشانه حمایت و اطاعت بیعت کننده و تعهد به وفاداری و قبول سلطه حاکم می باشد. (عبدالرحمان بن خلدون، کتاب المقدمة، ج1، ص400).

اما بیعت در اسلام نشانه پیمانی است که بیعت کننده متعهد می شود تا مقررات ویژه ای را که برای هر دو طرف مشخص است، نسبت به بیعت گیرنده رعایت کند و از او فرمانبرداری داشته باشد. پس بیعت یک اصطلاح شرعی است و در شرع برای تحقق بیعت سه شرط لازم است:

1- بیعت کننده شایستگی بیعت کردن را داشته و در انجام آن کاملا آزاد و مختار باشد.

2- بیعت گیرنده شایستگی و لیاقت آن را داشته باشد که با او بیعت شود.

3- بیعت برای موضوعی باشد که اقدام به انجام آن درست و روا باشد.

بنابراین بیعت باید بر اساس میل و رضای بیعت کننده صورت بگیرد. پس بیعت گرفتن با اعمالِ زور و شمشیر ،صحیح و مشروع نخواهد بود. لذا امیرالمؤمنین (علیه السلام ) با توجه به همین مبنا فرمودند:

«بيعتی لهم لمّا لاحق لهم فيه لاتوجب لهم حقا و لايلزمنی لهم رضاً» (ارشاد القلوب، ص396). بیعت کردن من با ایشان زمانی که هیچ حقی در آن نداشتند برای آنان حقی به وجود نمی آورد و بیانگر رضایت و خشنودی من نخواهد بود.

از سوی دیگر با توجه به امتناع شدید حضرت علی (علیه السلام ) از پذیرش انجام بیعت با ابوبکر که هجوم به بیت فاطمه سلام الله علیها و آوردن هیزم و آتش جهت احراق را در پی داشت ،می توان دریافت که پذیرش امر واقع -یعنی خلافت ابوبکر- تنها به معنای سکوت و ترک قیام به شمشیر بوده است و هیچ ملازمه ای با بیعت ندارد.

بنابراین نمی توانیم به دلیل موجودیت یافتن حکومت ابوبکر و تحقق آن به عنوان یک امر واقع از بیعت آن حضرت سخن به میان آوریم،لذا تعبیر «بیعت علی (علیه السلام ) با ابوبکر» از اساس نادرست است.

نتیجه:

این که قائلین به بیعت نمودن امیرالمؤمنین (علیه السلام ) با ابوبکر، یا عالمانه سخن نمی گویند و یا اگر لغات را در معانی صحیح خود به کار می برند،به طور حتم می خواهند بیعت علی (علیه السلام ) را القا کنند، در حالی که معنای بیعت تفاوت بسیار زیادی با معنای سکوت و ترک قیام به شمشیر دارد و هرگز نمی توان جهت اشاره به این معنا از واژه بیعت استفاده کرد.

به عبارت دیگر به جهت این که واژه بیعت از بار معنایی خاص خود برخودار است، هرگز نمی توان با تسامح از آن استفاده کرد و به آن حضرت نسبت داد که با ابوبکر بیعت نموده اند.

در این جا برای روشن تر شدن مسأله، موضوع بیعت علی (علیه السلام ) با ابوبکر را به شکل ذیل بررسی خواهیم کرد.

1- اسناد تاریخی مرتبط با مطالبه بیعت از امیرالمؤمنین (علیه السلام ).

2- نتیجه گیری از بررسی اسناد تاریخی.

اما نگاهی به اسناد تاریخی :

1- روایت اول:

«غَضِبَ علیٌّ و الزبير... و تخلّفا عن البيعة... فَصاح عُمر: أخرجوا أو لَنُحرقَنّها عليکم. فأبوا أن يخرَجوا... ثم أخرجهما َيسوقُهما حتی بايعا». علی و زبیر خشمگین گشتند و بیعت ننمودند... عمر فریاد زد: [از خانه] خارج شوید یا آن را با شما به آتش خواهیم کشید. آنان خارج نشده و امتناع کردند سپس آن دو را [به زور] بیرون آورد و نزد ابوبکر برد تا بیعت کنند. (المسترشد، ص378- مثالب، ص419).

2- روایت دوم:

«و علی کُلّهم بَغيتَ، عَرفنا ذلک فی نَظَرِک الشَّزَر و قَولِک الهُجر و [فی] تَنَفُّسک الصّعداء و [فی] إبطائک عن الخلفاء تُقادُ الی کلٍّ منهم کما يقادُ الفَحل المغشوش حتی تبايع و أنت کارهٌ». [معاویه در نامه ای خطاب به امیرالمؤمنین (علیه السلام ) نوشت] تو نسبت به همه آنان [خلفای پیشین] ستم کردی [سرپیچی کردی] و این را از نگاه غضب آلود و سخنان تند و تیز و آه سینه و عدم همراهیت با آنان دریافتیم. تو را به سوی هر یک از آنان بردند، چنان که شتر را با افسار می کشند ،تا آن که با اکراه بیعت کنی در حالی که ناراضی بودی. (الفتوح، ج2، ص578/المناقب للخوارزمی، ص175/ العقد الفرید، ج4، ص308-309/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج15، ص74 و 186).

3- روایت سوم:

«بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی حين قعد عن بيعته و قال: إئتنی به باعنف العُنف». ابوبکر در زمانی که علی از بیعت خودداری نمود، عمر را نزد وی فرستاد و گفت: او را به سخت ترین وضعیت نزد من آورید». (انساب الاشراف، ج1، ص587/ الشافی سید مرتضی، ج3، ص240).

4- روایت چهارم:

«ان ابابکر ارسل الی علی يريد البيعة، فلم يبايع، فجاء عمر و مَعه فتيلةٌ» ابوبکر عده ای را برای گرفتن بیعت نزد علی فرستاد. اما وی بیعت نکرد؛ سپس عمر در حالی که آتش به همراه داشت نزد او [علی (علیه السلام )] آمد. (الشافی سید مرتضی، ج3، ص241/ مثالب، ص419/ انساب الاشراف، ج1، ص567).

5- روایت پنجم:

«تخلّف علی و الزبير... فانطلق اليهم عمر فجاء بهما تَعِباً». علی و زبیر از بیعت خودداری کردند. آن گاه عمر نزد آنان رفت و ایشان را به زور برای بیعت آورد. (مثالب، ص419/ تاریخ الامم و الملوک، ج2، ص203).

6- روایت ششم:

«اتی عمر بن الخطاب منزل علیّ... فقال: والله لَاُحرِقنّ عليکم او لَتَخرُجَنّ الی البيعة». عمر به منزل علی رفت و گفت: قسم به خدا، یا برای بیعت بیرون می آیید و یا خانه را با شما به آتش می کشم. (مثالب، ص419/ تاریخ الامم و الملوک، ج2، ص203)

همان طور که در این روایات ملاحظه فرمودید، بارزترین ویژگی این روایات امتناع حضرت علی (علیه السلام ) از پذیرش بیعت ابوبکر و اعمال خشونت از سوی هواداران خلیفه بود که این دو ویژگی شرایط صحت انعقاد بیعت با ابوبکر را زیر سؤال می برد و حاکی از نامشروع بودن بیعت با ابوبکر و غاصب بودن بیعت گیرنده و نارضایتی بیعت کننده است.

اما نگاهی به روایات حاکی از اخذ بیعت اجباری

1- روایت اول:

«فوجهوا الی منزله فهجموا عليه و أحرقوا بابه و استخرجوه منه کُرْها و ضغطوا سيدة النساء بالباب حتی أسقطت مُحسنا و أخذوه بالبيعة فامتنع و قال: لا افعل. فقالوا: نقتلک. فقال: ان تقتلونی فانی عبدالله و اخو رسوله و بسطوا يده فقبضها و عسر عليهم فتحها فمسحوا عليه و هی مضمومة». به سمت منزل شتافتند و به او یورش بردند و درب خانه اش را به آتش کشیدند و او را به زور از خانه بیرون آوردند. حضرت زهرا علیهاالسلام را پشت در کوبیدند و فشردند به طوری که فرزندش محسن را سقط نمود او [علی (علیه السلام )] را برای بیعت بردند اما امتناع نموده و گفت: بیعت نمی کنم. گفتند: تو را خواهیم کشت. گفت: اگر مرا به قتل برسانید، بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید. دستش را کشیدند. اما دستش را مشت نموده و نتوانستند مشتش را باز کنند. پس دست وی را بر دستش [خلیفه] کشیدند در حالی که مشتش بسته بود. (اثبات الوصیه مسعودی، ص155).

2- روایت دوم:

«روی عن عدی بن حاتم ايضا انه قال: انی لجالسٌ عند ابی بکر اذ جیء بعلی (عليه السلام) فقال له ابوبکر: بايع، فقال له علی (عليه السلام): فإن أنا لم أبايع؟ قال: أضرب الذی فيه عيناک، فرفَع رأسه الی السماء ثم قال: اللهم اشهد، ثم مدَّ يدَه فبايعُه.» از عدی بن حاتم نیز روایت شده که گفت: من نزد ابوبکر نشسته بودم که علی (علیه السلام ) را آوردند. ابوبکر به او گفت: بیعت کن. علی (علیه السلام ) به او فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفت: سرت را از تن جدا خواهیم نمود. پس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا شاهد باش. سپس دستش را دراز کرد و بیعت نمود. (الشافی فی الامامة، ج3، ص244).

3- روایت سوم:

«بعثا الی علیّ فجیء به مُلبّباً فلماحضر قالا له: بايع. قال علیّ: فان لم أفعل؟ قالا: إذاً تُقتلُ. قال: اذاً تَقتلون عبدالله و انا رسول الله. قالا: اما عبدالله فنَعم، و اما أخو رسول الله فلا. قال: فرَجَع يومئذٍ و لم يبايع». گروهی را به دنبال علی فرستادند و آنان علی را در حالی که طناب به گردنش انداخته بودند آوردند. آن گاه به او گفتند: بیعت کن. علی (علیه السلام ) فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفتند: تو را خواهیم کشت. فرمود: در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهید کشت. گفتند: بنده خدا، آری، اما برادر رسول خدا هرگز. راوی گفت: آن روز بازگشت و بیعت ننمود. (المسترشد، ص380).

همان طور که در این دسته روایات ملاحظه فرمودید امتناع شدید امیرالمؤمنین (علیه السلام ) از قبول انجام بیعت دلیلی بر نارضایتی علی (علیه السلام ) از خلافت ابوبکر و نامشروع بودن آن است و نامشروع بودن خلافت، دو نتیجه در پی دارد:

1- ابوبکر بدون صلاحیت عهده دار خلافت شده است.

2- بیعت با ابوبکر غیر شرعی و نارواست.

نتیجه گیری نهایی:

در مجموع باید گفت ،امتناع شدید امیرالمؤمنین از بیعت نمودن با ابوبکر که به هجوم نظامی به خانه ایشان انجامید به وضوح حاکی از آن است که حضرت خلافت ابوبکر را ناحق و ناروا می دانستند. لذا در این ماجرا ابوبکر به عنوان فردی ناشایست برای خلافت در مَسنَد قرار گرفته و آن چه برای بیعت می طلبد نامشروع و ناحق است. از سوی دیگر تلاش هواداران خلافت برای اخذ بیعت از امیرالمؤمنین(علیه السلام ) حاکی از وجود اجبار و تهدید و اکراه در ماجرای مطالبه این بیعت بوده و در نهایت وقوع عقد بیعت با ابوبکر را به دلیل فراهم نبودن همه شرایط انعقاد آن غیر ممکن می سازد.

بنابراین می توان گفت در این ماجرا نه تنها هیچ گونه بیعتی واقع نگردید بلکه استفاده از واژه «بیعت صوری و ظاهری» هم درباره آن غلط می باشد، زیرا این واژه تنها در جایی کاربرد دارد که شرایط صحت انعقاد بیعت موجود باشد.

  • (اقتباس از دانشنامه روابط سیاسی -آقای علی لبّاف)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : چرا حضرت علی (علیه السلام) بعد از به قدرت رسیدن با بدعتها و تحریفات خلفای پیشین که شیعه ادعا می کند مخالفت نکردند و آن احکام را بجای خود بازنگرداند؟ آیا این خود دلالت بر رضایت حضرت علی (علیه السلام) از سنت خلفای پیشین نمی کند؟

جواب : حضرت علی (علیه السلام) در ارزیابی و نقد اعمال خلفای پیشین مخصوصا دو خلیفه اول در هیچ زمانی آزاد نبودند حتی در دوران زمامداری و خلافت ظاهری خود آن حضرت چرا که سپاه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه کسانی بودند که جز عده معدودی از آنها، شیخین و سنت آنها را قبول داشتند و امام نمی توانست در جمع آنان در سخن گفتن درباره شیخین آزاد باشد. چرا که حضرت در دوره زمامداری خود هواداران سیاسی انبوهی داشتند که با اعتقاد به صلاحیت دو خلیفه نخست پیرو او شده بودند. لذا قبل از ارائه هرگونه تحلیلی از برخی بیانات امام (علیه السلام) درباره خلفا و نقد اعمال و رفتار انحرافی آنان، باید به یاد داشته باشیم که اسناد تاریخی نشان می دهند که فشار شدید افکار عمومی بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن چنان بود که آن حضرت در هنگام یاد نمودن از خلفا، چاره ای جز اتخاذ بر خوردی کاملا محتاطانه نداشت. چنان انتظارات مردم از امیرالمؤمنین در مورد عمل به سنت خلفا بالا بود که حضرت در مقابل آنان به صورت انکاری سؤال می کردند: «أفَسُنّة رسول الله (صلّی‌الله‌علیه‌ وآله) اولی بالإتباع ام سنة عمر» یعنی آیا سنت پیامبر به پیروی سزاوارتر است یا سنت عمر؟! (قاضی نعمان مغربی متوفی 363: دعائم الإسلام ج 1، ص 384، 1383 ه ق)، همچنین در این مورد حضرت چنین می فرماید: «لو امرت بمقام ابراهيم فرددته الی الموضع الذی وضعه فيه رسول الله (صلّی‌الله‌علیه‌ وآله) و.....ولو..... ولو ...... اذا لتفرقوا عنی والله لقد امرت الناس ان لا يجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فريضه واعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعة فتنادی بعض اهل عسکری ممن يقاتل معی: يا اهل الإسلام غيرت سنة عمر. ينهانا من الصلاه فی شهر رمضان تطوعا ولقد خفت أن يثوروا فی ناحيه جانب عسکری».

«اگر حکم واقعی را اظهار می کردم و مقام ابراهیم را به جای اولش بر می گرداندم .و...واگر...واگر.... بدون شک از گرد من متفرق می شدند. قسم به خدا، به مردم گفتم که در ماه رمضان جز برای نماز واجب، حاضر نشوید و اعلام کردم سنت عمر تغییر یافت علی ما را از نماز مستحب در ماه رمضان باز

می دارد. همانا ترسیدم در گوشه ای از لشگرم شورشی بپا شود.

(شیخ کلینی متوفی 329 : کافی، ج 8، ص 63، 1362 ش، دارالکتب الإسلامیه، تهران.)

اما با این همه فشارها و تحجر مردم و تعصب آنها نسبت به خلفا باز حضرت (علیه السلام) در مواقعی به بدعتهای خلفا اشاره کرده و اثرات سوء این بدعات را بیان فرمودند مثلا در مورد تحریم عمر ازدواج موقت را چنین می فرمایند: «لولا أن عمر نهی عن المتعه مازنی الا شقی» اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیری نمی کرد، جز افراد شقی و تیره بخت کسی زنا نمی کرد. (ابن جریر طبری متوفی 310: جامع القرآن، ج 5،ص 19، 1415 هق، دارالفکر ،بیروت.) طبق این بیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، کار عمر موجب به فساد کشیده شدن امت اسلامی گردید و اضلال مؤمنین بزرگترین خیانت است. و بر حضرت امیر (علیه السلام) به عنوان وصی پیامبر و امام لازم و واجب بود. این حکم را تغییر دهند ولی با وجود فشارهای فوق الذکر این عمل انجام نگرفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : آیا انتخاب اسامی خلفای سه گانه از طرف امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) برای فرزندان خود دلیل دوستی و محبت بین خلفا و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیست؟

جواب : ادعای روابط دوستانه بین امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و خلفا به دلیل شباهت نامهای فرزندان آن حضرت با خلفا (ابوبکر، عمر وعثمان) برای سرپوش نهادن به ظلمهایی که بر اهل بیت روا داشته اند، ادعایی سخیف و غیر عاقلانه است که از طرف پیروان مکتب خلفا ایراد می شود. زیرا اولا:

این نامها، نامهای مخصوص خلفای سه گانه نبودند بلکه قبل و بعد از اسلام چنین نامهایی در میان عرب شایع و رایج بود. پس نمی توان ادعا کرد که این نامگذاریها به خاطر محبت به خلفا بوده است.

با مراجعه به کتب رجالی فریقین،می بینیم که جمع کثیری از صحابه نامشان ابوبکر ، عمر و عثمان بوده است و ما به عنوان نمونه چند نفر از کسانی که همنام خلیفه دوم بوده اند را ذکر می کنیم:

1 – عمر الاسلمی 2 – عمر الجمحی 3 – عمر بن الحکم 4- عمر بن سالم الخزاعی و... (ابن اثیر متوفی 63: اسدالغابه، دار الکتاب العربی، بیروت.) بالاتر از این، اینکه کسی نیست که به دشمنی معاویه و بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله وشیعیان آنها اذعان نداشته باشد. اما با این همه می بینیم که نامگذاری به نامهای «معاویه» وحتی «یزید» قاتل حضرت حسین بن علی (علیه‌السلام) در بین بنی هاشم وشیعیان ، تا قرنها متداول بوده است.

مانند: معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب از بنی هاشم، معاویه بن صعصعه از شیعیان و اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام)، معاویه بن سعید و معاویه بن صالح و معاویه بن میسره همگی از اصحاب امام صادق (علیه‌السلام)، یزید بن معاویه بن عبدالله بن جعفر، یزید بن احنف و یزید بن جَبَله و یزید بن هانی از شیعیان و اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام)، یزید بن لهبط و یزید بن حصین، یزید بن زیاد از شیعیان و اصحاب امام حسین (علیه‌السلام) و از شهدای کربلا، یزید بن عثمان، یزید بن عمر از شیعیان و اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) (رک: شیخ طوسی متوفی 460 ه ق: اختیار معرفه الرجال، سال 1404 ه ق، بعثت، قم و سید الخویی متوفی 1411 : معجم رجال الحدیث، 1413 ه ق).

ملاحظه می کنید که این اسامی، حتی در میان شیعیان همچون بسیاری از اسامی دیگر، رایج و متداول بوده است. آیا به استناد این نامگذاری ها می توان نتیجه گرفت. روابط «معاویه بن ابی سفیان» با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) و بنی هاشم وشیعیان آنها، بسیار حسنه بوده است وآنگاه کدام انسان ساده اندیش است که نتیجه بگیرد: «یزید بن معاویه» هیچ ظلم و جنایتی در حق خاندان پیامبر مرتکب نشده است و در قتل سید الشهداء حضرت امام حسین (علیه‌السلام) نقشی نداشته است.

پس این نامگذاری‌ها دلیل بر محبوبیت یزید بن معاویه نزد ائمه و شیعیان نمی باشد.

یامی بینیم که نام یکی از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) «عمرو» است .به طور قطع نمی توان گفت که این نامگذاری به خاطر محبت به«عمرو بن عبدود»آن مشرک ، ملحدی که در غزوه خندق به دست با کفایت امیرالمومنین علیه آلاف التحیة و الثناء به هلاکت رسید بوده است.

پس نامگذاری فرزندان حضرت علی (علیه‌السلام) به نام خلفای سه گانه را نمی توان دلیل بر محبت و دوستی حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفا دانست. چرا که با بررسی تاریخی می توان دید که این نامگذاری‌ها دلایل دیگری دارد همان طور که ابوالفرج اصفهانی در مورد نامگذاری امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرزندش را به نام عثمان چنین می نویسد که حضرت فرمودند:

«انما سميته باسم اخی عثمان بن مظعون» همانا من او را به اسم برادرم عثمان بن مظعون نامگذاری کردم (اصفهانی ابوالفرج علی بن الحسین متوفی 356، مقاتل الطالبیین، ج 1، ص 23)

باید دانست که فرهنگ و روابط اجتماعی در آن زمان با زمان و عصر ما تفاوتهایی داشت ،بطوری که حتی ازدواج و قرابت سببی را نمی توان در آن عصر دلیل بر روابط حسنه گذاشت. تا برسد به نامگذاری، در حالی که در عصر ما از نامگذاری می توان علاقه افراد را به مذهب، کشور، و اشخاص و ... قرار داد.

ثانیا: اسناد معتبری وجود دارد که وجود رابطه حسنه و دوستانه بین حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفای سه گانه را به شدت انکار می نماید که ما به چند مورداز آنها اشاره می کنیم.

1 – قول عمربن الخطاب به عباس و حضرت علی (علیه‌السلام) که در حضور عده ای چنین گفت : ... قال فلما توفی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم قال ابوبکر انا ولی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فجئتما تطلب ميراثک من ابن أخيک و يطلب هذا ميراث امرأته من ابيها فقال ابوبکر :قال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم :ما نورث ما ترکناه صدقه. فرأيتماه کاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم انه لصادق بار راشد تابع للحق .ثم توفیّ ابوبکر وانا ولیّ رسول الله و ولیّ ابی بکر، فرأيتمانی کاذبا آثما غادرا خائنا» ...... سپس ابوبکر از دنیا رفت و من جانشین پیامبر و ابوبکر (در سرپرستی و زعامت شما) شدم؛ پس شما دو نفر، مرا(هم مانند ابوبکر) دروغگو، گناهکار، حیله گر وپیمان شکن می دانید. (مسلم نیشابوری متوفی 261 ، صحیح مسلم، ج 5، ص 152، دار الفکر بیروت.)

2 – عایشه دلیل امتناع حضرت علی (علیه‌السلام) از ملاقات با خلیفه دوم را چنین بازگو می کند.

«کراهية لمحضر عمر» به دلیل ناخوشایندی از حضور(در مجلس) عمر (البخاری متوفی 256 : صحیح بخاری، ج 5، ص 83، سال 1401 ه ق، دارالفکر)

3 – عمر در سفر شام به ابن عباس از حضرت علی (علیه‌السلام) شکایت می کند و چنین می گوید:

«اشکو اليک ابن عمّک، سألته أن يخرج معی فلم يفعل، ولم ازل اراه واجدا. فيم تظنّ موجدته؟» من از پسر عمویت به تو شکایت می کنم. از وی خواستم که با من به مسافرت بیاید ولی نپذیرفت: من پیوسته وی را نسبت به خود خشمگین و غضبناک می بینم. به نظر تو علت عصبانیت او چیست؟ (ابن ابی الحدید متوفی 656: ج 13. ص 78، چاپ 1387 ه ش، منشورات مکتبه مرعشی نجفی، قم)

4 – حضرت علی (علیه‌السلام) خطاب به ابوبکر می فرمایند:

«ولکن استبددت علینا بالامر وکنا نری لقرابتنا من رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم نصيبا»

ولکن تو با استبداد وخودکامگی بر ما حکومت کردی و ما به خاطر قرابت با رسول خدا برای خود نصیبی می دیدیم (بخاری متوفی 256، صحیح بخاری، ج 5، ص 83)

اسناد فوق نشان می دهند که به هیچ وجه روابط بین حضرت علی (علیه‌السلام) وخلفا روابط دوستانه و محبت آمیزی نبوده است بلکه حضرت علی (علیه‌السلام) خلفا را گناهکار و دروغگو و مستبد می دانستند و از حضور در مجلس آنها کراهت داشتند. پس نمی توان نامگذاری امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرزندان خود را به نام خلفا دلیل بر دوستی و محبت بین خلفا و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دانست در حالی که این همه دلایل و شواهد تاریخی بر تیره بودن روابط آنها دلالت می کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : اگر حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفا کدورتی داشتند چرا در نماز جماعات که به امامت خلفا برگزار می شد و جنگهایی که به رهبری آنهاصورت می گرفت شرکت می کردند؟

جواب : علیرغم این که جریان حضور امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را عده ای به عنوان امر مسلمی اتخاذ کرده اند، ولی تاکنون مدرک معتبر و قابل اعتنائی که دلالت کند آن حضرت مقید بوده اند در نماز ابوبکر و غیر او از سایر صحابه حاضر شوند نیافته ایم، بنابراین می توان ادعا کرد که قضیة حضور امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از مصادیق بارز قاعده «ربّ مشهور لا اصل له» (چه بسا مطالب و قضایای مشهوری که اصل و ریشه درستی ندارند) می باشد. تنها منبعی که مختصر اشاره ای به این جریان دارد کتاب "الانساب" ابوسعد سمعانی است که

اولا:

این کتاب، کتاب روایت و حدیث نیست تا مظانّ دسترسی احادیث مورد نظر باشد.

ثانیا:

خود مؤلف این مطلب را به عنوان یک خبر منکر و غیر قابل قبول ذکر می کند.

ثالثا:

جریانی را که در این رابطه در این کتاب است قبل از آنکه حاکی از حسن روابط آن حضرت و خلفا باشد دلیل بر کینه آنان از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است.

متن کلام سمعانی بدین قرار است:

«و روی عنه حديث ابی بکر انه قال: لا يفعل خالد ما أمر به. سألت الشريف عمر بن ابراهيم الحسينی بالکوفه عن معنی هذا الأثر فقال کان امر خالد بن الوليد ان يقتل عليا ثم ندم بعد ذلک فنهی عن ذلک». (الانساب سمعانی ج 3 ص 95 مؤسسه الکتب الثقافیه/ دار الجنان / تقدیم وتعلیق عبد الله عمر البارودی).

یادآور می شویم که در مسیر القای حسن روابط میان امیر المؤمنین (علیه‌السلام) و خلفا به احادیثی از کتب علمای امامیه استناد شده است که شاید نمونه واضحش در کتاب "وسائل باب پنج از ابواب صلاه جماعت" آمده که در آن عبارت: «قد انکح رسول الله صلی الله وعلیه وآله وصلی علی (عليه‌السلام) وراءهم » آمده باشد؛ اما در مورد این گونه نقلها باید به نکاتی توجه داشت: اولا:

باید از نگاه مقطعی به روایت به گونه ای که از صدر و ذیل روایت و روایات مشابه آن چشم پوشی شود، بپرهیزیم چرا که در این صورت به منظور گوینده پی نخواهیم برد و در نهایت به درک متضادی نسبت به معنای واقعی خواهیم رسید. در مورد محل بحث ،روایتی که این جمله در آن آمده است،از ابتدا بدین شکل است که:

«سألته عن مناکحتهم والصلاه خلفهم فقال هذا امر شديد لن تستطيعوا ذاک، قد انکح رسول الله صلی الله عليه وآله وصلی علی (عليه‌السلام) وراءهم . (وسائل ج 8 ص 301) که به روشنی ثابت می کند اجبار و اضطراری در میان است که ما را به عدم ترک رابطه با مخالفین وادار می سازد. گویا اصل بر جدا بودن است ولی از روی ناچاری، بایستی با آنان همراه بود. (با اقتباس از دانشنامه روابط سیاسی ص 180) در این متن و نقلهای مانند آن از بیان کیفیت تحقق این رفتارها ساکت بوده و جهت درک فضای حاکم بر آن بایستی به روایات مشابهی که به توضیح این اعمال پرداخته اند مراجعه کرد. از هیچ یک از این نقل ها نمی توان دریافت که آیا این نمازها به اقتدا بوده و یا فرادی خواندن نماز، همراه با جماعت بوده؟ قابل توجه اینکه در بعض روایات نظیر این جریان را درباره حسنین علیهما السلام نیز نقل کرده اند و تصریح دارند که این بزرگواران در نماز جماعت با مخالفین، حمد و سوره را خود می خواندند. (بحار ج 88 ص 47 ح 5)

ودر مورد حضور امیرالؤمنین (علیه‌السلام) در جنگهانیز باید دانست که هیچ گزارشی مبنی بر شرکت آن حضرت (علیه‌السلام) در فتوحات خلفا وجود ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال : آيه مودت در سوره شوری است و این سوره در مکه نازل شده است. شما ادعا میکنید که این آیه در مورد امام علی و حضرت فاطمه و حسنین (علیهم السلام) نازل شده است در حالی که حضرت علی و زهرا (سلام الله علیهما) بعد از واقعه بدر در مدینه با یکدیگر ازدواج نمودند. آیا پاسخی دارید؟

جواب:

اولا : در میان مفسرین شیعه و اهل تسنن هیچ شکی در نزول این آیه در شان امام علی و حضرت فاطمه و حسنین (علیهم السلام) نیست.( الدر المنثور 7:6-الصواعق المحرقه 489:2-التفسیر الکبیر 595:9-ذخایر العقبی :25-المعجم الکبیر 351:11-مجمع الزواید 103:7-...).

ثانیا: این که این آیه در یک سوره مکی وجود دارد هیچ اشکالی وارد نمیکند چون وجود برخی از آیات مدنی در سوره های مکی و بالعکس مشاهده میشود و این امرمورد قبول تمام مفسرین است . علاوه بر اینکه مفسرین نیز به مدنی بودن این آیه تصریح نموده اند. ( به تفسير روح المعاني 11:13 مراجعه شود).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:

ابن تیمیه در مورد آیه تطهیر میگوید: «پيامبر دعا كرد خداوند رجس و پليدي را از آنان دور ساخته و پاكشان گرداند و اين دلالت بر عدم عصمت دارد...» (منهاج السنه 6 ،377) . پاسخ چیست؟.


جواب:

بنا بر قواعد مورد اتفاق علمای لغت عرب ، از لحاظ نحوی، لفظ (رجس) در آیه متعلق به کلمه (تطهير) است چون  به صورت محلی به الف و لام جنس آمده است و بر اين اساس آيه شريفه دال بر اراده نفي ماهيت رجس، به نحو عام استيعابی است که شامل زمان قبل از نزول آیه نیز خواهد بود. علاوه بر اینکه افاده عموم در آیه (ويطهركم تطهيراً) دال بر این امر است و واضح است که استیعاب و عموم نفی جنس رجس، با طهارت نسبی (در زمان خاص) حاصل نمیشود . بنابر اين آيه دال بر نفی رجس ظاهری و باطنی در جمیع مراتب زمانی و مکانی و دیگر مراتب وجودی است و بر این اساس ادعای ابن تیمیه خللی به استفاده عصمت از این آیه وارد نمیکند چون آیه تطهیر اعم از دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و شامل دعای ایشان هم میشود .

از سوی دیگر دعا برای یک امر هیچ گاه به معنای عدم تحقق کل اجزای آن در گذشته نیست به خصوص که رجس معنای گسترده ای دارد و شامل رجسی ظاهری و باظنی میگردد و ممکن است  رجس ظاهری در آینده به وسیله دیگران و بدون اختیار بر شخص عارض گردد - (در حالی که این رجس به او متعلق شده است ولی از او صادر نشده است)- پس  میتوان دعا را بر نفی این گونه رجس دانست و این دعا خللی به عصمت نمیزند و توجه به معتای مصدر  اذهاب : - (اذهاب به معنای جلوگیری از رسیدن شیء است بر خلاف ازاله که به معنای برداشتن  شیيء است ) - این امر را تایید مینماید.

مضاف بر اینکه استعمال دعا برای امر محقق امری شایع در لغت عرب است و به معنای تاکید یا خبر دادن به دیگران استفاده میشود.

احادیث و روایات بسیاری در کتب شیعه دال بر این تفسیر از آیه است و شیعه ملزم به آن است حتی اگر برای دیگران مقبول نباشد و آنان برای رد نظر شیعه باید به کتب شیعه استدلال نمایند همان طور که علمای شیعه برای رد آنان به کتب آنها رجوع میکنند.

به علاوه شان نزول آیه تطهیر  دار کتب اهل تسنن نیز وارد شده است و از ملاحظه ظاهر  این اخبار کاملا میتوان به عصمت اهل بیت (علیهم السلام) از طریق آیه تطهیر  پی برد.

برای نمونه به چند مورد اشاره میشود:

1- مسند أحمد بن حنبل : ج 44 ص 118 ح 26508
حدثنا عبد الله بن نمير قال ثنا عبد الملك يعنى بن أبى سليمان عن عطاء بن أبى رباح قال حدثني من سمع أم سلمة تذكر أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم كان في بيتها فأتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة فدخلت عليه فقال لها ادعى زوجك وابنيك قالت فجاء على والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة على دكان تحته كساء له خيبري قالت وأنا أصلي في الحجرة فانزل الله تعالى هذه الآية { إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا } قالت فأخذ فضل الكساء فغشاهم به ثم أخرج يده فألوى بها إلى السماء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت فأدخلت رأسي البيت فقلت وأنا معكم يا رسول الله قال انك إلى خير إنك إلى خير

قال عبد الملك وحدثني أبو ليلى عن أم سلمة مثل حديث عطاء سواء قال عبد الملك وحدثني داود بن أبى عوف الحجاف عن حوشب عن أم سلمة بمثله سواء.
2- الشريعة للآجري :

1650 - وأنبأنا أبو محمد عبد الله بن صالح البخاري قال : حدثنا الحسن بن علي الحلواني ، قال : حدثنا يزيد بن هارون قال : حدثنا عبد الملك بن أبي سليمان ، عن عطاء ، عن أم سلمة وعن داود بن أبي عوف ، عن شهر بن حوشب ، عن أم سلمة ، وعن أبي ليلى الكندي ، عن أم سلمة رحمها الله : بينما النبي صلى الله عليه وآله وسلم في بيتي على منامة له عليها كساء خيبري ، إذ جاءته فاطمة سلام الله علیها ببرمة فيها خزيرة ، فقال لها النبي صلى الله عليه وآله وسلم : « ادعي زوجك وابنيك » قالت : فدعتهم فاجتمعوا على تلك البرمة يأكلون منها ، فنزلت الآية : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا (1) فأخذ رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فضل الكساء فغشاهم مهيمه إياه ، ثم أخرج يده فقال بها نحو السماء ، فقال : « اللهم هؤلاء أهل بيتي وحامتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا » قالت : فأدخلت رأسي في الثوب ، فقلت : رسول الله أنا معكم ؟ قال : « إنك إلى خير ، إنك إلى خير » قالت : وهم خمسة : رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، وعلي ، وفاطمة ، والحسن والحسين علیهم السلام.
3- مستدرك الحاكم
حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب أنبأ العباس بن الوليد بن مزيد أخبرني أبي قال : سمعت الأوزاعي يقول : حدثني أبو عمار قال : حدثني واثلة بن الأسقع قال : جئت أريد عليا علیه السلام فلم أجده فقالت فاطمة سلام الله علیها : انطلق إلى رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم يدعوه فاجلس فجاء مع رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم فدخل و دخلت معهما قال : فدعا رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم حسنا و حسينا علیهما السلام فأجلس كل واحد منهما على فخذه و أدنى فاطمة سلام الله علیها من حجره و زوجها ثم لف عليهم ثوبه و أنا شاهد فقال : " إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا " اللهم هؤلاء أهل بيتي
قال الحاكم : هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه
أقول :
إسناده صحيح رجاله كلهم ثقات رجال الستة غير أبو العباس وهو ثقة
4- الصحابي عمر بن ابي سلمة
قال الترمذي:
حدثنا قتيبة حدثنا محمد بن سليمان بن الأصبهاني عن يحيى بن عبيد عن عطاء بن أبي رباح عن عمر بن أبي سلمة ربيب النبي صلى الله عليه وسلم قال : لما نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وآله وسلم { إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا } في بيت أم سلمة فدعا فاطمة و حسنا و حسينا علیهم السلام فجللهم بكساء و علي خلف ظهره فجللهم بكساء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت أم سلمة وأنا معهم يا نبي الله ؟ قال أنت على مكانك وأنت على خير.
قال هذا حديث غريب من حديث عطاء عن عمر بن أبي سلمة .
قال الالباني صحيح.

 در نتیجه این قول ابن تیمیه یا کاشف از عدم اطلاع وی نسبت به قواعد لغوی و احادیث وارده و اقوال مفسرین است یا اینکه دلیل دیگری بر بغض و عناد او با پیامبر و  اهل بیت (علیهم السلام) میباشد.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:

ابن تيميه در باره آیه ولایت میگوید: «بين وِلايت و وَلايت تفاوت است. ولايتي كه در اين نصوص آمده، ضد عداوت است كه به فتح واو است نه به كسر واو كه به معناي امارت است. اين افراد نادان بين وَلايت و وِلايت تفاوتي نمي نهند. لفظ ولي و ولايت غير از لفظ والي است. چون آيه درباره ولايت تمام مؤمنان است و همه مؤمنان ولايت به معناي امارت را ندارند. پس ولايت به معناي امارت نيست»(منهاج السنه 2 ،30) . پاسخ ابن تیمیه را بیان فرمایید.

جواب:

دانشمندان لغت عرب، تفاوتي بين معناي وِلايت و وَلايت نمي نهند. مانند: فيومي، سيبويه، زجاج و فرّاء.

فرّاء مي گويد: «ولايت را به فتح واو و كسر واو در هر دو، معناي دوستي و سرپرستي شنيده ايم».( لسان العرب، ج15، ص 407) متبادر از لفظ «وليّ» همان معناي سرپرستي است هر چند به كمك قرائن باشد. اين آيه تنها مربوط به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) است و روايات متواتر بر اين مطلب دلالت دارد و هرگز ارتباطي به تمام مؤمنان ندارد تا به اين جهت در معناي ولايت تصرف كنيم كه شامل همه مؤمنان شود.

اخبار متواتر دال بر این معنی است و برای ما جای هیچ شک و شبهه ای در نزول این آیه در امیر المومنین و فهم معنای ولایت( به معنای سرپرستی) از آیه باقی نمیگذارد.

برای نمونه بعضی از مصادر به همراه نام راوی (برای اثبات تواتر ) ذکر میگردد:


1. في الكافي ج1 ص 427/ عن أحمد بن عيسى عن جعفر بن محمد (عليه السلام) عن أبيه عن جده..
2. في الكافي ج1 ص 288/ عن أحمد بن عيسى عن أبي عبد الله(عليه السلام).
3. في الكافي ج1 ص 189/ عن الحسن بن أبي العلاء عن أبي عبد الله (عليه السلام).
4. في الكافي ج1 ص 80/ عمر بن أذينه عن زرارة والفضيل وبكير ومحمد بن مسلم وبريد وأبي الجارود جميعاً عن أبي جعفر(عليه السلام).
5. في الكافي ج1 ص 145/ عن زرارة عن أبي جعفر (عليه السلام).
6. في الكافي ج1 ص 187/ عن الحسين بن أبي العلاء عن أبي عبد الله(عليه السلام).
7. في الأمالي للصدوق ج ص 186/ كثير بن عياش عن أبي الجارود وعن أبي جعفر(عليه السلام).
8. في الأمالي للصدوق ص 615 ـ 624/ الريان بن الصلت عن الرضا(عليه السلام).
9. في الخصال للصدوق ص 479/ الأعمش عن جعفر بن محمد عليهما السلام.
10. في الخصال للصدوق ص 572/ مكحول عن أمير المؤمنين(عليه السلام).
11. في كمال الدين للصدوق ص 274/ عمر بن أذينة عن أبان عن سليم عن علي (عليه السلام).

برای مشاهده اخبار آیه ولایت و ارتباط آن با امیرمومنان (علیه السلام) در کتب اهل سنت نیز رجوع گردد به:

(التفسير الكبير للرازي 3/431 ـ الكشاف للزمخشري 1/422 ـ الدر المنثور 2/293 ـ احكام القرأن للجصاص /542 ـ المعجم الكبير 7/130 , ح 6228 ـ اسباب النزول للسيوطي / 81 ـ مجمع الزوائد /80 , ح 10978 ـ كنز العمال 13/165 ـ شواهد التنزيل 1/209).

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:
ابن تيميه در مورد آیه مباهله میگوید: «مقصود از انفسنا شخص پيامبر است يعني هنگام مباهله بايد خود و فرزندان و زنان خود را بياوريد».و ميگوید: «اين كه پيامبر اين چهار نفر را همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبود زيرا دعاي پيامبر به تنهايي كافي بود» ومیگوید: «كلمه انفسنا اختصاص به علي ندارد چون به صيغه جمع آمده».(منهاج السنه7 ،522). جواب اين ادعای بدون دليل را به چه شکل میتوان بیان نمود؟


جواب:

اولا: نسبت به قول او: «مقصود از انفسنا شخص پيامبر است يعني هنگام مباهله بايد خود و فرزندان و زنان خود را بياوريد».پاسخ اين است كه: اين توجيه اجتهاد در مقابل نص است چون مطابق احادیث صحيح پيامبر براي مباهله حسنين(عليهما السلام) را كه مصداق ابناءنا بودند; حضرت زهرا(عليهاالسلام) كه مصداق نساءنا بودند و علي(عليه السلام) را كه مصداق انفسنا بودند آورد. اگر مقصود از انفسنا خود پيامبر بود چرا علي را همراه آورد. با اين فرض لازم مي شود دعوت كننده و دعوت شده يكي باشند و اين باطل است چون انسان هيچ گاه خودش را دعوت نمي كند.

در صورت درست بودن اين احتمال لازم مي شود كلمه انفسنا و انفسكم در آيه زيادي باشد زيرا شخص پيامبر داخل در جمله (تعالوا نَدعُ) است و اگر كسي بگويد انسان گاهي خود را نيز دعوت مي كند در جواب مي گوييم :انسان هيچ گاه خودش را دعوت نمي كند بلكه ديگري را مي خواند مگر آنكه مجازاً چنين باشد.

ثانيا: قول او كه ميگوید: «اين كه پيامبر اين چهار نفر را همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبود زيرا دعاي پيامبر به تنهايي كافي بود» به این شکل رد میشود که: اگر چنين بود چرا خداوند از پيامبر خواست از نصارا بخواهد كه اين افراد را نيز بياورند. اگر وجود آنها در مباهله دخيل نبود چه نيازي به اين دعوت بود به خصوص كه در آخر آيه آمده: «سپس همگي با هم مباهله كنيم».

سخن ابن تيميه اجتهاد در مقابل نص است چون مطابق برخي روايات پيامبر (صلي الله عليه وآله) به آنان فرمود: «هر گاه من دعا كردم شما آمين بگوييد...».( تفسير كشاف، زمخشري، ج1، ص 369; تفسير مراغي، ج3، ص175) و اين خود بر اين دلالت دارد كه آمين آنها در اجابت دعاي پيامبر بي تأثير نبوده است.

ثالثا: قول او : «كلمه انفسنا اختصاص به علي ندارد چون به صيغه جمع آمده». اين گونه پاسخ داده می شود که: لفظ جمع در زبان عربی در مواردی به جای مفرد استعمال می شود از جمله به جهت احترام. در قرآن نيز چنين كاربردي زياد مشاهده مي شود به علاوه تعبير به جمع در اين آيه به جهت بيان اين مطلب است كه سزاوار است دو گروه مباهله كننده خواص اهل بيت خود را بياورند. خواه افراد هر دسته متعدد باشند يا خير.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه ميگوید: «هيچ كس با رسول خدا در فضايل مساوي نيست. نه علي و نه غير او» (منهاج السنه 7 ،522) . او بر اين اساس تفسير شيعه از لفظ (انفسنا) را در آیه مباهله رد میکند. پاسخ او چگونه است؟

جواب :

اعتقاد شیعه به این مطلب برخواسته از نصوص قطعی است. براساس آيه مباهله و دلايل قطعي ديگر ، امام علي(عليه السلام) در تمام كمالات همانند رسول خداست.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) خطاب به ایشان فرموده اند : «من از خدا چيزي نخواستم جز آن كه مثل آن را براي تو درخواست نمودم و چيزي درخواست ننمودم مگر آن كه خدا به من عطا كرد. جز آن كه به من خبر دادند; بعد از من پيامبري نخواهد بود».(ظلال الجنة في تخريج السنة لابن أبي عاصم المؤلف : محمد ناصر الدين الألباني الناشر : المكتب الإسلامي – بيروت الطبعة : الثالثة - 1413-1993 عدد الأجزاء : 2 - (2 / 388)ح 1313 - و سنن النسائي الكبرى المؤلف : أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن النسائي الناشر : دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة الأولى ، 1411 – 1991 تحقيق : د.عبد الغفار سليمان البنداري , سيد كسروي حسن عدد الأجزاء : 6 - (5 / 151)ح8534 - و تأويل الآيات ـ السيد شرف الدين الحسيني ج1 ص 313 ( لما رواه الشيخ أبو جعفر الطوسي عن رجاله مسندا إلى الفضل بن شاذان يرفعه إلى بريدة الأسلمي و كتاب السقيفة لسليم بن قيس ص 221 و222).

و نيز فرمود: «علي از من و من از اويم و او وليّ شما بعد از من است» (الخصال : الخطيب 7 ص 12 ، الرياض النضرة 2 ص 162 ، الصواعق 75 م الجامع الصغير للسيوطي ، شرح العزيزي 2 ص 417 ، فيض الغدير 4 ص 357 و نور الأبصار 80 . مصباح الظلام 2 ص 56 .الخصال : 496 / 5 ، بشارة المصطفى : 19 ، بحار الأنوار 38 : 95 / 11 .) .

در مجمع الزواید آمده است: (.... ولأبعثن إليكم رجلاً مني أو كنفسي يضرب أعناقكم،ثم أخذ بيد علي فقال هذا).(مجمع الزوائد ج9 ص163) . روایات زیادی در تایید نظر امامیه در کتب اهل سنت موجود است از جمله: در (المصنف لابن أبي شيبة ج7 ص499): (اللهم أنا أو كنفسي، ثم أخذ بيد علي).

ودر (المصنف ايضاً ج8 ص543) میگوید : (أو لأبعثن إليهم رجلاً مني أو كنفسي فليضربن أعناق مقاتليهم وليسبين ذراريهم قال فرأى الناس أنه أبو بكر أو عمر فأخذ بيد علي فقال هذا).
واین مطلب را أبو يعلى نیز ذکر نموده است: (مسنده ج2 ص166)،و حاكم نیز (المستدرك ج2 ص12) این حدیث را تصحیح نموده است.

ابن تیمیه برای این ادعای خویش دلیلی معتبر از کتاب و سنت بیان ننموده است در حالی که قول امامیه معتمد بر ادله معتبره از کتاب و احادیث فریقین است. و واضح است که انسان حق طلب کدامین رای را قبول خواهد نمود.

در مورد شان نزول آیه مباهله (که در آن به تفسیر کلمه- انفسنا - و مساله تساوی پیامبر و امیرالمومنین علیهما السلام در فضایل اشاره شده است) از کتب اهل سنت متوانید به مصادر ذیل رجوع فرمایید:

1- صحيح مسلم : 7/120 .
2- مسند أحمد : 1/185 .
3- صحيح الترمذي : 5/596 .
4- خصائص أمير المؤمنين : 48 .
5- المستدرك على الصحيحين : 3/150 .
6- فتح الباري في شرح صحيح البخاري : 7/60 .
7- المرقاة في شرح المشكاة : 5/589 .
8- احكام القرآن للجصاص : 2/16 .
9- تفسير الطبري : 3/212 .
10- تفسير ابن كثير : 1/319 .
11- الدر المنثور : 2/38 .
12- الكامل في التاريخ : 2/293 .
13- أسد الغابة : 4/26 .

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال:

ابن تيميه در رد قول علمای شیعه در تفسیر آیه مباهله میگوید: «انفُس در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد بلكه مقصود از آن نزديكان و خويشان انسان است». آنگاه براي اثبات حرف خود به آياتي اشاره مي كند كه در آنها لفظ انفس به كار رفته ولي دلالت بر مساوات ندارد. مثل آيه 12 سوره نور: «چرا هنگامي كه اين (تهمت) را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسي كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند».(منهاج السنه 2 ،148). پاسخ او چیست؟


جواب:

اولا:در برخي از آيات كلمه (انفس و اقرباء) در دو معنای متفاوت استعمال شده اند و نمي توان در همه جا ادعا كرد كه انفس به معناي اقرباء(خويشان و نزديكان) است. خداوند متعال مي فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده ايد خود و خانواده خويش را از آتش حفظ كنيد».( تحريم: 6) در اين آيه انفس در نفس انسان به معناي حقيقي آن استعمال شده ولي در آيه مباهله مجازاً در معناي تنزيلي به كار رفته يعني امام علي(عليه السلام) به منزله پيامبر (صلي الله عليه وآله) در جميع فضايل است. نه اين كه حقيقتا ایشان خود پيامبر(صلي الله عليه وآله) باشند و دارای وجود واحد باشند و در یکدیگر حلول نموده باشند.

ثانيا:معني حقيقي نفس ، خود شخص است و قطعا در آيه مقصود از (انفسنا) خود رسول خدا (صلي الله عليه وآله ) نيست ، زيرا فرموده است «ندع» (دعوت کنیم) و واضح است که انسان خویش را دعوت نمینماید.

ثالثا: به گفته علماي اهل سنت ، اجماع مفسرين واهل حديث بر نزول آيه درباره امام علي و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) است .

برای مشاهده اقوال اهل تسنن در آیه میتوانید به مصادر ذیل رجوع فرمایید:
(1) صحيح مسلم : 7/12 .
(2) مسند أحمد : 1/185.
(3) صحيح الترمذي : 5/596.
(4) خصائص أمير المؤمنين : 48.
(5) المستدرك على الصحيحين : 3/15 .
(6) فتح الباري في شرح صحيح البخاري : 7/6 .
(7) المرقاة في شرح المشكاة : 5/589.
(8) احكام القرآن للجصاص : 2/16.
(9) تفسير الطبري : 3/212.
(1 ) تفسير ابن كثير : 1/319.
(11) الدر المنثور : 2/38.
(12) الكامل في التاريخ : 2/293.
(13) أسد الغابة : 4/26.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث غدیر میگوید: «حديث (من كُنت مولاه فَعَليّ مولاه) در صحاح وجود ندارد. ولي علما آن را نقل كرده اند و مردم در صحت آن اختلاف دارند. از بخاري، ابراهيم حربي و عده اي از اهل حديث نقل شده كه آنان در اين حديث طعن وارد كرده و آن را تضعيف كرده اند...» (منهاج السنه 7 ،55) .پاسخ او چیست؟

جواب:

ترمذي اين حديث را در صحيح خود نقل نموده و آن را صحيح دانسته و گفته است: كسي را نمي شناسيم كه در اين حديث نزاع كرده باشد . كار ابن تيميه در تضعيف اين حديث و احاديث ديگري كه در مدح اهل بيت(عليهم السلام) به خصوص علي بن ابي طالب(عليه السلام)وارد شده; به جايي رسيده كه حتي ناصرالدين الباني ـ كه از اتباع او در مسايل اعتقادي است ـ تصريح كرده است که وي در تضعيف احاديث سرعت داشته بدون آن كه طرق آن را مورد بررسي قرار دهد.( سلسلة الاحاديث الصحيحة، ح 1750) در حقيقت ابن تيميه به خاطر دشمني با شيعه و اهل بيت(عليهم السلام) در صدد تضعيف بدون دليل تمام احاديث فضايل و مقامات اهل بيت(عليهم السلام) و در رأس آنان امام علي(عليه السلام) بر آمده است.

حدیث غدیر از طرق بسیار فراوان از جانب اهل سنت نقل شده و مورد تصحیح قرار گرفته است که از باب نمونه به چند مورد اشاره میگردد:
1) أنس :
تاريخ دمشق (7/377) : 3905 - الحسن بن علي بن سهل العاقولي حدث عن حمدان بن المختار روى عن القاضي أبو بكر بن الجعابي أخبرنا أبو الفتح محمد بن الحسين العطار قطيط أخبرنا محمد بن أحمد بن عبد الرحمن المعدل بأصبهان حدثنا محمد بن عمر التميمي الحافظ حدثنا الحسن بن علي بن سهل العاقولي حدثنا حمدان بن المختار حدثنا حفص بن عبيد الله بن عمر عن سفيان الثوري عن علي بن زيد عن أنس قال سمعت النبي صلی الله علیه وآله وسلّم يقول من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم والي من والاه وعاد من عاداه

2) البراء :
الكشف والبيان للثعلبى (5/131) : أبو القاسم يعقوب بن أحمد السري، أبو بكر بن محمد بن عبد الله بن محمد، أبو مسلم إبراهيم ابن عبد الله الكعبي، الحجاج بن منهال، حماد عن علي بن زيد عن عدي بن ثابت عن البراء قال : لما نزلنا مع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) في حجة الوداع كنا بغدير خم فنادى إن الصلاة جامعة وكسح رسول الله عليه الصلاة والسلام تحت شجرتين وأخذ بيد علي، فقال : «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم»؟ قالوا : بلى يا رسول الله، قال : «ألست أولى بكل مؤمن من نفسه»؟ قالوا : بلى يا رسول الله، قال : «هذا مولى من أنا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه». قال : فلقيه عمر فقال : هنيئا لك يا ابن أبي طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة.

3) ابن عباس (الكشف والبيان للثعلبى (5/131)) مثله .

4) جابر بن عبدالله :
اتحاف الخيرة المهرة (8/95) :
وعن جابر بن عبدالله- قال:"خرج رسول الله - (صلی الله علیه وآله وسلّم) -حتى نزل خم، فتنحى الناس عنه، ونزل معه علي بن أبي طالب- رضي الله عنه- فشق على النبي - (صلی الله علیه وآله وسلّم) - تأخر الناس عنه، فأمر عليا فجمعهم، فلما اجتمعوا قام فيهم وهو متوسد على علي بن أبي طالب، فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: أيها الناس إني قد كرهت تخلفكم وتنحيكم عني، حتى خيل إلي أنه شيء أبغض إلي من شجرة تليني ثم قال: لكن علي بن أبي طالب أنزله الله مني بمنزلتي منه، كما أنا عنه راض، فإنه لا يختار على قربي ومحبتي شيئا. ثم رفع يديه ثم قال: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه...

5) أبي الطفيل :
تاريخ دمشق 42/205 : أخبرنا أبو القاسم بن الحصين أنا أبو علي التميمي أنا أبو بكر القطيعي أنا أبو عبد الرحمن الشيباني حدثني أبي نا حسين بن محمد وأبو نعيم المعني قالا نا فطر عن أبي الطفيل قال جمع علي الناس في الرحبة ثم قال لهم أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام فقام ثلاثون من الناس وقال أبو نعيم فقام أناس كثير فشهدوا حين أخذ بيده فقال للناس أتعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا نعم يا رسول الله قال من كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. ..

6) الامام علي بن أبي طالب (عليه السلام) :
تاريخ دمشق 42/212 : أخبرنا أبو القاسم زاهر بن طاهر أنا أبو سعد الحنزرودي أنا السيد أبو الحسن محمد بن علي نا أحمد بن علي بن مهدي نا أبي نا علي بن موسى الرضا نا أبي عن أبيه جعفر الصادق حدثني أبي عن أبيه علي بن الحسين عن أبيه عن جده علي بن أبي طالب قال قال رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله

7) الامام الحسين علیه السلام . مثله .

8) زيد بن أرقم :
تاريخ دمشق 42/217 : أخبرنا أبو علي الحداد في كتابه وحدثني أبو مسعود عنه أنا أبو نعيم الحافظ نا عبد الله الله بن محمد بن عطاء نا محمد بن إبراهيم الجيراني نا بكر بن بكار نا فضيل بن مرزوق عن عطية بن سعد عن زيد بن أرقم قال قال رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) من كنت مولاه فعلي مولاه أخبرنا أبو القاسم بن الحصين أنا أبو علي بن المذهب نا أحمد بن جعفر نا عبد الله بن أحمد حدثني أبي نا ابن نمير نا عبد الملك يعني ابن أبي سليمان عن عطية العوفي قال أتيت زيد بن أرقم فقلت له إن ختنا لي يحدثني عنك بحديث في شأن علي يوم غدير خم فأنا أحب أن أسمعه منك فقال إنكم معشر أهل العراق فيكم ما فيكم فقلت له ليس عليك مني بأس قال نعم كنا بالجحفة فخرج رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) إلينا ظهرا وهو اخذ بعضد علي فقال أيها الناس ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا بلى قال فمن كنت مولاه فعلي مولاه قال فقلت له هل قال اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. ..

9) حذيفة بن أسيد :
تاريخ دمشق 42/219 :أخبرنا أبو بكر محمد بن الحسين بن المزرفي نا أبو الحسين محمد بن علي بن المهتدي أنا أبو الحسن على بن عمر بن محمد بن الحسن أنا العباس بن أحمد البرتي أنا نصر بن عبد الرحمن أبو سليمان الوشاء أنا زيد بن الحسن الأنماطي أنا معروف بن خربوذ المكي عن أبي الطفيل عامر بن واثلة عن حذيفة بن أسيد قال لما قفل رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) عن حجة الوداع نهى أصحابه عن شجرات بالبطحاء متقاربات أن ينزلوا حولهن ثم بعث إليهم فصلى تحتهم ثم قام فقال أيها الناس قد نبأني اللطيف الخبير أنه لم يعمر نبي إلا مثل نصف عمر الذي يليه من قبله وأني لأظن أن يوشك أن أدعى فأجيب وإني مسؤول وأنتم مسؤولون فماذا أنتمم قائلون قالوا نشهد أنك قد بلغت ونصحت وجهدت فجزاك الله خيرا قال ألستم تشهدون أن لا إله ألا الله وأن محمدا عبده ورسوله وأن جنته حق وناره حق وأن الموت حق وأن البعث بعد الموت حق وأن الساعة اتية لا ريب فيها وأن الله يبعث من في القبور قالوا بلى نشهد بذلك قال اللهم اشهد ثم قال أيها الناس إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وإني أولى بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه

10) سعد بن أبي وقاص :
تاريخ دمشق 42/223 : أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو الحسين بن النقور وأبو القاسم بن البسري وأبو محمد أحمد بن علي بن الحسن بن أبي قالوا أنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن القاسم بن موسى بن القاسم بن الصلت نا أبو بكر أحمد بن عبد الله النحاس صاحب أبي صخرة إملاء نا محمد بن زنجوية نا الحميدي نا يعقوب بن جعفر بن أبي كثير المدني عن مهاجر بن مسمار حدثتني وقال ابن النقور أخبرتني عائشة بنت سعد عن سعد أنه قال كنا مع رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) بطريق مكة وهو متوجه إليها فلما بلغ غدير خم الذي بخم وقف الناس ثم رد من مضى ولحقه منهم من تخلف فلما اجتمع الناس قال أيها الناس هل بلغت قالوا نعم قال اللهم أشهد ثم قال أيها الناس هل بلغت قالوا نعم قال اللهم أشهد ثلاثا أيها الناس من وليكم قالوا الله ورسوله ثلاثا ثم أخذ بيد علي بن أبي طالب فأقامه فقال وقال ابن النقور ثم قال من كان الله ورسوله وليه فإن هذا وليه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه..

11) حبشي بن جنادة :
تاريخ دمشق 42/229-230 : أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي نا أبو الحسين بن النقور وأبو القاسم بن البسري ح وأنا أبو البركات بن المبارك أنا عبد العزيز بن علي بن أحمد بن الحسين ح وأخبرنا أبو منصور موهوب بن أحمد بن محم بن الخضر وابو الحسين احمد بن محمد بن الطيب قالا أنا أبو القاسم بن البسري قالوا أنا أبو طاهر المخلص نا أبو القاسم البغوي نا محمد بن حميد نا سلمة يعني ابن الفضل نا سليمان بن قرم الضبي عن أبي إسحاق الهمداني قال سمعت حبشي بن جنادة يقول سمعت رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) يقول لعلي يوم غدير خم من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره وأعن من أعانه

12) سمرة بن جندب :
تاريخ دمشق 42/230 : أخبرني أبو القاسم الواسطي انا أبو بكر الخطيب أنا أبو عبد الله الحسين بن محمد بن عثمان النصيبي نا القاضي الحسين بن هارون الضبي نا أبو العباس أحمد بن محمد بن سعيد حدثني الحسن بن علي الأشعري اللؤلؤي حدثني غياث بن كلوب أبو المثنى من كتابه نا مطرف بن سمرة بن جندب عن أبيه قال قال رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) يوم غدير خم من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه

13) أبي هريرة :
تاريخ دمشق 42/231 : أخبرنا أبو الفرج سعيد بن أبي الرجاء نا أبو الفتح منصور بن الحسين بن علي وابو طاهر أحمد بن محمد قالا أنا أبو بكر بن المقرئ نا أبو جعفر محمد بن احمد بن قيس النساوي مقرئ أهل مكة في مسجد الحرام نا إبراهيم بن الحسين الهمداني نا عبد الله بن محمد النفيلي نا عكرمة بن إبراهيم حدثني إدريس بن يزيد الأودي حدثني أبي قال كنت جالسا عند أبي هريرة فجاء رجل فقال انشدك الله يا ابا هريرة أسمعت رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) يوم غدير خم اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه قال نعم

14) ابن عمر :
تاريخ دمشق 42/236 : أخبرنا أبو القاسم إسماعيل بن أحمد أنا أبو القاسم إسماعيل بن مسعدة أنا أبو عمرو عبد الرحمن بن محمد الفارسي أنأأبو أحمد بن عبد الله بن عدي الجرجاني نا العباس بن إبراهيم بن منصور القراطيسي نا حسين بن عمرو العنقزي ناعمر بن شبيب عن عبد الله بن عيسى عن عطية عن ابن عمر قال قال رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلّم ) من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه

15) جرير بن عبد الله البجلي . مثله .

16) وروي عن أبي سعيد الخدري في (4/393) من كتاب الشريعة للآجري. مثله .


17) حبة بن جوين البجلي :
أسد الغابة1 /367 : س حبة بن جوين، البجلي ثم العرني، أبو قدامة‏.‏
كوفي، من أصحاب علي رضي الله عنه، ذكره أبو العباس بن عقدة في الصحابة، وروى عن يعقوب بن يوسف بن زياد، وأحمد بن الحسين بن عبد الملك، قالا‏:‏ أخبرنا نصر بن مزاحم، أخبرنا عبد الملك بن مسلم الملائي، عن أبيه، عن حبة بن جوين العرني البجلي، قال‏:‏ لما كان يوم غدير خم دعا النبي (صلی الله علیه وآله وسلّم)‏:‏ الصلاة جامعة، نصف النهار، قال‏:‏ فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال‏:‏ ‏"‏أيها الناس، أتعلمون أني أولى بكم من أنفسكم‏"‏‏؟‏ قالوا‏:‏ نعم، قال‏:‏ ‏"‏فمن كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه‏"‏، وأخذ بيد علي حتى رفعها، حتى نظرت إلى أباطهما، وأنا يومئذ مشرك‏.‏

18) يعلى بن مرة :
أسد الغابة (2/233) : س زيد بن شراحيل، وقيل‏:‏ يزيد بن شراحيل الانصاري‏.‏ اخبرنا ابو موسى كتابة، اخبرنا حمزة بن العباس العلوي ابو محمد، اخبرنا ابو بكر احمد بن الفضل الباطرقاني، اخبرنا ابو مسلم عبد الرحمن بن محمد بن ابراهيم بن شهدل المديني، اخبرنا ابو العباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقدة، حدثنا عبد الله بن ابراهيم بن قتيبة، اخبرنا الحسن بن زياد بن عمر، اخبرنا عمر بن سعيد البصري، عن عمر بن عبد الله بن يعلى بن مرة، عن ابيه، عن جده يعلى بن مرة قال‏:‏ سمعت رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول‏:‏ ‏"‏من كنت مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه‏"‏‏.‏ قال‏:‏ فلما قدم علي رضي الله عنه الكوفة نشد الناس‏:‏ من سمع ذلك من رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم)‏؟‏ فانشد له بضعة عشر رجلاً، منهم‏:‏ يزيد او زيد بن شراحيل الانصاري‏.‏

حدیث تصحیح شده به لفظ :( اللهم وال من والاه وعاد من عاداه )را میتوانید در مصادر ذیل بیابید:
1- الطحاوي - شرح مشكل الآثار : 5/18
2- أحمد بن ميرين البلوشي محقق كتاب خصائص ص107
3- شعيب الأرنؤوط : مسند احمد (1/119)
4- لألباني : صحيح وضعيف سنن ابن ماجة (1/188)
5- ابن شاهين : شرح مذاهب أهل السنة (1/104) : وهذا حديث غريب صحيح، وقد روى حديث غدير خم عن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) نحو مائة نفس، وفيهم العشرة، وهو حديث ثابت، لا أعرف له علة. تفرد علي بهذه الفضيلة، لم يشركه فيها أحد
6- ابن حبان : صحيح ابن حبان (15/375)
7- الزيلعي : تخريج الكشاف: 2/236 : له طرق
8- ابن كثير : البداية والنهاية : 5/187 : إسناده جيد رجاله ثقات على شرط السنن
9- الهيثمي : مجمع الزوائد: 9/108 : ‏‏‏‏ رجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة وهو ثقة‏‏
10- ابن حجر العسقلاني : مختصر البزار: 2/302 : رجال هذا الإسناد ثقات. ولكنهم شيعة، وما أدري ما أقول
11- الشوكاني : در السحابة: 145 : إسناده رجاله ثقات
12- أحمد شاكر: مسند أحمد : 2/199 : إسناده صحيح
13- احمد بن حنبل روى هذه الزيادة في مسنده ومسنده كله صحيح
14- الحاكم في المستدرك ح رقم 4553 : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه

نظر برخی از علمای اهل سنت در مورد حدیث غدیر:

1- ابن تيمية : (در اینجا به یکی از تعارضات و اعترافات ابن تیمیه توجه فرمایید) او میگوید: " وثبت في صحيح مسلم عن زيد بن أرقم أنه قال : خطبنا رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بغدير يدعى " خم " بين مكة والمدينة.. . "
ابن تيمية : حقوق آل البيت ص 13.

2-ابن حجر : " إن حديث الغدير صحيح لا مرية فيه.. . ولا التفات لمن قدح في صحته ولا لمن رده.. .
و " إن حديث الغدير صحيح لا مرية فيه وقد أخرجه جماعة - كالترمذي والنسائي وأحمد وطرقه كثيرة جدا، ومن ثم رواه ستة عشر صحابيا وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته.. . وكثير من أسانيدها صحاح وحسان ولا التفات لمن قدح في صحته ولا لمن رده.
ابن حجر الهيثمي : الصواعق المحرقة - ص 42 - 44.


3- ابن كثير في تفسيره : " وقد ثبت في الصحيح أن رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) قال في خطبته بغدير " خم ".. .
ابن كثير : تفسير القرآن العظيم ج 4 - ص 113.

4- سبط بن الجوزي : " اتفق علماء أهل السير على أن قصة الغدير كانت بعد رجوع النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) من حجة الوداع في الثامن عشر من ذي الحجة جمع الصحابة وكانوا مائة وعشرين ألفا وقال : من كنت مولاه فعلي مولاه.. . الحديث. نص ( صلى الله عليه وآله وسلم ) على ذلك بصريح العبارة دون التلويح والإشارة.
5- الإمام مسلم في صحيحه : " وعن زيد بن أرقم قال : قام رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) يوما فينا خطيبا بماء يدعى " خما " بين مكة والمدينة فحمد الله ووعظ وذكر، ثم قال : أما بعد ألا أيها الناس فإنما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربي فأجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين أولهما كتاب الله.. . ثم قال وأهل بيتي.. . " ولهذا يقول ابن حجر كما تقدم - " إن حديث الغدير صحيح لا مرية فيه، ولا يلتفت لمن قدح في صحته ولا لمن رده ".
صحيح مسلم : ج 7 - ص 122 - 1

6- الحافظ النسائي في الخصائص : عن زيد بن أرقم قال : لما رجع النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) من حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدوحات فقممن ثم قال : كأني دعيت فأجبت وإني تارك فيكم الثقلين، أحدهما أعظم من الآخر،
كتاب الله وعترتي أهل بيتي، فانظروا كيف تخلفوني فيهما، فإنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض.. . ثم قال : إن الله مولاي وأنا ولي كل مؤمن : ثم أخذ بيد علي ( عليه السلام ) فقال : من كنت وليه، فهذا وليه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.. . فقلت لزيد : سمعته من رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) قال : نعم، وإنه ما كان في الدوحات أحد إلا ورآه بعينه وسمعه بأذنيه.. . )
النسائي : الخصائص - ص 39 - 40 - 41.
7- ذخائر العقبى للمحب الطبري، عن البراء بن عازب رضي الله عنهما قال : كنا عند النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) في سفر فنزلنا بغدير خم، فنودي فينا، الصلاة جامعة، وكسح لرسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) تحت شجرة فصلى الظهر وأخذ بيد علي، وقال : اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه. قال : فلقيه عمر بعد ذلك، فقال : هنيئا لك يا بن أبي طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة "
أخرجه أحمد في مسنده، وأخرجه في المناقب من حديث عمر وزاد بعد قوله وعاد من عاداه وانصر من نصره وأحب من أحبه. قال شعبة أو قال وأبغض من بغضه "
وعن زيد بن أرقم قال : استشهد علي بن أبي طالب الناس، فقال أنشد الله رجلا سمع النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) يقول : " من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه فقام ستة عشر رجلا فشهدوا
المحب الطبري : ذخائر العقبى - ص 67.

8- ابن المغازلي الشافعي حديث الغدير بطرق كثيرة، فتارة عن زيد بن أرقم، وأخرى عن أبي هريرة، وثالثة عن أبي سعيد الخدري وتارة عن علي بن أبي طالب، وعمر بن الخطاب، وابن مسعود وبريدة، وجابر بن عبد الله، وغير هؤلاء.
فعن زيد بن أرقم " أقبل نبي الله من مكة في حجة الوداع حتى نزل ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بغدير الجحفة بين مكة والمدينة فأمر بالدوحات فقم ما تحتهن من شوك ثم نادى : الصلاة جامعة، فخرجنا إلى رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) في يوم شديد الحر، وإن منا لمن يضع رداءه على رأسه وبعضه على قدميه من شدة الرمضاء.. . إلى قوله : ثم أخذ بيد علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) فرفعها
ثم قال : من كنت مولاه فهذا مولاه، ومن كنت وليه فهذا وليه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. قالها ثلاثا "
ابن المغازلي : المناقب - ص 29 - إلى ص 36.

9- الشهرستاني في الملل والنحل. " ومثل ما جرى في كمال الإسلام وانتظام الحال حين نزل قوله تعالى : ( يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته " فلما وصل غدير خم أمر بالدوحات فقممن، ونادوا الصلاة جامعة، ثم قال ( عليه السلام ) وهو يؤم الرحال : من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله، وأدر الحق معه حيث دار ألا هل بلغت ؟ ثلاثا "
الشهرستاني : الملل والنحل - ج 1 - ص 163.

10- المستدرك على الصحيحين للحاكم عن زيد بن أرقم قال : " لما رجع رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) من حجة الوداع ونزل غدير " خم " أمر بدوحات فقممن، فقال : كأني دعيت فأجبت، إني قد تركت فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله تعالى وعترتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، ثم قال : إن الله عز وجل مولاي، وأنا مولى كل مؤمن، ثم أخذ بيد علي ( رض ) فقال : من كنت مولاه فهذا وليه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.. . ". يقول الحاكم هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه، وقد أخرجه الحافظ الذهبي في تلخيصه على المستدرك.. . "
الحاكم : المستدرك على الصحيحين - ج 3 - ص 109 وأيضا الحافظ الذهبي في تلخيصه.

برای اطلاع بیشتر رجوع شود به:

ابن حجر العسقلاني : الإصابة - ج 2 - ص 15 - وأيضا ج 4 - ص 568.
المقريزي : الخطط - ج 2 - ص 92.
الإمام أحمد في مسنده : ج 1 - ص 331 ط 1983.
البيهقي : كتاب الاعتقاد - ص 204 - وأيضا 217 ط بيروت - 1986.
السيوطي : الجامع الصغير - ج 2 - ص 642.
السيوطي : تاريخ الخلفاء ص 169.
المحب الطبري : الرياض النضرة - ج 2 - ص 172.
ابن خلكان : وفيات الأعيان - ج 4 - ص 318، 319.
الخطيب البغدادي : تاريخ بغداد - ج 7 - ص 437.
ابن قتيبة : الإمامة والسياسة ج 1 - ص 109.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

سؤال : ابن تيميه در باره ذیل حدیث غدیر میگوید: «جمله (اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه) از نظر تمام آگاهان به حديث دروغ است» (منهاج السنه 7 ، 55) . پاسخ ابن تیمیه را بیان فرمایید.
 
 
جواب :

ابن حجر در «لسان الميزان» در ترجمه ابن مطهر حلي (ره) مي گويد: «ابن تيميّه در رد احاديثي كه ابن مطهر نقل كرده; بسيار بر آنها حمله مي كند. ولي در رديه خود بر احاديث، بسياري از احاديث خوب را كه در حال نوشتن كتابش به ياد نداشته رد نموده. زيرا به جهت گستردگي محفوظاتش تنها به آن چه در سينه داشته اتكا كرده. حال آن كه انسان فراموش كار است».

(لسان الميزان - ابن حجر عسقلاني ج6 / 390 - 391) .

حدیث غدیر به همراه ذیلش به طرق و اسانید بسیاری نقل شده است که برای رد نظر ابن تیمیه به تعدادی از آنها اشاره میگردد:

١ - مسند احمد ج ١ ص ١١٨

حدثنا عبد الله ثنا على بن حكيم الاودى أنبأنا شريك عن أبى اسحق عن سعيد بن وهب وعن زيد بن يثيع قالا:

نشد على الناس في الرحبة من سمع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول يوم غدير خم الا قام قال فقام من قبل سعيد ستة ومن قبل زيد ستة فشهدوا انهم سمعوا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول لعلى (علیه السلام) يوم غدير خم أليس الله أولى بالمؤمنين قالوا بلى قال اللهم من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

حدثنا عبد الله ثنا على بن حكيم أنبأنا شريك عن أبى اسحق عن عمر وذى مر بمثل حديث أبى اسحق يعنى عن سعيد وزيد وزاد فيه وانصر من نصره واخذل من خذله .

٢ - سنن ابن ماجة ج ١ ص ٤٣

حدثنا على بن محمد. ثنا أبو الحسين. أخبرني حماد بن سلمة، عن على ابن زيد بن جدعان، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال :

أقبلنا مع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) في حجته التى حج. فنزل في بعض الطريق. فأمر الصلاة جامعة. فأخذ بيد على، فقال " ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ " قالوا : بلى. قال " ألست أولى بكل مؤمن من نفسه ؟ " قالوا : بلى. قال " فهذا ولى من أنا مولاه. اللهم وال من والاه. اللهم عاد من عاداه ".

في الزوائد : إسناده ضعيف، لضعف على بن زيد بن جدعان.

قلت ضعف هذا السند لا يضر بصحة الحديث كما سيأتي، علما بان الالباني صحح هذا الحديث:

نوع الحديث: صـحـيـح

١١٣ حدثنا علي بن محمد حدثنا أبو الحسين أخبرني حماد بن سلمة عن علي بن زيد ابن جدعان عن عدي بن ثابت عن البراء بن عازب قال أقبلنا مع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) في حجته التي حج فنزل في بعض الطريق فأمر الصلاة جامعة فأخذ بيد علي (علیه السلام) فقال ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا بلى قال ألست أولى بكل مؤمن من نفسه قالوا بلى قال فهذا ولي من أنا مولاه اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه * ( صحيح ) _ الصحيحة ١٧٥٠

الكتاب: صحيح سنن ابن ماجة باختصار السند

المؤلف: محمد ناصر الدين الألباني

الناشر: مكتب التربية العربي لدول الخليج الرياض

الطبعة: الطبعة الثالثة

تاريخ الطبعة: ١٤٠٨ هـ - ١٩٨٨ م

٣ - المستدرك - الحاكم النيسابوري ج ٣ ص ١٠٩

( حدثنا ) أبو الحسين محمد بن احمد بن تميم الحنظلي ببغداد ثنا أبو قلابة عبد الملك بن محمد الرقاشى ثنا يحيى ابن حماد ( وحدثني ) أبو بكر محمد بن احمد بن بالويه وابو بكر احمد بن جعفر البزار ( قالا ) ثنا عبد الله بن احمد ابن حنبل حدثنى ابى ثنا يحيى بن حماد ( وثنا ) أبو نصر احمد بن سهل الفقيه ببخارى ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادي ثنا خلف بن سالم المخرمى ثنا يحيى بن حماد ثنا أبو عوانة عن سليمان الاعمش قال ثنا حبيب بن ابى ثابت عن ابى الطفيل عن زيد بن ارقم رضى الله عنه قال:

لما رجع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) من حجة الوداع ونزل غدير خم امر بدوحات فقممن فقال كأني قد دعيت فاجبت اني قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر كتاب الله تعالى وعترتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما فانهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض ثم قال ان الله عزوجل مولاى وانا مولى كل مؤمن ثم اخذ بيد علي (علیه السلام) فقال من كنت مولاه فهذا وليه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وذكر الحديث بطوله.

قال الحاكم: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله ( شاهده ) حديث سلمة بن كهيل عن ابي الطفيل ايضا صحيح على شرطهما.

٤ - مجمع الزوائد - الهيثمى ج ٩ ص ١٠٤

وعن عمرو بن ذى مر وسعيد بن وهب وعن زيد بن بثيع قالوا:

سمعنا عليا يقول نشدت الله رجلا سمع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول يوم غدير خم لما قام فقام ثلاثة عشر رجلا فشهدوا أن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) قال ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا بلى يا رسول الله قال فأخذ بيد على (علیه السلام) فقال من كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحب من أحبه وأبغض من يبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله.

قال الهيثمي: رواه البزار ورجاله رجال الصحيح غير فطر ابن خليفة وهو ثقة.

٥ - السنن الكبرى - النسائي ج ٥ ص ٤٥

أخبرنا محمد بن المثنى قال ثنا يحيى بن حماد قال ثنا أبو عوانة عن سليمان قال ثنا حبيب بن أبي ثابت عن أبي الطفيل عن زيد بن أرقم قال:

لما رجع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) عن حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدوحات فقممن ثم قال كأني قد دعيت فأجبت إني قد تركت فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله وعترتي أهل بيتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض ثم قال إن الله مولاي وأنا ولي كل مؤمن ثم أخذ بيد علي فقال من كنت وليه فهذا وليه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فقلت لزيد سمعته من رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) قال ما كان في الدوحات رجل إلا رآه بعينه وسمع بأذنه.

قال ابن كثير: قال شيخنا أبو عبد الله الذهبي وهذا حديث صحيح.

انظر: البداية والنهاية ج ٥ ص ٢٢٨

٦ - صحيح ابن حبان ج ١٥ ص ٣٧٥

أخبرنا عبد الله بن محمد الأزدي حدثنا إسحاق بن إبراهيم أخبرنا أبو نعيم ويحيى بن آدم قالا حدثنا فطر بن خليفة عن أبي الطفيل قال:

قال علي أنشد الله كل امرئ سمع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول يوم غدير خم لما قام فقام أناس فشهدوا أنهم سمعوه يقول ألستم تعلمون أني أولى الناس بالمؤمنين من أنفسهم قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فإن هذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فخرجت وفي نفسي من ذلك شئ فلقيت زيد بن أرقم فذكرت ذلك له فقال قد سمعناه من رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يقول ذلك له.

قال أبو نعيم فقلت لفطركم بين هذا القوم وبين موته قال مائة يوم قال أبو حاتم يريد به موت علي بن أبي طالب (علیه السلام).

٧ - كشف الخفاء - العجلوني ج ٢ ص ٢٧٤

من كنت مولاه فعلي مولاه. رواه الطبراني وأحمد والضياء في المختارة عن زيد بن أرقم وعلي وثلاثين من الصحابة بلفظ اللهم وال من والاه وعاد من عاداه، فالحديث متواتر أو مشهور.

٨ - البداية والنهاية - ابن كثير ج ٥ ص ٢٢٩ :

وقال النسائي في كتاب " خصائص علي " : حدثنا الحسين بن حرب، ثنا الفضل بن موسى، عن الاعمش، عن أبي إسحاق عن سعيد بن وهب. قال قال علي في الرحبة : أنشد بالله رجلا سمع رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) يوم غدير خم يقول : " إن الله ولي المؤمنين ومن كنت وليه فهذا وليه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره " وكذلك رواه شعبة عن أبي إسحاق وهذا إسناد جيد.

وفي ص ٢٣١ :

ثم رواه أحمد : عن غندر، عن شعبة، عن ميمون أبي عبد الله، عن زيد بن أرقم إلى قوله من كنت مولاه فعلي مولاه. قال ميمون حدثني بعض القوم عن زيد أن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) قال : " اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه ". وهذا إسناد جيد رجاله ثقات على شرط السنن وقد صحح الترمذي بهذا السند حديثا في الريث.

٩ - وأما رأي الحافظ الذهبي فقد نقله ابن كثير في البداية والنهاية ج ٥ ص ٢٣٢

فأما الحديث الذي رواه ضمرة عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب عن أبي هريرة. قال لما أخذ رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) بيد علي قال : " من كنت مولاه فعلي مولاه فأنزل الله عز وجل ( اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ).

قال أبو هريرة وهو يوم غدير خم من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا. فإنه حديث منكر جدا بل كذب لمخالفته لما ثبت في الصحيحين عن أمير المؤمنين عمر بن الخطاب أن هذه الآية نزلت في يوم الجمعة يوم عرفة. ورسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) واقف بها كما قدمنا وكذا قوله إن صيام يوم الثامن عشر من ذي الحجة وهو يوم غدير خم يعدل صيام ستين شهرا لا يصح لانه قد ثبت ما معناه في الصحيح أن صيام شهر رمضان بعشرة أشهر فكيف يكون صيام يوم واحد يعدل ستين شهرا هذا باطل.

وقد قال شيخنا الحافظ أبو عبد الله الذهبي : بعد إيراده هذا الحديث هذا حديث منكر جدا. ورواه حبشون الخلال، وأحمد بن عبد الله بن أحمد النيري وهما صدوقان عن علي بن سعيد الرملي عن ضمرة. قال ويروى هذا الحديث من حديث عمر بن الخطاب، ومالك بن الحويرث، وأنس بن مالك وأبي سعيد وغيرهم بأسانيد واهية. قال : وصدر الحديث متواتر أتيقن أن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) قاله وأما اللهم وال من والاه فزيادة قوية الاسناد وأما هذا الصوم فليس بصحيح ولا والله ما نزلت هذه الآية إلا يوم عرفة قبل غدير خم بأيام والله تعالى أعلم.

١٠ - قال الألباني في كتاب السنة - عمرو بن أبي عاصم ص ٥٥٢

وثانيا : حديث : من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وهو حديث صحيح غاية، جاء من طرق جماعة من الصحابة خرجت أحاديث سبعة منهم، ولبعضهم أكثر من طريق واحد، وقد خرجتها كلها وتكلمت على أسانيدها في " سلسلة الأحاديث الصحيحة " ( ١٧٥٠ ).

موفق باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

آیة الله سید علی حسینی میلانی در رمضان 1367 ه. ق در شهر نجف اشرف و در خانواده اى اهل علم و فضيلت ديده به جهان گشود . در دوران كودكى در معيّت پدر بزرگوارش حاج سيّد نورالدين ميلانى (ره) به كربلاى معلّی مهاجرت کرد.

استاد دروس مقدمات را از علاّمه مرحوم سيد محمّد مجاهد، فرزند آیة الله سيّد مرتضى آل صاحب رياض طباطبائى (ره) و دروس سطح و پايه را از محضر علماى بزرگ به نام، از جمله: شيخ محمّد شاهرودى (ره) ، شيخ محمّد حسين مازندرانى(ره) ، شيخ عبدالحسن بيضانى (ره) و سيد محسن جلالى كشميرى (ره) فرا گرفت.

ایشان براى تكميل دروس به نجف اشرف مهاجرت كرد و در دروس بزرگان فقه و اصول شركت جست ؛ ديرى نپاييد كه بنا به دستور حزب بعث عراق و در سال 1390 ه.ق ، به همراه دانشمندان و فضلاى ايرانى و عدّه اى از شيعيان به ترك كشور عراق ناگزیر و رهسپار ايران گرديد.

به پیشنهاد جدّ بزرگوارش آية اللّه سید محمد هادی میلانی (ره) راهى مشهد مقدس شد و در دروس عالى آن مرجع بزرگ شركت جست و همواره در خدمت آن بزرگوار بود. پس از درگذشت ایشان در سال 1394 ه . ق براى تكميل تحصيلات عاليه و افاضه ی اندوخته هاى علمى و معنوى خود، رهسپار قم گرديده و از محضر بزرگان و مراجع وقت آن دیار از جمله: آية اللّه سيد محمّد رضا موسوى گلپايگانى ، آية اللّه شيخ حسين وحيد خراسانى و آية اللّه شيخ مرتضى حائرى بهره گرفت که حاصل آن در قالب تقریرات فقهی و اصولی منتشر شده یا آماده نشر است.

معظّم له علاوه بر تحصیل مراتب عالیه ی فقاهت، بنا بر وصیت نیای گرامی خود ، در مباحث کلامی  و اعتقادات سعی فراوان نمود، به طوری که اینک نیم قرن از عمر مبارک خود را به تحقیق و تألیف در مباحث امامت سپری کرده و شاگردان بسیاری در این عرصه به جامعه اسلامی تقدیم کرده است


امامت پژوهی : با تشکر از اینکه وقت گرانبهای خود را در اختیار ما قرار دادید. به عنوان اولین سؤال اجازه فرمایید از وضعیت مباحث اعتقادی در حوزه آغاز کنیم؛ همان طور که مستحضرید علمای شیعه در گذشته همپای بحثهای فقهی و اصولی برای مباحث کلامی و اعتقادی ارزش والایی قائل بوده اند تا جایی که برخی از آنها رسالت علمی خود در عرصه های اعتقادی را بسیار بیشتر از بحثهای فقهی و اصولی دیده و گاه درسهای فقهی خودشان را تعطیل می کردند تا بتوانند به مسائل اعتقادی بپردازند و به شبهات اعتقادی پاسخ دهند. اما مع الاسف در چند دهه ی اخیر شاهد کم توجهی به بحثهای اعتقادی در حوزه ی علمیه هستیم؛ به نظر حضرتعالی سبب این کم توجهی ها چیست؟ و راه بازگشت به آن گذشته ی طلائی در حوزه ی علمیه چه می تواند باشد؟

آيت اللّه ميلانی: همان طور که اشاره فرمودید، ما وقتی به احوالات بزرگان نگاه می کنیم، شاهد هستیم که در کنار کتابهای فقهی و حدیثی و قرآنی، کتابهای اعتقادی نیز می نوشتند؛ به طوری که برخی از ایشان دوره ی کاملی از مباحث کلامی را نگاشته اند و به ویژه در خصوص مسئله ی امامت عنایت خاصی داشتند؛ مانند: شیخ صدوق ، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و... که در کنار کتب فقهی، منابع کلامی معتبر شیعه را تالیف نموده اند.

این شرایط همچنان تا این اواخر برقرار بود. حتی در این اواخر هم باز کسانی بودند که فقیه و مجتهد بزرگ بودند؛ ولی جنبه ی کلامی ایشان بویژه اهتمام خاصی که به بحث امامت داشته اند بر سایر وجوه علمی آنان غلبه پیدا کرده است. برای مثال، مرحوم شیخ محمد حسن مظفر (ره) صاحب کتاب دلائل الصدق (که از مصادر مهم امامت محسوب می شود) به این کتاب معروف گشته؛ در حالی که ایشان مرد فقیهی بودند. و همچنین مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین (ره) که مقام علمی و فقاهتی ایشان مسلم است؛ لکن شهرت ایشان بیشتر به مسائل امامت و علم کلام است.

ولی همین طور که مستحضرید امروزه در حوزه های علمیه بیشتر به فقه و اصول پرداخته می شود. البته این اهتمام به فقه واصول، شاید بدلیل آن باشد که بقای این مذهب به بقای اجتهاد و انفتاح باب اجتهاد است و اگر بنا باشد که فقه و اصول کمرنگ شود، شاید در نهایت به انسداد باب اجتهاد منجر شود و این صدمه ی بزرگی به مذهب خواهد رساند.

از طرف دیگر ما شاهدیم که مبانی اعتقادات براساس ادله ی نقلی و عقلی با کوشش های فراوان علمای ماضین جمع آوری و تدوین شده و در اختیار عموم شیعیان قرار دارد؛ در حالی که مسائل فقهی عموماً در حال توسعه و گسترش است و در هر زمان مسائل مستحدثه به وجود می آید که فقه باید جوابگوی آنها باشد.

من تصور می کنم این کم توجهی به مباحث امامت و به طور کلی به مباحث اعتقادی در متن کارهای رسمی حوزه ی علمیه به این دلائل باشد؛ شاهد بر این مطلب این که، کتابهایی که در این دوران در ابواب اعتقادات یا امامت نوشته شده غالباً به زبان عربی بوده است؛ چون مخاطب اصلی آن ها ، کشورهای دیگر بوده است و جهت این امر این بود که علما ، شیعیان را در مباحث اعتقادی مستغنی می دیدند.

امامت پژوهی : در زمانی که اساس اعتقادات جامعه در معرض خطر قرارگرفته و در حالی که مباحث اعتقادی اساساً متکفلی هم ندارد، آیا نمی توان گفت که بین مباحث فروع و احکام ـ که به هر حال مجتهدانی هستند تا مردم تکالیف خویش را از آنان فرا بگیرند ـ و مباحث اعتقادی ، اولویت با مباحث اعتقادی است؟ اینکه فرمودید: علما احساس می کردند که سؤالات اساسی پاسخ گفته شده است؛ واقعیت این است که آنچه ما امروز به عنوان یک هجمه ی اعتقادی می بینیم سابقه ی دیرین دارد و مربوط به زمان حاضر به تنهایی نیست. در نهایت، چون حوزه ها ، خیلی با فضاهای فکری روز و بدنه ی جامعه ارتباط نداشته اند، درک دقیقی از این هجمه ی اعتقادی برای آنها حاصل نشده است.

آيت اللّه ميلانی: در زمان های سابق هم هجمه ی اعتقادی بوده است؛ لکن در یک محیط خاص و در دایره ی معینی، یعنی بین علماء و متخصصین بوده است؛ فرض کنید فلان عالم از علمای بغداد کتابی در ردّ شیعه می نوشته و به نجف می فرستاده است، البته در نجف هم علمایی بوده اند که پاسخ آن را می دادند. این هجمه ها و اشکالات و شبهات در بین مردم نبود و اگر هم مطرح بود، این وسائل امروزین در اختیارشان نبود که در همه ی عالم منتشر شود. تفاوت زمان ما با زمانهای گذشته در این است که آن مطالب تخصصی دقیق، امروزه توسط این وسایل جدید در سطح عمومی پخش می شود. این ضررش بسیار زیاد است ، چون افرادی که این شبهات و اشکالات را می شنوند تخصصی ندارند که توانایی جوابگویی به آن را داشته باشند؛ و ازطرف دیگر برخی هم یا مسامحه می کنند یا به متخصصین دسترسی ندارند و شبهات در اذهانشان مؤثر واقع می شود و انحرافاتی از این جهت واقع می شود.

در واقع علما و بزرگان حوزه اصلاًً پیش بینی نمی کردند که روزگاری در داخل کشورهای شیعی، اعتقادات آنها در معرض خطر قرار گیرد و لازم شود که از اساس کارهای اعتقادی را دوباره پایه ریزی نمایند.

امامت پژوهی : امروزه شاهدیم که پاره ای از شبهات اولیه ی اعتقادی ، در جامعه مؤثر می افتد و حتی افراد تحصیلکرده نیز تحت تأثیر قرار می گیرند فکر نمی کنید همین نکته نشان می دهد که ما در برنامه های تبلیغی اعتقادی مان، به صورت مناسب و قوی کار نکرده ایم تا پایه های فکری جامعه ی شیعی استوار شده و با کوچکترین شبهه دچار تزلزل نشود؟

آيت اللّه ميلانی: همین طور است. ببینید ... در دهه های اخیر به خاطر اینکه در جامعه ی ما مسائل دیگری مطرح شده و حوزه به آن مسائل پرداخته اند ـ همان طور که اشاره کردید ـ این شبهات ابتدایی در نسل جدید اثر گذار شده است و گرنه کسانی که مجالس علمی و تبلیغی گذشته را درک کرده اند به راحتی تحت تأثیر این شبهات ابتدایی قرار نمی گیرند.

خود مسئولین کشور و بزرگان حوزه هم اقرار دارند که در این چند دهه ی اخیر، کار فرهنگی جدی صورت نگرفته است نه فقط در مسائل اعتقادی بلکه اساساً کار فرهنگی جدی برای این جامعه نشده است. ملاحظه می کنید، تازه به فکر افتاده اند برای نماز سمینار تشکیل دهند؛ البته که نماز الفبای اسلام است، اگر از روز اول برنامه ریزی صحیحی در جهت گسترش نماز انجام شده بود الان نه از اهمیت نمازهای واجب بلکه از نوافل هم گذشته بودیم.

بدیهی است که وقتی نسل حاضر مطالعات اعتقادی اندک داشته باشد و در مراکز علمی و تحصیلی هم برای این جهت برنامه یزی صحیحی نشده باشد، و از طرفی رسانه های گوناگون، شبهه افکنی کنند حتی شبهات اولیه هم تاثیر گذار خواهد بود.

امامت پژوهی : یکی از مشکلاتی که در جامعه داریم مسئله ی خرافات است ؛ اموری که به نام دین و مذهب در بین مردم و جوانها پخش شده و گاه به بعضی از روایات و آیات هم آمیخته می شود! وقتی این موارد را دنبال می کنیم می بینیم که در بعضی از افراد خودی ریشه دارد که در این حوزه های علمیه تحصیل کرده اند. آیا خود این نشان نمی دهد که ما در حوزه ها برای تقویت فکری طلاب و توانمندی آنها در برداشتهای اعتقادی دینی، کمتر کار می کنیم؟

 

آيت اللّه ميلانی: این مطلب از نظر کلی درست است که خرافات هست و این خرافات احیاناً از روایات و غیر روایات برداشته می شود و لکن این کلی گویی را بنده تأیید نمی کنم؛ یعنی هرگاه خواستیم با خرافات مبارزه کنیم موارد را باید معین بکنیم. این درست نیست که ما در مبارزه با خرافات، کلی گویی کنیم تا بعد هر کسی بخواهد این کلی را بر هر مورد مطابق نظر خودش تطبیق کند.

امامت پژوهی : یعنی می خواهید بفرمایید که حتی مبارزه با خرافات هم نیازمند به کار اعتقادی است و کسی تا خود در مبانی اعتقادات مجتهد نباشد، مصداق خرافات را نمی تواند تشخیص بدهد؟

آيت اللّه ميلانی: بله! خرافه را از غیر خرافه، اهلش باید تشخیص بدهند. لذا در این مورد هم باید کار بشود؛ بخصوص در این زمانه که ملاحظه می کنید مردم یک حالت ترقّب و انتظاری نسبت به آینده دارند و گویا این حالت جزء ذات ما شیعیان قرار گرفته است آن وقت کسانی می آیند از همین حالت انتظار مردم به نفع مقاصد خودشان سوء استفاده می کنند.

اگر بخواهیم این ها را رد بکنیم، لامحاله باید از روی بینش و تحقیق باشد. به همین ترتیب، وقتی بخواهیم سخن  یا کرداری را به عنوان خرافات مطرح کنیم و بگوییم فلان مطلب، از خرافات است. یکی از بزرگان در جایی فرموده بود: «در این هزار ساله خرافات بسیاری وارد مذهب ما شده است.» من گفتم: « لطفاً بفرمایید دو تا از این خرافات را برای من بگویید. » ایشان مبهوت ماندند. گفتم : « آقا! چرا این طور حرف می زنید ؟! اینکه خرافات بسیاری وارد مذهب ما شده در اعتقادات ما کجاست؟ چرا به صورت کلی سخن می گویید که این حرف شما به دست دشمنان و مخالفین مدرک دهد و بگویند: خودشان اقرار می کنند که چقدر خرافه در مذهبشان هست. » البته با خرافات باید مبارزه کنیم؛ ولی خرافه باید مشخص شود و به طور موردی مورد بحث قرار بگیرد.

امامت پژوهی : حال ـ اگر اجازه می فرمایید ـ وارد بحث امامت شویم. می دانیم که علمای ما در طول سالهای بسیار در موضوع امامت بحث های جدی کرده اند؛ اما امروز ـ علیرغم این همه آثاری که در باب امامت نوشته شده است ـ ما احساس می کنیم که هنوز برخی از موضوعات هست که مورد بحث قرار نگرفته است یا سوالهایی مطرح می شود که به پژوهشهای جدید نیازمند است. به نظر حضرتعالی به عنوان یک متخصص در امر امامت ، چه بخشهایی از مباحث امامت هنوز نیاز به کار و تحقیق بیشتر دارد؟

آيت اللّه ميلانی: مباحث امامتی که در کتب کلامی مطرح شده و نیز شبهاتی که پاسخ داده شده غالباً با توجه به سطح فکری آن زمانها مطرح شده است. شکی نیست که در زمان ما، سطح فکری و بینش افراد فرق کرده و واقعاً تفکر مردم با زمانهای سابق خیلی تفاوت یافته است. لذا امروزه مطالبی به ذهن افراد می آید که به ذهن علمای سابق و مردم آن زمانها نیامده است. از این رو، قهراً ما باید پاسخگوی شبهات جدیدی باشیم که به فکر جامعه ی امروز می آید. البته برخی از این شبهاتی که الآن مطرح می شود، در کلمات سابقین هم ریشه دارد و لکن با یک بیان دیگر یا با توجیه دیگری آن شبهات را مطرح می کنند که ما هم مطابق این بیان و با توجه به ادبیات امروز باید جواب این شبهات را بدهیم.

همان طور که می دانید، ما مباحث مربوط به امامت را به دو بخش اساس تقسیم کرده ایم: اول مباحث امامت از دیدگاه روایات شیعه و دوم مباحث امامت تطبیقی بین شیعه و دیگران که در این قسمت، بحث از دیدگاه روایات آنها دنبال می شود و اصول مناظره را رعایت می کنیم.

اکنون ما وظیفه داریم در هر دو بخش فعالیت کنیم. بنده تصور می کنم بحث « مبانی امامت» امروزه بیشتر نیازمند توجه و تحقیق است؛ چون وقتی مبانی تقویت شد، پذیرش ادله ی امامت راحت تر می شود.

برای مثال مسئله ی تعیین و نصب امام و اینکه آیا مردم در تعیین امام ـ که جانشین رسول الله و متولی وظایف پیامبر است ـ نقشی دارند  یا مسئله ی شئون و وظایف امام. همین جا اشاره کنم که امامت و ولایت غیر از حکومت است؛ حکومت یکی از شئون امام است. برخی خیال می کنند ولایت یعنی همان حکومت و در رأس امور بودن بنا بر آن، بحث امامت را  یک بحث تاریخی قلمداد می کنند آن گاه می گویند بحث امامت و خلافت بی فائده است؛ نه ... این طور نیست ؛ حکومت از وظایف الاهی امام است.

امامت پژوهی : یکی از پدیده های جدیدی که امروزه در مباحث امامت پژوهی رواج یافته، توجه جدی مخالفان به کتابهای اصلی شیعه است؛ به طوری که با حوصله ی تمام به روایات شیعه مراجعه می کنند و مصادر ما را از حیث متن و سند مورد نقد و بررسی قرار می دهند. از نظر حضرت  عالی آیا در گذشته از سوی علمای شیعه کار جدی و مهمی صورت گرفته است؟

آيت اللّه ميلانی: شاید عمده ی روش جدید نویسندگان مخالف، امروزه همین باشد؛  یعنی همان روشی که ما با کتب آنها در گذشته به کار می بردیم و استدلال های خود را بر کتب و روایات آنها استوار می کردیم؛ آنها هم شروع کرده اند و همین شیوه را نسبت به منابع شیعه انجام می دهند. البته بعضی از آنها خباثت به خرج میدهند؛ مثلاًً دیدم بعضی از آنها در آغاز از کتاب کافی تجلیل می کنند و چنین وانمود می کنند که کافی هم مثل کتاب بخاری «أصحّ الکتب عندنا» است. سپس شروع می کنند به آوردن بعضی از روایاتی که به نظر آنها جای نقد و گفتگو است که ما در جواب آنها می گوییم اولًا کافی این جور نیست که از نظر ما مثل بخاری باشد؛ ثانیاً ما در باب هیچ کتابی جز قرآن مجید ، به صحّت اول تا آخرش ملتزم نیستیم؛ لذا همه ی مطالبی که در کتب ما هست قابل بررسی است. ما مبانی داریم؛ مهم آن است که اگر می توانند، مبانی ما را خدشه دار کنند و الا روایات ما به تنهایی، مبانی ما نیست؛ روایات کتاب کافی ـ که بهترین کتاب از کتب ماست ـ مبانی ما نیست. شخصی دیگر کتابی در رجال نوشته و بزرگان ما را از کتب خودمان تضعیف کرده است؛ در حالی که خیانت نموده ، و فقط روایات ذمّ راوی را آورده و بحث علمی نکرده است .

به طور کلی کتابهای پر از دروغ و افترا و خیانت و تدلیس در نوشته های آنها زیاد است؛ ولی بعضی از اینها واقعاً بحثهای علمی مطرح می کنند که به حرفهای آنان باید اعتنا کرد و پاسخ گفت.

امامت پژوهی : یکی از میدانهای جدیدی که در عرصه امامت پژوهی گشوده شده، مطالعاتی است که در سالهای اخیر به دست مستشرقین آغاز شده است. آنها یک روش متفاوتی را در پیش گرفته اند و برخلاف سنت علمی ما ـ که یا به دلائل عقلی یا نقلی تمسک می کنیم و به بحث های کلامی می پردازیم ـ آنها بحث را از زاویه ی تاریخی نگاه می کنند و سعی می کنند با نشان دادن فقدان پیشینه ی بحثهای امامت، نسبت به مبانی ما تردید کنند؛ به نظر حضرت عالی در این باره چه اقداماتی را باید انجام داد؟

آيت اللّه ميلانی: البته باید کار کرد؛ مثلاًً ادعا می کنند: این عصمتی که شما برای ائمه (علیهم السلام) قائل اید، در کلمات خود ائمه (علیهم السلام) وجود ندارد و اصحاب ائمه (علیهم السلام) عصمت را به این معنا قائل نبوده اند. خوب اولاً، ما باید به اثبات برسانیم که این عصمت را اصحاب           ائمه (علیهم السلام) هم قائل بوده اند؛ البته مراتب اصحاب ائمه (علیهم السلام) متفاوت بوده است بزرگان عالِم در هر رشته ای که صاحب مکتب اند و دارای شاگردانی هستند ، مراتب افرادی که در آن مکتب هستند متفاوت است و این دلیل نمی شود بر این که اصل مطلب زیر سؤال برود.

از نظر تاریخی، اینها تمسک می کنند به قول یکی از اصحاب ائمه (علیهم السلام) که مثلاًً نسبت به عصمت یا نسبت به علم غیب امام حرفی زده است و غفلت می کنند از این که آن صحابی دیگر از اصحاب ائمه (علیهم السلام) ، عین آن چه را ما الآن معتقدیم گفته و غفلت می کنند از خود روایاتی که از ائمه (علیهم السلام) در این زمینه وارد شده است؛ اصلاًً از خود حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) روایاتی در باب عصمت ائمه (علیهم السلام) داریم. بنابر این تفحص آقایان ناقص است.

مانعی ندارد مبانی اعتقادی ما را از زاویه ی تاریخی بحث کنند؛ لکن باید بررسی کاملی باشد نه ناقص ، و از طرفی بی غرض باشد. ما اساساً به این مستشرقان خیلی اعتماد نداریم. اگر به طور کامل بررسی کنند، خواهند دید آنچه ما الان معتقدیم در زمان ائمه (علیهم السلام) و اصحاب ائمه (علیهم السلام) هم وجود داشته است.

ثانیاً: باید ببینم عصمت چیست؟ و عصمت را برای چه می خواهیم؟ اگر امام معصوم نباشد، قول و فعل و تقریر او حجت نخواهد بود، کدام یک از اصحاب ائمه در حجیت قول و فعل و تقریر امام تشکیک کرده است؟

بله، یک عبارتی در کلام شهید ثانی (ره) هست و ظاهراً بعضی ها به این عبارت تمسک کرده اند؛ نهایت این است که ایشان اشتباه فرموده اند. اینکه مسئله ای نیست. ایشان فرموده اند که برخی اصحاب، ائمه  (علیهم السلام) را علماء ابرار می دانستند.

گذشته از این، اگر بخواهیم در عبارت علماء ابرار هم دقت کنیم، می بینیم که معنای عصمت را می رساند. بنده در شرح زیارت جامعه ی کبیره، کلمه ی ابرار را مقداری بررسی کرده  و نشان داده ام که در آیات و روایات مرادف با عصمت است.

اساساً اگر عصمت نباشد، حجیت کلام امام از کجا ثابت می شود؟ آیا کسی از اصحاب ائمه (علیهم السلام) در حجیّت کلام امام شک داشته است؟ بحث بر سر واژه ی عصمت نیست؛ بلکه مهم واقع درونی عصمت است.

امامت پژوهی : در مورد کتاب «حقایق الایمان» یکی از محققان ثابت کرده اند که از شهید ثانی (ره) نیست و متعلق به شخصی است که هم نام شهید ثانی بوده و در مشهد مقدس ساکن بوده و این کتاب را در مشهد نوشته است !.

 

آيت اللّه ميلانی: عجب! عرض کردم در زمانی واقع شده ایم که متأسفانه بحثهای علمی دقیق، کم شده و اغراض در بحثها مدخلیت دارد یا اگر بخواهیم حمل بر صحت بکنیم، می گوییم: از قبل تصمیم گیری می کنند و بعد در مقام اقامه ی دلیل بر می آیند! در مباحث علمی،  انسان باید خود را خالی الذهن کند و سپس به بررسی بپردازد که ادله بر چه چیزی دلالت دارد.

امامت پژوهی : از این ، معلوم می شود که ما نباید در بحثهای امامت پژوهی، به همان روشهای گذشتگان بسنده کنیم؛ بلکه باید از روشهای تاریخی  ـ یا هر روش دیگری که می تواند در تبیین مبانی فکری امامت به کار آید ـ استفاده کنیم.

آيت اللّه ميلانی: همین طور است . ببینید اساساً چرا بحث امامت را مطرح می کنیم و چرا تحقیق می کنیم؟ همه ی این کارها به عنوان یک تکلیف شرعی است. همچنان که ما در حوزه ی فقه تحقیق می کنیم و می خواهیم در برابر خداوند متعال حجت داشته باشیم، در مسائل اعتقادی هم ـ که بر مسائل فرعی مقدم است ـ باید اعتقاداتمان از روی حجت باشد؛ اقامه ی حجت و رسیدن به دلیل کافی، گاه محتاج یک بررسی تاریخی هم هست؛ لکن همه چیز در قرآن و روایات معتبره آمده است.

امامت پژوهی : یک پرسشی مطرح است و آن اینکه در سده های گذشته، در بحثهای امامت ـ چون بیشتر مواجهه ی ما با شبهه بوده است ـ تحقیقاتمان هم جنبه ی دفاعی داشته است؛ حال آن که در آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت (علیهم السلام) معارفی بلند از بحث امامت مطرح شده است که کمتر مورد بحث علما قرار گرفته است. در این زمینه حضرت عالی چه پیشنهادی دارید؟

آيت اللّه ميلانی: البته باید در این زمینه به صورت جدی کار کرد. زمان ما با آن روزگار تفاوت دارد. در آن زمان مذهب شیعه تحت فشار بود و اساساً این مذهب را قبول نداشتند و ما را خارج از دین می شمردند؛ حتی نماز خواندن ما را قبول نداشتند. من در بررسی های خود به این نتیجه رسیده ام که دستور ائمه (علیهم السلام) به حضور در مساجد دیگران و نماز خواندن پشت سر آنها، همه برای این بود که شبهه ی تارک الصلاة بودن شیعیان را دفع کنند.

پس همان طور که گفته شد، ما در گذشته مورد هجمه و اتهام بودیم و آنها ما را اساساً مسلمان  یا عامل به احکام اسلام نمی دانستند. به ناچار علمای ما همیشه در این موضع بودند که این افترائات را پاسخ دهند؛ اما زمان ما فرق می کند، الان دیگر کسی شک نمی کندکه ما هم اهل دیانت هستیم و مکتب داریم و اصول و فروعی داریم. به نظر من، الآن باید شروع کنیم به بیان ضعف مبانی دیگران؛ مخصوصاًً از منابع خودشان و اثبات این که یگانه مذهب حق، تشیع است و جز این نیست. کارهای علمی ما در هر دو جهت باید باشد؛ هم جنبه ی دفاعی و هم جنبه ی تهاجمی؛  البته به صورت مستند و با متانت و ادب.

امامت پژوهی : بررسی و تبیین معارف بلند امامت اهل بیت (علیهم السلام) و مقامات آن ها چطور باید باشد؟

آيت اللّه ميلانی: این همان بخش اول مباحث امامت است که قبلاً اشاره کردم، و لکن این مباحث زمینه می خواهد؛ اول باید زمینه سازی شود؛ چون در اینجا مطالبی هست که حتی شیعیان خودمان هم تحمل ندارند، لذا در روایات، از این قبیل مطالب به اسرار تعبیر شده است و فرموده اند: « حدیثُنا صعبٌ مستصعب» این امور را به هر کسی نمی شود گفت و زمینه هایی باید آماده شود تا این مطالب گفته شود. البته الان زمینه ها را به راحتی می توان آماده کرد؛ چون ـ عرض کردم ـ سطح فکر جامعه بالا رفته است و تعقّل مردم نسبت به امور، خیلی بیشتر شده است. لذا در این بُعد هم باید کار کرد؛ البته اول باید شروع کنیم به شناخت ائمه و مقامات و ولایتی که دارند و علم و قدرت آنها و امثال ذلک را برای مردم بیان کنیم تا وقتی در قرآن می خوانند: خداوند متعال ملائکه ای دارد که این ملائکه هر کدام به تدبیر و اداره ی کاری موظف اند «فَالمُدبِّرات اَمراً» یعنی ملائکه از جانب خداوند مدبران امور در این عالمند ، متوجه باشند که ائمه ی ما مقامشان از این ملائکه بالاتر است یا وقتی در قرآن مجید می خوانند «إنَّ إلَینا إیابهُم ثُمَّ إنَّ علینا حسابهُم»  و می بینند در زیارت جامعه ی کبیره آمده « و ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم» بتوانند بفهمند تعارفی در کار نیست بلکه کاملاً درست است. مردم این امور را به راحتی تعقل می کنند؛ ولی باید مطالب با بیان متین برای آن ها گفته شود.

امامت پژوهی : امروز بحث تخصصی شدن در علوم اسلامی مطرح است. برخی معتقدند که حوزه ی فقه یا حوزه ی عقائد را باید تخصصی کرد و برای امامت نیز افراد متخصص و ممحّض تربیت نمود. به نظر حضرت عالی، اساساً تجزّی در مباحث اعتقادی، تا چه اندازه ممکن و مطلوب است ؟ دیدگاه حضرت عالی در باب تخصصی شدن امامت چیست ؟

آيت اللّه ميلانی: در مباحث اعتقادی هم مثل فقه، تجزّی ممکن است؛ به این صورت که افرادی در توحید کار کنند و عده ای در معاد و عده ای در امامت ؛ این امر شبیه این است که در فقه عده ای در عبادات کار کنند و عده ای در معاملات. این کار مفید است و قابل اجرا؛ اما در خصوص مسئله ی امامت، اگر بخواهیم دوباره مباحث را تقسیم کنیم و هر بخشی را تخصصی کنیم، به نظرم کار قدری مشکل خواهد شد.

امامت پژوهی : برای تحقیق در امامت، اشراف بر فقه و اصول و سایر مباحث را تا چه حدی لازم و مورد احتیاج می بینید؟

آيت اللّه ميلانی: به حسب تجربه عرض می کنم که کل مباحث یاد شده مؤثر است، بالخصوص اصول! به نظر بنده، اگر کسی در اصول بیشتر کار کند، در کلام (به خصوص امامت) راحت تر و بهتر می تواند پیشرفت کند؛ این امری است که ما آن را تجربه کرده ایم. لذا وقتی آثار بزرگان هم عصرمان مثل مرحوم علامه امینی (ره) یا مرحوم علامه شرف الدین (ره) را بررسی می کنیم؛ می بینیم اینها فقیهان و اصولی هایی قوی هستند که وارد مباحث امامت شده اند.

به نظر می رسد اگر کسی در فقه و اصول (بخصوص در اصول ) خوب کار کند ـ وقتی وارد مباحث امامت بشود ـ دیگر به استاد احتیاج ندارد. ما نشنیده ایم آقای شرف الدین در مباحث امامت پیش کسی شاگردی کرده باشد یا آقای امینی در این مباحث پیش کسی تلمّذ کرده باشند. این بزرگان در فقه و اصول زحمت کشیده اند و وقتی به مباحث امامت و سایر مباحث کلامی  پرداختند، کاملاً آماده و متبحرانه وارد شدند. کأنّ خود فقه و اصول (علی الخصوص اصول) انسان را کاملاً آماده می کند. خود بنده کلاس تفسیر ندیده ام و درس تفسیری حاضر نشده ام؛  یا مثلاًً مرحوم جدّ بزرگوار آیة الله العظمی سید هادی میلانی (ره) ـ که تفسیر های بسیار عالی گفته اند ـ در علم تفسیر استاد ندیده بودند. لکن در فقه و اصول و حدیث زحمت کشیده و وقتی وارد تفسیر شده بهترین مفسر بوده است. بنده فکر می کنم که فقه و اصول  یک چنین استعدادی در انسان ایجاد می کند که اگر بخواهد در هر علمی از سایر علوم اسلامی، اعمّ از تفسیر  یا کلام، وارد شود، می تواند عالمانه وارد شود و عالمانه حرف بزند. لذا فقه و اصول در پیشرفت مباحث کلامی نقش بسیار مهمی دارد.

امامت پژوهی : حضرت عالی در بحث های امامت،  یکی از پیش کسوتان و پیشگامان اید، و به لطف الاهی توانسته اید عرصه ی بسیار گسترده ای را به روی مخاطبان خود باز کنید. آیا به نظر حضرت عالی در مسئله ی امامت، مباحث و حوزه هایی هست که تاکنون به آنها پرداخته نشده و لازم است که دیگران وارد این عرصه ها شوند؟

آيت اللّه ميلانی: اگر مقصودتان از امامت، امام شناسی بالمعنی الاخص و مقامات ائمه و معارف مربوط به ایشان باشد، البته که کاری به معنای اتمّ نشده است و در این زمینه باید کارهای فراوانی انجام شود. اگر مقصود امامت تطبیقی است و این که دیگران چه می گویند و ما چه می گوییم، در این باره کتاب های خوبی نوشته شده و کارهای خوبی توسط سابقین و لاحقین انجام شده است. البته در این زمینه باید کلاس هایی تشکیل و درس هایی تدوین شود و کارهای عملی فراوانی انجام گیرد.

ما به حول و قوه الاهی این کار را شروع کرده ایم و بنیاد امامت به همین مناسبت تأسیس شده است تا این مطالب عملاً پیاده و بازگو شود. البته در برخی کتب، این مسائل نوشته شده؛ لکن بعضی اوقات آن چه درکتب هست به جرح و تعدیل و فحص و تحقیق احتیاج دارد و نیازمند شرح است که باید این امور انجام شود.

لذا ما باید دو کار در حوزه ی علمیه انجام دهیم: اول، در سطح عمومی حوزه با اختلاف مراتب طلاب، معلومات عامه ای از امامت را به طلاب آموزش دهیم؛ به طوری که لااقل تحت تأثیر شبهه قرار نگیرند. کار دومی که باید انجام بدهیم، این است که افراد متخصصی را تربیت کنیم که قدرت جرح و تعدیل و تحقیق داشته باشند. که هر کدام به سهم خود ـ در هر جایی که قرار بگیرند ـ بتوانند جریانی امامتی ایجاد کرده و منشأ اثر باشند.

امامت پژوهی : برای مجموعه ی بنیاد امامت و فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، که بحمدالله توسط حضرت عالی تأسیس شده است چه اهدافی را در نظر داشته اید و چه مسیری را پیش بینی می فرمائید؟

آيت اللّه ميلانی: همان طور که قبلاً بیان شد، درحوزه ی علمیه، به هر دلیلی، به بحث امامت به عنوان یک بحث خاصّ و مهم توجه وافی نشد و این خلأ به وجود آمد؛ از طرفی، می بینیم که بحث امامت ـ برخلاف ادعای برخی که می گویند یک مسأله ی تاریخی بوده و  یک نزاعی بوده که تمام شده است ـ بحثی است که دارای جنبه ی اعتقادی و عملی است؛ بلکه ـ با تعریفی که ما از معنای امامت می کنیم و این که حقیقت امام چیست و اساساً به نیابت از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) برمی گردد و امامت شأنی از شؤون نبوت است ـ این کلام را که تاریخی صرف است نمی پذیریم و اگر کسی چنین اعتقادی داشته باشد، مثل این است که بگوید: بله! نیازی نیست که بیاییم بحث کنیم که مثلاًً عیسی و موسی (علیهما السلام) بر حق بودند یا محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله وسلم) ؛ چون این بحثها صرفاً نزاعی تاریخی است کسانی که چنین می گویند دانسته یا ندانسته خلط و خبط می کنند.

ما باید ببینیم الان چه کار باید کرد. این گونه نیست که برخی می پندارند که اختلاف ما با سایرین بر سر امامتی است که فقط درصد کمی از دین را تشکیل می دهد؛ نه! ما به امامت به دیدی نگاه می کنیم که همه ی دیانت به آن بستگی دارد؛ ما می گوییم: وقتی امامت را بررسی و امام را مشخص کردیم، باید توحید را از او بگیریم؛ مبدأ و معاد را از اینجا باید اخذ کنیم، نبی را او باید معرفی کند تا برسیم به قرآن و احکام حلال و حرام و آداب و سنن ... این است معنای امام.

یک وقت می خواهیم با اهل سنت معاشرت و با ایشان رفت و آمدکنیم ؛ در این صورت، باید با آنها حسن معاشرت داشته و تمام جهاتی را که یک انسان باید با دیگران رعایت کند، ما نیز ملتزم باشیم؛ این  یک عالَم است و عالَم مباحث اعتقادی عالم دیگری است. لذا ما مکرر گفته ایم که نباید بین این مسائل خلط شود. اگر ما راجع به امامت بحث می کنیم و مبانی امامت را بیان می کنیم و امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به اثبات می رسانیم و امامت دیگران را مستنداً و با متانت نفی می کنیم، خلاف وحدت نیست و مضر به تقریب هم نیست.

اساساً باید یک کنفرانسی تشکیل و تبادل نظر شودکه مفهوم تقریب و وحدت تبیین گردد و مشخص شود که راه تقریب چیست و معلوم شود که مصداق وحدت در کجاست.

تمام دعوای ما در این پانزده قرن، این بوده که اثبات کنیم کسی که جای پیغمبر اکرم  (صلی الله علیه وآله وسلم) می نشیند، باید سه ویژگی داشته باشد: اول آن که صفات رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) را دارا باشد، که از جمله ی صفات و شرایط، عصمت است. جهت دوم، این که کمالات رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) را دارا باشد، و از جمله ی کمالات، علم است و قدرت و امثال ذلک. جهت سوم این که باید متحمل جمیع مسؤولیتهای رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد  یعنی اگر مردم در امور دینی به او مراجعه کردند، باید بتواند که پاسخگو باشد و اگر در امور دنیوی مراجعه کردند، پاسخگوی آنان باشد و هم چنین در امور فردی و اجتماعی خلاصه در همه ی امور باید پاسخگو باشد.

علمای سنی در شرح مقاصد و در شرح مواقف نوشته اند که ما بالاجماع صفاتی را برای امام قائلیم و امام باید دارای این صفات باشد: اولین صفت این که علم داشته باشد. صفت دوم این است که عدالت داشته باشد. صفت سوم این است که شجاعت داشته باشد. کلام ما در اینجا به ایشان این است که این صفاتی را که خود بر آن متفق اید از کتابهای خودتان برای خلفای ثلاثه اثبات کنید؛ علم ابوبکر را ، عدالت و شجاعتش را و ... را به اثبات برسانید.

پس نتیجه این است که ما می خواهیم بگوییم کسی که جای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می نشیند باید با ایشان سنخیت داشته باشد. مگر می شود نائب نه تنها با منوبٌ عنه سنخیت نداشته، بلکه با وی در تضاد باشد و در عین حال نائب باشد؟! امام بعد از نبی جای او نشسته و کسی است که جمیع شؤون اسلام و مسلمین را به عهده می گیرد، اعمّ از جهات دینی و جهات دنیوی. پس مسأله ی امامت، در لحظه لحظه ی زندگی ما ،در همه ی افعال و تروک ما و در همه ی اعتقادات و عبادات ما نقش اساسی دارد. امامت در تلاوت قرآن ما ، در مبدأ و معاد ما نقش دارد؛ اصلاًً امامت همه چیز را سامان می بخشد.

باید در نظر داشته باشیم که امامت، یعنی کل دین؛ از اصول و فروع، از قرآن و احکام، از آداب و سنن و خلاصه جمیع ابعاد زندگی. لذا این حرف غلط است که اختلاف ما با سایرین بر سر مسائل جزئی است. آیا خدایی را که ما معرفی می کنیم با خدایی که اشاعره معرفی می کنند یکی است؟ پیامبری را که اشعری معرفی می کند با پیامبری که ما معرفی می کنیم  یکی است؟  یا در مسئله ی احکام  یک دوره شرایع محقق را در کنار الفقه علی المذاهب الاربعه بگذارید و ببینید اختلافات در چه حدّ است.

بله! گاهی مسائل سیاسی و اجتماعی مورد نظر است که البته آنها هر کدام در جای خود محترم و محفوظ، باید رعایت شود؛ اما نمی شود واقعیات را این طور برای مقاصد و اغراض دیگر فدا کنیم. آیا واقعاً برای این اختلافات جزئی بوده که سیدالشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند؟ امام کاظم (علیه السلام) به زندان رفتند؟ امام زمان f غائب شدند؟ از صدر اسلام ، بزرگان علمای ما و اصحاب ائمه (علیهم السلام) تا به امروز ،  یا زندان رفتند و  یا به قتل رسیدند؟ انفجاراتی هم که الآن فراوان است آیا همه ی اینها به خاطر آن اختلافات پنج درصد بوده؟ این مساجدی که در پاکستان منفجر می کنند و بمبهایی که در کربلا منفجر می کنند و پنجاه نفر، صد نفر یا دویست نفر از بین می روند به خاطر آن چند درصد بوده است؟!

باید امامت را ـ همان گونه که هست ـ بیان کنیم تا معلوم شود که امامت همه چیز ماست و امامت در لحظه لحظه ی زندگی ما دخیل است.

این  یک بُعد از امامت است، بُعد دیگر آن، امامتی است که از منظر امامت بالمعنی الاخص به آن می نگریم ؛ و آن مسأله ی وساطت در فیض و ولایت تکوینی برای امام است.

علی أیّ حال، ما بنیاد امامت را تأسیس کردیم برای این جهات، که هم جهت تطبیقی در آن بیان شود و یک عده متخصص داشته باشیم و هم گسترش معارف امامت را ؛ تا آنهایی که اهلش هستند امام را بشناسند و روایات را بفهمند. به علاوه اینکه یک جوّ کلی در حوزه و بلکه در سطح کشور و حتی ـ اگر خدا توفیق بدهد ـ در سطح کشورهای اسلامی پیدا شود که مردم متوجه شوند یک امامتی هست و این امامت ادله ای دارد از قرآن و روایات و عقل.

الحمدلله   یک چنین جوّی فی الجمله در این چند سال اخیر در حوزه پیدا شده و من خیلی خدا را شکر می کنم. شما ملاحظه کردید کلمات آية اللّه العظمی صافی گلپایگانی را در مراسم افتتاح عملیات ساختمان بنیاد امامت یا بزرگان دیگر را.

علاوه بر اینکه تا مباحث امامت به معنای واقعی تثبیت نشود، آن بُعد حکومتی که مربوط است به مقام ولایت تثبیت نخواهد شد و گفتیم حکومت شأنی است از شؤون امام و جنبه ی حکومتی و شرعیت این حکومت، ولو در زمان غیبت، متفرع است بر تثبیت اصل امامت به معنای واقعی.
امامت پژوهی : از حضرت عالی بابت اینکه فرصت گران قدرتان را در اختیار ما قرار دادید بسیار تشکر می کنیم و امیدواریم که ایام عزتتان در سایه ی خدمت به اهل بیت (علیهم السلام) پاینده و برقرار باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

آشنایی با عبقات الانوار

عبقات الانوار، یکی از آثاری است که در پاسخ باب هفتم تحفه ­ی اثنا عشریه، تألیف شد. اهمیت این کتاب جاودانه آن‌چنان بود که نام و یاد مؤلف آن را برای همیشه در طول تاریخ و در دل‌های حق‌طلبان جاودانه ساخت؛ به گونه‌ای که با وجود دیگر تألیفات میرحامد حسین از یک‌سو، و دیگر کتاب‌هایی که در پاسخ باب هفتم تحفه­ ی اثناعشریه نوشته شده؛ تنها نام میرحامد حسین ـ آن هم با یادگار ماندگارش عبقات الانوار ـ پیوند استوار یافت و بر جای ماند.

باب هفتم از کتاب تحفه­ ی اثنا عشریه به دو بخش اصلی تقسیم شده که هریک از آن دو بخش ، به بخشهای فرعی کوچکتر تقسیم شده اند. علامه میرحامد حسین در پاسخ به هر یک از آن‌ بخش‌های فرعی، یک مجلّد مستقل نگاشت. تفصیل این مجلّدات به شرح زیر است:

مجلد اول: حدیث غدیر « من کنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاه».

مجلد دوم: حدیث منزلت « أنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إلَّا أنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏».

مجلد سوم: حدیث ولایت « إنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أنَا مِنْه‏ و هو مولى كلّ مؤمن بعدي».

مجلد چهارم: حدیث طیر « اللَّهُمَّ ائْتِنِي بِأحَبِّ خَلْقِكَ إلَيْكَ يَأْكُلْ مَعِي مِنْ هَذَا الطَّیِر».

مجلد پنجم: حدیث مدینة العلم « أنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا».

مجلد ششم: حدیث تشبیه «مَنْ أرَادَ أنْ يَنْظُرَ إلَى آدَمَ فِي عِلْمِهِ وَ... فَلْيَنْظُرْ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ».

مجلد هفتم: حدیث مناصبه « مَنْ نَاصَبَ عَلِيّاً الخِلافة فَهُوَ كَافِر».

مجلد هشتم: حدیث نور « كنت أنا و علىّ نوراً بين يدى اللهَ عزّ و جل‏...».

مجلد نهم: حدیث رایت « لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَه‏».

مجلد دهم: حدیث مع الحق « علىّ مع الحقّ و الحقّ مع على‏».

مجلد یازدهم: حدیث خاصف النعل « انّ منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله... و لکن خاصف النعل».[6]

مجلد دوازدهم: حدیث ثقلین «إنّی تاركٌ فيکم الثِقلين... کتاب الله و عترتی...».

مجلّد آیات ، شامل شش آیه ­ی:

1ـ (( إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا...)) ( مائده/ 55 )

2ـ (( إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْت‏...)) ( احزاب/ 33 )

3ـ (( قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏)) (شوری/ 23 )

4ـ (( فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ... فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا...)) ( آل‌عمران/ 61 )

5ـ (( إنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد)) ( رعد/ 7 )

6ـ (( وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أولئِكَ الْمُقَرَّبُون‏)) ( واقعه/10-11)

ویژگی‌های نگارشی کتاب «عبقات الانوار»

1ـ مهم‌ترین ویژگی کتاب، پای‌بندی به اصول و آداب مناظره و قوانین پژوهش مانند: حلم، متانت، امانت در نقل، استناد به مطالب مورد قبول مخالف، فراگیری همه جوانب به طور کامل، نشان دادن تحریفات و تصرّفات، نشان دادن تناقض‌های سخنان دهلوی، رجوع به شأن صدور احادیث، بررسی متون احادیث و... است.

2ـ ساختار ساده اما دقیق در بیان محتوا:

مطالب کتاب در دو بخش اصلی تقسیم شده که به شرح زیر می باشد:

الف ) بخش سند ، شامل:

ـ استقصای راویان حدیث ، به ترتیب: صحابه، تابعین، عالِمان تا اواخر قرن سیزدهم.

ـ توثیق افراد یاد شده، بر اساس منابع رجال و تراجم اهل تسنّن. مؤلف در این مرحله گاهی به مباحثی که در تضعیف آن شخصیت‌ها بیان شده، پاسخ می‌گوید، که برای این کار از دانش‌های: رجال، تراجم، کتاب‌شناسی و تاریخ بهره می‌گیرد.

ب ) بخش دلالت، شامل:

ـ اثبات دلالت حدیث بر امامت اهل‌بيت (علیهم السلام)

ـ پاسخ‌گویی به سخنان و شبهات دهلوی در مورد دلالت حدیث.

ـ پاسخ به تعارض احادیث دیگر با حدیث مورد نظر.

3ـ احاطه‌ی مؤلف بر منابع مختلف و گسترده­ ی علمی در عرصه ­ی امامت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • عبدالحسین طالعی*

مقدمه

در سده‌ی دوازدهم و سیزدهم هجری، یکی از مشاهیر اهل سنت هند، عبدالعزیز بن ولی الله دهلوی (25 ماه رمضان 1195- 7 شوال 1239)، کتابی به نام «تحفه ­ی اثناعشريه» نگاشت که در ضمن دوازده باب به ردّ و انکار عقاید شیعه پرداخت، از جمله باب پنجم تا هشتم که به ترتیب در باب الهیات، نبوت، امامت و معاد سخن می‌گوید. دانشوران شیعی، از همان زمان، به پاسخ‌گویی مطالب این کتاب پرداختند. بعضی تمام کتاب را هدف قرار داده، و برخی دیگر، پاره‌ای از ابواب را پاسخ گفتند.

شمار این کتاب‌ها بیش از 25 عنوان است که محقق طباطبایی در مقاله‌ی «موقف الشيعه من هجمات الخصوم» فهرستی از آنها را بر می‌شمارد.[1]

در میان این کتاب‌ها، چند کتاب از علامه سید محمد قلی کنتوری[2] (5 ذیقعده 1188- 4 محرم 1360) جلب نظر می‌کند

ـ کتاب « السيف الناصری » در جواب باب اول تحفه ی اثناعشریه .

ـ کتاب « تقليب المکائد » در جواب باب دوم تحفه ی اثناعشریه.

ـ کتاب « برهان السعاده » در جواب باب هفتم تحفه ی اثناعشریه.

ـ کتاب « تشييد المطاعن » در جواب باب دهم تحفه ی اثناعشریه.[3]

ـ کتاب « مصارع الافهام» در جواب باب یازدهم تحفه ی اثناعشریه.

از علامه سید محمد قلی، فرزندان دانشوری بر جای مانده است از جمله :

سید اعجاز حسین (21 رجب 1240- 17 شوال 1286).[4] سید سراج حسین (متوفی 1282). میر حامد حسین (1246- 18 صفر 1306).

ما در این گفتار، به شناساندن مختصر ایشان و کتاب گران­سنگش «عبقات الانوار» می‌پردازیم.[5]

آشنایی با عبقات الانوار

عبقات الانوار، یکی از آثاری است که در پاسخ باب هفتم تحفه ­ی اثنا عشریه، تألیف شد. اهمیت این کتاب جاودانه آن‌چنان بود که نام و یاد مؤلف آن را برای همیشه در طول تاریخ و در دل‌های حق‌طلبان جاودانه ساخت؛ به گونه‌ای که با وجود دیگر تألیفات میرحامد حسین از یک‌سو، و دیگر کتاب‌هایی که در پاسخ باب هفتم تحفه­ ی اثناعشریه نوشته شده؛ تنها نام میرحامد حسین ـ آن هم با یادگار ماندگارش عبقات الانوار ـ پیوند استوار یافت و بر جای ماند.

باب هفتم از کتاب تحفه­ ی اثنا عشریه به دو بخش اصلی تقسیم شده که هریک از آن دو بخش ، به بخشهای فرعی کوچکتر تقسیم شده اند. علامه میرحامد حسین در پاسخ به هر یک از آن‌ بخش‌های فرعی، یک مجلّد مستقل نگاشت. تفصیل این مجلّدات به شرح زیر است:

مجلد اول: حدیث غدیر « من کنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاه».

مجلد دوم: حدیث منزلت « أنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إلَّا أنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏».

مجلد سوم: حدیث ولایت « إنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أنَا مِنْه‏ و هو مولى كلّ مؤمن بعدي».

مجلد چهارم: حدیث طیر « اللَّهُمَّ ائْتِنِي بِأحَبِّ خَلْقِكَ إلَيْكَ يَأْكُلْ مَعِي مِنْ هَذَا الطَّیِر».

مجلد پنجم: حدیث مدینة العلم « أنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا».

مجلد ششم: حدیث تشبیه «مَنْ أرَادَ أنْ يَنْظُرَ إلَى آدَمَ فِي عِلْمِهِ وَ... فَلْيَنْظُرْ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ».

مجلد هفتم: حدیث مناصبه « مَنْ نَاصَبَ عَلِيّاً الخِلافة فَهُوَ كَافِر».

مجلد هشتم: حدیث نور « كنت أنا و علىّ نوراً بين يدى اللهَ عزّ و جل‏...».

مجلد نهم: حدیث رایت « لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَه‏».

مجلد دهم: حدیث مع الحق « علىّ مع الحقّ و الحقّ مع على‏».

مجلد یازدهم: حدیث خاصف النعل « انّ منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله... و لکن خاصف النعل».[6]

مجلد دوازدهم: حدیث ثقلین «إنّی تاركٌ فيکم الثِقلين... کتاب الله و عترتی...».

مجلّد آیات ، شامل شش آیه ­ی:

1ـ (( إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا...)) ( مائده/ 55 )

2ـ (( إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْت‏...)) ( احزاب/ 33 )

3ـ (( قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏)) (شوری/ 23 )

4ـ (( فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ... فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا...)) ( آل‌عمران/ 61 )

5ـ (( إنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد)) ( رعد/ 7 )

6ـ (( وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أولئِكَ الْمُقَرَّبُون‏)) ( واقعه/10-11)

ویژگی‌های نگارشی کتاب «عبقات الانوار»

1ـ مهم‌ترین ویژگی کتاب، پای‌بندی به اصول و آداب مناظره و قوانین پژوهش مانند: حلم، متانت، امانت در نقل، استناد به مطالب مورد قبول مخالف، فراگیری همه جوانب به طور کامل، نشان دادن تحریفات و تصرّفات، نشان دادن تناقض‌های سخنان دهلوی، رجوع به شأن صدور احادیث، بررسی متون احادیث و... است.

2ـ ساختار ساده اما دقیق در بیان محتوا:

مطالب کتاب در دو بخش اصلی تقسیم شده که به شرح زیر می باشد:

الف ) بخش سند ، شامل:

ـ استقصای راویان حدیث ، به ترتیب: صحابه، تابعین، عالِمان تا اواخر قرن سیزدهم.

ـ توثیق افراد یاد شده، بر اساس منابع رجال و تراجم اهل تسنّن. مؤلف در این مرحله گاهی به مباحثی که در تضعیف آن شخصیت‌ها بیان شده، پاسخ می‌گوید، که برای این کار از دانش‌های: رجال، تراجم، کتاب‌شناسی و تاریخ بهره می‌گیرد.

ب ) بخش دلالت، شامل:

ـ اثبات دلالت حدیث بر امامت اهل‌بيت (علیهم السلام)

ـ پاسخ‌گویی به سخنان و شبهات دهلوی در مورد دلالت حدیث.

ـ پاسخ به تعارض احادیث دیگر با حدیث مورد نظر.

3ـ احاطه‌ی مؤلف بر منابع مختلف و گسترده­ ی علمی در عرصه ­ی امامت

کتاب «نفحات الازهار»

گستره‌ی پژوهش میرحامد حسین، چنان است که گاهی اوقات، در برابر چند سطر دهلوی، ده‌ها صفحه سخن می‌گوید.

وی در این شیوه، از نقل قول‌های طولانی کمک می‌گیرد تا علاوه بر اشکال‌های فعلی ، شبهات مقدّر را نیز پاسخ گوید. این نقل قول‌های تخصّصی در لابه ­­لای متن، گاه چنان به درازا می‌کشد که رشته‌ی بحث را از دست خواننده‌ی مبتدی بیرون می‌کشد. به عبارت دیگر، بازگشت از آن همه نقل قول به رشته‌ی اصلی بحث، گاه چنان دشوار می‌شود که فقط از عهده‌ی پژوهشگران بر می‌آيد.

افزون بر این مشکل باید نثر دشوار کتاب را که نثر فارسی هندی قرن سیزدهم است، و چاپ سنگی بودن آن که موجب می شود تا اصل کتاب فقط برای معدودی از محققان مفید واقع شود، را افزود. بدین روی، تلخیص این کتاب سترگ، طرح بعضی از بزرگان و مراجع[7]، و آرزوی برخی دیگر، در طول سالهای متمادی بوده است[8].

تا آنجا که برای حلّ این چند مشکل، و تحقّق این آرزوی دیرینه، حضرت آیة الله سیدعلی حسینی میلانی، کتاب « نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار» را تالیف نمودند. در این کتاب از شیوه ا­ی بدیع دربیان محتوای کتاب عبقات الانوار استفاده شده که عبارت است از :

1. تلخیص کتاب، به گونه‌ای که نقل قول‌های متعدّد، رشته‌ی اصلی بحث را تحت الشعاع قرار ندهد.

2. تبدیل زبان کتاب، از فارسی پیچیده‌ی قدیم به عربی روانِ معاصر. بدین ترتیب، شعاع بهره‌وری از این کتاب، گسترش یافته و برای تمام آشنایان به زبان عربی قابل استفاده شده است.

3. در بخش سند احادیث، قسمتی تحت عنوان « ملحق» در هر مجلّد آورده شده که در این قسمت، منابعی افزون بر آنچه در دسترس صاحب عبقات بوده و یا پس از ایشان تألیف و منتشر شده، بیان گردیده و مدارک دیگری برای احادیث ، ذکر شده است.

4. بیان مدارک مطالب نقل شده در عبقات بر اساس چاپهای رایج موجود در شیعه و اهل سنت .

5. چاپ زیبا و قابل استفاده برای همه‌ی طبقات مردم.

از طرف دیگر رعایت امانت علمی توسط نویسنده و پشتکار عظیم ایشان در این کار ارزشمند ، در خلال ده‌ها سال که تنها رهنوردان وادی تحقیق، با دشواری‌ این کار آشنایند، سبب شد تا این کتاب، جای خود را در محافل و مجالس اهل علم و تحقیق بگشاید، به گونه‌ای که ، بهره‌وری از این تلخیص در حدّی رسیده که گاهی بیش‌تر از اصل کتاب عبقات، قابل استفاده است.

گفتنی است که ترجمه‌ی فارسی این کتاب، توسط مؤسسه ی فرهنگی ـ انتشاراتی نبأ در تهران، از سال 1372 شمسی آغاز شده که در آخرین مراحل چاپ و نشر قرار دارد. مجموعه‌ی ترجمه­ ی فارسی، قرار است در ده مجلد انتشار یابد، که تاکنون شش مجلّد آن منتشر شده است وترجمه­ ی مجلدات حدیث طیر، ولایت، غدیر و آیات نیز به زودی منتشر می‌شود.[9]

نکته‌ی مهم

آثار بزرگان امامیه در زمینه‌ی امامت، به دو گروه اصلی تقسیم می‌شود:

گروه اول: کتاب‌های تبیینی.

گروه دوم : کتاب‌های احتجاجی.

کتاب‌های گروه اول، خطاب به افرادی است که فضائل اهل‌بيت و امامت آن بزرگواران را، به جان و دل پذیرفته‌اند؛ و با تبعیت از امامان معصوم (علیهم السلام) ، پیوسته به آن آستان مقدّس تقرّب می‌جویند.

امّا مخاطبان گروه دوم چنین نیستند. اینان ولایت امامان معصوم (علیهم السلام) را قبول نکرده و در امامت ‌ایشان تردید دارند. جمعی از اینان، حتی فضائل روشن امامان معصوم (علیهم السلام) را انکار می‌کنند. و برخی دیگر، آن‌ها را قبول دارند بدون این‌که به لوازم و نتایج آن پای‌بند باشند.

به هر حال، دانشوران بزرگ امامیه، گاهی با گروه دوم سخن گفته‌اند و خطاب به آنان قلم زده‌اند؛ و آثاری پدید آورده‌اند که در آن آثار، روایات یا نکاتی از شخصیت‌های مورد قبول مخاطبان خود نقل کرده‌اند، آن‌گاه مخاطبان خود را، به الزام عقلی، به قبول نتایج ناشی از آن روایات یا نکات فرا خوانده‌اند. کتاب عبقات الانوار و نفحات الازهار و نیز کتاب الغدیر، از این ‌گونه‌اند.

این نگرش به بحث، و بیان مطالب برای گروه دوم در برخی کتب ، نتایجی در بردارد. از جمله آن‌که در این کتاب‌ها، خوانندگان می‌بینند که دانشوری از بزرگان امامیه، نام امیرالمؤمنین و حضرت زهراc را در شمار صحابه و در ردیف ابوهریره و عبدالله بن عمر ذکر می‌کند. یا این‌که از امام سجاد و امام باقر c در شمار تابعین، و در عرض نام‌هایی شگفت مانند حسن بصری یاد می‌کند. چرا که مخاطب کتاب، امامت آن امامان معصوم (علیهم السلام) را نپذیرفته، بلکه آن بزرگواران را درحدّ صحابی یا تابعی می‌شناسد.

همچنین می‌بینیم گروهی از دانشمندان که عمر خود را در ترویج مکتب خلفا گذرانده‌اند و در این جهت تلاش‌ها کرده و کتاب‌ها نوشته و درس‌ها گفته‌اند، در کتاب‌هایی مانند الغدیر و عبقات الانوار، به عنوان دانشمندان صاحب نظر، عابد، دقیق، حافظ حدیث و... معرفی می‌شوند.

هدف بزرگان امامیه از این کار، آن است که نشان دهند استنادشان به سخن بزرگان و دانشمندان قوم است نه افراد متوسط و ضعیف و ناشناخته. به همین دلیل، کلام نویسندگان رجال و تراجم مکتب خلفا را در مورد آنان نقل می‌کنند که آکنده از مدح و تمجید و بیان مقامات علمی ایشان است؛ بدون آن‌که خود به این‌گونه تمجیدها عقیده داشته باشد.

در واقع ، کتاب‌هایی همانند عبقات الانوار، به صحنه‌ی دادگاهی شباهت دارد، که در آن، با طرف مقابل، بحث و گفتگو می‌شود. و به کلام او یا هم‌فکرانش استناد می‌گردد، گرچه سیاه‌رویانی باشند که آن‌ها را موجّه و معتبر می‌دانند.

بر نکات یاد شده‌ی پیشین می‌افزاییم که به دلیل احتجاجی بودن، عبقات الانوار و کتاب‌های مشابه­ ی آن، بسیاری از حقایق والای ولایت در آن‌ها ناگفته مانده است، چراکه در این گونه کتاب‌ها، با مخاطب خاصّ خود سخن می‌گویند، و به ظرفیت آن مخاطب نظر دارند.

لذا بیان بسیاری از حقایق را به آثار دیگر خود واگذار نموده‌اند، چرا که «هر سخن جايی و هر نکته مقامی دارد».

این نکته‌ی مهم، از آن روی گفته شد که در بعضی از مقالات و آثار، به نقل قول‌های علامه میرحامد حسین از آثار مکتوب در مکتب خلفا استناد شده و بر اساس آن، وثاقت و علمیّت و زهد و تقوای راویان و مؤلّفان آن آثار، نتیجه گرفته می شود. توجّه به این مهمّ، در استفاده از نفحات الازهار نیز ضرورت دارد، از آن روی که تلخیص عبقات الانوار است و همان راه را پیموده است.

گام‌های ضروری دیگر

عبقات، و به تبع آن، نفحات، دریایی است پر بار که در هر گوشه‌ی آن گوهرهایی در دلِ صدف نهفته است. کشفِ این صدف‌ها و استخراج این گوهرها، کارِ غوّاصان و گوهرشناسان است که از تمامِ ظرفیت این اقیانوس بهره گیرند، نه این‌که به لایه‌ی ظاهری آن اکتفا کنند.

بدین روی، باید جهت بهره مندی عموم مردم از این کتب ، آنها را به صورت متون درسی یا کمک درسی و کتاب‌های خواندنی در سطوح مختلفِ سنّی و علمی، درآورد. یعنی این‌که، تألیف نفحات را نخستین گام بهره‌وری از این‌ گنجینه‌‌ی سترگ دانست، نه آخرین گام. این راه بزرگ، راهنوردانی مخلص و پر کار می‌طلبد، و گام‌های استوار... . توفیق نویسنده محقق «نفحات الازهار» و دیگر ره‌پویان این راه را در پرتوِ عنایات حضرت بقیة الله ارواحنا فداه، از خدای حکیم می‌طلبیم.

در این گلزار، جمله اعضا را چشم و گوش سازیم، تا هماره ببینیم و بشنویم. و توفیق، از خداست.
 
 
 _________________________
 
[1]. ترجمه­ ی فارسی این مقاله در کتاب « کتاب و کتابخانه » اثر غلامرضا فدائی عراقی ( تهران ، مرکز مدارک فرهنگی، 1378) آمده است و هم چنین آقای محمد صحّتی سردرودی در مقاله‌ی « عبقات الانوار ، کاری کارستان » ( مشعل جاوید، قم: دبیرخانه کتاب سال ولایت ، 1380ش، ص141ـ146) نیز فهرستی از آن‌ها را آورده است.

[2]. علامه سید محمد قلی فرزند سید محمد حسین الکنتوری ، از سادات موسوی و از علمای بزرگ قرن سیزده و از صاحب نظران برجسته در علم کلام در شبه قاره بوده است. ایشان اهتمام زیادی در تالیف کتب کلام امامیه بویژه در رد بر مخالفین داشتند بطوریکه تالیفات فراوانی از ایشان از جمله تطهیر المومنین من نجاسة المشرکین، الاجوبه الفاخره فی رد الاشاعره و ... برجای مانده است.

[3]. با تحقیق برات علی سخی داد، میر احمد غزنوی و علام بنی بامیانی، در 16 جلد چاپ شده است.

[4]. در باب او ، بنگرید : مدخل « کنتوری ، اعجاز حسين » در : دایرة المعارف کتابداری و اطلاع‌ رسانی . تهران: کتابخانه ملی، 1385 ش ، ج2

[5]. در این توضیحات، از رساله‌ی « دراسات فی کتاب العبقات » نوشته آیة الله سید علی میلانی (180 صفحه، به ضمیمه‌ی نخستین جلد نفحات الازهار ) بهره گرفتیم. خلاصه‌ای از این کتاب در مقاله‌ی: « السید حامد حسین و کتابه العبقات » در : مجله تراثنا، شماره 4، سال 1406ق، ص144ـ156 از خود ایشان آمده است.

[6]. بعضی از این مجلدات را مؤلف محترم شروع کرده ولی فرصت اتمام آنها را نیافته است، مانند مجلد: 7 و 9و 10 و11.

[7]. مانند محدث جلیل القدر شیخ عباس قمی(ره) که کتاب نفیس « فیض القدیر فی ما یتعلق بحدیث الغدیر» را در تلخیص مجلد اول کتاب عبقات نگاشته­­ اند.

[8]. این مطلب ، از زبان علامه ذوفنون مرحوم شیخ حیدرقلی سردار کابلی ، نقل شده است. بنگرید : کیوان سمیعی ، غلامرضا ، زندگی‌نامه سردار کابلی.

[9]. نگارنده‌ی این سطور، توفیق و افتخار ویرایش برخی از مجلّدات ترجمه ­ی فارسی را بر عهده داشته است. والحمدلله کما هو اهله.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 


ويژگيهاي علي(ع) از نگاه پيامبر(ص)

پيامبر(ص) بارها به موقعيت معنوي علي(ع)، فضايل آن حضرت، امتيازهاي او بر ديگران و مقام وصايت و وراثتش تاكيد ورزيده است. آن بزرگوار در گفتار بلندي به دخترش فاطمه(س) مي فرمايد:

«اي فاطمه، آيا خشنود نيستي تو را به همسري كسي درآوردم كه اسلامش پيشتر از ديگران و دانشش بيشتر از همگان است؟ به راستي، خداي تعالي به اهل زمين توجه فرمود، از ميان ايشان پدرت را برگزيد و او را پيغمبر قرار داد، دوباره به آنها توجه فرمود، از ايشان شوهرت را برگزيد و او را وصي قرار داد. خداي تعالي به من وحي فرمود تو را به ازدواج او درآورم. اي فاطمه، آيا نمي داني كه خداوند به خاطر بزرگداشتت، تو را به همسري بزرگترين، بردبارترين و دانشمندترين مردان، كسي كه پيش از ديگران اسلام اختيار كرد، درآورد؟»

فاطمه(س) از اين سخنان خندان و شكفته شد، پس رسول خدا(ص) به او فرمود: «اي فاطمه، به راستي براي علي هشت فضيلت است كه مانند آن به هيچ يك از پيشينيان و آيندگان داده نشده: او در دنيا و آخرت برادر من است و اين فضيلتي است كه هيچ كس داراي آن نيست: تو كه بانوي زنان بهشتي، همسر او هستي؛ دو نتيجه و زاده رحمت ]حسن و حسين[كه فرزندزادگان من هستند، فرزندان اويند؛ برادرش ]جعفر بن ابي طالب [كسي است كه با دو بال در بهشت آرايش شده و با فرشتگان هر كجا خواهد پرواز مي كند؛ علم اولين و آخرين نزد اوست؛ او نخستين كسي است كه به من ايمان آورد؛ او آخرين كسي است كه هنگام مرگ با من ديدار مي كند و او وصي من و وارث همه اوصياست.»

و باز رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمود: «يا علي، با تو مخاصمه و پيكار مي كنند و تو به سبب هفت خصلت و فضيلت بر ديگران پيروز مي شوي كه هيچ كس آن هفت خصلت را ندارد: 1. تو نخستين ايمان آورندگاني 2. در پيكار و جهاد با دشمنان دين از همگان بزرگتر و برتري 3. داناترين ايشان به روزهاي خدا هستي 4. در پيمان با خدا با وفاترين و پايدارترين آنهايي 5. با مردم مهربانتر از ديگراني6. در تقسيم بيت المال به خاطر رعايت مساوات بر ديگران برتري داري 7. در فضيلتها و مزيتها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگتري.

احاديثي كه در باره فضايل و مناقب علي از پيامبر اكرم(ص) صادر شده، به اندازه اي است كه موضوع كتابهاي بسياري گرديده و در اين مجمل نمي گنجد.

به هر حال، از مجموع اين احاديث در مراحل مختلف چنين به دست مي آيد:

1 - پيامبر اكرم(ص) در نخستين روزهاي بعثت، كه به نص قرآن ماموريت يافت خويشان نزديكتر خود را به دين خدا دعوت كند، صريحا به آنان فرمود: هر يك از شما كه در اجابت دعوت من از ديگران پيشي گيرد، وزير، جانشين و وصي من است.

علي(ع) از ديگران سبقت گرفت و اسلام را پذيرفت. پيامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزير و جانشين خود كرد. علي(ع) اين رويداد را اين گونه بازگو مي كند:

«من از همه كوچكتر بودم، عرض كردم: من وزير تو مي شوم. پيغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: «اين شخص برادر، وصي و جانشين من است، از او اطاعت كنيد». مردم مي خنديدند و به ابوطالب مي گفتند: تو را امر كرد كه از پسرت اطاعت كني!

2 - پيامبر اكرم(ص) مكرر تصريح فرمود كه علي(ع) در گفتار و كردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخني كه بگويد و هر كاري كه انجام دهد، با دعوت ديني مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام است.
راويان عامه و خاصه نقل كرده اند كه پيامبر(ص) فرمود: علي هميشه با حق و قرآن است و حق و قرآن هميشه با اوست و تا قيامت از هم جدا نخواهند شد.

3- مجاهدتها و خدمات علي(ع) او را از ديگر صحابه همواره ممتاز گردانيد، خوابيدن او در بستر پيامبر(ص) در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خيبر، زبانزد همگان بود.

4- در غدير خم پيامبر(ص) علي(ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفي كرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • تبيين نظام سياسي اسلام در غدير خم
  • نويسنده:محمدجواد صاحبي
تعيين جانشيني براي رهبري امت اسلامي از مهمترين و عمده ترين مسايلي بود كه پيامبر اكرم(ص) در آخرين سال حيات، هنگام بازگشت از حجة الوداع، به همراهان خويش ابلاغ كرد.

اگر چه اين اعلام عمومي، به فرمان خداوند انجام شد، ولي صرف نظر از آن، مي توانست حاكي از دغدغه طبيعي معمار و بنيانگذار مكتب نسبت به آينده امت باشد. اين اقدام يك ضرورت اجتماعي اجتناب ناپذير بود و از انتظارهاي عقلاي عالم به شمار مي آمد و آن حضرت حتي در زمان حيات خويش از آن مهم غفلت نمي ورزيد. او مي دانست كه جامعه بي سرپرست هر لحظه در معرض اختلاف، گسستگي و هجوم فرصت طلبان است. لذا هر وقت براي جنگ يا غزوه اي از مدينه خارج مي شد، شهر را بدون امير و خليفه وا نمي گذاشت. پس هنگامي كه سفري ابدي در پيش رو داشت، چگونه ممكن بود امت را به حال خود واگذارد. (1)

اين بود كه در زير آفتاب سوزان بيابان تفتيده حجاز در ميان جمعي از بزرگان اصحاب، كوشيد تا رسالت خويش را به پايان رساند. علماي شيعه و شماري از دانشمندان اهل سنت بر اين باورند كه سوره مائده، بويژه آيه 67، آخرين كلامي بود كه بر پيامبر(ص) نازل شد.

بسياري از علماي اسلام معتقدند آيه مزبور در روز هجدهم ذي الحجه، پس از تمام شدن اعمال حجة الوداع در غدير خم و قبل از آنكه پيامبر علي(ع) را خليفه خود معرفي كند، نازل شده است. آنها شان نزول اين آيه را انتصاب علي(ع) به جانشيني پيامبر(ص) مي دانند. (2)

و باز هنگام حركت به سوي تبوك به علي(ع) فرمود: «نسبت تو به من، مانند نسبت هارون به موسي است، جز اينكه پس از من پيامبري نخواهد بود.»

پيامبر(ص) با اين سخن، مقام وزارت، اختصاص در دوستي، برتري بر همگان و جانشيني در زمان حيات و پس از وفاتش را براي علي(ع) ثابت كرد، زيرا قرآن كريم به تحقق همه اين موارد درباره هارون گواهي مي دهد.(3)


ويژگيهاي علي(ع) از نگاه پيامبر(ص)

پيامبر(ص) بارها به موقعيت معنوي علي(ع)، فضايل آن حضرت، امتيازهاي او بر ديگران و مقام وصايت و وراثتش تاكيد ورزيده است. آن بزرگوار در گفتار بلندي به دخترش فاطمه(س) مي فرمايد:

«اي فاطمه، آيا خشنود نيستي تو را به همسري كسي درآوردم كه اسلامش پيشتر از ديگران و دانشش بيشتر از همگان است؟ به راستي، خداي تعالي به اهل زمين توجه فرمود، از ميان ايشان پدرت را برگزيد و او را پيغمبر قرار داد، دوباره به آنها توجه فرمود، از ايشان شوهرت را برگزيد و او را وصي قرار داد. خداي تعالي به من وحي فرمود تو را به ازدواج او درآورم. اي فاطمه، آيا نمي داني كه خداوند به خاطر بزرگداشتت، تو را به همسري بزرگترين، بردبارترين و دانشمندترين مردان، كسي كه پيش از ديگران اسلام اختيار كرد، درآورد؟»

فاطمه(س) از اين سخنان خندان و شكفته شد، پس رسول خدا(ص) به او فرمود: «اي فاطمه، به راستي براي علي هشت فضيلت است كه مانند آن به هيچ يك از پيشينيان و آيندگان داده نشده: او در دنيا و آخرت برادر من است و اين فضيلتي است كه هيچ كس داراي آن نيست: تو كه بانوي زنان بهشتي، همسر او هستي؛ دو نتيجه و زاده رحمت ]حسن و حسين[كه فرزندزادگان من هستند، فرزندان اويند؛ برادرش ]جعفر بن ابي طالب [كسي است كه با دو بال در بهشت آرايش شده و با فرشتگان هر كجا خواهد پرواز مي كند؛ علم اولين و آخرين نزد اوست؛ او نخستين كسي است كه به من ايمان آورد؛ او آخرين كسي است كه هنگام مرگ با من ديدار مي كند و او وصي من و وارث همه اوصياست.»

و باز رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمود: «يا علي، با تو مخاصمه و پيكار مي كنند و تو به سبب هفت خصلت و فضيلت بر ديگران پيروز مي شوي كه هيچ كس آن هفت خصلت را ندارد: 1. تو نخستين ايمان آورندگاني 2. در پيكار و جهاد با دشمنان دين از همگان بزرگتر و برتري 3. داناترين ايشان به روزهاي خدا هستي 4. در پيمان با خدا با وفاترين و پايدارترين آنهايي 5. با مردم مهربانتر از ديگراني6. در تقسيم بيت المال به خاطر رعايت مساوات بر ديگران برتري داري 7. در فضيلتها و مزيتها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگتري. (4)

احاديثي كه در باره فضايل و مناقب علي از پيامبر اكرم(ص) صادر شده، به اندازه اي است كه موضوع كتابهاي بسياري گرديده و در اين مجمل نمي گنجد.

به هر حال، از مجموع اين احاديث در مراحل مختلف چنين به دست مي آيد:

1 - پيامبر اكرم(ص) در نخستين روزهاي بعثت، كه به نص قرآن ماموريت يافت خويشان نزديكتر خود را به دين خدا دعوت كند، صريحا به آنان فرمود: هر يك از شما كه در اجابت دعوت من از ديگران پيشي گيرد، وزير، جانشين و وصي من است.

علي(ع) از ديگران سبقت گرفت و اسلام را پذيرفت. پيامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزير و جانشين خود كرد. علي(ع) اين رويداد را اين گونه بازگو مي كند:

«من از همه كوچكتر بودم، عرض كردم: من وزير تو مي شوم. پيغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: «اين شخص برادر، وصي و جانشين من است، از او اطاعت كنيد». مردم مي خنديدند و به ابوطالب مي گفتند: تو را امر كرد كه از پسرت اطاعت كني! (5)

2 - پيامبر اكرم(ص) مكرر تصريح فرمود كه علي(ع) در گفتار و كردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخني كه بگويد و هر كاري كه انجام دهد، با دعوت ديني مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام است.
راويان عامه و خاصه نقل كرده اند كه پيامبر(ص) فرمود: علي هميشه با حق و قرآن است و حق و قرآن هميشه با اوست و تا قيامت از هم جدا نخواهند شد. (6)

3- مجاهدتها و خدمات علي(ع) او را از ديگر صحابه همواره ممتاز گردانيد، خوابيدن او در بستر پيامبر(ص) در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خيبر، زبانزد همگان بود.

4- در غدير خم پيامبر(ص) علي(ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفي كرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد. (7)

رحلت پيامبر(ص) و منازعات سياسي

هر چند رحلت پيامبر و منازعات دامنه دار براي تصدي خلافت امري روشن است، اما پيامي مهم دارد و آن اينكه مساله رهبري و حكومت از بديهي ترين نيازهاي جامعه اسلامي است؛ نيازي كه صحابه پيامبر يكصدا براي تحقق آن قيام كردند، هيچ كس در لزوم آن ترديد روا نداشت و تنها مصداق و شيوه تعيين آن مورد اختلاف واقع شد.

نظام رهبري در مكتب اهل بيت(ع)

بسياري از صحابه پيامبر(ص) با استفاده از مفاد آياتي چون:

و جعلنا ائمة يهدون بامرنا و كانوا باياتنا يوقنون. و جعلنا ائمة يهدون بامرنا لما صبروا... و ... قال اني جاعلك للناس اماما.

و همچنين با استناد به قول و فعل پيامبر(ص) بر اين باور شدند كه امام و پيشواي جامعه بايد از سوي خدا و توسط پيامبر(ص) معرفي و معين شده، معصوم و از هر عيب و نقص خلقي و خلقي و سببي پيراسته باشد و در خانداني پاك و پاكدامن تولد يافته باشد. بنابراين، در عرف خاص شيعيان: «امام » رهبري سياسي، فكري، اخلاقي را در بر مي گيرد و اداره امور اجتماعي، راهنمايي و ارشاد فكري و آموزش ديني و تصفيه و تزكيه اخلاقي از او انتظار مي رود. چنين شخصي مسلما بايد از رذايل اخلاقي وارسته، به فضايل آراسته و در دانش و بينش و بردباري و ساير صفات متعالي سرآمد همگان باشد.

«الامام المطهر من الذنوب، المبراء عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم » (10)

امام در سايه اين ويژگيهاست كه ارشاد و هدايت امت را عهده دار مي شود، اما روشن است كه به هنجار آوردن ملت، بدون نظام و برنامه و مديريت نيرومند، هرگز ممكن نيست. از اين رو، امامت را «نظام دين و دنيا» دانسته اند: هشتمين پيشواي ما حضرت رضا(ع) مي فرمايد:

«امام سبب برپايي نظام دين، خشم منافقين و نابودي كافرين است.»

آرمان طرفداران مكتب اهل بيت پيامبر(ص) اين بود كه چنين كسي بر جامعه اسلامي حكومت كند و آنها در سايه چنين آرمان بلندي همواره بر سلاطين فاسد و ستمگر شوريده اند. متفكر معروف عراقي «دكتر علي الوردي» در اين باره مي نويسد:

«شيعه ائمه خود را معصوم از گناه (پيراسته از فساد اخلاقي و سياسي و اجتماعي) مي دانند و اين عقيده يعني اصل عصمت، نتايج اجتماعي و عملي سترگي در پي داشت: زيرا انتقادي غيرمستقيم از ستمگريها و تباهكاريهاي خلفا، سلاطين و قدرتمندان بود. شيعيان كه به عصمت اعتقاد دارند، با عصمت ائمه خود، گناهان بزرگ ستمكاران و فرمانروايان را مورد حمله قرار مي دادند و ائمه خود را به عنوان نمونه تمام عيار عصمت و پاكدامني در برابر آنان مي گذاشتند. تشيع، مانند هر مسلك انقلابي، ريشه فساد و تباه روزي و سياه روزگاري جامعه را در سازمان حكومت جستجو مي كند و ناآگاهان و شناخت نايافته ها (توده غافل و ناآگاه) را مسؤول و مقصر نمي شناسد. اعتقادي كه شيعيان درباره امامت دارند، هميشه آنها را به قيام بر ضد حكومتها واداشته است، زيرا هر حكومتي در هر سيستمي از نظر شيعه ستم كيش و بيدادگر فرمان است. شيعيان تنها حكومتي را بر حق مي دانند و از آن رضايت دارند كه امامي معصوم از آل علي آن را اداره كند. اين عقيده موجب دوام و استحكام دشمني ميان شيعيان و صاحبان قدرت شده است...(11)

به حقيقت اصل عصمت و همچنين انديشه ضرورت تنصيص امامت و رهبري از جانب خدا و پيامبر و حصر اين رهبري در خاندان علي، درفش فكري و پرچم مقاومت سياسي و مبارزه معنوي گروه هاي مخالف و انقلابي جامعه عليه خلفا و صاحبان امتيازهاي سياسي و اجتماعي بود. حتي «بارتلس»، محقق و مورخ روسي، نيز مي پذيرد كه نهضتها اغلب از آنجا آغاز مي شد كه داعيان از جانب مدعيان امامت به قصد متشكل ساختن پيروان در بين مردم ظاهر مي شدند و به ديگران گوشزد مي كردند كه قدرت و حكومت امويان و يا عباسيان باطل است.(12)
به گزارش «قاضي نعمان»، در طول قرن هشتم تا نهم ميلادي در اصفهان، هرات، خراسان، فارس، ري و نقاط ديگر 109جنبش به رهبري فرزندان علي برپا شد و همه آنها مدعي بودند كه «علم حقيقي » محمد(ص) و كليد گنج اسرار رسالت نزد آنها و مسند خلافت حق آنهاست ». (13)

اما بايد دانست كه غيبت امام معصوم هرگز به معناي تعطيل شدن نظام ديني نيست ؛ زيرا اولا اجراي بسياري از احكام اسلامي متوقف بر وجود نظام است و ثانيا حفط كيان اسلام و مسلمانان بدون برخورداري از قدرت و حاكميت دين ممكن نيست. در عصر غيبت، اين مسؤوليت بر عهده كسي است كه از نظر علم و عدالت و ديگر ملاكها از ديگران به امام معصوم(ع) نزديكترباشد
 
 _______________________________
 
  • پي نوشتها:

1- براي آگاهي بيشتر رجوع شود به كتاب «ماجراي سقيفه » نوشته محمدرضا مظفر، ترجمه سيد غلامرضا سعيدي، ص 39.
2- سوره مائده، آيه 67.
3- براي آگاهي بيشتر رجوع شود به كتابهاي «علي در قرآن و حديث » و «تجلي امامت » تاليف سيد علي اصغر ناظم زاده.
4- ارشاد، ج 1، ص 32.
5- طبري، ج 2، ص 63.
6- غاية المرام، ص 539.
7- براي آگاهي از منابع حديث غدير، رجوع شود به دو كتاب «عبقات الانوار، ميرحامد حسين هندي » و «الغدير، عبدالحسين اميني.»
8- سجده، آيه ، 24انبياء، آيه، 73بقره، آيه 124.
9- پيشواي صادق، آية ا... خامنه اي، ص 70 و 71.
10- اصول كافي، ج 1، ص ; 387اين حديث در عيون الاخبار و تحف العقول نيز آمده است.
11- ناصرخسرو و اسماعيليان، بارتلس، ص 76.
12- همان كتاب، و نيز بنگريد به كتاب حكومت اسلامي از ديدگاه نائيني، حميدرضا مستعان، ص 8 - 10.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • منشورعلوی علیه السلام در عید غدیر

در دوره خلافت و حاکمیت علی بن ابیطالب (علیهما السلام)، روز عید غدیری با جمعه مصادف گردید . امام در آن روز خطبه ای مفصل ایراد فرمودند و مباحث عمیق و ارزشمندی در توحید و نبوت و امامت بیان داشتند .

ایشان نخست به حمد و ثنای خدای متعال پرداختند، صفات ربوبی اش را برشمردند، نعمت هایش را مورد توجه قرار دادند و بعد خطاب به مردم فرمودند: خداوند تعالی امروز دو عید بسیار بزرگ ( جمعه وغدیر) را در یک زمان برای شما قرار داده است؛ دو عیدی که هر یک فلسفه وجودی دیگری را تکامل می بخشد و به وسیله هر کدام هدایت در دیگری اثر بخش می شود ... سپس فرمودند: توحید و ایمان به یگانگی خداوند پذیرفته نمی شود مگر با اعتراف به نبوت پیامبرش محمد (صلوات الله علیه)، و دین و شریعت محمد (صلوات الله علیه) پذیرفته نمی شود مگر با قبول ولایت امر کسی که خدا فرمان ولایتش را داده است، و همه این امور سامان نمی پذیرد مگر بعد از توسل و تمسک به اهل ولایت .

سپس فرمودند: خداوند در روز غدیر آنچه درباره منتخب خود اراده کرد بر پیامبرش فرو فرستاد . به او فرمان داد تا ولایت و وصایت را ابلاغ کند، مجال را از کافران و منافقان بگیرد و نگران گزند دشمنان نباشد . روز غدیر، قدر و منزلت بسیار دارد، در آن روز گشایش های الهی فرا رسیده و حجتش بر همه تمام شده است . امروز روز روشنگری و اظهار عقیده از جایگاه بلند و روشن است، امروز روز تکامل دین و روز وفای به عهد است .

غدیر روز رسول الله (صلوات الله علیه) و مشهود من (علی ابن ابیطالب) است . روز ذلت و خواری شیطان، روز استدلال و برهان است . روز جدا شدن صفوف کسانی است که آن را تکذیب می کردند . امروز بزرگترین روزی است که عده ای از شما از آن اعراض کردید . روز هدایت و امتحان بندگان خداست . روز آشکار شدن کینه های نهفته در دل ها و سینه ها ، روز عرضه نصوص (سخنان بدون ابهام پیامبر) بر افراد مومن و دلباخته است. غدیر روز شیث پیغمبر است ، روز ادریس و یوشع و شمعون و ... .

امیرمومنان (علیه السلام) در قسمت آخر خطبه فرمود: رحمت خدا بر شما ای مسلمانان. بعد از برگشت از این اجتماع بزرگ، امروز(غدیر) را عید بگیرید و با انجام این امور آن را بزرگ بشمارید:

- نعمت را بر افراد خانواده و خویشاوندانتان گسترش دهید و نیکی و بخشش پیشه کنید .

- خدا را در برابر نعمت هایی که به شما ارزانی داشته، شکرگزار باشید .

- کنار یکدیگر جمع شوید تا خداوند اجتماع شما را فراگیر نماید .

- نعمتهای الهی را به یکدیگر تهنیت گویید همان طور که خداوند( در این روز) با اعطای اجر و ثوابی بیش از دیگر اعیاد ، به شما تبریک می گوید.

- با خوش رویی و شادمانی یکدیگر را در آغوش بگیرید .

- در هنگام دیدار یکدیگر، مصافحه کنید و به هم تبریک بگویید .

  • منبع: اقبال الاعمال، سید بن طاووس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • احتجاج‌ امام‌ علي‌(علیه السلام‌) به‌ آية‌ ولايت‌
  • نويسنده: سيدمحمد مرتضوي‌

مقدمه‌

شيعه‌ در التزام‌ و پيروي‌ از مكتب‌ اهل‌بيت‌(ع‌) از استدلال‌ به‌ كتاب‌، سنت‌ و عقل‌ بهرة‌ وافري‌ جسته‌ است‌ و از جمله‌ آياتي‌ كه‌ شيعه‌ بر امامت‌ بلافصل‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) به‌ آن‌ استدلال‌ و ادعاي‌ اجماع‌ كرده‌، آية‌ زير است‌:

إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنوا الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌. 1
جز اين‌ نيست‌ كه‌ وليّ شما خداست‌ و رسول‌ او و مؤمناني‌ كه‌ نماز به‌پا مي‌دارند و همچنان‌ كه‌ در ركوعند انفاق‌ مي‌كنند.

گذشته‌ از اجماع‌ شيعه‌ بر نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ امام‌ علي‌(ع‌)، ادعاي‌ اجماع‌ امت‌ اسلامي‌ نيز بر اين‌ مسئله‌ شده‌، كه‌ در جاي‌ خود آمده‌ است‌.
استدلال‌ شيعه‌ به‌ اين‌ آيه‌ بر مقدماتي‌ استوار است‌. يكي‌ از آن‌ مقدمات‌ كه‌ نقشي‌ اساسي‌ در استفادة‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ امير(ع‌) از اين‌ آيه‌ دارد نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ آن‌ حضرت‌ است‌. ولي‌ مخالفان‌ مكتب‌ اهل‌بيت‌(ع‌) كه‌ از دلالت‌ قوي‌ اين‌ آيه‌ بر حقانيت‌ اين‌ مكتب‌ به‌ هراس‌ افتاده‌اند براي‌ تضعيف‌ استدلال‌ شيعه‌ شبهاتي‌ را متوجه‌ اين‌ استدلال‌ كرده‌اند؛ از جمله‌ اينكه‌ اگر اين‌ آيه‌ دربارة‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) نازل‌ شده‌ بود و مقصود امامت‌ آن‌ حضرت‌ بود، بر ايشان‌ واجب‌ بود كه‌ اين‌ مسئله‌ را آشكارا اعلام‌ و در منازعات‌ سياسي‌ به‌ آن‌ احتجاج‌ كند كه‌ در اين‌ مقاله‌ در صدد بررسي‌ اين‌ مسئله‌ از منابع‌ فريقين‌ مي‌باشيم‌.

استدلال‌ نكردن‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ آيه‌!

مخالفان‌ مكتب‌ اهل‌بيت‌ گفته‌اند:

انّه‌ لو سلّم‌ ذلك‌، كان‌ الواجب‌ علي‌ الامام‌ أن‌ يجهر بدعوي‌ الولاية‌ بذلك‌ المعني‌، حتّي‌ يبرأ من‌ مواجب‌ أمانة‌ الله و رسوله‌ و استمرار الحذر نحو قريب‌ من‌ خمسة‌ و عشرين‌ سنة‌ لايناسب‌ شهامة‌ ذلك‌ الاسد الغيور ولا غيره‌ من‌ المسلمين‌ الكرام‌.
اگر اين‌ مطلب‌ را بپذيريم‌ [كه‌ اين‌ آيه‌ در شأن‌ علي‌(ع‌) نازل‌ شده‌ و ولايت‌ در اينجا به‌ معناي‌ رياست‌ و سرپرستي‌ است‌] بر امام‌ واجب‌ بود كه‌ آشكارا دعوي‌ ولايت‌ ـ به‌ اين‌ معنا ـ كند. تا ذمة‌ او از اداي‌ امانت‌ واجب‌ خدا و رسول‌ او بري‌ شود. اما اينكه‌ او بيست‌ و پنج‌ سال‌ از طرح‌ اين‌ مطلب‌ پرهيز كند، با شهامت‌ آن‌ شير غيرتمند و ديگر مسلمانان‌ صدر اسلام‌ تناسب‌ ندارد.

اين‌ شبهه‌ در شماري‌ از منابع‌ آمده‌ است‌. 2

قبل‌ از پاسخ‌ اين‌ شبهه‌ ضمن‌ پذيرش‌ بخشي‌ از سخنان‌ اين‌ افراد كه‌ اگر چنين‌ بود مي‌بايست‌ صحابه‌ احتجاج‌ مي‌كردند، ما اين‌ مسئله‌ را به‌ چند دليل‌ مي‌پذيريم‌ كه‌ مي‌بايست‌ در برابر حكومت‌ ابوبكر مقاومت‌ مي‌شد؛ زيرا:
1. نبي‌ اكرم‌(ع‌) با انديشة‌ ديني‌ مسلمانان‌ را طوري‌ تربيت‌ كرده‌ بود كه‌ در برابر هر خلافي‌ مقاومت‌ كنند و به‌ اعتراض‌ برخيزند. اين‌ روحيه‌ مي‌طلبيد كه‌ در برابر حكومت‌ ابوبكر مقاومت‌ كنند.

2. فضائل‌ بعضي‌ از صحابة‌ رسول‌ خدا(ع‌) همانند امام‌ علي‌(ع‌)، سلمان‌ فارسي‌، عمار ياسر و خزيمة‌ بن‌ ثابت‌ براساس‌ آنچه‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ آمده‌، نسبت‌ به‌ ابوبكر به‌ مراتب‌ بيشتر است‌، به‌ طوري‌ كه‌ اصلاً قابل‌ مقايسه‌ نيستند.

در پاسخ‌ اين‌ سؤال‌ بايد گفت‌: اين‌ اعتراضها در منابع‌ شيعه‌ فراوان‌ يافت‌ مي‌شود، ولي‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ از آنها ذكري‌ نيست‌، يا بسيار كم‌رنگ‌ است‌ و اين‌ نيز بدان‌ سبب‌ است‌ كه‌ حذف‌ و تحريف‌ حقايق‌ شامل‌ آنها شده‌ است‌ و متأسفانه‌ محدثان‌ و مورخان‌ و مفسران‌ اهل‌ سنت‌ در كتب‌ خود آنچه‌ خواسته‌اند آورده‌اند، نه‌ آنچه‌ واقعيت‌ داشته‌ است‌؛ به‌ عنوان‌ نمونه‌ ذهبي‌ مورخ‌ مشهور اهل‌ سنت‌ در شرح‌ حال‌ محمد بن‌ جرير طبري‌ مي‌گويد:

جمع‌ طرق‌ حديث‌ غدير خم‌ في‌ أربعة‌ أجزاء رأيت‌ شطره‌ فبهرني‌ سعة‌ رواياته‌ و جزمت‌ بوقوع‌ ذلك‌.
او روايات‌ حديث‌ غدير خم‌ را در چهار جلد گردآوري‌ كرده‌ است‌ كه‌ من‌ بخشي‌ از آن‌ را ديدم‌ و از گستردگي‌ روايات‌ آن‌ مبهوت‌ شدم‌ و يقين‌ پيدا كردم‌ كه‌ چنين‌ حادثه‌اي‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌! 3

در حالي‌ كه‌ همين‌ طبري‌ در كتاب‌ خود كه‌ يكي‌ از منابع‌ مهم‌ تاريخي‌ به‌ شمار مي‌آيد، حتي‌ يك‌ كلمه‌ دربارة‌ اين‌ حادثه‌ مهم‌ ننوشته‌ است‌؟!

بنابر اين‌ ذكر نكردن‌ حادثه‌اي‌ از حوادث‌ تاريخ‌ اسلام‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ نمي‌تواند به‌ اين‌ معني‌ باشد كه‌ اين‌ حادثه‌ اتفاق‌ نيفتاده‌ است‌. بگذريم‌، اما پاسخ‌ شبهه‌ ـ استدلال‌ نكردن‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ آيه‌ ـ را بايد در منابع‌ هر دو گروه‌ مورد بررسي‌ قرار داد:

الف‌) منابع‌ اهل‌ سنت‌

گرچه‌ با توجه‌ به‌ مسائل‌ يادشده‌ از اين‌ نوع‌ اعتراضها در منابع‌ اهل‌ سنت‌ كمتر سخني‌ به‌ ميان‌ آمده‌، ولي‌ حقايق‌ هميشه‌ و براي‌ همه‌كس‌ پنهان‌ نمي‌ماند و خداوند براي‌ اتمام‌ حجت‌ عده‌اي‌ را وا مي‌دارد كه‌ حقايق‌ را بيان‌ كنند. اكنون‌ به‌ چند نمونه‌ از استدلال‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ اين‌ آيه‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:

1. حافظ‌ سليمان‌ بن‌ ابراهيم‌ قندوزي‌ حنفي‌، مؤلف‌ ينابيع‌ المودة‌ در باب‌ 38 كتاب‌ خود نقل‌ مي‌كند:

در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ روزي‌ جمعي‌ از مهاجران‌ و انصار در مسجد نشسته‌ بودند و اميرالمؤمنين‌(ع‌) در ميان‌ آنان‌ بود. هركس‌ دربارة‌ خود سخن‌ مي‌گفت‌ و آن‌ حضرت‌ ساكت‌ بود. وقتي‌ بيان‌ فضائل‌ آنان‌ به‌ پايان‌ رسيد، رو به‌ امام‌ گفتند:

يا أباالحسن‌ تكلّم‌. فقال‌: يا معشر قريش‌ والانصار أسئلكم‌ ممّن‌ أعطاكم‌ الله هذا الفضل‌، أبأنفسكم‌ أو بغيركم‌؟ قالوا: أعطانا الله و منّ علينا بمحمد صلّي‌الله عليه‌وآله‌... .

اي‌ ابوالحسن‌ سخن‌ بگو! آن‌ حضرت‌ فرمود: اي‌ گروه‌ قريش‌ و انصار، از شما مي‌پرسم‌ اين‌ فضائل‌ را خداوند به‌ سبب‌ خودتان‌ به‌ شما داده‌ است‌ يا به‌ واسطة‌ ديگري‌؟ گفتند: خداوند به‌ واسطة‌ محمد(ص‌) بر ما منت‌ نهاد و اين‌ فضائل‌ را به‌ ما عطا كرد.

سپس‌ حضرت‌ بخشي‌ از آياتي‌ را كه‌ دربارة‌ خودش‌ نازل‌ شده‌ بود بيان‌ مي‌كند و از آنان‌ اقرار مي‌گيرد كه‌ اين‌ آيات‌ درباره‌ او نازل‌ شده‌ است‌. آنگاه‌ فرمود:

أنشدكم‌ بالله أتعلمون‌ حيث‌ نزلت‌ «إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنو الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكاة‌ و هم‌ راكعون‌ و...» أمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ أن‌ يعلمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ كما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ بغدير خم‌. 4

شما را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا مي‌دانيد هنگامي‌ كه‌ آية‌ «انّما وليكم‌ الله و...» و آيات‌ ديگر نازل‌ شد خداوند پيامبرش‌ را مأمور كرد كه‌ متوليان‌ امور امت‌ را به‌ آنان‌ معرفي‌ كند و ولايت‌ براي‌ آنان‌ شرح‌ داده‌ است‌. به‌ دنبال‌ اين‌ مسائل‌ رسول‌ خدا(ص‌) در غدير خم‌ مرا به‌ امامت‌ مردم‌ نصب‌ كرد.

2. محدث‌ حافظ‌ ابراهيم‌ بن‌ محمد جويني‌ مؤلف‌ كتاب‌ فرائد السمطين‌ في‌ فضائل‌ المرتضي‌ والبتول‌ والسبطين‌ در كتاب‌ همين‌ جريان‌ را با تفصيل‌ بيشتري‌ نقل‌ كرده‌ است‌. او مي‌نويسد:

در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ روزي‌ در مسجد ميان‌ انصار و مهاجران‌ دربارة‌ فضائل‌ هر يك‌ بحث‌ در گرفت‌. در اين‌ مناظره‌ كه‌ حدود دويست‌ تن‌ از سران‌ دو گروه‌ حضور داشتند و از صبح‌ تا ظهر به‌ طول‌ انجاميد، قريش‌ تمام‌ فضائلي‌ را كه‌ از رسول‌ خدا(ص‌) دربارة‌ آنان‌ بيان‌ شده‌ بود نقل‌ كردند. از سران‌ مهاجران‌ در جلسه‌، افرادي‌ مثل‌ عبدالرحمان‌ بن‌ عوف‌، طلحه‌، زبير، مقداد، ابوذر، هاشم‌ بن‌ عتبه‌، عبدالله بن‌ عباس‌ و عبدالله بن‌ جعفر حضور داشتند و پس‌ از آن‌ انصار نيز خدمات‌ خود به‌ اسلام‌ و پيامبر و نقش‌ خود را در گسترش‌ اسلام‌ و حمايت‌ از مسلمانان‌ بيان‌ كردند كه‌ از جملة‌ سران‌ اين‌ گروه‌ نيز افرادي‌ مانند: ابيّ بن‌ كعب‌، زيد بن‌ ثابت‌، ابو ايوب‌ انصاري‌، ابو هيثم‌ بن‌ تيّهان‌، قيس‌ بن‌ سعد بن‌ عباده‌، جابر بن‌ عبدالله، انس‌ بن‌ مالك‌ و زيدبن‌ ارقم‌ حضور داشتند.

پس‌ از پايان‌ گفت‌وگو آنان‌ از امام‌ تقاضا كردند ايشان‌ سخن‌ بگويد. امام‌ نيز پس‌ از ذكر آياتي‌ از قرآن‌ از جمله‌ آية‌ «انّما وليكم‌الله و...» مي‌فرمايد:

قال‌ الناس‌: يا رسول‌الله خاصة‌ في‌ بعض‌ المؤمنين‌ أم‌ عامة‌ لجميعهم‌. فأمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ صلّي‌الله عليه‌وآله‌ أن‌ يعلّمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ ما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ بغدير خم‌. 5

مردم‌ پرسيدند: «اي‌ رسول‌ خدا(ص‌) آيا اين‌ آيات‌ دربارة‌ بعضي‌ از مؤمنان‌ نازل‌ شده‌ است‌، يا اين‌كه‌ شامل‌ همه‌ مي‌شود» آنگاه‌ خداوند رسولش‌ را مأمور كرد تا متوليان‌ امور امت‌ را به‌ آنان‌ بشناساند و ولايت‌ را براي‌ آنان‌ شرح‌ دهد، همان‌طور كه‌ نماز و زكات‌ و حج‌ آنان‌ را شرح‌ داده‌ است‌؛ پس‌ رسول‌ خدا(ص‌) مرا در غدير خم‌ به‌ عنوان‌ امام‌ مردم‌ منصوب‌ كرد.

حديث‌ مناشده‌  يوم‌ الشوري‌

هنگامي‌ كه‌ عمر در آستانة‌ مرگ‌ قرار گرفت‌؛ شش‌ تن‌ را براي‌ تعيين‌ رهبر برگزيد و به‌ آنان‌ سه‌ روز مهلت‌ داد تا تكليف‌ رهبري‌ امت‌ را مشخص‌ كنند. 7 از جمله‌ اين‌ افراد امام‌ علي‌(ع‌) بود. به‌طور طبيعي‌ هر يك‌ از اين‌ افراد مدعي‌ رهبري‌ امت‌ بودند و در صدد اثبات‌ صلاحيت‌ خود براي‌ اين‌ كار برآمدند. از اين‌ رو اميرالمؤمنين‌(ع‌) كه‌ شايسته‌ترين‌ فرد براي‌ اين‌ كار بود به‌ بيان‌ امتيازات‌ خود در آن‌ جمع‌ پرداخت‌ كه‌ به‌ حديث‌ «مناشدة‌ يوم‌ الشوري‌» مشهور است‌. اين‌ حديث‌ را هم‌ اهل‌ سنت‌ روايت‌ كرده‌اند و هم‌ شيعه‌. اين‌ حديث‌ در منابع‌ شيعه‌ بيش‌ از ده‌ صفحه‌ مي‌باشد كه‌ امام‌ در آن‌ به‌ آية‌ «إنّما» چنين‌ استدلال‌ مي‌كند:

نشدتكم‌ بالله هل‌ فيكم‌ أحد أدّي‌ الزكاة‌ و هو راكع‌ غيري‌؟ قالوا: لا. 8
شما را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا در ميان‌ شماجز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ در حال‌ ركوع‌، زكات‌ پرداخت‌ كرده‌ باشد؟ گفتند: نه‌.

اين‌ حديث‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ بسيار متفاوت‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ به‌ بعضي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌:
1. ابن‌ حماد عقيلي‌: وي‌ از اين‌ حديث‌ حدود دو صفحه‌ را نقل‌ و بقيه‌ را حذف‌ كرده‌ است‌ و سپس‌ از قول‌ ابن‌ مغيرة‌ نقل‌ مي‌كند:
و هذا حديث‌ لا أصل‌ له‌ عن‌ علي‌(ع‌). 9
اين‌ حديث‌ از علي‌(ع‌) پايه‌اي‌ ندارد.
محقق‌ اين‌ كتاب‌ نيز در پاورقي‌ مي‌گويد:
حاشا أميرالمؤمنين‌ من‌ قول‌ هذا. 10

هرگز اميرالمؤمنين‌(ع‌) چنين‌ سخني‌ را نمي‌گويد!

همان‌طور كه‌ ملاحظه‌ مي‌كنيد ابن‌ مغيره‌ ادعاي‌ جعلي‌ بودن‌ حديث‌ را دارد، بدون‌ اين‌كه‌ سندي‌ ارائه‌ كند و دكتر عبدالمعطي‌ امين‌ نيز صدور اين‌ سخن‌ را از امام‌ بعيد مي‌داند. اكنون‌ سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌ چرا با اين‌ حديث‌ چنين‌ برخورد كرده‌اند و بدون‌ ارائه‌ هيچ‌ سندي‌ آن‌ را كنار گذاشته‌ يا حذف‌ كرده‌اند و يا در صدد تضعيف‌ راوي‌ آن‌ برآمده‌اند.
به‌ نظر ما علت‌ اين‌ كار در مقدمة‌ كلام‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) و ذهنيت‌ اهل‌ سنت‌ نسبت‌ به‌ صحابه‌ به‌ خصوص‌ خلفا مي‌باشد؛ زيرا اميرالمؤمنين‌(ع‌) در مقدمه‌ اين‌ مناشده‌ چنين‌ مي‌فرمايد:

بايع‌ الناس‌ ابابكر و أنا والله أولي‌ بالامر و أحقّ به‌ منه‌، فسمعت‌ و أطعت‌ مخافة‌ أن‌ يرجع‌ الناس‌ كفاراً يضرب‌ بعضهم‌ رقاب‌ بعض‌ يالسيف‌، ثم‌ بايع‌ أبوبكر لعمر و أنا والله أحقّ بالامر منه‌، فسمعت‌ و أطعت‌ مخافة‌ أن‌ يرجع‌ الناس‌ كفاراً، ثم‌ أنتم‌ تريدون‌ أن‌ تبايعوا لعثمان‌... . 11

مردم‌ با ابوبكر بيعت‌ كردند، در حالي‌ كه‌ به‌ خدا سوگند من‌ از او سزاوارتر به‌ خلافت‌ بودم‌، ولي‌ از ترس‌ اينكه‌ مبادا مردم‌ به‌ دوران‌ كفر باز گردند و با شمشير گردن‌ يكديگر را بزنند، شنيدم‌ و اطاعت‌ كردم‌. بعد از آن‌ ابوبكر براي‌ عمر از مردم‌ بيعت‌ گرفت‌، در حالي‌ كه‌ به‌ خدا سوگند من‌ از او سزاوارتر به‌ خلافت‌ بودم‌، ولي‌ از ترس‌ اينكه‌ مبادا مردم‌ كافر شوند، شنيدم‌ و اطاعت‌ كردم‌ و اكنون‌ نيز تصميم‌ داريد با عثمان‌ بيعت‌ كنيد... .

بدين‌ سان‌ حضرت‌ عملكرد صحابه‌ را در تعيين‌ ابوبكر و عملكرد ابوبكر را در تعيين‌ عمر و عملكرد اصحاب‌ شوري‌ را در تعيين‌ عثمان‌ مورد نقد قرار داده‌ و آن‌ را تخطئه‌ كرده‌ است‌ كه‌ اين‌ مسئله‌ با ذهنيت‌ اهل‌ سنت‌ نسبت‌ به‌ خلفا و صحابه‌ سازگاري‌ ندارد. از اين‌ رو در صدد تضعيف‌ راوي‌، يا تقطيع‌ و يا حذف‌ كلي‌ روايت‌ يادشده‌ برآمده‌اند.

2. ابن‌ حجر عسقلاني‌ يك‌ صفحه‌ از اين‌ حديث‌ را از قول‌ ابن‌ حماد عقيلي‌ نقل‌ مي‌كند و سپس‌ مي‌گويد:
فذكر الحديث‌ فهذا غير صحيح‌ و حاشا اميرالمؤمنين‌ من‌ قول‌ هذا انتهي‌. 12

اين‌ حديث‌ را ابن‌ حماد نقل‌ كرده‌ و اين‌ حديث‌ صحيح‌ نيست‌ و هرگز اميرالمؤمنين‌ چنين‌ سخني‌ نمي‌گويد.
3. ذهبي‌ نيز همين‌ مقدار مختصر را از ابن‌ حماد عقيلي‌ نقل‌ مي‌كند و همچنان‌ درباره‌ حديث‌ قضاوت‌ مي‌كند كه‌ اين‌ صحيح‌ نيست‌ 13 ، بدون‌ اين‌كه‌ براي‌ سخن‌ خود دليلي‌ ارائه‌ كند.

4. ابن‌ مغزلي‌ مقدمة‌ سخن‌ امام‌ را نياورده‌، ولي‌ بقيه‌ حديث‌ را حدود چهار صفحه‌ نقل‌ كرده‌ است‌ بدون‌ آنكه‌ آن‌ را رد كند. 14

6. خطيب‌ خوارزمي‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را از طرق‌ مختلف‌ نقل‌ مي‌كند بدون‌ آنكه‌ آن‌ را رد كند. 15
6. گنجي‌ شافعي‌ نيز حدود يك‌ صفحه‌ از اين‌ منا شده‌ را آورده‌ است‌. البته‌ او تنها به‌ بخشي‌ از حديث‌ كه‌ دربارة‌ جريان‌ ردالشمس‌ است‌ استدلال‌ كرده‌ است‌.16

7. جويني‌ مؤلف‌ فرائد السمطين‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را آورده‌ است‌ بدون‌ آن‌كه‌ آن‌ را رد كند. 17
8. ابن‌ عساكر مؤلف‌ كتاب‌ تاريخ‌ مدينة‌ دمشق‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را آورده‌ است‌ بدون‌ آن‌كه‌ آن‌ را ردكند. 18

چنان‌كه‌ ملاحظه‌ مي‌كنيد، در ميان‌ اهل‌ سنت‌ نيز افرادي‌ هستند كه‌ احتجاج‌ امام‌ علي‌(ع‌) را به‌ نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ خودش‌ نقل‌ كرده‌ باشند. گذشته‌ از آن‌كه‌ چندين‌ نفر مناشدة‌ يوم‌ الشوري‌ را نقل‌ كرده‌اند كه‌ با آنچه‌ در منابع‌ شيعه‌ آمده‌ يكسان‌ است‌، ولي‌ وقتي‌ مناشده‌ در مقام‌ اثبات‌ برتري‌ امام‌ بر خلفا پيش‌ مي‌آيد آن‌ را نقل‌ نكرده‌اند و عده‌اي‌ هم‌ با اين‌ اتهام‌ كه‌ اين‌ روايت‌ جعلي‌ است‌ بدون‌ ارائه‌ دليلي‌ از نقل‌ مناشده‌ خودداري‌ كرده‌اند و برخي‌ نيز با اين‌ توهم‌ كه‌ بعيد است‌ امام‌ علي‌(ع‌) نسبت‌ به‌ خليفة‌ اول‌ و دوم‌ چنين‌ سخني‌ بگويد تمام‌ مناشده‌ را نقل‌ نكرده‌اند و گروهي‌ نيز با اتهام‌ ضعف‌ راوي‌ از نقل‌ آن‌ پرهيز كرده‌اند؛ در حالي‌ كه‌ اين‌گونه‌ نيست‌. به‌ هر حال‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ اين‌ حقيقت‌ اثبات‌ شود كه‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ نزول‌ آيه‌ احتجاج‌ كرده‌ است‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ هم‌ شواهدي‌ يافت‌ مي‌شود.

ب‌) منابع‌ شيعه‌

استدلال‌ امام‌ به‌ آية‌ «إنّما وليّكم‌الله...» در منابع‌ شيعه‌ بسيار زياد آمده‌ است‌ كه‌ به‌ بعضي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌:

1. مناشدة‌ يوم‌الشوري‌

همان‌طور كه‌ پيشتر بيان‌ كرديم‌، در جلسة‌ شوري‌ كه‌ هر يك‌ از اعضا كه‌ ادعاي‌ صلاحيت‌ رهبري‌ دارند طبيعي‌ است‌ كه‌ در صدد معرفي‌ و بيان‌ شايستگيهاي‌ خود برآيند. اين‌ مسئله‌ طبيعي‌ وقتي‌ با وظيفة‌ ديني‌ همراه‌ شود انگيزة‌ آن‌ دو چندان‌ مي‌شود. از اين‌ رو امام‌ علي‌(ع‌) كه‌ بيان‌ شايستگيهاي‌ فردي‌ خود را براي‌ بازگرداندن‌ حكومت‌ اسلامي‌ به‌ مسير خود وظيفه‌ الهي‌ مي‌دانست‌ در صدد بيان‌ شايستگيها و امتيازات‌ خانوادگي‌، فردي‌، سياسي‌، مبارزاتي‌، علمي‌ و... خود برآمد كه‌ در منابع‌ هر دو گروه‌ يعني‌ شيعه‌ و اهل‌ سنت‌ يافت‌ مي‌شود. در اين‌ حديث‌ حضرت‌ در دو جا به‌ نزول‌ آيه‌ «انّما» دربارة‌ خود استدلال‌ كرده‌ است‌:

الف‌) در موردي‌ حضرت‌ خطاب‌ به‌ اهل‌ شورا مي‌فرمايد:
فهل‌ فيكم‌ أحد سمّاه‌ الله عزّوجلّ في‌ عشر آيات‌ من‌ القرآن‌ مؤمناً غيري‌؟ قالوا: أللّهمّ لا. 19
آيا در ميان‌ شما به‌جز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ خداوند در ده‌ آيه‌ از آيات‌ قرآن‌ او را مؤمن‌ ناميده‌ باشد؟ گفتند: به‌ خدا سوگند نه‌.

ب‌) در موردي‌ در اين‌ مناشده‌ حضرت‌ خطاب‌ به‌ اهل‌ شورا مي‌فرمايد:
فهل‌ فيكم‌ احد آتي‌ الزكاة‌ و هو راكع‌ و نزلت‌ فيه‌ إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنو الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌ غيري‌؟ قالوا: أللّهمّ لا. 20
آيا در ميان‌ شما به‌ جز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ در حال‌ ركوع‌ زكات‌ داده‌ باشد و خداوند آية‌ «إنّما وليكم‌ الله...» را دربارة‌ او نازل‌ كرده‌ باشد؟ گفتند: به‌ خدا سوگند نه‌.

2. مناشده‌ با ابوبكر

با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ پيشتر درباره‌ تربيت‌ امت‌ توسط‌ رسول‌ خدا(ص‌) بيان‌ شد، طبيعي‌ بود كه‌ در برابر به‌ قدرت‌ رسيدن‌ ابوبكر مقاومت‌ و اعتراضهايي‌ صورت‌ گيرد؛ از جمله‌ اين‌ اعتراضها را خود حضرت‌ امير(ع‌) انجام‌ داده‌ است‌. بعد از به‌ قدرت‌ رسيدن‌ ابوبكر، وي‌ تلاش‌ مي‌كرد با امام‌ علي‌(ع‌) با چهره‌اي‌ بشاش‌ و خندان‌ روبه‌رو شود، ولي‌ حضرت‌ امير(ع‌) برعكس‌ هميشه‌ با چهره‌اي‌ گرفته‌ و عبوس‌ با او برخورد مي‌كرد كه‌ اين‌ وضع‌ براي‌ ابوبكر قابل‌ تحمل‌ نبود، تا اينكه‌ روزي‌ به‌ خانة‌ حضرت‌ آمد و از مسائل‌ پيش‌آمده‌ عذرخواهي‌ كرد و در صدد توجيه‌ رفتار خود برآمد. حضرت‌ با نقد رفتار ابوبكر از وي‌ اعتراف‌ گرفت‌ كه‌ شايستگي‌ اين‌ كار را ندارد، بلكه‌ خود شايسته‌ سرپرستي‌ امت‌ است‌. بدين‌سان‌ حضرت‌ با بيان‌ شايستگيهاي‌ خود به‌ نزول‌ آية‌ «انّما» دربارة‌ خود استدلال‌ مي‌كند و مي‌فرمايد:
أنشدك‌ بالله إلي‌ الولاية‌ من‌ الله مع‌ ولاية‌ رسول‌الله صلّي‌الله‌عليه‌وآله‌ في‌ آية‌ زكاة‌ الخاتم‌ أم‌ لك‌؟ قال‌: بل‌ لك‌.21
تو را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا در آية‌ پرداخت‌ انگشتري‌ به‌ عنوان‌ زكات‌، ولايت‌ من‌ همراه‌ با ولايت‌ رسول‌ خدا(ص‌) از طرف‌ خداوند مطرح‌ شده‌ است‌ يا ولايت‌ تو؟ ابوبكر گفت‌: بلكه‌ ولايت‌ تو.

3. مفاخرة‌ قريش‌

از جمله‌ مواردي‌ كه‌ حضرت‌ امير(ع‌) به‌ نزول‌ آية‌ «إنّما» دربارة‌ خود احتجاج‌ كرده‌، جريان‌، مفاخرة‌ مهاجران‌ و انصار است‌. پيشتر اين‌ جريان‌ و احتجاج‌ آن‌ حضرت‌ به‌ اين‌ آيه‌ را از منابع‌ اهل‌ سنت‌ نقل‌ كرديم‌. اين‌ جريان‌ در منابع‌ شيعه‌ نيز ذكر شده‌ است‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ فرمود:

فانشدكم‌ بالله أتعلمون‌ حيث‌ نزلت‌ «إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنوا الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌» قال‌ الناس‌: يا رسول‌الله أخاصة‌ في‌ بعض‌ المؤمنين‌ أم‌ عامة‌ لجميعهم‌، فأمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ أن‌ يعلمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ ما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و صومهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ علماً بغدير خم‌. 22

شما را به‌ خدا سوگند آيا مي‌دانيد هنگامي‌ كه‌ آية‌ «انّما وليّكم‌الله و...» نازل‌ شد، مردم‌ از رسول‌ خدا(ص‌) پرسيدند: آيا اين‌ آيه‌ به‌ عده‌اي‌ از مؤمنان‌ اختصاص‌ دارد، يا شامل‌ همة‌ مؤمنان‌ مي‌شود؟ پس‌ خداوند پيامبر را مأمور كرد كه‌ متوليان‌ امور مؤمنان‌ را به‌ آنان‌ بشناساند و همان‌طور كه‌ نماز، زكات‌ و حج‌ آنان‌ را براي‌ ايشان‌ بيان‌ كرده‌ است‌ ولايت‌ را نيز شرح‌ دهد. در پي‌ اين‌ مسائل‌ پيامبر مرا در غدير خم‌ به‌ عنوان‌ راهنما براي‌ مردم‌ منصوب‌ كرد.
4. مذاكره‌ با مهاجران‌ و انصار

در جريان‌ تشكيل‌ شورا از يك‌ سو حدود پانزده‌ سال‌ از ارتحال‌ رسول‌ خدا(ص‌) گذشته‌ بود و نسل‌ جديد مسلمانان‌ عصر نزول‌ قرآن‌ را درك‌ نكرده‌ بودند. از سوي‌ ديگر، تبليغات‌ يك‌ سوية‌ حكومت‌ در طول‌ اين‌ دوران‌ و جلوگيري‌ از تدوين‌ و نشر حديث‌ رسول‌ خدا(ص‌) و عوامل‌ ديگر سبب‌ شده‌ بودند نسل‌ جديد از حوادث‌ صدر اسلام‌ و مدافعان‌ واقعي‌ اسلام‌ و رسول‌ خدا(ص‌) بي‌اطلاع‌ باشند. در چنين‌ شرايطي‌ حضرت‌ در صدد معرفي‌ خود و دفاع‌ از حق‌ خويش‌ برآمد و در جمع‌ مهاجرين‌ و انصار كه‌ بيشتر آنان‌ را نسل‌ جديد تشكيل‌ مي‌دادند حاضر شد و در يك‌ سخنراني‌ فرمود:
لقد علم‌ المست
 
_______________________________

پي نوشت :

* برگرفته‌ از: فصلنامه‌ مشكوة‌، شماره‌ 80، پاييز 1382.
1 .سوره‌ مائده‌(5)، آيه‌ 55.
2 .از جمله‌ بنگريد به‌: نظام‌الدين‌ حسن‌ بن‌ محمدبن‌ الحسين‌ النيشابوري‌ القمي‌، غرائب‌ القرآن‌ و رغائب‌ الفرقان‌، ج‌4، ص‌284؛ امير عبدالعزيز، التفسير الشامل‌، ج‌2، ص‌977؛ عبدالكريم‌ محمدالمدرس‌ ، مواهب‌ الرحمن‌ في‌ تفسير القرآن‌، ج‌3، ص‌167؛ الفخرالرازي‌، التفسير الكبير، ج‌12، ص‌28.
3 .ذهبي‌، سير أعلام‌ النبلاء، ج‌14، ص‌277.
4 .سليمان‌ بن‌ ابراهيم‌ القندوزي‌، ينابيع‌ المودة‌، باب‌ 83 ، ص‌114.
5 .ابراهيم‌ بن‌ محمد بن‌ المؤيد الجويني‌، فرائد السمطين‌، ج‌1، باب‌ 58، ص‌312.
6 .«مناشده‌» به‌ معناي‌ پرسيدن‌ از ديگري‌ به‌ همراه‌ قسم‌ دادن‌ به‌ اوست‌.
7 .ابوجعفر محمدبن‌ جريرالطبري‌، تاريخ‌ الطبري‌، ج‌3، ص‌29؛ ابن‌اثير، الكامل‌ في‌التاريخ‌، ج‌3، ص‌67.
8 .احمد بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ الطبرسي‌، الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌196.
9 .ابو جعفر محمد بن‌ عمرو بن‌ موسي‌ العقيلي‌، الضعفاء الكبير، ج‌1، ص‌211.
10.همان‌، ص‌212.
11.شهاب‌الدين‌ ابي‌ الفضل‌ احمد العسقلاني‌، لسان‌ الميزان‌، ج‌2، ص‌157؛ شمس‌الدين‌ محمدبن‌ احمد الذهبي‌، ميزان‌ الاعتدال‌، ج‌2، ص‌178.
12.همان‌، ج‌2، ص‌157.
13.ميزان‌ الاعتدال‌، ج‌2، ص‌178.
14.علي‌ بن‌ محمدالخطيب‌ الواسطي‌، مناقب‌ علي‌بن‌ ابي‌طالب‌، ص‌112.
15.الحافظ‌ ابوالمؤيّد الموفق‌ بن‌ احمد أخطب‌ خوارزم‌، المناقب‌، ص‌313.
16.محمدبن‌ يوسف‌ بن‌ محمدالقرشي‌ الگنجي‌، كفاية‌ الطالب‌، ص‌386.
17.فرائد السمطين‌، ج‌1، ص‌319.
18.ترجمة‌ الامام‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ من‌ تاريخ‌ مدينة‌ دمشق‌، ج‌3، ص‌113.
19.محمدبن‌ الحسن‌ الطوسي‌، ألامالي‌، ج‌2، ص‌159؛ حسن‌ بن‌ ابي‌الحسن‌ الديلمي‌، إرشاد القلوب‌، ج‌2، ص‌86 ؛ بحارالانوار، ج‌31، الحسن‌ الطوسي‌، ص‌333؛ ألاحتجاج‌، ج‌1 ، ص‌197.
20.محمد بن‌ الحسن‌ الطوسي‌، ألامالي‌، ج‌2، ص‌162؛ الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌197؛ جمال‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ حاتم‌ الشافي‌، الدررالنظيم‌، ص‌332؛ السيد هاشم‌ البحراني‌، غاية‌ المرام‌، ج‌2، ص‌20؛ إرشاد القلوب‌، ج‌2، ص‌89؛ بحارالانوار، ج‌31، ص‌332؛ ميرزا حبيب‌الله الهاشمي‌ الخوئي‌، منهاج‌ البراعه‌ في‌ شرح‌ نهج‌البلاغه‌، ج‌2، ص‌363، ج‌3، ص‌89.
21.ابوجعفر محمدبن‌ علي‌ بن‌ بابويه‌ (شيخ‌ صدوق‌)، الخصال‌، باب‌ الاربعين‌ و مافوق‌، ج‌2، ص‌327؛ بحارالانوار، ج‌29، ص‌7؛ الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌161.
22.الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌213؛ بحارالانوار، ج‌1، ص‌410.
23.الخصال‌، ابواب‌ السبعين‌ و مافوقه‌، ص‌1701؛ بحارالانوار، ج‌31، ص‌445.
24.سوره‌ سباء(34)، آيه‌ 46.
25.الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌379.
26.همان‌، ج‌1، ص‌232.

منبع:ماهنامه موعود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • غدیر ( 1 )
  • نویسنده : مهدی وزنه
  • منبع:اختصاصی راسخون

چکیده:
 
یکی از وقایع مهم تأثیر گذار در تاریخ اسلام واقعه غدیر خم می‌باشد. که در آن علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) به عنوان خلیفه بعد از پیامبر (صلوات الله علیه واله) معرفی شدند. جزوه حاضر سعی دارد یکی دیگر از شبهات محمد بن عبدالوهاب مجدد افکار ابن تیمیه در قرن دوازدهم را که در مورد غدیر خم مطرح کرده است پاسخ دهد. باشد که مقبول خداوند و اولیایش قرار گیرد
 
کلید واژه:

غدیر، خطبه.

مقدمه:
 
یکی از ویژگی‌های دشمنان اسلام این است که برای پیشبرد اهدافشان از دروغ استفاده می‌کنند. حضرت علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) به خاطر اینکه در اسلام جایگاه ویژه‌ای داشته است، این دشمنان فضایل بی حد و حصر حضرتش را بر نتافتند، وسعی کردن با استفاده از همین حربه- دروغ گفتن- فضایلش را انکار کنند. یکی از فضایل حضرتش جریان غدیر است، یکی از دشمنانش به نام محمد بن عبدالوهاب با دروغ‌های زیاد خواسته است این جریان مهم تأثیر گذار را تحریف کند.

بر آن شدیم به حسب وظیفه به سخنان دروغ و پوچش پاسخ دهیم، امید است که مورد قبول خداوند و اولیایش قرار گیرد.

احیا گر اعتقادات ابن تیمیه مدعی است: غیر از عبارت «من کنت مولاه فعلی مولاه» بقیه حدیث دروغ است، و صحیح نیست.

جواب نقضی:
 
باید به این شیخ وهابی و پیروانش متذکر شد حضرت «رسول» در عید غدیر خطبه خواندند که عبارت «من کنت مولاه» جزئی از آن است؛ و به این مطلب خود علمای بزرگ عامه معترف هستند:

ا:مسلم نيشابوري در صحيحش:
... قال قام رسول الله صلی الله علیه و آله يوما فينا خطيبا بماء يدعى خما بين مكة و المدينة (1)

و همچنین احمد حنبل (2)، طبرانی (3) عبد الله الخ طیب تبریزی (4)، مثل عبارت مسلم را آورده‌اند.

ب: حاکم نیشابوری: قام خطیبا (5)

ج: ابوبکر هیتمی:
 
و عن زيد بن أرقم قال امر رسول الله صلی الله علیه و آله بالشجرات فقم ما تحتها ورش ثم خطبنا فوالله ما من شيء يكون إلى يوم الساعة إلا قد أخبرنا به يومئذ (6)

«پيامبر» (صلوات الله علیه واله) خطبه‌ای خواندند، كه آنچه تا روز قيامت نياز بود، در آن خطبه بيان شده بود.
حال این خطبه‌ای که «پیامبر» اکرم (صلوات الله علیه واله) فرمودند کجا است خطبه‌ای که، طبق اعتراف خود این علماء، اتفاقاتی که تا صبح قیامت رخ می‌دهد در آن منعکس شده.

جواب حلی:

 
بررسی حدیث غدیر از حیث سند:

حال در ضمن چند امر، به اصل پاسخ می‌پردازیم تا مشخص شود، حدیث «غدیر» از صحیح‌ترین احادیث است.
1- تعداد کسانی که خطبه غدیر را شنیده‌اند:

1/1 :ابو المظفر سبط بن جوزی متوفی 654:

اتفق علماء السير أن قصة الغدير كانت بعد رجوع رسول (صلى اللّه عليه وآله) من حجّة الوداع في الثامن عشر من ذى الحجة، وكان معه من الصحابة والاعراب وممن يسكن حول مكّة والمدينة مائة وعشرون ألفاً، وهم الذين شهدوا معه حجة الوداع، وسمعوا منه (من كنت مولاه فعلى مولاه) (7)

علماء اتفاق دارند، که بعد از رجوع «رسول الله» (سلام الله علیه واله) از حجة الوداع، در هجدهم ذی‌حجه، با جمعیتی بودند از اطراف مکه، و مدینه، که تعدادشان صد و بیست هزار نفر بودند، و این تعداد کسانی بودند که شاهد بودند، و شنیدند که پیامبر فرمودند: من کنت مولاه فعلی مولاه.

1/2:علی بن برهان الدین حلبی:

وعند خروجه صلی الله علیه و آله للحج أصاب الناس بالمدينة جدري بضم الجيم وفتح الدال وبفتحهما أو حصبة منعت كثيرا من الناس من الحج معه صلی الله علیه و آله ومع ذلك كان معه جموع لا يعلمها إلا الله تعالى قيل كانوا أربيعن ألفا وقيل كانوا سبعين ألفا وقيل كانوا تسعين ألفا وقيل كانوا مائة ألف وأربعة عشرة ألفا وقيل وعشرين ألفا وقيل كانوا أكثر من ذلك (8)

وقتی «پیامبر» (صلوات الله علیه واله) برای «حجة الوداع» خارج شدند: در مدینه بیماری جدری (آبله) آمده بود؛ و جمعیت زیادی بودند، که تعدادشان را «خداوند» می‌داند، و گفته شده چهل هزار، و بعضی گفته‌اند: هفتاد هزار نفر، و گفته شده: نود هزار نفر، و یا صد و چهار هزار نفر و یا صد و بیست هزار نفر و بعضی هم بیشتر از این گفته‌اند.

2-تعداد کسانی که راوی حدیث غدیر هستند:

2/1:کلام علامه امینی (نور الله مرقده الشریف) :

روایت کرده است:أحمد بن حنبل از ن (40) طريقاً، و ابن جرير طبري از (72) طريقاً، و ابن عقده از (105) طرق، و أبو سعيد سجستانی از (120) طريقاً، وأبو بكر جُعابي از (125) طريقاً، (9)

2/2:سیوطی می نویسد:

من كنت مولاه فعلى مولاه (أحمد، والحاكم عن ابن عباس. ابن أبى شيبة، وأحمد عن ابن عباس عن بريدة. أحمد، وابن ماجه، والضياء عن البراء. الطبرانى عن جرير. أبو نعيم عن جندب الأنصارى. ابن قانع عن حبشى بن جنادة. الترمذى - حسن غريب - والنسائى، والطبرانى عن أبى الطفيل عن زيد بن أرقم أو حذيفة بن أسيد الغفارى. ابن أبى شيبة، والطبرانى عن أبى أيوب. ابن أبى شيبة، وابن أبى عاصم، والضياء عن سعد بن أبى وقاص. الشيرازى فى الألقاب عن عمر. الطبرانى عن مالك بن الحويرث. أبو نعيم فى فضائل الصحابة عن يحيى بن جعدة عن يزيد بن أرقم. ابن عقدة فى كتاب الموالات عن حبيب بن بديل بن ورقاء وقيس بن ثابت وزيد بن شرحبيل الأنصارى. أحمد عن على وثلاثة عشر رجلا. ابن أبى شيبة عن جابر) (10)

2/3:ابن عقده متوفی (332) حدیث غدیر را از 98 نفر نقل کرده است (11)

2/4: البانی از وهابیون معاصر:

حدیث غدیر از این طرق نقل شده است:

زيد بن أرقم و سعد بن أبي وقاص و بريدة بن الحصيب و علي بن أبيطالب و أبي أيوب الأنصاري و البراء بن عازب و عبد الله بن عباس و أنس بن مالك و أبي سعيد و أبي هريرة.

زيد و له عنه طرق خمس (5) /سعد بن أبي وقاص، و له عنه ثلاث طرق (3) /حديث بريدة، و له عنه ثلاث طرق (3) /علي بن أبي طالب، و له عنه تسع طرق (9) / أبو أيوب الأنصاري. يرويه رياح بن الحارث / البراء بن عازب. يرويه عدي بن ثابت عنه / ابن عباس. يرويه عنه عمرو بن ميمون مرفوعا دون الزيادة / أنس بن مالك و أبو سعيد و أبو هريرة. يرويه عنهم عميرة بن سعد (12)

3-شهادت برخی از علمای عامه بر صحت حدیث غدیر:

3/1: أبو عيسى الترمذي صاحب الصحيح (المتوفى سنة 279).

بعد از ذکر حدیث غدیر می گوید حدیث صحیح است. (13)

3/2: أبو جعفر الطحاوي المتوفى سنة279
این حدیث صحیح است و راویان این حدیث طعنی ندارند.

3/3:ابن عبد البر القرطبي المتوفى سنة 364
فإنّه قال بعد أحاديث منها حديث الغدير: هذه كلها آثار ثابتة. (15)

3/4:الحاكم النيسابوري المتوفى سنة 405
حيث أخرجه بعدّة طرق وصحّحها (16)

به چند طریق حدیث «غدیر» را آورده، و آنها را صحیح دانسته.

3/5: ابی نعیم اصفهانی متوفی 430
قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: من كنت مولاه فعلي مولاه. قيل له: مقبول منك ونحن نقول، وهذه فضيلة بينة لعلي بن أبي طالب (17)

3/6:عبد الحق الاشبيلي معروف به ابن خراط متوفي 581
...قال أبو عيسى : هذا حديث حسن (18)

3/7:الذهبي شمس الدين المتوفّى سنة 748؛
فإنّه وافق الحاكم على تصحيحه في تلخيصه كما نقل عنه ابن كثير ذلك‏ و اعتمده (19)
در جای دیگر تصریح به صحت حدیث غدیر دارد:
....فخرج علينا رسول الله صلی الله علیه و آله نم خباء أو فسطاط فأشار بيده ثلاثا فأخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت مولاه فعلي مولاه هذا حديث حسن عال جدا متمنه فمتواتر(20)
همچنين معترف است:
...واما حديث من كنت مولاه فله طرق جيدة (21)

3/8: ابن كثير المتوفّى سنة 774.
بعد از ذكر حديث مي گويد شيخ ما ذهبي اين حديث را صحيح مي داند.
ثمّ قال: قال شيخنا أبو عبد اللّه الذهبي: هذا حديث صحيح (22)
در کتاب دیگرش ایگونه معترف به صحت است:
.....من كنت مولاه فعلى مولاه «وكذا رواه النسائي عن أبى داود الحرانى، عن أبى نعيم الفضل بن دكين، عن عبدالملك بن أبى غنية بإسناده نحوه. وهذا إسناد جيد قوى رجاله كلهم ثقات (23)

3/9: ابن حجر العسقلاني المتوفى سنة 852
حيث قال: وأما حديث من كنت مولاه فعلي مولاه، فقد أخرجه الترمذي والنسائي، وهو كثير الطرق جدّاً، وقد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد، وكثير من أسانيدها صحاح وحسان. (24)
بسیاری این حدیث را نقل کرده اند و بسیاری از اسناد آن صحیح است.

3/10: ابن حجر المكي المتوفى سنة 974:
إنه حديث صحيح لا مرية فيه، وقد أخرجه جماعة كالترمذي والنسائي وأحمد، فطرقه كثيرة جداً، ومن ثمّ رواه ستة عشر صحابيا. وفي رواية لأحمد: إنه سمعه من النبي ثلاثون صحابيّاً وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته كما مر وسيأتي، وكثير من أسانيدها صحاح وحسان ولاالتفات لمن قدح في صحته، ولا لمن ردّه بأنّ عليّاً كان باليمن، لثبوت رجوعه منها. (25)

بیش از شانزده صحابی آنرا نقل کرده اند وبسیاری از اسناد آن صحیح است.

نتیجه:
 
همان‌طور که ملاحظه نمودید طبق کلمات علمای بزرگ اهل سنت:
اولاً:پیامبر در روز هیجدهم ذی‌الحجه در منطقه خم خطبه‌ای خواندند، که به خاطر اغراض شیطانی و تبلیغات بنی‌امیه چنین خطبه‌ای از کتاب‌های اهل سنت حذف شده.

ثانیاً: بزرگان اهل سنت معترف به صحت حدیث غدیر بودند.

_________________________


پي‌نوشت‌ها:

 

1- مسلم، صحیح مسلم، ج 4، ص 1873، ش 2408، باب فضائل علی بن ابی طالب (سلام الله علیه)؛ ثعلبی، تفسیر ثعالبی، ج 1، ص 435؛ آلوسی، روح المعانی، ج 22،ص16،سوره احزاب؛
2- احمد بن حنبل، المسند، ج 4، ص366
3- طبراني، المعجم الکبیر، ج 5، ص 183، ش5028
4- عبد الخطیب تیریزی، مشکات المصابیح،3، ص 1732، الفصل الاول.
5- حاکم نیشابوری، المستدرک علی صحیحین، ج 3، ص 118، ش4577
6- هیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص105
7- سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص 37
8- حلبي، السیرة الحلبیة، ج 3، ص308
9- علامه امینی، الغدیر، ج 1، ص323
10- سیوطی، الجامع الکبیر، حرف المیم، ص 24395(طیق برنامه الشامله).
11- ابن عقده، کتاب الولایة.
12- البانی، السلسلة الصحیحة، ج 4، ص 330، ش 1750(طبق برنامه الشاملة).
13- ترمذي، سنن ترمذی، ج 5، ص633
14- طحاوی، شرح مشکل الاثار، ج 5، ص19
15- ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1100
16- حاکم نیشابوری، المستدرک علی صحیحین، ج 3، ص118
17- ابی نعیم اصفهانی، تثبیت الامامة وترتیب الخلافة، ص 6(طبق برنامه الشامله).
18- اشبيلي، الاحکام الشرعیة الکبری، ج 4، ص379
19- ذهبی، رسالةطرق حدیث من کنت مولاه، ص 16(طبق برنامه الشاملة).
20- ذهبي، سیر اعلام النبلاء، ج 8، ص335
21- همان، تذکرة الحفاظ، ج 3، ص 1043؛ همان:تاریخ الاسلام، ج3،ص629
22- ابن كثير، البدایة والنهایة، ج 5، ص209
23- همان، السیرة النبویة، ج 4، ص416
24- ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج 7، ص74
25- ابن حجر مکی، الصواعق المحرقة، ج 1، ص106
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  | 

  • غدیر (2 )
  • نویسنده : مهدی وزنه
  • منبع:اختصاصی راسخون


چکیده:
 
یکی از شبهات مخالفین و سؤالی که شیعیان داشتند این بوده است که، اگر غدیر خم واقع شده است، چرا علی بن ابیطالب (سلام الله علیه)، یا یکی از اهل بیت، بدان استشهاد نکرده اند؟..در این مختصر به ده مورد از احتجاجات به حدیث غدیر که توسط: علی بن ابیطالب (سلام الله علیه)، اهل بیت، و حتی غیر اهل بیت صورت گرفته اشاره شده است.

کلید واژه:
 
غدیر، مناشده، احتجاج.

مقدمه:
 
یکی از امتیازات شیعیان نسبت به بقیه فرقه‌های مسلمان، داشتن رهبری بنام علی بن ابیطالب است. رهبری با ویژگی‌های منحصر به فردی که به گفته موافق و مخالف احدی از صحابه پیامبر چنین ویژگی‌ها را ندارد.

یکی از این ویژگی‌ها ولایت و خلافت حضرتش می‌باشد، پیامبر (صلوات الله علیه واله) از همان روزی که دعوتش را آشکار کرد، به معرفی علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) به عنوان خلیفه و جانشین خودش اهتمام داشت، و تا رو زا خر عمر مبارکش دست از معرفی علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) به عنوان خلیفه و جانشین خودش برنداشت. یکی از دلیل‌های روشن و جاودانه که دلالت بر خلافت علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) دارد حدیث غدیر است، پیامبر بزرگوار (صلوات الله علیه واله) در سال دهم هجری سال شهادت حضرتش در منطقه خم علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) را به عنوان خلیفه خودش معرفی نمود.

اما از آنجا که حق و باطل همیشه بوده و هستند، از همان روز عید غدیر در سال دهم تا به امروز، باطل و پیروانش هرچه توانستند انجام دادند تا مردم را از خلیفه واقعه‌ای پیامبر دور کنند. یکی از راه‌های منحرف کردن مردم ساده لوح و بی اطلاع از حقایق تاریخی تشکیک در جریان غدیر است.

و چون بنای ما بر تطویل و زیاده نیست، این شبهه به طور خلاصه و با استفاده از کتاب‌های مخالفین پاسخ گفتیم، امید دارم این مختصر مقبول صاحب غدیر و احیاگر غدیر (عجل الله تعالی فرجه) و شما پیروان غدیر قرار گیرد.

طرح شبهه:

 
و لو كان نصاً لادعاها علي رضي الله عنه لأنه أعلم بالمراد، ودعوى ادعائها باطل ضرورة، و دعوی علمه يكون نصاً على خلافته وترك ادعائها تقيه أبطل من أن يبطل. ما أقبح ملة قوم يرمون إمامهم بالجبن و الخور و الضعف في الدين مع أنه من أشجع الناس و أقواهم.

این شیخ وهابی در قسمت پایانی شبهه خود مدعی است، اگر حدیث «غدیر» نص در ولایت و امامت است پس چرا خود «علی بن ابیطالب» (سلام الله علیه) بدان تمسک نکرده است. اگر بگویید ایشان تقیه کرده است حضرتش را متهم به جبن و ترس کرده‌اید و چنین چیزی درست نیست.

در پاسخ ایشان باید گفت مناشده به حدیث غدیر و تمسک به آن هم در سیره «علی بن ابیطالب» (سلام الله علیه و آله) و فرزندان بزرگوارش (صلوات الله علیهم) بوده است و حتی غیر اهل بیت هم به حدیث غدیر تمسک کرده‌اند که عبارت است از:

1- يوم الشورى. 2- مناشدته ايّام عثمان. 3- مناشدته يوم الرحبة دركوفة. 4- مناشده روز الجمل. 5- حديث ركبان فى الكوفة. 6- مناشده يوم صفّين. 7- احتجاج فاطمة الزهراء بنت رسول اللّه (ص) به حديث غدير. 8 - احتجاج امام حسن (علیه‌السلام). 9- مناشده إمام حسين علیه‌السلام. 10- احتجاج عبداللّه بن جعفر، به حدیث غدير بر معاویه. 11- احتجاج برد، بر عمرو بن العاص به حديث غدير. 12 - احتجاج عمرو بن العاص، به حديث غدير بر معاویه.13- احتجاج عمّار بن ياسر، روز صفّين.14– احتجاج اصبغ بن نباتة، در مجلس معاویه. 15- مناشدة شابّ، أبا هريرة به حديث غدير در كوفة. 16- مناشده رجل، زيد بن أرقم به حديث غدير. 17- مناشدة رجل عراقى، جابر بن عبداللّه الأنصارى. 18- احتجاج قيس بن عبادة بحديث الغدير على معاوية. 19- احتجاج دارمية حجونيّة، بر معاویه. 20- احتجاج عمرو الاودى، على مناوئى أميرالمؤمنين علیه‌السلام. 21- احتجاج عمر بن عبدالعزيز. 22- احتجاج المأمون بر فقها به حديث غدير.

اما اسناد:
 
به دلیل زیاد بودن فقط به اسناد يازده مورد از این احتجاجات اشاره می‌کنیم:

1- استدلال به حدیث غدیر توسط خود علی بن ابیطالب در روز تشکیل شورا:
 
كنتُ على الباب يوم الشورى مع عليّ علیه‌السلام في البيت، و سمعتُه يقول لهم: «لأَحتجّنَّ عليكم بما لا يستطيعُ عربيُّكم و لا عجميُّكم تغيير ذلك. ثمّ قال:أَنشُدكُمُ اللَّهَ أيُّها النفر جميعاً: أ فيكم أحدٌ وحّد اللَّه قبلي؟ قالوا: لا. قال: فأَنشُدكُمُ اللَّهَ: هل منكم أحدٌ له أخٌ مثل جعفر الطيّار في الجنّة مع الملائكة؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدكُمُ اللَّهَ: هل فيكم أحدٌ له عمٌّ كعمّي حمزة أسد اللَّه و أسد رسوله سيّد الشهداء غيري؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدكُمُ اللَّه: هل فيكم أحدٌ له زوجةٌ مثلُ زوجتي فاطمةَ بنت محمد سيّدة نساء أهل الجنّة، غيري؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: أَنشُدُكُمْ باللَّه: هل فيكم أحدٌ له سِبطانِ مثلُ سِبطيَّ الحسن و الحسين سيِّدَيْ شبابِ أهلِ الجنّة غيري؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدكُمْ باللَّه: هل فيكم أحدٌ ناجى رسول اللَّه مرّاتٍ- قدّمَ بين يدَي نجواهُ صدقةً- قبلي؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدكُمْ باللَّه: هل فيكم أحد قال له رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم: من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصر من نصره، ليبلِّغ الشاهد الغائب، غيري؟» قالوا: اللّهمّ لا. (1)

مناشده امیرالمؤمنین علیه‌السلام در روز شورى به سال 23- و يا- آغاز سال 24 از هجرت.

اخطب خطباء خوارزم- حنفى- گويد: ......ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على علیه‌السلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه به آن‌ها می‌فرمود: من به طور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چیز یکه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آن‌را دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند می‌دهم به خدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به وحدانیت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند:نه، فرمود شما را به خدا سوگند می‌دهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشت‌گان پرواز می‌کند؟ همگى گفتند:

نه به خدا قسم، فرمود شما را به خدا سوگند می‌دهم آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه عمویی چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است، گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت می‌باشند؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود:شما را به خدا سوگند می‌دهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:

من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب گفتند: نه به خدا قسم، ...

2-احتجاج حضرت علی بن ابیطالب (سلام الله عليه) به حدیث غدیر در جنگ جمل با طلحه:
 
أخبرني الوليد وأبو بكر بن قريش ثنا الحسن بن سفيان ثنا محمد بن عبدة ثنا الحسن بن الحسين ثنا رفاعة بن إياس الضبي عن أبيه عن جده قال كنا مع علي يوم الجمل فبعث إلى طلحة بن عبيد الله أن القني فأتاه طلحة فقال نشدتك الله هل سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله يقول من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من ولاه وعاد من عاداه قال نعم قال فلم تقاتلني قال لم أذكر قال فانصرف طلحة. (2)

حافظ بزرگ ابو عبد اللّه- حاكم- بررسى در طريق روايت نموده از وليد و ابى بكر بن قريش كه آن دو از حسن بن سفيان و او از محمّد بن عبده و او از حسن بن حسين و او از رفاعة بن اياس ضبّى و او از پدرش و او از جدش نقل نموده كه: در جنگ جمل با على علیه‌السلام بوديم، آن حضرت فرستاد نزد طلحه بن عبيد اللّه و ملاقات با او را خواستار شد، در نتيجه طلحه به نزد آن حضرت آمد، به او فرمود تو را به خدا سوگند می‌دهم آيا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدى كه مى‏فرمود:
من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، طلحه گفت: آرى، فرمود: پس چرا با من مقاتله و نبرد می‌کنی!؟ گفت متذكر نبودم راوى گويد كه طلحه از خدمت آن جناب بازگشت نمود.

3- مناشده امیرالمؤمنین (سلام الله علیها) به حدیث غدیر در رحبه:
 
در رُحبَه امیرالمؤمنین جمیعتی را جمع کرد و فرمود کسانی که در «غدیر» حاضر بودنند شهادت دهند که جمعیتی شهادت دادنند که درباره تعداد آن اختلاف است و هم در صحابه و هم در میان تابعین از ناقلین این جریان هستند. (3)

4- احتجاج فاطمه زهرا (سلام الله عليها).
 
..... حدّثتنا فاطمه و زينب و أُمّ كلثوم بنات موسى بن جعفر علیه‌السلام، قلن: حدّثتنا فاطمه بنت جعفر بن محمد الصادق، حدّثتني فاطمه بنت محمد بن عليّ، حدّثتني فاطمه بنت عليّ بن الحسين، حدّثتني فاطمه و سکینه ابنتا الحسين بن عليّ، عن أُمّ كلثوم بنت فاطمة بنت النبيّ، عن فاطمه بنت رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و رضي عنها- قالت:

«أَ نسيتُم قول رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم يوم غدير خُمّ: من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، و قوله صلى الله عليه و سلم: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام؟».(4)

حديث نمودند براى ما: فاطمه، و زينب، وام كلثوم، دختران موسى بن جعفر عليهماالسّلام كه آن‌ها گفتند: حديث نمود براى ما فاطمه دختر جعفر بن محمّد صادق عليهماالسّلام، و گفت: حديث نمود براى من، فاطمه دختر محمّد بن على عليهما السّلام و او گفت: حديث نمود براى من: فاطمه دختر على بن الحسين عليهما السّلام و گفت: حديث نمودند براى من:

فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليهماالسّلام ازم كلثوم دختر فاطمه عليهاالسّلام دختر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه فاطمه عليهاالسّلام دختر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: آيا فراموش كرديد گفتار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در روز غدير كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.

5- احتجاج بُرد بر عمر و بن العاص به حديث غدير.
 
و ذكروا أنَّ رجلًا من همْدان يقال له: بُرد، قدم على معاوية فسمع عَمْراً يقع في عليٍّ عليه السلام فقال له: يا عمرو إنَّ أشياخنا سمعوا رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم يقول: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه»، فحقٌّ ذلك أم باطل؟
فقال عمرو: حقٌّ و أنا أزيدك: إنَّه ليس أحدٌ من صحابة رسول اللَّه له مناقب مثل مناقب عليٍّ! ففزِع الفتى. فقال عمرو: إنَّه أفسدها بأمره في عثمان. فقال برد: هل أمر أو قتل؟ قال: لا، و لكنّه آوى و منع. قال: فهل بايعه الناس عليها؟ قال: نعم. قال: فما أخرجك من بيعته؟ قال: اتّهامي إيّاه في عثمان. قال له: و أنت- أيضاً- قد اتُّهِمتَ. قال: صدقتَ، فيها خرجتُ إلى فلسطين. فرجع الفتى إلى قومه، فقال: إنَّا أتينا قوماً أخذنا الحجّة عليهم من أفواههم؛ عليٌّ على الحقّ فاتّبعوه. (5)

ذكر كرده‏اند كه: مردى از (همدان) بنام «برد» به نزد معاويه آمد، در آن هنگام از عمر و بن عاص شنيد كه نسبت به علی عليه السّلام سخنان ناروا و توهين آميز می‌گوید! به او گفت: همانا بزرگان ما از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيده‏اند كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، آيا اين مطلب حق و درست؟ يا نادرست و باطل است؟ عمر و بن عاص گفت: حق و درست است و من بر آنچه شنيده‏اى می‌افزایم و ميگويم: احدى از صحابه رسول خدا نيست كه مناقبى چون مناقب على براى او باشد، آن جوان همدانى (برد) بيتاب و هراسان شد، عمر و گفت: على مناقب خود را به سبب اقدامى كه درباره عثمان نمود تباه و نابود ساخت! برد گفت: آيا على عليه¬السّلام امر به کشتن عثمان نمود يا خود اقدام به کشتن او كرد؟ عمرو گفت: نه (او نه امر نمود و نه خود او را كشت) ولى پناه داد (قاتل او را) و منع كرد (از دست يافتن به او)، برد گفت: آيا (با اين وصف) مردم با او به خلافت بيعت كردند!؟ گفت: آرى، برد گفت: پس چه چيزى تو را از بيعت على عليه السّلام خارج نمود؟ گفت: متهم دانستن من او را درباره قتل عثمان، برد گفت:

تو خود نيز مورد چنين اتّهامى واقع شدى؟ عمرو گفت: راست گفتى، و به همین علّت به فلسطين رفتم، پس از اين محاوره و احتجاج جوان نام برده (برد) به سوی قبيله و قوم خود برگشت و بنا گفت: ما به سوی قومى رفتيم و عليه آن قوم از لفظ خودشان برهان (و سند محكوميتشان را) گرفتيم على عليه¬السّلام بر حق است، از او پيروى كني.

6- احتجاج عمرو بن العاص بر معاوية به حديث غدير:
 
أمّا ما نسبتَ أبا الحسن أخا رسول اللَّه و وصيّه إلى البغي و الحسد على عثمان و سمّيت الصحابة فسَقةً، و زعمت أنَّه أشلاهم «2» على قتله، فهذا كذب و غواية. ويحك يا معاوية، أما علمت أن أبا الحسن بذل نفسه بين يدي رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم و بات على فراشه!؟ و هو صاحب السبق إلى الإسلام و الهجرة، و قد قال فيه رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم: «هو منّي و أنا منه»؛ و «هو منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنَّه لا نبيّ بعدي».و قال في يوم غدير خُمّ: «ألا من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصُر من نصره، و اخذُل من خَذَله» (6)

... نامه‏اى را ذكر نموده كه معاويه به عمرو بن عاص نوشته و ضمن آن نامه او را در جنگ صفين به یاری خود ترغيب نموده، و سپس نامه‏اى را از عمرو ذكر كرده كه به معاویه جواب داده و قريبا در شرح احوال عمرو بن عاص بهر دو نامه اطلاع و وقوف خواهيد يافت، و از جمله مطالب نامه عمرو در جواب به معاویه اين جمله است: و امّا آنچه را كه بابى الحسن (على عليه¬السّلام) برادر و وصى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله داير به ستم نمودن آن جناب و رشك بردن او بر عثمان نسبت دادى و صحابه را فاسق ناميدى و چنين پنداشتى كه او آن‌ها را وادار به کشتن عثمان نمود، اين مطلب خلاف واقع و پنداشتن آن گمراهى است! و ای بر تو اى معاويه! آيا ندانستى كه ابو الحسن جان خود را در راه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بذل نمود و در فراش او خوابيد!؟ و او در اسلام و هجرت بر سايرين سبقت دارد و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله درباره او فرمود: على از من است و من از على هستم، و او از من به منزله هارون است از موسى، جز آنكه پس از من پيغمبرى نيست، و درباره او در روز غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.

7- (احتجاج عمار بن ياسر بر عمرو بن عاص) در روز صفين سال 37
 
نصر بن مزاحم كوفى در كتاب «صفّين» صفحه 176 در حديثى طولانى از عمار بن ياسر روايت نموده كه در روز صفّين خطاب به عمرو بن عاص نمود و گفت:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مرا امر فرمود كه با ناكثين (شكنندگان پيمان) جنگ كنم، و من با آن‌ها (اصحاب جمل، طلحه و زبير و يارانشان) جنگ نمودم، و مرا فرمود كه با قاسطين (منحرفين از طريق حق) روبرو شوم، و شما آن هاييد و امّا مارقين (آن‌ها كه از دين بيرون جستند) نمی‌دانم آنان را درك می‌کنم يا نه؟ اى ابتر (بلا عقب) :آيا تو نمی‌دانسته‏اى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله درباره على عليه¬السّلام فرمود:من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انا مولى الله و رسوله و علىّ بعده و ليس لك مولى. عمرو در جواب عمّار گفت: اى ابواليقظان (كنيه عمّار است) چرا مرا دشنام می‌دهی؟ (7)

8- احتجاج أصبغ بن نباتة به حديث غدير در مجلس معاوية.
 
كتب أمير المؤمنين- صلوات اللَّه عليه- أيّام صفِّين كتاباً إلى معاوية بن أبي سفيان، و أرسله إليه بيد أصبغ بن نباتة- المترجم (ص 62) - قال الأصبغ:فدخلت على معاوية و هو جالسٌ على نَطعٍ من الأَدَم متّكئاً على وسادتين خضراوين، و عن يمينه عمرو بن العاص، و حَوْشب، و ذو الكلاع، و عن شماله أخوه عتبة المتوفّى (43، 44) و ابن عامر بن كريز عبد اللَّه المتوفّى (57، 58) و الوليد ابن عقبة الفاسق بنصِّ القرآن، و عبدالرحمن بن خالد المتوفّى و شرحبيل بن السمط المتوفّى (40، 41)، و بين يديه أبوهريرة، و أبوالدرداء و النعمان بن بشير المتوفّى (65)، و أبوأمامة الباهلي صُدَيّ المتوفّى (81) فلمّا قرأ الكتاب قال: إنَّ عليّا لا يدفع إلينا قتلة عثمان. قال الأصبغ: فقلت له: يا معاوية لا تعتلَّ بدم عثمان، فإنّك تطلب الملك و السلطان، و لو كُنتَ أردتَ نصره حيّا لنصرته، و لكنّك تربّصت به؛ لتجعل ذلك سبباً إلى وصول الملك. فغضب من كلامي، فأردت أن يزيد غضبه، فقلت لأبي هريره: يا صاحب رسول اللَّه إنّي أُحلّفك بالذي لا إله إلّا هو عالم الغيب و الشهادة، و بحقِّ حبيبه المصطفى- عليه و آله السلام- إلّا أخبرتَني أشهدتَ يوم غدير خُمّ؟

قال: بلى شهدتُه. قلت: فما سمعته يقول في عليّ؟ قال: سمعته يقول: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصُر من نصره، و اخذُل من خَذَله».قلت له: فإذاً أنت- يا أبا هريرة- واليتَ عدوَّه، و عاديت وليَّه. فتنفّس أبو هريرة الصعداء، و قال: إنَّا للَّه و إنَّا إليه راجعون. (8)

اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه در ايّام جنگ صفّين نامه‏اى به معاويه بن ابى سفيان نوشت و بدست اصبغ بن نباته داد كه به او برساند، نام برده گويد بر معاويه داخل شدم در حاليكه بر قطعه چرمى نشسته بود و بر دو بالشت سبزى تكيه داده بود، در طرف راست او عمرو بن عاص، و حوشب، و ذو الكلاع «1» و در طرف چپ او برادرش عتبة ابن ابى سفيان (متوفّاى سال 43/4) و عبد اللّه بن عامر بن كريز (متوفّاى سال 57/8) و وليد (فاسق به نص قرآن) بن عقبة، و عبد الرحمن بن خالد (متوفّاى سال 47) و شرحبيل بن سمط (متوفّاى سال 40/1) و در برابرش، ابو هريره و ابو الدرداء «2» و نعمان بن بشير (متوفّاى سال 65) و ابو امامه باهلى (متوفّاى سال 81) قرار داشتند، پس از آنكه معاويه نامه آن جناب را قرائت كرد، گفت: همانا على كشندگان عثمان را به ما تسليم نمى‏كند، اصبغ گويد: به او گفتم اى معاويه خون عثمان را بهانه مگير، تو جوياى پادشاهى و سلطنت هستى، و اگر در زمان زندگى عثمان می‌خواستی او را يارى كنى می‌کردی، ولى در كمين فرصت و در انتظار كشته شدن او بودى تا اين امر را دست آويز رسيدن به مقصود (پادشاهى) قرار دهى، اصبغ گويد: معاويه از سخنان من در خشم شد و من خواستم خشم او بيشتر شود، لذا رو به ابى هريره كردم و به او گفتم اى يار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله من تو را سوگند می‌دهم به آن خداوندى كه معبودى جز او نيست و داناى آشكار و نهان است و به حق حبيبش مصطفى عليه و آله السلام كه مرا خبر دهى، آيا روز غدير خم را درك نمودى و حضور داشتى؟ گفت: بلى حاضر بودم، گفتم چه درباره على عليه¬السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدى؟

گفت: شنيدم می‌فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره، و اخذل من خذله. به او گفتم: بنا بر اين اى ابا هريره، تو با دوست او دشمن شدى و با دشمن او دوست در این موقع ابو هريره نفس بلندى كه حاكى از تأسف او بود كشيد، و گفت: انا لله و انا اليه راجعون.

9- مناشده جواني با ابي هريره به حديث غدير در مسجد كوفة.
 
... فقام إليه شابّ، فقال: أنشُدُك باللَّه سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم يقول: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه»؟ قال: فقال: إنّي أشهد أنّي سمعت رسول اللَّه يقول: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه».(9)
...حديث نمود ما را ابو بكر بن ابى شيبه، به اخبار از شريك از ابى يزيد داود اودى متوفّاى 150، از پدرش يزيد اودى، و حافظ ابن جرير طبرى نيز با دقت در طريق آورده از ابى كريب، از شاذان، از شريك، از ادريس و برادرش داود، از پدرشان يزيد اودى كه گفت: ابو هريره داخل مسجد شد، مردم گرد او جمع شدند، جوانى برخاست و رو به ابى هريره نموده و گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم، از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدى كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، ابو هريره گفت: من شهادت می‌دهم كه شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه.
ابو هريره گفت: بار خدايا، آرى، آن جوان گفت: بنابراين من خدا را گواه می‌گیرم، به تحقیق تو، دشمن او را دوست گرفتى و با دوست او دشمنى نمودى و سپس از نزد او برخاست، و راويان چنين روايت نموده‏اند كه: ابا هريره با كودكان در رهگذر هم‏غذا می‌شد و با آن‌ها بازى می‌کرد، و هنگامى كه امير مدينه بود خطبه چنين خواند: «الحمد للّه الّذى جعل الدين قياما و ابا هريرة إماما» يعنى حمد خدایی را كه دين را قيام قرار داد و ابى هريره را امام نمود؛ و مردم را با اين سخن می‌خندانید! و نيز هنگامی‌که امير مدينه بود در بازار راه می‌رفت و هر گاه بمردى می‌رسید كه در جلو او راه می‌رفت با پاى خود بر زمين می‌زد و می‌گفت: راه دهيد راه دهيد امير آمد، و مقصودش خودش بود.

10- احتجاج عمر بن عبد العزيز خليفه اموي.
 
أبي بكر محمد التستري عن يعقوب، و عن عمر بن محمد السريّ- المتوفّى (378) - عن ابن أبي داود، قالا: حدّثنا عمر بن شبّة، عن عيسى، عن يزيد بن عمر بن مورق قال:كنت بالشام و عمر بن عبد العزيز يعطي الناس، فتقدّمتُ إليه، فقال لي: ممّن أنت؟ قلت: من قريش. قال: من أيِّ قريش؟ قلت: من بني هاشم [قال: من أيّ بني هاشم؟] قال: فسكتُّ. فقال: من أيِّ بني هاشم؟ قلت: مولى عليّ. قال: من عليّ؟ فسكتُّ، قال: فوضع يده على صدره، فقال: و أنا و اللَّه مولى عليّ بن أبي طالب- كرّم اللَّه وجهه. ثمّ قال: حدّثني عدّة أنَّهم سمِعوا النبيّ صلى الله عليه و سلم يقول: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه». ثمّ قال: يا مزاحم كم تُعطي أمثاله؟ قال: مائة أو مائتي درهم. قال: أعطه خمسين ديناراً. (10)

(شوشترى) روايت نموده و او از يعقوب، و از عمر بن محمّد سرى (متوفاى 378) از ابن ابى داود، و آن دو- از عمر بن شبّه، از عيسى، از يزيد بن عمر بن مورق- كه گفت: من در شام بودم هنگامى كه عمر بن عبد العزيز بمردم عطا مي¬نمود، من نيز به نزد او رفتم، به من گفت: تو از چه قبيله هستى؟ گفتم: از قريش، گفت از كدام گروه از قريش؟ گفتم: از بنى هاشم، گويد: در اينجا پس از كمى تامّل و سكوت گفت: از كدام قبيله از بنى هاشم؟ گفتم: از پيروان و دوستان على عليه¬السّلام، گفت: على كيست!؟ و ساكت شد، سپس دست خود را بر سينه نهاد و گفت: من نيز قسم به خدا، از دوستان على بن ابى طالب عليه¬السّلام هستم، سپس گفت: عدّه‏اى براى من حديث نمودند كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدند می‌فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، سپس خطاب به مزاحم «1» كرد و گفت: به کسانی مانند اين شخص چه مبلغی از عطاى مرا می‌دهی؟ گفت: صد، يا دويست درهم، گفت: به او (يعنى به من) پنجاه دينار اعطاء كن (ابن ابى داود گويد، دستور داد كه شصت دينار اعطاء كند براى ولايت او نسبت به على بن ابى طالب عليه السّلام) سپس به من گفت: به محل و شهر خود برگرد، قریب آنچه به افرادی مانند تو اعطاء می‌شود، به تو نيز اعطاء خواهد شد.

11- احتجاج مأمون عباسي بر فقهاء اهل سنت به حديث غدير.
 
..... إنَّ أمير المؤمنين أمرني أن أُحضر معي غداً مع الفجر أربعين رجلًا، كلّهم فقيهٌ يفقه ما يُقال له، و يحسن الجواب، فسمّوا من تظنّونه يصلح لِما يطلب أميرالمؤمنين، فسمّينا له عدّة، و ذكر هو عدّة، حتى تمّ العدد الذي أراد، و كتب تسمية القوم و أمر بالبكور في السحر، و بعث إلى من يحضر فأمره بذلك، فغدونا عليه قبل طلوع الفجر، فوجدناه قد لبس ثيابه و هو جالس ينتظرنا، فركب و ركبنا معه حتى صرنا إلى الباب، فإذا بخادم واقف، فلمّا نظر إلينا قال: يا أبا محمد أميرالمؤمنين ينتظرك، فأُدخِلنا، فأمرنا بالصلاة فأخذنا فيها، فلم نستتمّها حتى خرج الرسول، فقال: ادخلوا، فدخلنا فإذا أمير المؤمنين جالس على فراشه... إلى أن قال:

ثمّ قال: إنّي لم أبعث فيكم لهذا، و لكنّني أحببتُ أن أبسطكم أنَّ أميرالمؤمنين أراد مناظرتكم في مذهبه الذي هو عليه، و الذي يدين اللَّه به. قلنا: فليفعل أمير المؤمنين وفّقه اللَّه.

فقال: إنَّ أميرالمؤمنين يَدين اللَّه على أنَّ عليّ بن أبيطالب خير خلفاء اللَّه بعد رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم، و أولى الناس بالخلافة له. قال إسحاق: فقلت: يا أميرالمؤمنين إنَّ فينا من لا يعرف ما ذكر أميرالمؤمنين في عليّ، و قد دعانا أميرالمؤمنين للمناظرة. فقال: يا إسحاق اختر، إن شئت سألتك أسألك، و إن شئت أن تسأل فقل. قال إسحاق: فاغتنمتها منه، فقلت: بل أسألك يا أميرالمؤمنين. قال: سل. قلت: من أين قال أميرالمؤمنين: إنَّ عليّ بن أبيطالب أفضل الناس بعد رسول اللَّه و أحقّهم بالخلافة بعده؟ قال: يا إسحاق خبِّرني عن الناس بِمَ يتفاضلون؛ حتى يُقال: فلانٌ أفضل من فلان؟ قلت: بالأعمال الصالحة. قال: صدقت.

قال: فأخبرني عمّن فضل صاحبه على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم، ثمّ إنَّ المفضول إن عمل بعد وفاة رسول اللَّه بأفضل من عمل الفاضل على عهد رسول اللَّه أ يلحق به؟ قال: فأطرقت، فقال لي: يا إسحاق لا تقل: نعم؛ فإنّك إن قلت: نعم، أوجدتك في دهرنا هذا من هو أكثر منه جهاداً و حجّا و صياماً و صلاةً و صدقةً. فقلت: أجل، يا أميرالمؤمنين لا يلحق المفضول على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم الفاضل أبداً. قال: يا إسحاق هل تروي حديث الولاية؟ قلت: نعم؛ يا أميرالمؤمنين. قال: اروِه، ففعلت. قال: يا إسحاق أ رأيت هذا الحديث هل أوجب على أبي بكر و عمر ما لم يوجب لهما عليه؟ قلت: إنَّ الناس ذكروا أنَّ الحديث إنَّما كان بسبب زيد بن حارثة لشي‏ء جرى بينه و بين عليّ، و أنكر ولاء عليّ، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه». قال: في أيّ موضع قال هذا؟ أليس بعد منصرفه من حجّة الوداع؟ قلت: أجل. قال: فإنّ قتل زيد بن حارثة قبل الغدير، كيف رضيتَ لنفسك بهذا!؟ أخبرني لو رأيت ابناً لك قد أتت عليه خمس عشرة سنة يقول: مولاي مولى ابن عمّي، أيّها الناس فاعلموا ذلك. أ كنت منكراً ذلك عليه تعريفه الناس ما لا ينكرون و لا يجهلون؟ فقلت: اللّهمّ نعم. قال: يا إسحاق أ فتنزِّه ابنك عمّا لا تنزِّه عنه رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم؟ ويحكم لا تجعلوا فقهاءكم أربابكم، إنَّ اللَّه- جلَّ ذكره- قال في كتابه: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ... و لم يصلّوا لهم و لا صاموا و لا زعموا أنَّهم أرباب، و لكن أمروهم فأطاعوا أمرهم) (11)

اسحاق بن ابراهيم بن اسماعيل بن حمّاد بن زيد روايت كرده كه گفت: يحيى بن اكثم، فرستاد نزد من و عده‏اى از ياران من و نام برده در آنوقت قاضى القضاة بود به اینکه: اميرالمؤمنين (مأمون) مرا امر كرده كه مقارن فجر فردا چهل نفر كه همه آن‌ها فقيه باشند و گفته را خوب درك و فهم نمايند و به خوبی بتوانند جواب دهند با خود به حضور او ببرم، اينك آن‌ها را كه به نظر شما صلاحيت دارند نام ببريد، براى اين منظور احضار شوند، ما عده‏اى را نام بردیم و خود او هم عده‏اى را به نظر آورد تا تعداد مورد لزوم تعيين شد، و نام آنان نوشته شد كه مقارن طلوع فجر حاضر شوند پيش از طلوع فجر كس فرستاد به دنبال آنان و امر به حضور داد، هنگامى كه ما حاضر شديم ديدم لباس پوشيده و نشسته و در انتظار ما است، بلا درنگ سوار شد و ما هم با او سوار شديم تا بدر منزل مأمون رسيديم، خادمى در آنجا ايستاده بود، تا ما را ديد خطاب به قاضى القضاة نمود و گفت: يا ابا محمّد! امير المؤمنين در انتظار تو است، داخل شديم، به ما امر شد كه نماز بخوانيم، هنوز از نماز فارغ نشده بوديم كه خادم اعلام كرد، داخل شويد، همین‌که داخل شديم ديديم اميرالمؤمنين بر فراش خود قرار دارد ... تا اينكه اسحاق گويد قاضى القضاة روى به ما نموده گفت: من بدين جهت به دنبال شما كس نفرستادم، بلكه خواستم به شما اعلام كنم كه همانا اميرالمؤمنين خواسته در مذهب و روش دينى خود با شما مناظره نمايد، گفتم: اقدام فرمايند خدا او را موفّق دارد، گفت: همانا امير المؤمنين عقيده دينى او در مقابل خداوند بر اينست كه: على بن ابى طالب عليه¬السّلام بهترين خلفاى الهى است بعد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سزاوارترين مردم است براى خلافت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله.

اسحاق گويد: رو به مأمون نموده گفتم: يا اميرالمؤمنين در ميان ما كسانى هستند كه نسبت به آنچه كه درباره على عليه¬السّلام فرموديد سابقه و معرفتى ندارند، و حال آنكه ما را براى مناظره دعوت فرموده‏ايد؟ مأمون گفت: اى اسحاق اكنون تو مختارى اگر بخواهى من از تو سؤال كنم سؤال می‌کنم، و اگر بخواهى تو از من بپرسى حاضرم، اسحاق گويد: اين اختيار را مغتنم شمرده و گفتم: يا اميرالمؤمنين من سؤال می‌کنم، گفت: سؤال كن، گفتم: اين عقيده و گفتار امير المؤمنين كه على بن ابى طالب عليه¬السّلام افضل خلق است بعد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سزاوارترين خلق است به خلافت بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بر چه مبنى و دليلى است!؟ مأمون گفت: اى اسحاق، آيا مردم بچه چيز داراى افضليت می‌شوند تا آنجا كه گفته شود: فلان از فلان افضل است؟ گفتم: به وسیله كارهاى خوب و پسنديده، گفت: راست گفتى، اكنون به من خبر ده از دو نفر كه يكى از آن دو در عهد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر آن دیگری برترى و فضيلت يافته، سپس آن دیگری (كه مفضول واقع شده) بعد از وفات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عملى بنمايد كه از عمل آن شخص برترى يافته در عهد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بهتر و افضل باشد، آيا در فضيلت به شخص اوّل می‌رسد؟ اسحاق گويد: من سر به زیر افكندم و ساكت مانده‏ام، مأمون گفت: نگويي: كه به او می‌رسد، زيرا من در زمان خودمان براى تو پيدا می‌کنم كسى را كه عمل‏هايش از جهاد، و حج، و روزه، و نماز، و صدقه از او هم بيشتر باشد، گفتم: چنين است، يا اميرالمؤمنين آنكه در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مفضول بوده، بعد از آن جناب در اثر عمل بهتر به آنکه در عهد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فضيلت و برترى داشته هرگز نمی‌رسد و ملحق نمی‌شود. مأمون گفت: اى اسحاق آيا حديث و داستان ولايت را بدست آورده‏اى؟ گفتم: بلى. گفت بيان كن و روايت نما، منهم حديث ولايت را بيان داشتم مأمون گفت: آيا نه چنين است كه اين حديث بر ذمه ابى بكر و عمر نسبت به علی چیزی را ايجاب می‌کند كه بر ذمه على نسبت به آن دو آن امر را ايجاب نمى‏نمايد (يعنى آن‌ها را ملزم می‌کند كه على را مولاى خود بدانند) گفتم: مردم مي¬گويند كه داستان غدير به سبب زيد بن حارثه بوده براى جريانى كه بين او و على عليه¬السّلام دست داده بود و او ولايت على عليه¬السّلام را در آن جريان انكار نمود؛ لذا پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، مأمون گفت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله اين سخن را در كجا و چه موقع فرمود؟ مگر نه اينست كه در بازگشت از حجة الوداع بوده؟ گفتم: بلى، گفت: كشته شدن زيد بن حارثه قبل از غدير وقوع يافته! چگونه رضايت دادى براى خود به قبول چنين شايعه بى اساس؟ اكنون به من بگو: اگر پسرى داشته باشى كه به سن پانزده سال رسيده باشد و بگويد: مولاى من، مولاى پسر عموى من است، مردم اين را بدانيد، در حاليكه همه مردم اين را ميدانند و چیزی را كه مردم انكار ندارند و نسبت به آن بى‏اطلاع نيستند و اين پسر در مقام تعريف و تأكيد آن برآيد آيا در نظر تو چگونه خواهد آمد، آيا ناپسند نيست؟ گفتم: چرا، گفت: اى اسحاق آيا فرزند پانزده ساله خود را از چنين عملى منزّه ميدانى ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را از آن منزه نمی شماری؟ و ای بر شما، فقها خود را به منزله معبود و پروردگار خود قرار ندهيد! خداى متعال در كتاب خود (در مقام نكوهش يهود و نصارى) می‌فرماید: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ در حالي¬كه آن‌ها نماز خود را براى آن‌ها نخواندند و روزه براى آن‌ها نگرفتند و از روى واقع آن‌ها را خدايان خود نمى‏دانستند، فقط احبار و رهبان بنا امر می‌کردند و آن‌ها امرشان را گردن می‌نهادند».

نتيجه:
 
چون قصد طویل نداريم همين چند مورد مشخص كرد كه حديث غدير مورد احتجاج قرار گرفته است چه از طرف حضرت علي (عليه السلام) و چه از غير ايشان.
 
_________________________
کتاب‌نامه:
ابن جزری، شمس الدین محمد بن محمد، مناقب الأسد الغالب، بی جا، بی تا.
ابی الحدید، هبة الله، شرح نهج البلاغه، دار النشر، دار الکتب العلمیة، بیروت،1418 ه، الطبعة : الأولی، تحقیق : محمد عبد الکریم النمری.
اسكافى، ابوجعفر، نقض العثمانیة، ‏قم، مكتبة آية الله المرعشي‏،1378- 1383 ه ش‏.
اصبهانی مدینی، محمد بن عمر، نزهة الحفاظ، بیروت، دار النشر مؤسسة الكتب الثقافيه، الطبعة: الأولى، تحقيق : عبد الرضى محمد عبد المحسن.
اصفهانی، احمد بن عبد الله، حلیة الاولیاءوطبقات الأصفیاء، دار النشر، دار الکتاب العربی، بیروت،1405، چاپ چهارم.
اميني، عبدالحسین، الغدیر، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه،1416 ه ق، چاپ: اول.
اندلسي، ابن عبد ربه، العقد الفريد، بیروت، دار الكتب العلمية،1404 ه ق چاپ: اول. البانی، محمد، السلسلة الصحیحة، مکتب المعارف، ریاض، بی تا.
بحرانی، سید هاشم، غایة المرام، بی جا، تحقیق سید علی عاشور، بی تا.
بیهقی، احمد بن حسین، الاعتقاد، دارالنشر، دارالآفاق الجدیدة، بیروت،1401 چاپ اول.
ثقفي، ابراهیم، الغارات، بی جا، تحقيق : السيد جلال الدين الحسيني الأرموي، بي تا. دينوري، ابن قتيبه، الامامة والسیاسة، تحقيق الزيني، بی جا، مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع، بی تا.
الجزری، عزالدین، اسد الغابه، دارالنشر، دارإحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان،1417 ه، الطبعة : الأولی، تحقیق : عادل أحمد الرفاعی.
جوزی حنفی، سبط بن فرج، تذکرة الخواص، شریف رضی،1418 ه، قم.
حاکم نیشابوری، محمد بن عبد الله، المستدرک علی الصحیحین، دار النشر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1411 ه، چاپ اول، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا.
حموی، فرائد السمطین، موسسه المحمودی للطباعه والنشر،1398 ه. ق، بی جا.
خوارزمی حنفی، موفق بن احمد، المناقب، مؤسسه نشر اسلامی، قم، چاپ دوم، بی تا.
الزیعلی، جمال الدین، تخریج الاحادیث والاثار، دارالنشر، دارابن خزیمة، الریاض، 1414 ه، چاپ اول.
الشیبانی، احمد بن حنبل، المسند، دار النشر: مؤسسة قرطبة، مصر، بی تا.
طاووس، موسی بن جعفر، الطرائف، چاپخانه خیام، قم،1400 هجری.
عسقلانی، احمد، الإصابة في تمييز الصحابة، بیروت، دارالنشر: دار الجيل 1412، الطبعة : الأولى، تحقيق : علي محمد البجاوي.
فیروزآبادی، سید مرتضی، فضائل الخمسه من الصحاح السته، اسلامیه، تهران،1392 ق، چاپ: دوم.
کثیر قرشی، اسما عیل بن عمر، البدایة والنهایة، دار النشر: مکتبة المعارف - بیروت.
متقی هندی، علاء الدین، کنزل العمال، دار النشر، دار الکتب العلمیة، بیروت،1419 ه، الطبعة : الأولی، تحقیق : محمود عمر الدمیاطی.
المزی، یوسف بن الزکی عبدالرحمن، تهذیب الکمال، دارالنشر، مؤسسةالرسالة، بیروت،1400، چاپ اول.
نسائی، احمد بن شعیب، خصائص علی، دار النشر : مکتبة المعلا - الکویت - 1406، چاپ اول، تحقیق: أحمد میرین البلوشی.
نویری، شهاب الدین، نهاية الأرب في فنون الأدب، قاهره، دارالكتب والوثائق القومية،1423 ه ق، چاپ: اول. عبد الله شافعی، ابن هبة الله، تارخ مدینه دمشق، دار النشر، دار الفکر، بیروت، 1995، تحقیق : محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری.
 
 
 _____________________________
 
پي‌نوشت‌ها:
 

1- مناقب خوارزمي، ص 313، ح 314؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 319، ح 251؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج 20، ص 4، باب الثانی، ذکر نبذة من فضائله؛ شرح نهج البلاغة، ج 6 ص 103؛
2- المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 419، باب مناقب طلحة بن عبد الله؛ احمد بن حسین بیهقی، الاعتقاد، ص 373؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 25، ص 108؛ تخریج الاحادیث والاثار، ج 2، ص 235؛ کنزالعمال، ج 11، ص 149؛ ش 31662؛
3- منابع شیعه: الطرائف ج 1 ص 151؛ فیروزآبادی، فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج 1 ص 358، ج 1 ص 340، و ... منابع اهل سنت:؛ خصائص علی، ص 104؛ تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 210؛ الاصابة فی معرفة الصحابة ج 4 ص 328؛ البدایة و النهایه، ج 5 ص 210؛ مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 118؛ البانی، السلسلة الصحیحه، ج4 ص 249 ش 1750؛ تهذیب الکمال. ج 11 ص 99؛ اسدالغابة، ج 2 ص 204 و ...
4- غایة المرام، ج 6، ص 122؛ نزهة الحفاظ، ص 102؛ مناقب اسد الغالب، ص 5.
5- الامامة والسیاسة، تحقیق الزینی، ج 1، ص 97؛
6- مناقب خوارزمی، ص 199.
7- الغدیر، ج 1، ص 404.
8- تذکرة الخواص، ص 83؛
9- الغارات، ج 2، ص 659؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 68؛ ابو جعفر اسکافی، نقض العثمانیة، ص 68.
10- تاریخ مدینه دمشق، ج 45، ص 345؛ اسد الغابة، ج 5، ص 383؛ حلیة الاولیاء، ج 5، ص 364؛
11- العقد الفرید، ج 5، ص 350.
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط موسسه اسلام ما  |