غدیر خم در مُسند أحمد بن حنبل

  • غدیر خم در مُسند أحمد بن حنبل

غدیر خم

غدیر خم در مسند أحمد بن حنبل، کوششی است در جهت ارائه‌ی راهکاری برای تفاهم  و همدلی و هم‌اندیشی در میان مسلمانان  بر مبنای واقعه‌ی تاریخی غدیر.

به این منظور احادیث یکی از شاخص‌ترین و معتبرترین کتب در نزد اهل سنت – کتاب مسند أحمد بن حنبل که حداقل در دوازده حدیث به واقعه‌ی غدیر خم اشاره نموده است - در مقابل دیدگان اهل بصیرت قرار می گیرد تا حقایق ذیل مشخص گردد:

1- نخست آنکه واقعه‌ی غدیرخم رویدادی تاریخی و غیر قابل انکار است.

2- أسناد واقعه‌ی غدیر خم  مربوط به قرون اخیر و یا ساخته‌ی شیعه نیست بلکه حتی ریشه در قدیمیترین کتب اهل سنت داشته و اصالت آن جای انکار ندارد.

3- از سوی دیگر این نوشتار زمینه‌ای برای قضاوت در مورد این رویداد تاریخی را فراهم می سازد تا خواننده با دقت در جزئیات آن، به مقصد و مقصود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در معرفی علی بن ابیطاب (علیه السلام) به عنوان مولای مؤمنان، آگاه گردد.

4- علاوه بر آن بخشی از روایات ارائه شده، دلیلی آشکار و غیر قابل انکار است بر استدلال و حتی مناشده‌ی (سوگند دادن و به گواهی طلبیدن) أمیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به واقعه‌ی غدیرخم برای اثبات امامت و ولایت خود.

در ابتدا با أحمد بن حنبل و کتاب مسند او آشنایی مختصری خواهیم داشت و سپس به ارائه‌ی احادیث و ترجمه‌ی آنها خواهیم پرداخت.

أحمد بن حنبل


أحمد بن حنبل (164- 241 ق) پیشوای حنبلیان - یکی از چهار مذهب فراگیر فقهی اهل سنت - و یکی از شاخص‌ترین افراد مکتب اصحاب حدیث است. پس از وی اصحاب حدیث بیش از هرکس به گفته‌ها و نوشته‌های وی در تأیید افکار خویش استناد جسته‌اند. از میان محدّثان اهل‌سنّت، محمد بن اسماعیل بخاری، مسلم بن حجاج نیشابوری، ابوداود سجستانی و بسیاری دیگر از او روایت کرده‌اند. وهّابیان نیز خود را پیرو أحمد بن حنبل  می‌دانند. أحمد بن حنبل در 77 سالگی در بغداد درگذشت.

مشهورترین کتاب أحمد بن حنبل همان مُسند اوست که از معتبرترین کتب در نزد اهل سنت بوده و از نظر زمان تألیف نیز مقدم بر بسیاری از کتب معتبر حدیثی اهل سنت – من‌جمله صحیح بخاری و صحیح مسلم - است.

تبریک عمر بن خطاب به علی (علیه السلام) نیز خود نشانه‌ی دیگری از اهمیت این واقعه است و تأییدی بر این واقعیت که غدیر خم، محلی برای اعلان عمومی ولایت و امامت أمیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بوده است.

ترجمه 12 حدیث در مورد غدیر خم

حدیث اول:  جلد 1  ص  84 شماره‌ی 641

... زاذان بن عمر گفت: شنیدم علی (علیه السلام) مردم را در رحبة ( محلی در کوفه ) قسم می داد به آنچه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم شاهد بوده‌اند تا گفتار پیامبر را در غدیر بازگو کنند. پس سیزده نفر برخاستند  و شهادت دادند که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده‌اند که می‌فرمود: هرکس که من مولای او هستم پس علی هم مولای اوست.

حدیث دوم:  جلد 1 ص 88 شماره‌ی 670


... زیاد بن أبی زیاد روایت کرد: شنیدم علی بن أبی‌طالب (علیه السلام) مردم را قسم میداد و فرمود: قسم می دهم مسلمانی را که در روز غدیرخم از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آنچه را شنیده، بازگوید. پس دوازده نفر از کسانی که در بدر حاضر بودند، برخاستند و شهادت دادند.

حدیث سوم:  جلد 1 ص 118 شماره‌ی 950

... سعید بن وهب و زید بن یثبع روایت می کنند که حضرت علی (علیه السلام) در رحبة مردم را قسم داد به اینکه هرکس فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در غدیر خم شنیده است، بپاخیزد. پس از جانب سعید بن وهب شش نفر و از جانب زید بن یثبع نیز شش نفر برخاستند و شهادت دادند که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده‌اند که در مورد علی (علیه السلام) در روز غدیر خم فرمود: آیا خداوند بر مؤمنین اولی نیست؟ گفتند: بلی. فرمود: خدایا، هرکس که من مولای او هستم علی نیز مولای اوست. خداوندا دوست بدار کسی که او را دوست می‌دارد و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند.

حدیث چهارم:  جلد 1 ص 119 شماره‌ی 961

... عبدالرحمن بن ابی لیلی روایت می کند: علی را در روز رحبة دیدم که مردم را سوگند داد و به گواهی طلبید و می گفت: تنها کسی بپاخیزد و شهادت دهد که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در آن حال دیده باشد. عبدالرحمن می گوید: دوازده نفر از کسانی که در بدر شرکت داشتند برخاستند. گویا من هم‌اکنون به آنها می‌نگرم. گفتند: ما گواهی می‌دهیم روز غدیر خم از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدیم که می‌گفت: آیا من نسبت به مؤمنان از خودشان اولی نیستم؟ و همسرانم مادرانشان نیستند؟ (سوره‌ی احزاب، آیه‌ی 7)   گفتیم : بلی. فرمود: هرکس که من مولای اویم پس علی هم مولای اوست.

حدیث پنجم:  جلد 1 ص 119 شماره‌ی 964

... علی (علیه السلام) در روز رحبة قسم داد کسانی را که در روز غدیر خم حضور داشته و سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شنیده‌اند، بپاخیزند و برنخیزد جز آنکس که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دیده است. پس دوازده نفر برخاستند و گفتند ما او را دیدیم و شنیدیم هنگامی که دست علی (علیه السلام) را گرفته و فرمود؛ خداوندا دوست بدار دوست دار او را و دشمن بدار دشمن او را و یاری کننده او را یاری کن و آنکس را که او را یاری نکند، رها کن. پس همه جز سه نفر برخاستند که علی (علیه السلام) آنها را نفرین نمود و به نفرین او گرفتار شدند.
امام علی

 

حدیث ششم:  جلد 1 ص 152 شماره‌ی 1310

... امام علی (علیه السلام) روایت میکند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر خم فرمود: هرکس که من مولای اویم علی هم مولای اوست پس بعد از آن برای مردم فرمود: (خدایا) دوست بدار آنکس که او را دوست می‌دارد و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند.

 

حدیث هفتم:  جلد 4 ص 281 شماره‌ی 18502

... از براء بن عازب نقل شده است که: ما با پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم. در غدیر خم فرود آمدیم. ندای نماز جماعت داده شد. برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) جائی در زیر دو درخت تهیه شد، آن حضرت نماز ظهر گزارد و پس از آن دست علی (علیه السلام) را گرفت و فرمود: آیا نمی دانید که من به مؤمنان از خودشان اولی هستم؟ گفتند: بلی، آنگاه دست علی (علیه السلام) را گرفت و فرمود: هرکس من مولای او هستم علی مولای او است. خداوندا دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار آن کس که او  را دشمن می دارد. پس از آن عمر بن خطاب، علی (علیه السلام) را ملاقات کرد و به او گفت: گوارا باد بر تو ای فرزند ابوطالب که مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‌ای شدی.

حدیث هشتم:  جلد 4 ص 281 شماره‌ی 18503

قال أبوعبدالرحمن ثنا هدبة بن خالد ثنا حماد بن سلمة عن علی بن زید عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب عن النبی صلی الله علیه و سلم نحوه.

از براء بن عازب از طریق دیگری نیز حدیث فوق نقل شده است.

از دوازده روایت ارائه شده، پنج حدیث بیانگر رویداد غدیر خم در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، شش روایت مربوط به مناشده‌ی أمیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب (علیه السلام) در مورد واقعه‌ی غدیر و یک حدیث نیز مربوط به گروهی از انصار است که به همراه ابوایّوب انصاری در رحبة به خدمت آن حضرت رسیده‌اند.

حدیث نهم:  جلد 4 ص 368 شماره‌ی 19298

عطیه‌ی کوفی می گوید از زید بن أرقم پرسیدم که حدیثی در شأن علی‌(علیه السلام) در غدیر خم از تو روایت شده است و من دوست می دارم آن را از تو بشنوم. پس گفت ای مردم عراق فیکم ما فیکم. (شاید این جمله کنایه از این بوده است که اگر من سخنی بگویم، در امان نیستم.) پس به او گفتم از جانب من آسیبی به تو نمی رسد. (در امان هستی.) زید گفت: بله ما در جحفه (غدیر خم در نزدیکی جحفه واقع شده است.) بودیم پس در هنگام ظهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به سوی ما آمد در حالی که بازوی علی (علیه السلام) را گرفته بود. سپس فرمود: ای مردم آیا می دانید من نسبت به مؤمنان از آنها اولی هستم؟ گفتند: آری. فرمود: پس هرکس که من مولای اویم علی هم مولای اوست. پس به او گفتم؛ آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدایا دوست بدار آنکس را که او دوست می‌دارد و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند. (زید) گفت: به راستی که من همانگونه که شنیده بودم برای تو بازگو نمودم.

حدیث دهم:  جلد 4 ص 370 شماره‌ی 19321


... علی (علیه السلام) مردم را در رحبة جمع نمود سپس فرمود: خدا را به گواهی می‌طلبم و از هر مسلمانی که در روز غدیر خم بوده می‌خواهم که برخیزد و آنچه را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده، بازگوید. سی نفر برخاستند و ابونعیم نوشته؛ مردم زیادی برخاستند وشهادت دادند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آن روز دست علی را گرفت و به مردم گفت: آیا می‌دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان اولی هستم؟ گفتند بلی ای رسول خدا. آن حضرت فرمود: هرکس که من مولای اویم پس علی نیز مولای اوست.

ابوطفیل می‌گوید من از رحبة خارج شدم در حالی که در قلبم چیزی بود (برای من سؤالی مطرح بود) لذا زید بن أرقم را ملاقات کردم و به او گفتم من  از علی‌(علیه السلام) شنیدم که چنین و چنان می‌گفت. زید گفت: انکار نکن. من هم از پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مطلب را شنیدم.

حدیث یازدهم:  جلد 4 ص 272 شماره‌ی 19344


... با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در وادیی فرود آمدیم که به آن وادی خم می گفتند. پس به نماز امر نمود و در آن گرمای سخت نماز گزارد. برای پیامبر‌(صلی الله علیه و آله) پارچه ای را بر درختی افکندند تا سایه شود، آن حضرت برای ما خطبه خواند. فرمود: آیا نمی‌دانید و آیا شهادت نمی‌دهید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش اولی هستم؟ گفتند: بلی. فرمود: پس هرکس من مولای او هستم علی مولای او است. خداوندا دوست بدار آن کس که او را دوست می‌دارد و دشمن بدار آن کس که او را دشمن می‌دارد.

حدیث دوازدهم:  جلد 5 ص 419 شماره‌ی 23609

... گروهی نزد علی (علیه السلام) آمدند و عرض کردند: السلام علیک یا مولانا. حضرت پرسیدند شما کیستید؟ گفتند از موالیان توئیم ای مولای ما. حضرت فرمود: من چگونه مولای شمایم در حالی که شما گروهی از عرب هستید؟ پاسخ دادند ما روز غدیر خم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدیم که می فرمود: هرکس که من مولای اویم ، به راستی که این شخص (امام علی علیه‌السلام) مولای اوست.

ریاح می گوید: وقتی آنها رفتند من آنها را تعقیب کردم، پرسیدم اینها کیانند؟ گفتند عده ای از انصارند که ابوایوب انصاری در بین آنها است.

سلام به آن حضرت - سالها بعد از واقعه‌ی غدیر - در رحبة با عنوان  "مولانا"  از سوی جمعی از مؤمنان که ابوایّوب انصاری نیز جزو آنان است، مهر تأییدی است بر همه‌ی آنچه گفته شد.

سخن آخر


اکنون پس از قرنها، واقعه‌ی غدیر خم به عنوان حقیقتی انکارناپذیر جلوه‌گر می‌شود. در جای جای مسند أحمد بن حنبل، یکی از شاخصترین کتب اهل‌سنت و مهمترین اثر پیشوای حنابله و اهل حدیث، نام و یاد غدیر به چشم می خورد و این تنها یکی از منابع واقعه‌ی غدیر است.

از دوازده روایت ارائه شده، پنج حدیث بیانگر رویداد غدیر خم در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، شش روایت مربوط به مناشده‌ی أمیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب (علیه السلام) در مورد واقعه‌ی غدیر و یک حدیث نیز مربوط به گروهی از انصار است که به همراه ابوایّوب انصاری در رحبة به خدمت آن حضرت رسیده‌اند.

اما آیا چه اهمیتی در این واقعه بوده که حضرت علی (علیه السلام) با مسلمین در مورد آن مناشده نموده و آنان را به خدا قسم داده که آنچه از آن روز تاریخی به یاد دارند، بازگو نمایند.

از سوی دیگر نحوه‌ی عملکرد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد واقعه‌ی غدیرخم نیز نشان از اهمیت و برجستگی این واقعه دارد.

تبریک عمر بن خطاب به علی (علیه السلام) نیز خود نشانه‌ی دیگری از اهمیت این واقعه است و تأییدی بر این واقعیت که غدیر خم، محلی برای اعلان عمومی ولایت و امامت أمیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بوده است.

و سلام به آن حضرت - سالها بعد از واقعه‌ی غدیر - در رحبة با عنوان  "مولانا"  از سوی جمعی از مؤمنان که ابوایّوب انصاری نیز جزو آنان است، مهر تأییدی است بر همه‌ی آنچه گفته شد.

 

و اینک ما هستیم و مسئولیتی خطیر در قبال واقعه‌ی غدیر

اهل سنّت و واقعه غدير(1)

  • اهل سنّت و واقعه غدير(1)
  • نويسنده:سيدمحمود مدنى
در اين نوشته در پى آنيم كه تمامى توجيهات و عذرهاى اهل سنت در نپذيرفتن حديث غدير به عنوان يكى از نصوص امامت و خلافت بلافصل على(ع) را بررسى كنيم و منصفانه به قضاوت بنشينيم كه آيا اين حديث چنانكه شيعه مدعى است دليل خلافت على(ع) است يا نه؟

در ابتداى بحث شايسته است اين نكته را يادآور شويم كه اگر دانشمندان همه فِرق با پذيرفتن اصل اساسى وحدت، درباره مسائل اصلى يا فرعى، اعتقادى يا فقهى به بحث علمى بپردازند، نه تنها دلها از يكديگر گريزان نمى شود، بلكه به همديگر نزديك خواهد شد و اين يكى از راههاى صحيح تقريب بين مذاهب اسلامى است.
اينك گزارش كوتاهى از چند كتاب روايى درباره حديث غدير بيان مى كنيم و سپس به بحث درباره حديث و بيان نظريات و نقد آنها مى پردازيم. امام احمد حنبل در «مسند»ش آورده است:

حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمه، أنا على بن زيد، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: كنّا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى سفر فنزلنا بغدير خم فنودى فينا: الصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ تحت شجرتين فصلى الظهر واخذ بيد علىٍ ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: ألستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى، قال فأخذ بيد علي فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه. قال فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: هنيئاً يا ابن ابى طالب اصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة؛1

براء بن عازب مى گويد:با رسول خدا(ص) در سفرى همراه بوديم. در غديرخم توقف كرديم. ندا در داده شد: الصلاة جامعه (كلمه اى كه براى گردآمدن مسلمانان فرياد مى شد). زير دو درخت براى رسول خدا(ص) تميز شد، نماز ظهر را خواند و دست على را گرفت و گفت: آيا نمى دانيد من سزاوارتر هستم بر هر مؤمنى از خود او؟ همگى گفتند: آرى . پس دست على را گرفت و گفت: هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست؛ خدايا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن دار آنكه على را دشمن دارد. سپس عمر با على ملاقات كرد و به او گفت: گوارايت اى پسر ابوطالب! صبح و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى.

اين روايت در «مسند احمد» در موارد مختلف2 و با سندهاى بسيار نقل شده است.

حافظ ابن عبداللّه حاكم نيشابورى نيز در «مستدرك» با الفاظ مختلف و در موارد گوناگون حديث غدير را بيان كرده از جمله مى گويد:

حدثنا ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم الحنظلى ببغداد، ثنا ابوقلابة عبدالملك بن محمد الرقاشى، ثنا يحيى بن حماد، وحدثنى ابوبكر محمد بن احمد بن بالويه وابوبكر احمد بن جعفر البزاز، قالا ثنا عبدالله بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، ثنا يحيى بن حماد و ثنا ابونصر احمد بن سهل الفقيه ببخارى، ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادى، ثنا خلف بن سالم المخرمى، ثنا يحيى بن حماد، ثنا ابوعوانة، عن سليمان الاعمش، قال ثنا حبيب بن ابى ثابت عن ابى الطفيل، عن زيد بن ارقم ـ رضى اللّه عنه ـ قال: لمّا رجع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ من حجة الوداع ونزل غديرخم امر بدوحات فقممن فقال: كانّى قد دعيت فاجبت. انى قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر: كتاب اللّه تعالى وعترتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما فانّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض. ثم قال: ان اللّه ـ عزّ وجلّ ـ مولاى وانا مولى كل مؤمن. ثم اخذ بيد علي ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: من كنت مولاه فهذا وليّه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. و ذكر الحديث بطوله. هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله.3

در همين كتاب پس از اين حديث با اسناد ديگرى همين روايت را تكرار مى كند با اين تفاوت كه قبل از جمله «من كنت مولاه» مى گويد:

ثم قال: أن تعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم ثلاث مرات قالوا: نعم فقال: رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ من كنت مولاه فعلى مولاه.4

ابن ماجه مى نويسد:

حدثنا على بن محمد، ثنا ابوالحسين، اخبرنى حماد بن سلمه، عن على ابن زيد بن جدعان، عن عدىّ بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: اقبلنا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى حجّته التى حجّ فنزل فى بعض الطريق فامر الصلاة جامعة فأخذ بيد علي فقال: ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: بلى قال: الست اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولىّ من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه.5

ترمذى نيز در «سنن» خود چنين مضمونى را آورده است.6

در اين مقاله هيچ گاه از جوامع روايى شيعه چيزى نقل نمى كنيم تا آنچه بدان استدلال مى شود مورد قبول طرف مقابل در بحث باشد والاّ حديث غدير از طريق شيعه به صورت متواتر نقل شده است.

رأى شيعه

شيعه معتقد است:مسئله بسيار مهم رهبرى دينى و دنيايى مردم پس از ارتحال پيامبر(ص) مهمل و بدون تكليفِ مشخص رها نشده است بلكه رسول اكرم(ص) از اولين روز دعوت خويش (يوم الدار) تا پايان عمر، اين مسئله مهم را بيان كرد و اميرالمؤمنين على(ع) را به خلافت بلافصل بعد از خويش معرفى نمود و حديث غدير يكى از بسيار رواياتى است كه بر اين امر دلالت دارد.

آراى ديگران

مذاهب ديگر اسلامى در مقابل اين سخن شيعه، استدلالاتى آورده اند و معتقد شده اند كه اين روايت نمى تواند دليل خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على(ع) باشد. ما اكنون نظرات آنان را در ده قسمت بررسى مى كنيم.
1ـ اولين شرط استدلال به يك روايت، صحت سندى آن روايت است؛ به عبارت ديگر تنها روايتى را مى توان در اين بحث، به عنوان دليل اقامه كرد كه قبلاً صدور آن از پيامبر اكرم(ص) ثابت شده باشد، بخصوص بنا به نظريه شيعه كه مدعى است در مسائل اعتقادى نظير امامت، خبر واحد كافى نيست و دليل بايد متواتر باشد. از اين روى برخى از دانشمندان عامه خبر غدير را براى استدلال شايسته نديده اند، چنانكه قاضى عضدالدين ايجى در «مواقف» گفته است:

ما صحت اين روايت را انكار مى كنيم و ادعاى ضرورت داشتن (متواتر بودن) آن سخنى گزافه و بدون دليل است. چگونه اين روايت متواتر است در حالى كه اكثر اصحاب حديث آن را نقل نكرده اند؟7

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:

فرقه هاى شيعه اتفاق نظر دارند كه آنچه به عنوان دليل بر امامت آورده مى شود بايد متواتر باشد، در حالى كه متواتر نبودن اين روايت معلوم است؛ چرا كه اختلاف درباره صحت اين حديث قبلاً گذشت، بلكه آنانكه در صحت اين حديث اشكال كرده اند برخى از پيشوايان علم حديث همانند ابوداود سجستانى و ابوحاتم رازى و غير ايشان هستند.پس اين، خبر واحدى است كه در صحت آن نيز اختلاف است.8

نظير اين سخن را ابن حزم و تفتازانى نيز بيان كرده اند.9

پاسخ

اين اشكال در نظر هر فرد آگاه به تاريخ و روايت، سخنى از سر تعصب و پيشداورى است، وگرنه انكار حديث غدير همانند انكار حسيات توسط سوفسطائيان و يا چون انكار واقعه جنگ بدر و احد و ساير قضاياى مسلّم صدر اسلام است.

ما براى پرهيز از اطاله كلام تنها به فهرستى از اصول و مصادر اين روايت بسنده مى كنيم و آن را كه سر تحقيق بيشترى است به سه كتاب مفصّل: «الغدير» علامه امينى، «عبقات الانوار» علامه ميرحامد حسين، و«احقاق الحق و ملحقاته» شهيد قاضى نوراللّه شوشترى ارجاع مى دهيم.

در كتاب «احقاق الحق» فهرستى از چهارده نفر از علماى عامه (از جمله: سيوطى، جزرى، جلال الدين نيشابورى، تركمانى ذهبى)نقل مى شود كه همگى به تواتر حديث غدير اعتراف نموده اند.10

ابن حزم در «منهاج السنة» نيز چنين گفته است.11

علامه امينى در «الغدير» عبارت چهل و سه نفر از اعاظم علماى اهل سنت را (از جمله: ثعلبى، واحدى، فخر رازى، سيوطى، قاضى شوكانى) نقل مى كند كه به صحت سند و طرق حديث غدير تصريح نموده اند12. و نيز اسامى و عبارات سى نفر از مفسّران بزرگ اهل سنت را (از جمله: ترمذى، طحاوى، حاكم نيشابورى، قرطبى، ابن حجر عسقلانى، ابن كثير، تركمانى)مى نگارد كه همگى آنان در ذيل آيه شريفه: ياايها الرسول بلّغ ما انزل اليك وان لم تفعل…(مائده،67) به نزول اين آيه در ارتباط با حديث غدير تصريح نموده اند.13

در كتاب «احقاق الحق» نيز حديث غدير از پنجاه مصدر معتبر عامه (از جمله: سنن المصطفى، مسند احمد، خصائص نسائى، عقدالفريد، حلية الاولياء) نقل مى شود.14

اكنون نظر برخى از اعاظم اهل سنت درباره حديث غدير را به نقل از علامه امينى مى آوريم:

ضياء الدين مقبلى مى گويد: اگر حديث غدير قطعى نيست پس هيچ چيز قطعى در دين وجود ندارد.

غزالى گفته است: جمهور مسلمين اجماع دارند بر متن حديث غدير.

بدخشى مى گويد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه كسى درباره صحت آن اشكال نمى كند مگر متعصب انكارگر كه به سخن او اعتنايى نمى شود.

آلوسى مى نويسد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه نزد ما ثابت شده است و هيچ مشكلى در آن نيست و هم از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ و هم از خود اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ به صورت متواتر نقل شده است.

حافظ اصفهانى گفته است: حديث غدير، حديث صحيحى است كه صد نفر از صحابه آن را نقل كرده اند كه «عشره مبشّره» از جمله اين صد نفرند.15

حافظ سجستانى حديث غدير را از صدوبيست نفر از صحابه نقل نموده است و حافظ ابن العلاء همدانى آن را از صدوپنجاه طريق روايت نموده است.16

حافظ ابن حجر عسقلانى در «تهذيب التهذيب» ضمن بيان برخى از راويان حديث غدير و برخى طرق آن مى گويد:

ابن جرير طبرى اسناد حديثِ غدير را در يك كتاب گردآورده و آن را صحيح شمرده است، و ابوالعباس ابن عقده نيز آن را از طريق هفتاد نفر از صحابه يا بيشتر روايت نموده است.17

نيز در كتاب «فتح البارى بشرح صحيح البخارى» آمده است:

حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى نقل نموده اند و طرق و سندهاى آن بسيار است جدّاً، كه همه آنها را ابن عقده در كتابى مستقل آورده است و بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن است و براى ما از امام احمد حنبل روايت كرده اند كه گفته است: آنچه درباره فضايل على ـ عليه السلام ـ به ما رسيده است درباره هيچ يك از صحابه نرسيده است.18

قندوزى حنفى پس از نقل حديث غدير از طرق بسيار و از كتب مختلف مى نويسد:

محمد بن جرير الطبرى صاحب تاريخ، حديث غديرخم را از هفتاد و پنج طريق نقل كرده است و كتاب مستقلى به نام «الولاية» درباره آن تأليف نموده است. نيز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقده در تأليف مستقلى آن را از يكصدوپنجاه طريق نقل نموده است.19

حافظ محمد بن محمد بن محمد الجزرى الدمشقى به هنگام نقل احتجاج و مناشده اميرالمؤمنين(ع)، درباره حديث غدير چنين مى نگارد:

اين حديث حسن است و اين روايت (مناشده) به صورت متواتر از على(ع) نقل شده است، همان گونه كه آن (حديث غدير) نيز از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ متواتراً نقل شده است و گروه بسيارى از گروه بسيارى ديگر آن را نقل كرده اند، پس اعتنايى به سخن آنان كه قصد تضعيف اين روايت را دارند نمى شود؛ زيرا آنان از علم حديث اطلاعى ندارند.20

حديث غدير را بخارى و مسلم در صحيحشان نياورده اند، ولى اين مسئله به هيچ وجه موجب اشكالى در سند روايت غدير نمى شود؛ زيرا تعداد رواياتى كه حتى به نظر خود بخارى و مسلم نيز صحيح است (صحيح على شرط الشيخين) وهيچ شكى در آنها نيست ولى در «صحيح بخارى و مسلم» نيامده است، اندك نيست، و از همين روى چندين مستدرك بر آنها نگاشته شده است. اگر تمامى روايات صحيحه در «صحيح بخارى» گرد آمده بود، به صحاح ديگر نيازى نبود، در حالى كه همه مى دانند هيچ دانشمند محقق و منصفى نيست كه خود را با داشتن «صحيح بخارى» يا «صحيح بخارى و مسلم»، از ديگر كتب صحاح بى نياز بداند.

از طرفى ديگر خود بخارى و مسلم نيز بيان كرده اند كه آنچه را در اين كتاب آورده ايم صحيح است، نه اينكه تمام روايات صحيح را بيان كرده ايم، بلكه بسيارى از احاديث صحيح را بنا به عللى نياورده ايم.21

اضافه بر تمام اين مطالب، علاّمه امينى(ره) روايت غدير را از بيست و نه نفر از مشايخ بخارى و مسلم نقل مى كند.22

در پايان اين قسمت، عبارت يكى از كسانى كه همين اشكال را مطرح كرده اند مى آوريم: ابن حجر مى نويسد:
حديث غدير، حديث صحيحى است كه هيچ شبهه اى در آن نيست و آن را گروهى نظير ترمذى، نسائى و احمد حنبل نقل كرده اند و داراى طرق بسيارى است، از جمله شانزده نفر از صحابه آن را نقل نموده اند و در روايت احمد بن حنبل آمده است كه آن را سى نفر از صحابه از رسول ـ صلى اللّه عليه وآله ـ شنيدند و هنگامى كه در خلافت اميرالمؤمنين [على] ـ عليه السلام ـ اختلاف پيش آمد بدان شهادت دادند.23

پس حتى به نظر خود اشكال كنندگان، نبايد به سخن ابن حجر و امثال او كه در صحت اين حديث اشكال كرده اند اعتنا نمود؛ چرا كه ابن حجر، خود مى نويسد: ولاالتفات لمن قدح فى صحته.25

استاد محمدرضا حكيمى در كتاب «حماسه غدير» از پانزده نفر از علماى معاصر عامّه (از جمله: احمد زينى دحلان، محمد عبده مصرى، عبدالحميد آلوسى، احمدفريد رفاعى، عمر فروخ) كه روايت غدير را در كتب خويش آورده اند نام مى برد و محل بيان آن را ذكر مى كند.26

شايان توجه است كه شيعه در روايات مربوط به اثبات امامت، تواتر و قطعى بودن را شرط مى داند و روايت غدير از نظر جوامع روايى شيعه متواتر و قطعى است، چنانكه در بسيارى از مصادر اهل سنت نيز نقل شد، ولى بنا به عقيده برادران اهل سنت براى اثبات امامت همانند ساير فروع دين، صحيح بودن سند كافى است و هيچ نيازى به اثبات متواتر بودن حديث نيست با توجه به اين نكته بى پايگى اين اشكال بديهى است.

دومين اشكال نكته اى ست كه قاضى عضد الدين ايجى در «مواقف» بيان كرده است؛ وى مى نويسد:

على[ع] در روز غدير(حجة الوداع) همراه پيامبر نبود زيرا على[ع] در يمن بود.27

بهتر است در پاسخ اين اشكال ابتدا سخن شارح «مواقف» را بيان كنيم: سيد شريف جرجانى شارح «مواقف» پس از اين سخن ايجى مى نگارد:

اين اشكال ردّ شده است؛ زيرا غايب بودن على[ع] منافات با صحيح بودن حديث غدير ندارد، مگر اينكه در روايتى آمده باشد كه به هنگام نقل حديث غدير پيامبر على را نزد خود خواند يا دست او را گرفت كه در بسيارى روايات اين جملات نقل نشده است.28

ابن حجر هيتمى در جواب اين شبهه مى نويسد:

به سخن كسى كه حديث غدير را صحيح نداند و يا ايراد كند كه على(ع) در يمن بوده است اعتنايى نمى شود زيرا ثابت شده است كه او از يمن برگشت و حج را با پيامبر اكرم ـ صلى اللّه عليه وسلم ـ گذارد.29

اگرچه از نظر تاريخى برگشت اميرمؤمنان(ع) از يمن و گذاردن حج با پيامبر اكرم(ص) در حجة الوداع مسلّم است ولى به عنوان نمونه از برخى از كسانى كه به اين نكته اشاره كرده اند نام مى بريم:

طبرى (تاريخ طبرى، ج2، 205)؛ ابن كثير (البداية والنهاية، ج2، ص184 و نيز در ص132 همين جلد به طور مفصل رجوع اميرالمؤمنين ـ ع ـ از سفر يمن را به نقل از منابع متعدد بيان مى نمايد؛ ابن اثير (الكامل، ج2، ص302).

3 ـ اشكال سوم كه پردامنه تر و مهمتر است درباره معنى كلمه «مولى» است. اين كلمه داراى معانى مختلفى نظير: «اولى»، «پسر عمو»، «آزاد كننده برده»، «همسايه»، «هم قَسم»، و… است. شيعه با توجه به شواهد بسيار كه به آنها خواهيم پرداخت مدعى است معناى اين كلمه در اين حديث همان «اولى» و يا به عبارت ديگر «سرپرست» و «ولى» است، ولى برخى عالمان سنى در معناى كلمه مولى شبهه اى را مطرح كرده اند كه به نظر مى رسد اصل اين شبهه از فخر رازى در كتاب «نهاية العقول» باشد كه ديگران نظير قاضى عضد الدين ايجى30 و ابن حجر31 و فضل بن روزبهان32 آن را نقل كرده اند.

قاضى عضد الدين ايجى در «مواقف» مى گويد:

مراد از كلمه «مولى» در روايت غدير «ناصر» است؛ زيرا جمله دعايى پس از آن «اللّهم وال من والاه» به همين معناست و مقصود از «مولى»، «اولى» نيست، چرا كه هرگز وزن مفعل به معناى افعل نيامده است.33

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:

ما نمى پذيريم كه معنى «مولى» همان باشد كه آنان (شيعه) ذكر كرده اند، بلكه معناى آن «ناصر» است؛ زيرا حكم «مولى» مشترك بين معانى متعددى نظير: «آزاد كننده برده»، «برده آزاد شده»، «متصرف در امور»، «ناصر» «محبوب» است… ما و شيعه هر دو معترفيم كه اگر منظور از اين روايت، «محبوب» باشد، معنى آن صحيح خواهد بود زيرا على(ع) محبوب ما و آنها است، اما اينكه «مولى» به معنى «امام» باشد نه در شرع و نه در لغت، معهود نيست، اما اينكه در شرع اين گونه نيست نيازى به بحث ندارد و واضح است، امّا اينكه در لغت اين گونه نيست، زيرا هيچ يك از پيشوايان لغت عرب نگفته است كه مفعل به معنى افعل مى آيد.34

سخن برخى ديگر هم تكرار همين عبارتهاست.

اكنون به پاسخ شيعه به اين اشكال مى پردازيم: شيعه معتقد است اگر فرضاً بپذيريم كه معناى كلمه «مولى» مشترك بين اين چند معنا است و فرضاً پيشوايان لغت عرب در دورانهاى بعدى كلمه «مولى» را «اولى» معنا نكرده اند،ولى در عصر رسول خدا(ص) و به هنگام بيان اين حديث شريف، تمامى حاضران از اين كلمه معنى «اولى» را فهميده اند. اكنون براى اين نكته چند شاهد بيان مى كنيم:

1ـ حسان بن ثابت كه در محل حادثه حاضر بود و مقام ادبى او منكرى ندارد،35 از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا اين واقعه مهم را بسرايد و از جمله اشعار او در اين رابطه اين بيت است:

فقـال لـه قـم يـا علـىّ فـاننـى
رضيتك من بعدى اماماً وهادياً

علامه امينى اين اشعار را از دوازده مصدر از عامه و بيست و شش مصدر از خاصه نقل كرده است. 35

قيس بن سعد بن عبادة نيز سروده است:

وعـلــىّ امــامــنــا وامــام
لســوانـا اتـى بـه التـنـزيــل
يوم قال النبى من كنت مولاه
فهـذا مـولاه خطـب جـليـل

كه علامه جليل القدر امينى آن را از دوازده منبع نقل مى كند.37

عمرو عاص نيز مى سرايد:

وفى يوم خمّ رقى منبراً
يبلغ والركب لم يرحل
ألست بكم منكم فى النفوس
باولي؟ فقالوا: بلي فافعل
فانحله امرة المؤمنين
من الله مستخلف المنحل
وقال فمن كنت مولى له
فهذا له اليوم نعم الولي

اين اشعار را نيز علامه امينى از هشت مصدر عامه و خاصه نقل كرده است.38

افزون بر اينها علامه امينى در «الغدير» عبارت تعداد زيادى از شعرا و اديبان عرب را كه همين معناى امامت و ولايت را از كلمه «مولى» در حديث غدير فهميده اند بيان مى كند.39

خود مولا على(ع) در شعرى كه به معاويه مى نويسد همين مطلب را تاييد مى كند آنجا كه مى گويد:

واوجب لى ولايته عليكم
رسول اللّه يـوم غديـرخم
 
كه علامه امينى آن را از يازده مصدر شيعى وبيست وشش مصدر از اهل سنت بيان مى كند.40

و نيز از بهترين شاهدها بر فهم همين معنا از حديث، سخن ابوبكر و عمر است كه پس از پايان خطبه رسول اكرم(ص) در غدير دست در دست على(ع) گذاشتند و او را با اين خطاب و يا تعابيرى نزديك به اين ستودند: «بخٍّ بخِّ لك يابن ابى طالب اصبحت مولاى ومولى كل مؤمن ومؤمنة».

علامه امينى تبريك شيخين را از شصت مصدر از اهل سنت (از جمله: مسند احمد، تاريخ الامم والملوك، تاريخ بغداد، مصنف ابن ابى شيبه) نقل مى كند.41

براستى اگر پيامبر اكرم(ص) با بيان جمله «فعليه مولاه»، چنين در نظر داشت كه على(ع) «ناصر» يا «محبوب» همه مؤمنان باشد، جاى اين گونه تهنيت و تبريك بود؟ از ديگر شواهد اين معنا، انكار و اعتراض شديد برخى از حاضران در صحنه غدير (حارث بن نعمان فهرى) است تا آنجا كه از خداوند خواست اگر اين مسئله حقيقت دارد عذابى بر وى نازل شود.

علامه امينى اين ماجرا را از سى مصدر اهل سنت (از جمله: الكشف والبيان، دعاة الهداة، احكام القرآن) نقل كرده است.42

آيا اگر معناى حديث غدير «ناصر» و يا «محبوب» بود جاى اين گونه غضب و انكار بود يا آنكه حارث و امثال او را به غضب آورد؟ غير از آيات و رواياتى كه به محبت به مؤمنان دعوت مى كند، روايات بسيار ديگرى نيز در محبت اميرالمؤمنين و نيز ساير صحابه هست؛ چرا آنها اين چنين خشم و غضبى را برنينگيخت؟

شاهد ديگر آنكه روايات بسيارى نيز بيانگر اين معناست كه رسول خدا(ص) چون زمينه پذيرش حديث غدير را در مردم نمى ديد از بيان آن پرهيز مى كرد تا آنجا كه آيه نازل شد:

آيا بيان محبوبيت و ناصريت على(ع) بود كه به مذاق منافقان خوش نمى آمد و پيامبر(ص) از نپذيرفتن آنها توسط مردم واهمه داشت؟ بسيار آشكار است كه به هيچ روى ممكن نيست بيان محبوبيت و يا ناصر بودن على(ع) زمينه پذيرش نداشته باشد و عكس العملى را برانگيزد كه پيامبر(ص) از آن واهمه داشته باشد. بنابراين پس از نفى امكان اراده معناى «ناصر» يا «محبوب» در حديث غدير، معناى «اولويت» معنايى صحيح خواهد بود.
 
 
 
 
 ______________________________
 
پی‏نوشت‏ها:

1. مسند احمد بن حنبل، ج4، ص281
2. در پانزده مورد و گاه با چند سند، اصل كلام رسول خدا(ص) آورده شده است.
3و4. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، تصحيح: مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ج3، ص109و110
5. سنن ابن ماجه، تصحيح: محمد فواد الباقى، بيروت، دارالفكر، ج1، ص43، ح116
6. الجامع الصحيح وهو السنن الترمذى، بيروت، دارالكتب العلمية، ج5، ص591،ح3713
7. شرح المواقف، جرجانى، مصر، مطبعة السعادة ـ قم، منشورات رضى، ج8، ص361
8. الصواعق المحرقة، ابن حجر هيتمى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405هـ،ص64
9. الفصل فى الملل والاهواد والنحل، ابن حزم، ج4، ص224
10. احقاق الحق، ج2، ص423
11. الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، علامه امينى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387هـ، ج1، ص320
12. همان، ج1، ص294
13. همان، ص 222
14. احقاق الحق، ج2، ص426
15. عشره مبشره: ده نفرند كه بنا به عقيده اهل سنت، پيامبر به طور قطع آنان را اهل بهشت دانسته و بدانان بشارت بهشت داده است.
16. الغدير، ج1، ص314
17. تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415هـ، ج7، ص288
18. فتح البارى،ابن حجر عسقلانى،بيروت، داراحياء التراث، 1405هـ،ج7، ص61
19.ينابيع المودة،قندوزى، كاظمية، دارالكتب العراقية، 1385هـ، ج1، ص35
20. اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، جزرى دمشقى، ص22
21. ر.ك: صحيح المسلم بشرح النورى، بيروت، داراحياء التراث، ج1، ص24؛ المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص3
22. الغدير، ج1، ص320
23. الصواعق المحرقة، ص64
24. همان، ص 188
25 . همان، ص64
26 . حماسه غدير، ص 35
27و28 . شرح المواقف، ج8، ص361
29 . الصواعق المحرقة، ص64
30 . شرح المواقف، ج8، ص361
31 . الصواعق المحرقة، ص65
32 . دلائل الصدوق، ج2، ص83
33 . شرح المواقف، ج8، ص361
34 . الصواعق المحرقة، ص65
35 . الاغانى، ابوفرج اصفهانى،ج4، ص143: تمامى عرب اجماع و اتفاق كرده اند كه شاعرترين مردمان ،مردم مدينه اند و شاعرترين آنان حسان بن ثابت است.
36 . الغدير، ج2، ص34
37 . همان، ص67
38 . همان، ص114
39 . الغدير، ج1، ص342: تعداد 28 نفر را و در ساير مجلدات تعداد بسيار زياد ديگرى را نام مى برد و عبارت و اشعار آنها را بيان مى كند.
40 . همان، ج2، ص25
41 . همان، ج1، ص272ـ283
42 . همان، ص246

منبع: فصلنامه علوم حديث

اهل سنّت و واقعه غدير (2)

  • اهل سنّت و واقعه غدير (2)
  • نويسنده:  سيدمحمود مدنى
علامه امينى درباره نزول آيه شريفه واللّه يعصمك من الناس (مائده، 67) درباره حادثه غدير و نيز بيمناكى رسول خدا(ص) از بيان اين مطلب، سى مصدر از اهل سنت را نام مى برد.43

امّا رواياتى كه بيانگر بيم رسول خدا(ص) از بيان اين حديث است، مناشده و احتجاج اميرالمؤمنين(ع) به هنگام خلافت عثمان است كه آن را جوينى در «فرائد السمطين» آورده است.44 و نيز علامه امينى آن را از سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشى در «نزل الابرار» و حافظ حسكانى در «شواهد التنزيل» و حافظ ابن مردويه و برخى ديگر نقل مى كند.45

اين نكته البته آشكار است كه اين بيم موجب نقص و ايراد (معاذ اللّه) بر حضرت نبى اكرم(ص) نمى شود، زيرا آن حضرت نه بر خويش كه از اختلاف امت و ايجاد و آشوب توسط منافقان ترسيد. خداوند درباره حضرت موسى(ع) نيز فرمود: فاوجس فى نفسه خيفةً موسى (طه، 67)»

اضافه برآنچه گذشت. علامه ميرحامد حسين، حديث غدير را از طرق مختلف ديگرى نقل مى كند كه در آن نقلها به جاى جمله «من كنت مولاه …» عبارت ديگرى آمده است كه به خوبى نشانگر فهم راويان از عبارت رسول خدا(ص) است و براى مخالفان چاره اى جز پذيرش معناى«اولى» باقى نمى گذارد. در اين نقلها، حديث غدير اين گونه آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ وليّه»46 در يكى از نقلهاى حموينى در «فرائد السطين» نيز آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذكره: اليوم اكملت لكم دينكم».46

اكنون بد نيست به برخى ادّعاها كه به وجه ادبى حديث غدير اشاره دارند، نظرى بيفكنيم تا معلوم شود كه آيا در زبان عربى كلمه «مولى» به معناى «اولى» استعمال مى شود يا چنانكه ادعا كرده اند هيچ كس چنين استعمالى را مجاز نمى داند. بى پايگى اين اشكال آن قدر واضح است كه «چلبى» در حاشيه اش بر «مواقف» در اين قسمت از سخن قاضى عضد الدين ايجى مى نگارد:

از اين اشكال جواب داده شده است كه «مولى» به معناى «متولى» و «صاحب امر» و «اولى به تصرف» در لغت عرب شايع است واز پيشوايان لغت عرب نقل شده است. ابوعبيده گفته است: «هى مولاكم اى اولى بكم» و پيامبر اكرم(ص) فرموده است: «ايما امرأة نكحت بغير اذن مولاها… يعنى اولى به آن زن و مالك تدبير امر او». مراد از اينكه «مولى» به معناى «اولى» است، اين است كه «مولى» اسمى است كه به معناى صفت «اولى» مى آيد نه اينكه كلمه «مولى» صفت است. پس اين اعتراض كه اگر مولى به معناى «اولى» است چرا نمى توان آن را به جاى «اولى» استعمال نمود، صحيح نخواهد بود.48

علامه ميرحامد حسين يك جلد كامل و بخشى از جلد ديگر كتاب «عبقات» را به همين نكته اختصاص داده است و سخنان كسانى كه «مولى» را به معانى «اولى» صحيح دانسته اند با شرح حال آنان و موضع سخن آنها بيان كرده است.49

علامه امينى از گروه بسيارى ـ كه از پيشوايان ادبيات عربى شمرده مى شوند ـ اعتراف به اين نكته را نقل نموده است؛ از جمله: فرّاء، سجستانى، جوهرى، قرطبى، ابن اثير.50

در احاديث ديگر نيز مولى به معناى اولى آمده است، از جمله روايتى است، كه بسيارى از اهل لغت به آن استشهاد جسته اند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:

ايها امرأة نكحت بغير اذن مولاها فنكاحها باطل.51

علامه امينى پس از بحث و بررسى در تمامى بيست و هفت معنايى كه براى كلمه مولى ذكر شده است، تمامى آنها را به معناى اولى برمى گرداند و ادعا مى كند كه در تمام آنها جهت اولويتى بوده است كه كلمه مولى به آنها اطلاق شده است و چون از كلمه مولى معناى اولى تبادر مى كرده است، مسلم در «صحيح» خود از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است كه:

عبد به سيّد وآقاى خويش، مولى نگويد چرا كه مولى خداوند است.52

براى روشن شدن اين مطلب كافى است كه به سخن شيخ سليم البشرى، شيخ جامع الازهر مصر توجه كنيم كه پس از بيان استدلالى سيد شرف الدين درباره اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى هست مى نويسد:

من يقين دارم كه حديث بر همان معنا كه شما مى گوييد (اولى) دلالت دارد.53

اين نكته نيز قابل يادآورى است كه مولى به معناى محبوب چنانكه ابن حجر و برخى ديگر مدعى شدند و روايات غدير را بر آن حمل كردند، در ادبيات عرب جايى ندارد، چنانكه علامه ميرحامد حسين مى نويسد:

هيچ يك از منابع لغوى زير «محبوب» را يكى از معانى «مولى» ندانسته است:

صحاح اللغة، قاموس اللغة، فائق، النهاية، مجمع البحار، تاج المصادر، مفردات القرآن، اساس البلاغة،المغرب، مصباح المنير.54

پايان اين بخش از سخن را قسمتى از گفتار خود ابن حجر قرار مى دهيم. او با اينكه به شدت مخالف است كه كلمه مولى به معناى اولى باشد، ولى خود در چند سطر بعد سخن خود را فراموش مى كند و مى گويد: ابوبكر و عمر همين معناى اولى را از حديث غدير فهميدند. ابن حجر مى نويسد:

اگر بپذيريم كه مراد از حديث غدير، اولى است، بايد گفت كه منظور، اولى به امامت نيست، بلكه اولى به اطاعت است و همين معنا صحيح است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنا (اولى به اطاعت) را فهميدند و از اين روى گفتند: امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن و مؤمنة.55

همچنين بنا به نقل ميرحامد حسين، شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى در «ذخيرة المآل» مدعى همين مطلب شده است و گفته است:

والمراد بالتّولى، الولاية وهو الصديق الناصر او اولى بالاتّباع والقرب منه وهذا الذى فهمه عمر من الحديث فانه لما سمعه قال: يهنك يابن ابن طالب…56

4ـ چهارمين اشكال، انكار يكى از شواهدى است كه شيعه با آن برخلافت اميرالمؤمنين على(ع) استدلال مى كند، و آن جملات پيامبر(ص) در صدر حديث است كه فرمود: «ألست اولى بكم من انفسكم؛ آيا من نسبت به شما از خود شما اولى و سزاوارتر نيستم؟»، سپس فرمود: «هر كه من اولى به اويم على اولى به اوست».

برخى از علماى اهل تسنن جملات صدر حديث را منكر شده اند؛ از جمله قاضى عضدالدين ايجى مى نويسد:

بر فرض كه بپذيريم اين حديث صحيح است، ولى بايد گفت راويان، قسمت اول حديث را نقل نكرده اند، پس ممكن نيست كه به اين جملات (الست اولى بكم) براى اثبات اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى است استدلال نمود.57

در پاسخ بدين اشكال بايد گفت اگر هم فرضاً صدر روايت نمى بود، با استدلالهاى گذشته جاى شبهه اى باقى نماند كه مراد از كلمه مولى، همان اولى است. اكنون ببينيم اين ادعا تا چه حد با واقعيتهاى تاريخى سازگار است. قبلاً در متنى كه نقل كرديم ديديم كه جملات اوّليه حديث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.

علامه امينى جملات صدر روايت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حديث از عامه، از جمله : احمد بن حنبل، طبرى، ذهبى، بيهقى، ابن ماجه، ترمذى، طبرانى، نسائى، حاكم نيشابورى، دارقطنى و… نقل ميكند.58

علامه ميرحامد حسين نيز همين اشكال را از «نهاية العقول» فخر رازى نقل كرده و سپس در پاسخ، مصادر بسيار متعددى از اهل سنّت را كه صدر حديث را روايت كرده اند معرفى مى كند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن كثير، نسائى، سمهودى، هندى در «كنزالعمال»، طبرانى و سمعانى و بسيار ديگر.59

ابن حجر در «صواعق المحرقة» چون به بى پايگى اين اشكال پى برده است آن را مطرح نمى كند و وجود صدر حديث را در روايات صحيحه مى پذيرد.60

5ـ عذر تقصير ديگرى كه برخى در پيشگاه حديث غدير آورده اند اين است كه پس از پذيرش معناى اولى در حديث غدير، اولويت در تصرف را نمى پذيرند، بلكه مى گويند على(ع) اولى است، ولى در اطاعت و تقرب جستن به وى نه اينكه اولى به تصرف باشد تا دلالت برخلافت وى كند.

اين، سخن قاضى ايجى است.61 ابن حجر نيز ضمن بيان همين اشكال مدعى شده است كه منظور از حديث به طور قطع همان اولويت است، ولى اولويت در اطاعت و قربت. همين معنا را نيز ابوبكر و عمر از حديث غدير فهميده اند و از اين روى در تبريك به على(ع) گفتند: «امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة»، و نيز گفتار عمر كه به على(ع) مى گفت: «انّه مولاى؛ او مولاى من است» به همين معناست.62

نظير همين سخن قبلاً از شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى گذشت.

پاسخ به اين اشكال با نگاهى به صورت كامل روايت ـ كه قبلاً مصادر متعدد آن بيان شد ـ كاملاً آشكار و بديهى است. پيامبر اكرم(ص) در ابتدا جمعيت را مخاطب قرار داده و از آنان مى پرسد: «ألست اولى بكم من انفسكم» و پس از پاسخ مثبتِ جمعيت مى فرمايد: «هركس من اولى به او هستم على نيز اولى به اوست». در حقيقت صدر سخن نوعى استدلال و زمينه سازى براى سخن بعدى است. اگر كلمه «اولى» در قسمت اوّل سخن به يك معنا باشد و كلمه «مولى» در قسمت دوم به معناى ديگرى باشد، در سخن مغالطه صورت گرفته است. درست بدان مى ماند كه شخصى گروهى را مخاطب قرار دهد و از آنان بپرسد: آيا عين (به معنى طلا) فلزى گرانبها نيست؟ و پس از اعتراف مخاطب به درستى اين سخن بگويد: پس عين (به معنى چشم) از فلز ساخته شده است.

در اينجا زيبنده است كه قسمتى از نوشتار زيباى ابن بطريق را بياوريم، وى مى نويسد:

اگر كسى بگويد: آيا فلان خانه من در فلان مكان را مى شناسيد؟ و مخاطبان اعتراف كنند كه خانه او را مى شناسند، سپس بگويد: خانه ام را وقف نمودم، در اين صورت اگر شخص داراى خانه هاى متعددى باشد، هيچ كس شك نمى كند كه اين صيغه وقف مربوط به همان خانه اى است كه قبلاً درباره آن سخن گفت و از مخاطبان اعتراف گرفت.

و نيز اگر بپرسد: آيا برده من فلانى را مى شناسيد و قبول داريد كه او برده من است؟ و مخاطبان اعتراف كنند، سپس بدون فاصله بگويد: برده ام آزاد است، بدون هيچ ترديدى هر انسان عاقلى مى گويد اين آزاد سازى مربوط به همان برده اى است كه قبلاً از او سخن رفت، و معنى ندارد كه اين آزاد سازى را مربوط به برده ديگرى بداند كه سخن از او نرفته و مورد بحث و صحبت نبوده.63

بنابراين اولويت بكار رفته در جمله دوّم رسول خدا(ص) به همان اولويتى است كه در جمله اوّل بكار رفته است و پيامبر(ص) دامنه همان اولويتى كه براى خداوند و خويش بر مؤمنان اثبات كرد، به على(ع) نيز توسعه داد و او را بدان مقام منصوب نمود و اين همان مقام با عظمتى بود كه پيامبر(ص) آن را اكمال دين خواند و فرمود: «اين عظمت را كه خداوند به اهل بيتم ارزانى داشت به من تبريك بگوييد». و ابوبكر و عمر و سپس همه مسلمانانِ حاضر به على(ع) تبريك گفتند.64 حسان بن ثابت درباره اين ماجرا شعر سرود. برخى منافقان آن را برنتابيدند و بر خويش نفرين فرستادند (سئل سائل بعذاب واقع).

علاوه بر اين بر فرض كه مقصود از اولويت،اولويت در اطاعت و قرب باشد، آيا پس از رسول خدا(ص) در جريان خلافت، على(ع) مطيع بود يا مطاع؟ آيا با وى مشورت كردند و نظر او را مقدم داشتند و يا به اعتراف همه مورّخان او از بيعت كردن كناره گيرى نمود و به عمل ايشان رضايت نداد؟ بنا به اعتراف برخى مورخان او را تهديد به كشتن و آتش زدن خانه اش نمودند و در نهايت پس از شهادت همسر بزرگوارش بيعت نمود.

اصولاً اطاعت كامل وقتى ميسر مى شود كه شخص حاكم جامعه باشد،والاّ مطاع نخواهد بود، بلكه خواسته يا ناخواسته فرمانبر ديگران خواهد بود، پس حتى اگر معناى روايت، اولى به اطاعت و قرب باشد نيز دليل بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين(ع) است.

6ـ عده اى گفته اند: اگر بپذيريم كه حديث غدير اولويت در تصرّف (كه معنايش همان خلافت و امامت است) را ثابت مى كند، پس مقصود از آن، خلافت در نهايت كار و در مآل امور است؛ يعنى پس از سه خليفه ديگر. به عبارت ديگر، على(ع) هنگامى خليفه است كه با او بيعت شود و چون پس از سه خليفه ديگر با او بيعت شد، پس اين روايت دلالت بر اولويت على(ع) پس از آن سه شخص دارد؛ پس منافاتى ندارد كه پس از پيامبر اكرم(ص) سه تن خليفه بشوند و در نهايت على(ع) به ولايت برسد. اين شبهه را فخر رازى مطرح كرده است و پس از او نيز ديگران نظير قاضى عضدالدين ايجى65 چلپى66، ابن حجر67 و شيخ سليم البشرى68 آن را تكرار نموده اند.

آيا اگر پيامبر(ص) مى فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه بعدى» چنانكه در روايات بسيار ديگر فرموده است69 باز نمى گفتند: بعديّت مى تواند بعد از سه خليفه ديگر باشد و على بعد از سه خليفه ديگر خليفه رسول خدا(ص) است؟ و يا اگر مى فرمود: «على خليفتى بلافصل» باز مدعى نمى شدند كه كلمه «بلافصل» مطلق است و به خلافت سه خليفه نخستين به دليل اجماع اطلاق كلام رسول خدا(ص) تخصص يافته است و مفاد آن اين است كه: على خليفه بلافصل بغير هذه الثلاثة؟ اگر مراد رسول اكرم(ص) از اولويت على(ع) اولويت و خلافت او به هنگام بيعت مردم پس از بيست و پنج سال بوده است، اين چه فضيلتى براى على(ع) است و چه جاى تبريك دارد؟ آيا آن همه ترس و بيم و آن همه خوشحالى و سرور و نقل روايت و بيان فضيلت، همه و همه لغو و بيهوده و گزاف و تنها براى بيان امرى بديهى و مسلم بوده است و هيچ گونه اختصاص و امتيازى را براى على(ع) ثابت نمى كند؟! براستى اگر اين حادثه عظيم الهى و دينى و دنيايى را در حد يك انتصاب دنيايى و آن هم در حد قلمروى كوچك پايين آوريم و فرض كنيم كه زمامدار يك مملكت همه افراد ملت را جمع كند و به آنها بگويد: مرگ من نزديك شده است و بزودى از ميان شما مى روم اكنون اين شخص را به همان ولايت و زمامدارى كه خود داشتم منصوب مى نمايم، كدام فرزانه است كه مدعى شود منظور او ولايت و خلافت آن شخص در عاقبت كار و نهايت امر بوده است ومنافاتى ندارد كه چندين نفر قبل از او حكومت را در دست بگيرند وساليان طولانى فرد تعيين شده را از كوچكترين مقامات حكومتى به دور دارند؟ چگونه ممكن است خلافت را كه به نص قرآن (نزول آيه اليوم اكملت… در اين واقعه) اكمال دين است و عدم اعلام آن مساوى با عدم ابلاغ تمامى رسالت الهى است (وان لم تفعل مما بلغت رسالته) مربوط به خلافت پس از سه نفر از حاضران در جلسه باشد، اما پيامبر هيچ اشاره اى به افراد مقدّم بر او نكند با اينكه مى داند اين مسئله موجب اختلافات بسيارى خواهد شد و خونهاى بسيارى براى آن ريخته خواهد شد.

ابوبكر و عمر پس از واقعه غدير، على(ع) را مولاى خود دانستند و به او تبريك گفتند. اگر مراد از حديث غدير ولايت على(ع) پس از درگذشت سه خليفه باشد، پس على مولاى آنان نيست، چون آنها در زمان ولايت على(ع) نيستند تا على(ع) نسبت به آنان مولى و اولى به تصرف باشد.

7ـ اشكال ديگرى كه برخى مطرح كرده اند آن است كه اگر حديث غدير بر امامت و خلافت على(ع) دلالت كند، لازم مى آيد در حالى كه رسول خدا(ص) زنده اند، على(ع) امام باشد، چرا كه در حديث غدير نيامده است كه على پس از من مولاى شماست، پس معلوم مى شود منظور از حديث غدير چيزى است كه حتى در زمان حيات رسول خدا(ص) نيز براى على(ع) ثابت بوده است و آن همان معناى محبت يا نصرت و امثال آن خواهد بود.
در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه با توجه به شواهد و دلايلى كه آورده شد منظور از حديث غدير ولايت وامامت على(ع) است و چون حقيقت اين كلام، خلافت او از زمان صدور حديث غدير است و اين نيز ممكن نيست، پس بايد به قاعده كلى و هميشگى مراجعه شود كه مطابق آن هنگام تعذر حقيقت به اقرب المجازات مراجعه مى شود؛ و در حديث غدير چون نمى تواند خلافت از زمان رسول خدا(ص) شروع شود پس بايد به نزديكترين معناى مجازى مراجعه شود، و آن خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم(ص) است.

برخى ديگر از دانشمندان گفته اند: در حقيقت از همان زمان حيات رسول خدا(ص) خلافت على آغاز شد و على(ع) بدين مقام منصوب شد، ولى شرط فعليت آن، رحلت رسول خدا(ص) بود، همان گونه كه فقها در باب وصيت معتقدند كه تمليك از همان زمان وصيت است؛ يعنى موصى در زمان حياتِ فرد، موصى له را مالك مى كند، ولى شرط فعليت ملكيت، تحقق مرگ موصى است. در موارد تعيين وليعهد در مناصب سياسى نيز اين گونه است كه زمامدار قبلى، زمامدار پس از خود را در حيات خود منصوب مى كند ولى شرط تحقق آن، مرگ زمامدار قبلى است، و رسول خدا(ص) با بيان نزديك شدن زمان رحلت خويش به طور آشكار روشن نمود كه انتصابى كه در روز غدير صورت مى گيرد، تعيين تكليف امت اسلامى پس از وفات اوست.

8 ـ اشكال ديگر، سخن ابن حجر است، او مى گويد:

اگر مقصود رسول خدا(ص) در حديث غدير خلافت و امامت على(ع) بود، چرا به جاى كلمه «مولى» كلمه «خليفه» را بكار نبرد، پس اينكه رسول خدا(ص) به جاى كلمه خليفه كلمه مولى را بكار برده دليل آن است كه مقصود او خلافت على(ع) نبود.70

در پاسخ بايد گفت اگر بنابر توجيه روايات و محمل تراشيها و تفسيرهاى نابجا باشد با هيچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات كرد. آيا اگر پيامبر(ص) به جاى كلمه مولى كلمه خليفه را بكار مى برد، آنان كه حديث غدير را با اين همه وضوح توجيه كرده اند نمى گفتند منظور از خليفه، خليفه در ردّ امانات و اداى ديون و امثال آن است؟ و يا ادعا نمى كردند منظور از خليفه، امام است ولى بالمآل و در نهايت، پس منافات با خلافت ديگران قبل از او ندارد.

حقيقت آن است كه رسول خدا(ص) با هر زبانى خلافت و امامت على(ع) را بيان كرد. مگر نه آن است كه در روايات بسيارى با عنوان «خليفه من» على(ع) را معرفى كرده است، پاسخ ابن حجر و امثال او به آن روايات چيست؟

به عنوان نمونه چند مورد از رواياتى كه رسول خدا(ص) در آنها على(ع) را به عنوان خليفه خود نام برده است از مصادر عامه بيان مى كنيم:

1ـ تاريخ الامم والملكوك، حافظ ابن جرير الطبرى، ج1، ص541؛

2ـ الكامل ، ابن اثير، ج2، ص62؛

3ـ كنز العمال، العلامة المتقى الهندى، ج13، ص114؛

4ـ المستدرك على الصحيحين، الحافظ الحاكم النيشابورى، ج3، ص133؛

4ـ التلخيص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشيه مستدرك حاكم)، ج3، ص133 .

اضافه بر اينها علامه امينى در روايت رسول اكرم(ص) لفظ «خليفتى» را از منابع بسيار متعدد روايى، تفسيرى و تاريخى اهل سنت نظير: مسند احمد حنبل، تفسير كشف البيان ثعلبى، جمع الجوامع سيوطى وخصائص نسائى نقل مى كند.71

9ـ شبهه ديگر چنين قابل طرح است كه اگر اين روايت دلالت بر خلافت بلافصل على(ع) دارد، چرا آن حضرت و يا اصحاب او به اين روايت استدلال و احتجاج نكردند.

ابن حجر هيثمى مى نويسد:

چگونه حديث غدير نص در امامت على(ع) است، در حالى كه او يا عباس و يا شخص ديگرى به آن احتجاج و استدلال نكردند، پس سكوت او از استدلال به اين روايات تا ايّام خلافتش در نزد هر كس كه كمترين عقلى داشته باشد دليل آن است كه او مى دانست اين روايت نصّ بر خلافت او نيست.72

پاسخ:

با يك نگاه به مصادر تاريخى بطلان اين گونه اشكالها واقع مى شود. علامه امينى احتجاجات اميرالمؤمنين(ع) را به روايت غدير از منابع گوناگون اهل سنت و از دانشمندان بزرگى نظير: خوارزمى در «مناقب»، جوينى در «فرائد السمطين» و نسائى در «خصائص» و ابن حجر عسقلانى در «الاصابة» و حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» ابن مغازلى در «مناقب» و حلبى در «سيره»اش و نيز بسيارى ديگر نقل مى كند. برخى از اين احتجاجات قبل از ايّام خلافت و برخى در ايام خلافت آن حضرت بوده است.73

محمد بن محمد الجزرى الدمشقى نيز در احتجاج حضرت فاطمه(س) را به اين حديث شريف نقل مى كند.74

قندوزى در «ينابيع المودة» احتجاج امام حسن مجتبى(ع) به اين حديث را نقل كرده است،75 همان گونه كه تابعى بزرگ سليم بن قيس، احتجاج امام حسين(ع) را به اين حديث در محضر صحابه و تابعين در سرزمين منى ذكر نموده است.76

احتجاج بسيارى ديگر را نيز مى توان در كتاب شريف «الغدير» مشاهده نمود.77

با توضيحى كه درباره سكوت اميرالمؤمنين(ع) در ايام خلفاى سه گانه خواهيم داد روشنتر خواهد شد كه چرا اين احتجاجات و استدلالات فقط در حد اتمام حجت و بيان حقيقت بود و اصرار بيشترى براى اثبات و ايضاح آن نشده است. در اين نوشته از ذكر احتجاج و استدلال آن حضرت كه در موارد مختلف و در منابع شيعى ذكر شده است نيز چشم پوشيديم.

10ـ همه مى دانند كه اميرمؤمنان(ع) اگرچه در ابتداى خلافت ابوبكر با وى بيعت نكرد و همراه با او گروه بنى هاشم نيز از بيعت خوددارى نمودند، ولى بالاخره پس از مدتى اين خلافت را پذيرفت و با آرا و نظرات خود نيز اين خلفا را يارى مى رساند. براستى اگر حديث غدير و امثال آن برخلافت وى دلالت مى كرد و خلافت ديگران غاصبانه بود چرا عليه آن قيام نكرد و بدين ظلم بزرگ گردن نهاد؟ اين يكى از اشكالاتى است كه برخى از دانشمندان سنّى نظير ابن حجر هيتمى78 و نيز شيخ سليم البشرى79 مطرح نموده اند. شيخ سليم البشرى مى نگارد:

ما انكار نمى كنيم كه بيعت ابوبكر از روى مشورت و تفكر و بررسى نبوده بلكه ناگهانى و بدون بررسى انجام شد. انصار و رئيسشان مخالفت كردند و بنى هاشم و دوستانشان از مهاجرين و انصار كناره گيرى نمودند،ولى بالاخره در نهايت همگى خلافت ابوبكر را گردن نهادند و بدان راضى شدند و اجماع بر خلافت ابوبكر منعقد شد.80
در پاسخ اين اشكال مى گوييم: آرى، پذيرش نهايى بيعت ابوبكر از سوى برخى مسلمانان مورد انكار نيست. اگرچه گروهى نظير سعد بن عباده هرگز آن را نپذيرفتند تا زمانى كه ترور شدند. ولى بايد ديد آيا اين پذيرفتن به معناى قبول استدلال و قبول حقانيت خلافت ابوبكر بوده است و يا سرّ ديگرى داشته است. در مراجعه به روايات مى بينيم كه شخص پيامبر اكرم(ص) به نوعى استيثار و انحصارطلبى بعد از خود اشاره كرده است و به مسلمانان توصيه كرده است كه در اين شرايط براى حفظ اصل اسلام سكوت كنند، همان گونه كه در روايات اهل بيت(ع) و خطبات اميرالمؤمنين(ع) نيز به اين مطلب اشاره شده است. از اين روى مسلمانانى كه در مسير ولايت انحراف مى ديدند با توجه به نهضتهاى انحرافى نظير: قيام مسلمه و سجاع و نهضت ردّه و حركتهاى منافقين در ميان مسلمين و حركت نظامى روم و ساير مشكلات، اصل اسلام را در خطر مى ديدند، از اين روى در مقابل آن انحراف در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتند بردبارى پيشه كردند.81

اكنون به برخى از رواياتى كه رسول اكرم(ص) در اين باره بيان فرموده است اشاره مى كنيم: مسلم در صحيحش نقل مى كند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:

انّها ستكون بعدى اثرة وامور تنكرونها، قالوا: يا رسول اللّه! كيف تامر من ادرك منّا ذلك؟ قال: تودّون الحق الذى عليكم تسئلون اللّه الذى لكم؛82

پس از من انحصارطلبى و امورى كه ناپسند و ناخوش داريد خواهيد ديد. اصحاب سؤال كردند: آن كس را كه اين زمان را دريافت چه فرمان مى فرمايى؟ فرمود: آن حق كه برعهده داريد بگذاريد و حقى كه از آن شماست از خداى درخواست كنيد.

در روايتى ديگر فرمود:

ستلقون بعدى اثرة فاصبروا حتى تلقون على الحوض؛83

پس از من دچار انحصارطلبى خواهيد شد صبر كنيد تا نزد حوض [كوثر] به ملاقاتم برسيد.

در روايتى ديگر حذيفه مى گويد:

به پيامبر اكرم(ص) عرض كردم: يا رسول اللّه ما در جاهليت در شر و بدى بوديم و خداوند خير و نيكى برايمان آورد كه اكنون در آن به سر مى بريم، آيا پس از اين نيكى، شرّ و بدى خواهد بود؟ فرمود: آرى، پيشوايانى كه هدايت مرا نمى پذيرند و به سنت من عمل نمى كنند … گفتم وظيفه من چيست؟ فرمود:مى شنوى و اطاعت امر مى كنى اگرچه بر پوست بدنت نواختند (تو را زدند) و مالت را گرفتند بشنو و اطاعت كن.84

روايات بسيار ديگرى به همين مضمون در كتاب امارت «صحيح مسلم» آمده است و نيز نظاير آن را المتقى الهندى در «كنز العمال» (ج6، ص50) ذكر نموده است.

11ـ مى رسيم به آخرين اشكال كه به نظر ما اساسى ترين اشكال است و بقيه اشكالات پس از اين و براى توجيه اين اشكال مطرح شده است. اين اشكال داراى روح و باطنى سياسى است.

برخى از عالمان عامه گفته اند: چگونه ممكن است رسول خدا(ص) همه صحابه را به امامت على(ع) دعوت كند ولى آنان با او به مخالفت برخيزند. به عبارت ديگر براى ردّ تمامى نصوص و استدلالات همين كافى است كه ما مى بينيم صحابه رسول خدا(ص) به آن عمل نكرده اند، و اگر بخواهيم اين روايات و نصوص را (اگرچه متواترند) بپذيريم ناچاريم صحابه رسول خدا(ص) و سلف صالح را متهم به زيرپا گذاشتن حق كنيم و البته اينممكن نيست، پس بناچار نصوص را ترك مى كنيم و مى گوييم منظور از نصوص و روايات چيز ديگرى بوده است.

اين، مضمون سخنى است كه ابن حجر در «صواعق»85 آورده است و صريح سخنى است كه شيخ سليم البشرى در «المراجعات» نوشته است، او مى نويسد:

اهل بصيرت نافذ و صاحبان تفكر صحيح صحابه را از مخالفت با رسول خدا(ص) منزّه مى دانند، پس ممكن نيست كه نصّى را از او بر امامت شخصى بشنوند و از او روى گردان شوند و به اوّلى و دومى و سومين شخص روى آورند.86

نيز در جايى ديگر مى نويسد:

من يقين دارم كه احاديث، بر گفته هاى شما دلالت مى كند واگر نبود كه لازم است عمل صحابه را حمل بر صحت كنيم من مطيع حكم شما مى شدم و سخنان را مى پذيرفتم ولى چاره اى جز دست برداشتن از ظاهر اين روايات نيست تا اقتدا به سلف صالح كرده باشيم.87

همچنين مى نگارد:

حمل عمل صحابه بر صحت و درست دانستن عمل آنان موجب مى شود كه حديث غدير را تأويل كنيم چه متواتر باشد يا غير متواتر.88

در پاسخ بدين اشكال در ابتدا گفتگوى ميان ابن ابى الحديد معتزلى و نقيب ابوجعفر العلوى را مى آوريم و سپس به توضيح بيشتر جواب مى پردازيم:

ابن ابى الحديد مى گويد:

چون اين جمله امام اميرالمؤمنين(ع) (كانت اثرة شحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين) را در محضر ابوجعفر العلوى مى خواندم گفتم:

منظور امام(ع) كدام روز است، روزى كه سقيفه بنى ساعده پس از رحلت رسول خدا(ص) تشكيل شد و با ابوبكر بيعت شد يا روز شوراى خلافت كه به انتخاب عثمان منجر شد؟

و جواب داد: منظور روز سقيفه است.

به وى گفتم: دلم راضى نمى شود كه به صحابه رسول خدا(ص) نسبت نافرمانى و معصيت بدهم وبگويم نص صريح او را ردّ كرده اند.

او پاسخ داد: آرى من نيز راضى نمى شوم كه به رسول خدا(ص) نسبت اهمال كارى و سهل انگارى در امر امامت امت بدهم و بگويم او مردم را سرگردان و بى سرپرست در هرج و مرج گذاشت و رفت. او از مدينه خارج نمى شد مگر آنكه اميرى را تعيين مى كرد، در حالى كه زنده بود و از مدينه هم زياد دور نشده بود، پس چگونه براى زمان پس از مرگ كه نمى توان آنچه را بعد پيش مى آيد اصلاح كرد كسى را تعيين نكرد.89

تعبير پر معناى علامه امينى در «الغدير» نيز اشاره به همين نكته دارد، آنجا كه مى نگارد:

خوش گمانى ديگران به سلف كه در امر خلافت دخالت نمودند، موجب شده است كه نصوص و روايات صريح پيامبر را تغيير دهند، ولى خوش گمانى يقينى ما به رسول خدا(ص) ما را وادار مى كند كه بگوييم او آنچه را كه امّتش لازم داشتند و بر ايشان ضرورى بود هرگز ترك نكرد و اهمال و مسامحه روا نداشت.90

پس از اين مى آوريم كه تاريخ بيانگر اين نكته است كه متأسفانه در برخى موارد صحابه رسول خدا(ص) على رغم دستور صريح او، بدان وقعى نگذاشتند. قبل از بيان اين موارد، سخن علامه سيد شرف الدين را درباره بى توجهى صحابه به نصوص امامت بيان مى كنيم: او مى نگارد:

مسلمانان در امور عبادى مطيع رسول خدا(ص) بودند، ولى در امور سياسى گاه مخالفت مى نمودند و عذر آنان اين بود كه گمان مى كردند آنها در اين امور همانند عبادات ملزم به اطاعت نيستند و حق اظهار نظر بر خلاف سخن رسول خدا(ص) را دارند، در ماجراى خلافت برخى از صحابه گمان كردند كه مردم به خلافت على(ع) رضايت نخواهند داد، چرا كه بسيارى از افراد قبايل مختلف در جنگهاى اسلام به شمشير او كشته شده اند و از طرفى از عدالت شديد او مى ترسيدند و مى دانستند او بر اساس حق خالص عمل خواهد نمود. از طرفى عده بسيارى بر فضيلتهاى او حسد مى بردند. همه اين جهات باعث شد كه گمان كنند امر خلافت على(ع) استوار نخواهد شد. پس براى اينكه امت دچار اختلاف نشوند، با اينكه مى دانستند پيامبر(ص) على(ع) را به خلافت نصب كرده است، دست از نصوص برداشتند و برخلاف نصوص با ديگران بيعت نمودند. البته اين اجتهاد در مقابل نص صريح رسول خدا(ص) بود و آنان از اين گونه اجتهادات داشتند.91

اكنون به چند مورد از مخالفت صحابه با نصوص قطعى رسول خدا(ص) اشاره مى كنيم:

يكى از مهمترين اجتهادهاى صحابه و مخالفت آنان با دستور صريح رسول خدا(ص) جريان روز رحلت رسول خداست آنگاه كه فرمود: بياييد برايتان نوشته اى بنگارم كه هرگز گمراه نشويد، عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است.92 و يا بنا به نقلى ديگر گفت: پيامبر هذيان مى گويد.93

تفصيل اين جريان و نيز پاسخ بسيار زيبا و مستدل به عذرها برخى را مى توان در كتاب «المراجعات» (ص240) خواند.

از جمله اين موارد، ماجراى صلح حديبيه است كه چون پيامبر(ص) صلح نمود، سه بار فرمود: برخيزيد و از احرامم خارج شويد و سرها را در همين مكان بتراشيد؛ ولى هيچ كس از حاضران در آن جمع اعتنا نكرد و پيامبر(ص) از روى خشم به خيمه ام السلمه رفت. اين جريان را مورخان اسلامى بيان نموده اند از جمله منابع زير:

ابن كثير در «البداية والنهاية»، ج4، ص170و ص 178؛
طبرى در «تاريخ الامم والملوك»، ج2، ص124؛
ابن اثير در «الكامل»، ج2، ص205.

از ديگر موارد، اعتراض به امارت اسامة بن زيد در لشكرى كه بنا بود به طرف موته حركت كند و همراهى با او است، با اينكه رسول اكرم(ص) دستور اكيد به همراهى اصحاب با اسامه داده بود، ولى لشكر او تا هنگام وفات رسول خدا(ص) به طرف ميدان نبرد حركت نكرد.94

از ديگر موارد، اعتراض عمومى به تقسيم غنايم در جنگ حنين است كه در «البداية والنهاية»95 و «تاريخ الامم والملوك»96 و ساير مصادر آمده است.

اين موارد تاييد كننده نظر يكى از دانشمندان سنى است كه مى نويسد:

اصولاً نظريه عدالت صحابه نظريه اى سياسى و طرحى اموى است كه بنى اميه براى توجيه سياستهاى ضد اسلامى خود آن را ساخته و پرداخته و در موارد مختلفى از آن بهره بردند.97

اين نكته نيز مخفى نيست كه تمامى حاضران در صحنه غدير و نيز همگى صحابه رسول اكرم(ص) در مدينه نبودند، بلكه در سراسر كشور پهناور اسلامى زندگى مى كردند و شهر مدينه حداكثر گنجايش سه چهار هزار نفر را داشته است، عده زيادى از آنان نيز مهاجرانى «موالى» بودند كه داراى پايگاه سياسى اجتماعى نبودند و كسى به نظريات آنان اعتنايى نمى كرد و مورد رايزنى قرار نمى گرفتند. اضافه بر اينها نظام قبيله اى حاكم بر جامعه آن روزگار، داشتن رأى سياسى و دخالت در امور كشوردارى را به عده اى معدود از رؤساى قبايل و به اصطلاح ريش سفيدها محدود كرده بود و نظريه ديگران محلى از اعراب نداشت.

پس از صحابه مدينه، تنها برخى سران قبايل حق اظهار نظر داشتند كه عده اى از برجسته ترين آنها نظير عباس عموى پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و زبير و برخى ديگر از بيعت كناره جسته و در خانه على(ع) تحصن اختيار كرده بودند. گروهى هم همچون سعد بن عباده و فرزندش قيس بن سعد به صورت آشكار مخالفت خود را با اين بيعت و پشت پازدن به نصوص پيامبر اكرم(ص) اظهار داشتند. پس اين مخالفت صريح با نصوص متواتر رسول خدا(ص) توسط گروهى اندك صورت گرفت و پس از بيعت با ابوبكر كه ناگهانى و بدون تفكر و رايزنى (فلته) انجام گرفت مردم در مقابل عملى انجام شده قرارگرفتند، مخصوصاً آن روز نظريه اى مطرح شد كه اگر يك نفر با شخص بيعت كرد همه بايد با او بيعت كنند والاّ كشته خواهند شد. بدين سان بود كه وقتى اميرالمؤمنين(ع) نصوص متواتر پيامبر(ص) را به مردم يادآور شد، آنان عذر را آوردند كه كار از كار گذشت و ما در مقابل عملى انجام شده قرار گرفتيم.98

امّا اصحابى كه در مدينه نبودند، با نبود امكانات اطلاع رسانى در آن زمان مدت زمانى گذشت كه با خبر شدند. آنان بطور طبيعى از مدينه حرف شنوى داشتند چرا كه با خود مى گفتند. تا آخرين لحظه بالاى سر پيامبر(ص) بوده اند، شايد پيامبر(ص) طرحى جديد و سخن ديگرى را با آنان مطرح كرده است. اگر چه برخى آنان هنگامى كه از نقشه با خبر شدند با آن مخالفت كرده و جان بر سر اين كار گذاشتند (مالك بن نويره).99

بدين سان بود كه غدير فراموش شد و به صورت انكار شگفت تاريخ درآمد.
 
 
 
 ______________________________
 
 
پی‏نوشت‏ها:

43 . الغدير ، ج1،ص214
44 . فرائد السمطين، جوينى، بيروت، مؤسسة المحمودى، 1398هـ، ج1،ص315
45 . الغدير، ج1، ص 52، 217و 218
46 . عبقات الانوار، ميرحامد حسين هندى، قم، انتشارات سيد الشهداء، 1410هـ، ج8، ص226
47 . فرائد السمطين، ج1، ص315
48 . شرح المواقف، ج8، ص261
49 . عبقات الانوار، تمام جلد 8 و هشتاد صفحه از جلد 9 و برخى از موارد متفرقه ديگر.
50 . الغدير، ج1، ص361
51 . النهاية، ابن اثير، قم، اسماعيليان، ج5، ص228
52 . الغدير، ج1، ص370
53 . المراجعات، علامه سيد شرف الدين ـ شيخ سليم البشرى، قاهره، مطبوعات النجاح، 1399هـ، ص141
54 . عبقات الانوار، ج10، ص410
55 . الصواعق المحرقة، ص67
56 . عبقات الانوار، ج8، ص221
57 . شرح المواقف، ج8، ص361
58 . الغدير، ج1، ص371
59 . عبقات الانوار، ج10، ص288
60 . الصواعق المحرقة، ص65
61 . شرح المواقف، ج8، ص362
62 . همان، ص67
63 . العمدة، ص116
64 . الغدير، ج1، ص274 (به نقل از شرف المصطفى، ابوسعيد النيشابورى و…)
65 . شرح المواقف، ج8، ص361
66 . همان، پاورقى صفهه 361
67 . الصواعق المحرقة، ص67
68 . المراجعات، ص182
69 . ر.ك: الاصابة، ج3، ص641؛ فرائد السمطين، ج1، ص315؛ حلية الاولياء، ج1، ص86، علامه امينى در الغدير (ج1، ص86) اين روايت را از ترمذى، حاكم، نسائى، ابن ابى شيبه، طبرى و… نقل مى كند.
70 . الصواعق المحرقة، ص69
71 .الغدير، ج2، ص278
72 . الصواعق المحرقة، ص69
73 .الغدير، ج1، ص159
74 . اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، ص32
75 . ينابيع المودة، ص482
76 . موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص370
77 .الغدير، ج1، ص198ـ213
78 . الصواعق المحرقة، ص76
79و 80 . المراجعات، ص232
81 . نهج البلاغه، خطبه شقشقيه.
82 . صحيح مسلم، ج12، ص232
83 . همان، ص235
84 . همان، ص237
85 . الصواعق المحرقة، ص68
86 . المراجعات، ص237
87 . همان، ص141
88 . همان، ص177
89 . شرح نهج البلاغه، ج9، ص248
90 .الغدير، ج1، ص401
91 . المراجعات، ص237
92 . صحيح بخارى، ج4، ص7، باب «قول المريض قوموا عنّى.
93 . همان، ج3، ص91
94 . ر. ك: تاريخ الامم والملوك، ابن جرير الطبرى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1408هـ، ج2، ص225
95 . البداية والنهاية، ابن كثير الدمشقى، ج4، ص353
96 . تاريخ الامم والملوك، ج2، ص122. براى اطلاع از موارد بسيار ديگر به كتاب النص والاجتهاد مراجعه شود.
97 . نظرية عدالة الصحابة، احمد حسين يعقوب، لندن، موسسة الفجر، بى تا، ص107
98 . الامامة والسياسة، ابن قتيبة الدينورى، مصر، مكتبة مصطفى(ص)، 1388هـ، ص12
99 . مستفاد از اعتذار خالدبن وليد. ر. ك: تاريخ الطبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج2، ص504
  • منبع: فصلنامه علوم حديث

طبرى و طرق حديث غدير

  • طبرى و طرق حديث غدير
  • نويسنده:حجت الاسلام رسول جعفريان
 
آنهايى كه با نام محمد بن جرير طبرى آشنا هستند، تاريخ طبرى وى را نيز در ياد دارند، اثرى كه از جمله منابع معتبر در سيره‏نويسى و تاريخ نگارى اسلام به شمار مى‏آيد. همچنين تفسير طبرى بر قرآن كريم نيز از جمله آثار ماندگار و مورد استفاده‏اى است كه از اين مورخ و مفسر نامدار به يادگار مانده است.

به كوشش رسول جعفريان مورخ و پژوهشگر تاريخ اسلام، متن عربى كتاب «فضايل على ابن ابى طالب(ع) و كتاب الولاية» طبرى تصحيح و از سوى «انتشارات دليل» روانه بازار نشر شده است. اين كتاب كم حجم، بخش‏هاى به جاى مانده از كتاب اصلى است كه تا كنون به دست آمده است.

آقاى جعفريان بر اين اثر مقدمه عالمانه‏اى نگاشته‏اند كه در آن به اهميت اين اثر از ديدگاه مورخان و فقيهان و سيره‏نويسان بنام اسلام اشاره شده است. بخش‏هاى مهمى از اين مقدمه با اندكى تلخيص و البته حذف برخى از ارجاعات و اشارات عربى ايشان از نظر شما گراميان مى‏گذرد.

محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب طبرى آملى(224ـ310) محدث، مفسر، فقيه و مورخ برجسته سنى مذهب قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجرى، شخصيت و عالمى شناخته شده است كه درباره او تحقيقات و مطالعات فراوانى صورت گرفته و نيازى به تكرار آن در اينجا نيست (1) . در مقايسه او و نوشته‏هايش با آنچه كه از عالمان بغداد اين قرن مى‏شناسيم، بدون ترديد مى‏توان برترى وى را در بيشتر زمينه‏هاى علمى مانند فقه، (2) حديث تفسير و به ويژه تاريخ بر معاصرانش تشخيص داد. به علاوه، در تاريخ تفكر سنى، به لحاظ كثرت تأليفات خوب و ماندنى، تنها مى‏توان او را در رديف برخى از بزرگترين مؤلفان سنى مانند خطيب بغدادى، ابن جوزى، شمس الدين ذهبى و ابن حجر قرار داد. نفوذ چشمگير نوشته‏هاى او، به ويژه دو كتاب تاريخ و تفسير او بر آثارى كه پس از او نگارش يافته، براى شناخت برجستگى او كافى است.

ما درباره معتقدات مذهبى او در جاى ديگرى به تفصيل سخن گفته و شرايط مذهبى ناهنجار حاكم بر بغداد را كه سبب شد تا طبرى در برابر حنابله و افراطيون اهل حديث قرار گيرد شرح داده‏ايم (3) بدون مطالعه آن مطالب دست كم نمى‏توان دليل تمايل طبرى را به نگارش اثرى تحت عنوان كتاب الولايه را كه گردآورى طرق حديث غدير است دريافت.

حنابله بغداد كه دشمنى با امام على عليه السلام را از دوران اموى به ارث برده بودند، به صراحت به انكار فضائل امام مى‏پرداختند. اين انكار به حدى بود كه خشم ابن قتيبه عالم محدث سنى اهل حديثى را برانگيخت. (4) به علاوه، نگرش حديثى و اخبارى عثمانى مذهب‏ها و اصرارشان بر برخى از احاديث مجعول اما منسوب به پيامبر(ص)، سبب شد تا آنان اجازه كوچك‏ترين تخطى از ظواهر احاديث مزبور را به ديگر دانشمندان دنياى اسلام ندهند. در اين ميان طبرى كه خود را يك سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتى احمد بن حنبل مى‏ديد، اين فشار را برنتافت و در زمينه‏هاى مختلف، به مخالفت با اهل حديث پرداخت.

در اين باره كه چرا طبرى كتاب الولايه را تاليف كرده، در عنوان بعدى سخن خواهيم گفت . آنچه در اينجا بايد عرض كنيم اين است كه، بدون ترديد اين اثر كه اصل آن ـ بر حسب اطلاعات موجودـبر جاى نمانده، كتابى است از محمد بن جرير طبرى مورخ معروف بغداد. در اين باره، در كهن‏ترين منابع از يك نسل پس از طبرى تا قرن دهم، نصوص متقنى در اختيار است كه آنها را مرور خواهيم كرد. اين درست است كه يك يا دو طبرى ديگر هم داريم كه يكى از آنها شيعه و صاحب المسترشد (5) و ديگرى نويسنده كتاب دلائل الامامه است، (6) اما احتمال نسبت دادن كتاب طرق حديث غدير به آن عالم شيعه، ناشى از بى‏اطلاعى از نصوص متقن تاريخى و به كلى ناشى از حدس و گمان‏هايى غير تاريخى است (7) .

عنوان كتاب

طبق معمول، كتاب طبرى، مانند بسيارى از رساله‏ها و كتابهاى كهن، داراى چندين نام مختلف شده است. دليلش آن است كه قدما در نقل از اين قبيل كتابها، گاه به اقتضاى موضوع كلى كتاب، نامى را كه خود مى‏خواستند و آن را مطابق با محتواى كتاب مى‏ديدند، بر آن اطلاق مى‏كردند.

نكته ديگر آن كه، آنچنان كه از اين نام‏ها بر مى‏آيد، برخى نام مجموعه‏اى از مطالب متنوع است كه كنار هم قرار گرفته و برخى ديگر از اين نامها، نام بخشى و فصلى از همان كتاب است كه احيانا به صورت مستقل نيز تدوين شده است. براى نمونه، عنوان فضائل اهل البيت يا مناقب اهل البيت ـ كه ابن طاوس براى كتاب طبرى از آن يا و استفاده كرده ـ نامى كلى است كه حديث الولايه مى‏توانسته بخشى از آن باشد، بخشى كه خود به صورت كتابى مستقل نيز در آمده است.

عنوان كتاب الولايةـافزون بر آن كه مكرر توسط استفاده كنندگان از اين اثر بكار رفتهـتوسط ابن شهر آشوب در اثرى كتابشناسانه عنوان شده است. (8) عنوان ديگر الرد على الحرقوصيه در رجال النجاشى آمده و تصريح شده است كه كتابى است از طبرى مورخ عامى مذهب درباره حديث غدير: «له كتاب الرد على الحرقوصية، ذكر طرق خبر يوم الغدير». (9) ابن طاوس نيز تصريح كرده است كه طبرى نام كتابش را الرد على الحرقوصيه گذاشته است. (10) عقيده ابن طاوس بر آن است كه انتخاب اين نام به اين سبب بوده است كه احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهير، رهبر خوارج بوده و به همين دليل از سوى طبرى اين نام انتخاب شده است. (11) روزنتال اين احتمال را مطرح كرده است كه حرقوص در لغت به معناى مگس يا پشه باشد و به احتمال، طبرى اين تعبر را براى ابوبكر بن ابى‏داود سجستانى، كه كتاب الولاية را در رد بر او نوشته است، به قصدتحقير او، استفاده كرده است. (12) شايد بتوان اين احتمال را نيز افزود كه اين نام، اشاره به فلسفه نگارش اين اثر دارد كه طبرى آن را در رد بر فردى ناصبى نگاشته است. از آنجا كه خوارج دشمن امام على(ع) بوده‏اند و حرقوص بن زهير رهبر آنان بوده، طبرى چنين نامى را براى كتاب خود انتخاب كرده تا حنابله افراطى را خارجى و ناصبى مسلك نشان دهد. نه آن كه بحث از نسب احمد در ميان بوده باشد .

عنوان رسالة فى طرق حديث غدير نيز، عنوانى است كه با مضمون كتاب به راحتى سازگار است . (13) در اين ميان، كالبرگ عنوان كتاب الولاية و كتاب المناقب را در دو جا آورده است، در حالى كه خود وى به اين نكته اشاره دارد كه ممكن است كتاب الولايه بخشى از كتاب فضائل يا كتاب مناقب بوده باشد. (14)

آنچه در عمل رخ داده، اين است كه استفاده كنندگان از اين كتاب، گاه نام كتاب فضائل على (ع) يا مناقب را آورده، اما حديث غدير را نقل كرده‏اند، درست همان طور كه كسانى چون ابن شهر آشوب در مناقب، نام كتاب الولاية را آورده و فضائل را از آن نقل كرده‏اند. پيداست كه دقتى در اين كار صورت نگرفته است.

اكنون كه بناى جمع‏آورى نقلهاى برجاى مانده اين كتاب است، بهتر است احاديثى كه از اين كتاب در فضائل اما ـ بجز حديث غدير نقل شده ـ عنوان كتاب فضائل و احاديث غدير هم تحت عنوان كتاب الولاية گرآورى شود.

كتاب غدير و مناقب طبرى در اختيار چه كسانى بوده است؟

تا آنجا كه آگاهيم، اين كتاب، در اختيار چندين نفر از مؤلفان، مورخان و محدثان بزرگ اسلامى تا قرن نهم بوده است. (15) فهرست اجمالى نام اين افراد عبارت است از: قاضى نعمان اسماعيلى(م 363) كه بيشترين نقل را از اين كتاب دارد. نجاشى (372ـ450) كه نام را ياد كرده و طريق خود را به آن يادآور شده است. شيخ طوسى (م 460) همين طور.حموى (م 626)كه گزارشى از چگونگى تأليف اين اثر به دست داده است. ابن بطريق (م 600) كه به تعداد طرق نقل حديث غدير در اين كتاب تصريح كرده است. ابن شهر آشوب (م 588) كه او نيز نام اين كتاب را در شرح حال او آورده و در جاى ديگر خبر شمار طرق نقل شده براى حديث غدير در اين كتاب را ارائه كرده و در المناقب، در چندين مورد از آن نقل كرده است. ابن طاووس (م 664) نيز كه هم از آن ياد و هم نقل كرده است. شمس الدين ذهبى (748) كه آن را ديده و چندين حديث از آن نقل كرده است. ابن كثير (م 774) كه كتاب را ديده و چندين روايت نقل كرده است وابن حجر (م 852) كه او نيز كتاب را ديده است.

در واقع اين مطالب به قدرى واضح و روشن است كه نيازى به اثبات آن نيست. گفتنى است كه در سالهاى اخير هيچ كس به اندازه استاد علامه مرحوم سيد عبد العزيز طباطبايى كه عمرش را وقف تحقيق درباره امير المؤمنين و اهل بيت(ع) كرده، به معرفى اين اثر نپرداخت. (16) .

انگيزه طبرى در تاليف كتاب الولاية

درباره علت تأليف كتاب الولايه از سوى طبرى، در چندين منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ما جرا آن است كه عالمى سجستانى نام ـ فرزند سجستانى صاحب سنن ـ مطلبى در انكار حديث غدير گفت كه سبب تأليف اين اثر از سوى طبرى شد. در متون كلامى شيعه نيز در وقت بحث از غدير به اشكال ابوبكر عبد الله ابن ابى داود سليمان سجستانى اشاره شده و به برخورد طبرى نيز با او اشارت رفته است. از جمله سيد مرتضى در الذخيرة سخن سجستانى را باطل دانسته و به برخورد طبرى با او اشاره مى‏كند. (17) همو در الشافى با اشاره به اين كه خبر غدير را تمامى راويان شيعه و سنى روايت كرده‏اند، به عنوان اشكال، از انكار سجستانى ياد كرده است. شريف مرتضى در پاسخ، جداى از آن كه اظهار كرده است كه نظر سجستانى، نظر شاذ و نادرى است، از تبرى بعدى او در مواجه با طبرى، از اين نظرش هم ياد كرده است. (18) در همين منابع، آمده است كه سجستانى اين نسبت را تكذيب كرده و گفته است كه وى نه اصل حديث، بلكه منكر اين شده است كه مسجد غديرخم آن روزگار هم وجود داشته است.

تاليف كتاب الولاية و اتهام به تشيع

همان‏گونه كه ذهبى اشاره كرده است، طبرى به دليل تأليف اين اثر، متهم به تشيع گرديد (19) زيرا اهل حديث، حديث غدير را نمى‏پذيرفتند و اگر هم مى‏پذيرفتند، اجازه تاليف كتابى در طرق آن را كه مى‏توانست دستاويز شيعيان شود، به كسى چون طبرى كه امامى شناخته شده بود، نمى‏دادند. از همين روست كه شاهديم بخارى كه تنها و تنها روايات موجود در دواير اهل حديث را ارائه مى‏كند، از ذكر اين حديث با داشتن آن همه طريق خوددارى ورزيده است.

اگر نگارش كتابى ديگر از سوى طبرى را درباره حديث الطير كه صحت آن بى‏ترديد افضل بودن امام على(ع) را بر همه صحابه ثابت مى‏كند، موردتوجه قرار دهيم، زمينه اتهام تشيع به طبرى روشن‏تر مى‏شود. ابن كثير درباره اين كتاب نوشته است: '(و رأيت فيه مجلدا فى جمع طرقه و الفاظه لابى جعفر محمد بن جرير الطبرى المفسر صاحب التاريخ) در ادامه اشاره مى‏كند كه ابوبكر باقلانى كتابى در تضعيف طرق و دلالت اين روايت در رد بر كتاب طبرى نوشته است . (20)

به هر روى روشن است كه طبرى در شرايطى مانند شرايط بغداد، با تسلطى كه حنابله داشتند، با داشتن تاليفى در حديث غدير و جامع‏تر از آن، تاليف اثرى در فضائل على بن ابى‏طالب (ع) مى‏بايست به تشيع متهم مى‏گرديد.
كسى كه طبرى را متهم به تشيع مى‏كرد، سجستانى ـ فرزند سجستانى صاحب سنن ـ بود كه خود متهم به ناصبى‏گرى بود. به همين دليل، زمانى كه به طبرى خبر دادند سجستانى فضائل على (ع) را روايت مى‏كند، گفت: تكبيرة من حارس. (21)

ذهبى پس از نقل اين مطلب، از دشمنى موجود ميان آنان سخن گفته است. همو نقل‏هايى درباره ناصبى‏گرى او دارد كه البته آن را انكار مى‏كند. (22) ابن نديم، در شرح حال سجستانى ياد شده اشاره مى‏كند كه كتاب تفسيرى نوشت، و اين بعد از آن بود كه طبرى كتاب تفسيرش را نوشت. (23) اين هم نشانى از رقابت آنهاست‏ناصبى‏گرى سجستانى سبب شد تا ابن فرات وزير او را از بغداد به واسط تبعيد كند و تنها وقتى كه قدرى از فضايل امام على را روايت كرد على ابن عيسى او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شيخ حنابله شد!

تشيع طبرى! (24)

در اينجا پيش از وارد شدن در بحث از روايت غدير در كتاب طبرى، اين پرسش مطرح است كه آيا تنها همين نكته سبب اتهام تشيع به طبرى شده است يا نكته و مطلب ديگرى هم مطرح بوده و اصولا اين كه چرا طبرى، به رغم آن كه در تاريخ و تفسير خود به نقل حديث غدير نپرداخته، يكباره در سالهاى پايانى عمر، به تاليف كتابى درباره طرق حديث غدير و حديث طير كه مى‏توانسته عواقب خطرناكى براى او داشته باشد، دست مى‏زند؟ آيا ممكن است به جز رديه نويسى، تغييرى در بينش مذهبى طبرى رخ داده باشد؟ چنين احتمالى با توجه به شخصيتى كه از طبرى و آثار او مى‏شناسيم، بعيد مى‏نمايد، جز آن كه اين مساله زاويه بلكه زواياى ديگرى نيز دارد كه بر ابهام آن مى‏افزايد.

قصه از اين قرار است كه ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى ( 316ـ383) (25) اديب معروف قرن چهارم هجرى كه از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آل بويه بوده و از نظر باورهاى مذهبى، فردى شيعه مذهب بوده، (26) به عنوان خواهرزاده طبرى معرفى شده و ضمن شعرى، تشيع خود را مربوط به تشيع دايى‏هاى خود، يعنى خانواده همين ابن جرير طبرى كرده است.

الولايه و استفاده‏كنندگان از آن

در جمع بايد گفت، در مقايسه ميان كسانى كه از اين كتاب طبرى مطلبى نقل كرده‏اند، قاضى نعمان در شرح الاخبار، بيشترين استفاده را برده است. جز آن كه، همان‏گونه كه گذشت، وى اسناد طبرى را در نقل احاديث، بسان بيشتر موارد كتاب، حذف كرده است. از اين رو، در نقل حديث غدير از كتاب طبرى، روايات نقل شده در آن كتاب را مفصل نياورده زيرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با اين حال تصريح دارد كه طبرى بابى خاص را به روايت غدير اختصاص داده كه در رد بر ابوبكر سجستانى است. سجستانى گفته بود كه در سفر حجة الوداع، على(ع) همراه پيامبر(ص) نبوده و به همين دليل، اساسا روايت غدير نادرست است.

پس از قاضى نعمان، شخصى ديگرى كه از كتاب الولاية طبرى بهره برده بايد به ابن عبد البر اندلسى (368ـ463) اشاره كرد كه در بخش زيباى مربوط به شرح حال امام على(ع) در كتاب الاستيعاب، سه حديث به نقل از طبرى آورده است. (27) البته هيچ تصريحى بر اين مطلب نيست كه وى از كتاب الولايه يا كتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روى، طبيعى است كه طبرى اين احاديث را در كتاب فضائل على(ع) خود آورده باشد.

ابو جعفر رشيد الدين محمد بن على معروف به ابن شهرآشوب (م 588) از ديگر كسانى است كه از كتاب الولايه و كتاب المناقب ياد و از آن نقل كرده است.

ابن شهرآشوب در موارد زيادى از كتاب مناقب از كتاب الولايه بهره برده، اما اين كه مستقيم از اين كتاب بهره برده يانه، روشن نيست، آنچه مهم است اين كه نقلهاى او از اين كتاب، بجز اندكى، در منابع ديگر نيامده است. وى كه معمولا در ابتداى جمله، منبع خود را مى‏آورد، مى‏نويسد: «حلية ابونعيم و ولاية الطبرى، قال النبى...» (28) يا مى‏نويسد: «ابن مجاهد فى التاريخ و الطبرى فى الولاية». (29) در يك مورد هم نوشته است: «الطبريان فى الولاية و المناقب» (30) بدون ترديد مقصود او دو كتاب الولايه و المناقب طبرى است. در جاى ديگر: «و الطبرى فى التاريخ و المناقب». (31) از آن روى كه وى در عبارتى مى‏نويسد طبرى حديث طير را در كتاب الولايه آورده» (32) روشن مى‏شود كه او عنوان كتاب الولايه را اعم از كتاب فضائل مى‏دانسته است. وى يك بارهم در متشابه القرآن از تعبير الطبرى فى الولايه ياد كرده است. (33)

نكته ديگر اين كه ابن شهر آشوب، گاه به صراحت از كتاب الولايه و گاه از تاريخ طبرى نقل مى‏كند، اما در مواردى بدون ياد از كتاب خاصى، حديثى را از وى نقل كرده است طبعا با توجه به اين كه محتواى برخى از اين نقل‏ها فضائل امام على(ع) است، مى‏توان حدس زد كه موارد ياد شده نيز از كتاب الولايه است.

ابن طاوس(م 664) از هر دو كتاب طبرى ياد كرده و به نقل مواردى از كتاب مناقب او در كتاب اليقين پرداخته است.

وى مى‏گويد كه طبرى مناقب را باب باب آورده است، اما اين كه اين تقسيم بندى بابى بر چه اساس بوده است، چندان روشن نيست.

سپس ابن طاوس عبارتى از خطيب بغدادى در ستايش ابن جرير طبرى آورده كه عينا در شرح حال طبرى در تاريخ بغداد (2/162) آمده است. (34) آنگاه با تاكيد بر اين كه اين نقل را آورده تا پايه استدلال خويش را استوار كرده باشد .

سپس متن احاديث را آورده است. ابن طاوس اشاراتى نيز به كتاب الولايه دارد كه در جاى ديگرى به نقل از الطرائف آورديم.

گذشت كه ذهبى در يك مجلد از كتاب دو جلدى طبرى را در طرق حديث غدير ديده و از كثرت طرق ياد شده در آن، حيرت زده شده است. ذهبى كه ـ به احتمال به تقليد از طبرى ـ رساله مستقلى در طرق حديث غدير نوشته، در مواردى، رواياتى از كتاب طبرى نقل كرده است.

گذشت كه ابن كثير نيز از اين كتاب ياد كرده است. وى در دو مورد از كتاب البداية و النهاية از حديث غدير سخن گفته است. نخست در حوادث سال دهم هجرت از آن ياد كرده و برخى از طرق آن را آورده است. (35) دوم در پايان زندگى امير مؤمنان(ع) در ضمن فضائل آن حضرت، برخى از طرق حديث غدير را آورده اما يادى از كتاب طبرى نكرده است. (36)

وى سپس اشاره مى‏كند به اين كه رسول خدا(ص) در بازگشت از حج در غدير خم، فضيلتى از فضائل امام على(ع) را آشكار ساخت.

سپس اشاره مى‏كند كه بنا دارد برخى از طرق آن را نقل كند و چنين مى‏كند. از طرقى كه نقل كرده، بخشى از كتاب طبرى است. از آنچه در كتاب البداية، آمده چنين بر مى‏كيد كه ابن كثير رساله او را در طرق حديث غدير در اختيار داشته است.

زين الدين على بن يونس عاملى در مقدمه كتاب الصراط المستقيم خود فهرستى از منابعش را به دست داده و از جمله نام كتاب الولاية طبرى را آورده است. (37) در جاى ديگرى نيز، ضمن بر شرمدن آثار سنيان درباره اهل بيت(ع) از كتاب طبرى آغاز كرده مى‏نويسد: «فصنف ابن جرير كتاب الغدير و ابن شاهين كتاب المناقب...» (38) بر همين قياس نقلهايى از اين كتاب را در كتابش آورده كه به ظن قوى، آنها را از ابن شهر آشوب، ابن طاوس يا منابع ديگر گرفته است. از ميان اين نقل‏ها، يك نقل مفصل از زيد بن ارقم به نقل از كتاب الولاية طبرى دارد كه علامه امينى نيز ظاهرا آن را از بياضى نقل كرد، (39) و البته اين عبارت، در جاى ديگر ديده نشد.

گفتنى است كه وى گاه به صراحت از كتاب الولايه طبرى ياد كرده، گاه از طبرى مطلبى آورده و نامش را در كنار ديگر راويان اهل سنت نهاده كه بايد طبرى مورخ باشد. در برابر از تاريخ الطبرى در چندين مورد ياد كرده (40) همچنان كه از طبرى شيعه و كتابش المسترشد (41) نيز مطالبى آورده است. در مواردى كه تنها به ارائه نام طبرى اكتفا كرده، روشن نيست كه مقصودش كدام طبرى است. (42) در يك مورد نيز از كتاب المناقب طبرى ياد كرده كه مطلب نقل شده درباره ابو بكر (43)

يكى ديگر از كسانى كه به تفصيل رواياتى در فضائل امام على(ع) از طبرى نقل كرده عالم محدث برجسته اهل سنت علاء الدين على مشهور به متقى هندى(م 975) است. وى در بخش فضائل امام على(ع) از كتاب كنز العمال (44) شمار زيادى روايت نقل كرده و در انتهاى آنها نام ابن جرير را نهاده است. متقى هندى در مقدمه كتاب مى‏گويد: اگر به طور مطلق نام ابن جرير را آورده باشد، مقصودش كتاب تهذيب الاثار اوست، و در صورتى كه از كتاب تفسير يا تاريخ باشد، به اين نكته تصريح كرده است . از آنجا كه روايات انتخاب شده از وى در باب فضائل اهل البيت، به طور يقين در كتاب مناقب اهل البيت(ع) او نيز بوده و بخشى از آنها طرق حديث غدير است. مى‏توان اين احاديث را نيز به عنوان بخشى از كتاب فضائل يا كتاب الولاية طبرى دانست. گفتنى است كه تنها برخى از بخش‏هاى تهذيب الاثار بر جاى مانده و بيشتر اين روايات در بخش موجود چاپ شده نيست .

در دوره اخير علامه امينى(1390 1320 قمرى) در الغدير به اين كتاب عنايت داشته و به نقل از كنز العمال و البداية و النهاية، حديث غدير را به روايت طبرى در الغدير آورده است . (45) استاد مرحوم سيد عبد العزيز طباطبائى (م 1416) نيز كتاب الولايه را در ميان آثارى كه اهل سنت درباره اهل بيت(ع) نگاشته‏اند، آورده‏اند. (46)
 
 
 ________________________
 
پی‏نوشت‏ها:

1ـ بنگريد: تاريخ الاسلام ذهبى، 310ـ320/279ـ286 در پاورقى آنجا دهها منبع براى شرح حال وى آمده است. نيز لسان الميزان، ج، 757 5، ش 7190 به همين ترتيب مآخذ شرح حال وى از مصادر مختلف فراهم آمده است. سيوطى در رساله‏اى كه با عنوان التنبيه بمن يبعثه الله على راس كل مائة نگاشته طبرى را از كسانى دانسته، كه شايسته است فرد برگزيده در آستانه سال 300 هجرى باشد. بنگريد: خلاصه عبقات الانوار، ج 6، ص 94 (قم، 1404) به نقل از رساله ياد شده.
2ـ طبرانى (م 360) محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغير، اوسط و كبير، وقتى از طبرى نقل مى‏كند او را با «الطبرى الفقيه» ياد مى‏كند: بنگريد: المعجم الكبير،ج 9، ص .292
3ـ بنگريد به مقاله «اهل حديث و كتاب صريح السنة طبرى» در «مقالات تاريخى»، دفتر دوم . و نيز مقاله «نقش احمد بن حنبل در تعديل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاريخى» دفتر ششم .
4ـ ابن قتيبه با اشاره به برخورد واكنشى اهل حديث در برابر رافضه كه مقام على(ع) را بيش از حد بالا مى‏برند، به كوتاهى آنها در نقل احاديث فضائل امام اشاره كرده مى‏نويسد آنان او را از ائمة الهدى خارج از جمله ائمه فتن مى‏دانند و عنوان خلافت را براى او ثابت نمى‏كنند به بهانه آن كه مردم بر او اجتماع نكردند، اما در عوض يزيد بن معاويه را خليفه مى‏دانند، چون مردم بر او اجماع كرده‏اند.
5ـ تحقيق احمد المحمودى، قم، مؤسسة الثقافة الاسلامية لكوشانپور، 1415 (بنگريد به مقدمه مصحح).
6ـ تحقيق قسم الدراسات الاسلامية مؤسسة البعثة، قم، .1413
7ـ بنگريد به : البداية و النهاية، ج 11ـ12، ص 167، ذيل حوادث سال 310، ذريعه، ج 16، ص 35، شرح الاخبار، ج 1، صص 131ـ132 پاورقى. كلبرگ با اشاره به حدث آقا بزرگ در اين كه مقصود از كتاب مناقب اهل البيت كه ابن طاوس آن را به طبرى مورخ نسبت داده، كتابى از طبرى شيعى است مى‏نويسد: ظاهرا هيچ منبعى حدس آقا بزرگ را تاييد نمى‏كند. كتابخانه ابن طاوس، ص 398، ش .356
8ـ معالم العلماء (ص 106، ش 715)، و بنگريد: عمدة عيون صحاح الاخبار، ابن بطريق، ص .157
9ـ رجال النجاشى، ص 322، ش .879
10ـ اقبال الاعمال، ج 2، ص 30 (قم 1415).
11ـ الطرائف، ص .142
12ـ كتابخانه ابن طاوس، ص .288
13ـ درباره اطلاعات بيشتر در اين زمينه، بنگريد: كتابخانه ابن طاوس، ص .286
14ـ كتابخانه ابن طاوس، ص 286، ش 171، ص 398 ش .356
15ـ شگفت آن كه فؤاد سزگين (تاريخ التراث العربى، مجلد الاول، ج 1، التدوين التاريخى، ص 168) به هيچ روى متوجه منقولات اين كتاب طبرى نشده و از آن در فهرست كتابهاى طبرى ياد نكرده است. وى تنها در پاورقى همان صفحه، به نقل از بروكلمان و با اشاره به سخن نجاشى، از رساله الرد على الحرقوصيه ياد نموده، بدون آن كه به باقى مانده‏هاى اين اثر مهم در كتابهاى بعدى اشاره كند.
16ـ الغدير فى التراث الاسلامى، صص 35ـ37، اهل البيت فى المكتبة العربية، صص 661ـ .664
17ـ الذخيرة، ص 442 (تصحيح سيد احمد حسينى اشكورى.) به رغم آن كه در هر دو نسخه كتاب، اين قيد شده كه مقصود ابو بكر فرزند ابن ابى‏داود سجستانى صاحب سنن است، مصحح تصور كرده كه آن خطاست و نام خود سجستانى را در متن آورده است!
18ـ الشافى فى الامامة، ج 2، ص 264 ( تصحيح سيد عبد الزهراء الخطيب، تهران، مؤسسة الصادق (ع).
19ـ طرق حديث من كنت... ص 62: و اظنه بمثل جمع هذا الكتاب نسب الى التشيع.
20ـ البداية و النهاية، ج 7، ص 390 (دار احياء التراث العربى، 1413).
21ـ تاريخ الاسلام ذهبى 310ـ320، ص .516
22ـ همان، ص .517
23ـ الفهرست، ص 288(تصحيح تجدد).
24ـ بارها نوشته‏ايم كه اتهام به تشيع با اتهام به رفض متفاوت است. در اين باره به بحثهاى مقدمات كتاب تاريخ تشيع در ايران جلد نخست، مراجعه فرماييد.
25ـ درباره سال تولد وى بنگريد به مقدمه ديوان ابى‏بكر الخوارزمى، دكتر حامد صدقى ، ص .107
26ـ بنگريد به نامه او به شعيان نيشابور در رسائل الخوارزمى، چاپ بيروت، ص .16 استاد صدقى تمامى عباراتى كه در نوشته‏هاى او بوى تشيع مى‏دهد، در مقدمه ديوان ابى‏بكر الخوارزمى (تهران، ميراث مكتوب، 1376) صص 115ـ117 آورده است.
27ـ المناقب، ج 3، ص .48
28ـ همانجا، ج 3، ص .67
29ـ المناقب، ج 3، ص 70، ج 4 ص .73
30ـ همانجا، ج 3، ص .129
31ـ همانجا، ج 2، ص .282
32ـ متشابه القرآن، (قم، انتشارات بيدار، 1410) ج 2، ص .41
33ـ در جاى ديگرى هم (اليقين باختصاص مولانا على بامير المؤمنين، تصحيح الانصارى، قم، دار الكتاب، 1413، ص 487) نقلهاى ديگرى در ستايش طبرى از سوى علماى اهل سنت آورده است .
34ـ البداية و النهاية، ج 5، صص 227ـ233(بيروت دار احياء التراث العربى، 1412).
35ـ همان، ج 7، صص 383ـ .387
36ـ الصراط المستقيم، ج 1، ص .9
37ـ همانجا، ج 1، ص .153
38ـ الغدير، ج 1، ص 214، بنگريد: الصراط المستقيم، ج 1، ص .301
39ـ الصراط، ج 3، ص 79، 81، .162
40ـ همانجا، ج 1، ص 4، ج 3، ص .255
41ـ همانجا، ج 1، ص 246، در ج 1، ص 261 نام وى را در رديف نويسندگان شيعه مانند ابن بطريق و ابن بابويه آورده كه احتمال آن كه مقصودش طبرى شيعه باشد را تقويت مى‏كند.
42ـ الصراط، ج 1، ص 233، و اسند ابن جرير الطبرى فى كتاب المناقب الى النبى...
43ـ بيروت، مؤسسة الرسالة، .1409
44ـ درباره كتاب الولاية بنگريد: الغدير، ج 1، ص .152
45ـ الغدير فى التراث الاسلامى، بيروت، دار المؤرخ العربى، 1414) صص 35ـ37، اهل البيت فى المكتبة العربية، (قم، مؤسسة آل البيت ، 1417) صص 661ـ664، ش .852
  • منبع: ماهنامه گلستان قرآن

استنباط امامت از حدیث غدیر ، از دیدگاه علمای اهل سنت (1)



استنباط امامت از حدیث غدیر ، از دیدگاه علمای اهل سنت (1)







برخی از علمای اهل سنت که با دیده انصاف به حدیث غدیر نگریسته‌اند ، بر این مطلب تصریح کرده‌اند که مراد رسول خدا صلی الله علیه وآله از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» امامت و خلافت امیر مؤمنان علیه السلام بوده است.


سخنان چهار تن از آنان را در ذیل می خوانید :

۱ . أبو حامد غزالی :


وی در کتاب سرّ العالمین می‌نویسد :


واجمع الجماهیر على متن الحدیث من خطبته فی یوم عید یزحم باتفاق الجمیع وهو یقول : « من کنت مولاه فعلی مولاه » فقال عمر بخ بخ یا أبا الحسن لقد أصبحت مولای ومولى کل مولى فهذا تسلیم ورضى وتحکیم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الریاسه وحمل عمود الخلافه وعقود النبوه وخفقان الهوى فی قعقعه الرایات واشتباک ازدحام الخیول وفتح الأمصار وسقاهم کأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول : فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلا .


از خطبه‌های رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) خطبه غدیر خم است که همه مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند . رسول خدا فرمود : هر کس من مولا و سرپرست او هستم ، علی مولا و سرپرست او است . عمر پس از این فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) این گونه تبریک گفت : «مبارک، مبارک ، ای ابوالحسن ، تو اکنون مولا و رهبر من و هر مولای دیگری هستی.»
این سخن عمر حکایت از تسلیم او در برابر فرمان پیامبر و امامت و رهبری علی (علیه السلام) و نشانه رضایتش از انتخاب علی (علیه السلام) به رهبری امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثیر هوای نفس و علاقه به ریاست و رهبری خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مکان اصلی تغییر داد و با لشکر کشی‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمین‌های دیگر ، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلی هموار کرد و [مصداق این آیه قرآن شد :]


پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهایى ناچیز به دست آوردند، و چه بد معامله‏اى کردند .


الغزالی ، أبو حامد محمد بن محمد ، سر العالمین وکشف ما فی الدارین ، ج ۱ ، ص ۱۸ ، باب فی ترتیب الخلافه والمملکه ، تحقیق : محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت / لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۲۴هـ ۲۰۰۳م .



۲ . سبط ابن جوزی :


سبط ابن جوزی از بزرگان اهل سنت و حنفی مذهب ، در کتاب تذکره الخواص ، در باره حدیث غدیر و معنای کلمه «مولی» بحث مفصلی دارد و بعد از نقل تمامی معانی کلمه «مولی» و رد آن‌ها ،‌ این گونه نتیجه گیری می‌کند که غیر از اولویت و امامت چیز دیگری را نمی‌توان از این حدیث استفاده کرد :


فأما قوله من کنت مولاه ، فقال علماء العربیه لفظه المولی ترد علی وجوه احدها بمعنی المالک ... والعاشر بمعنی الأولی قال الله تعالی « ... هی مولاکم» أی أولی بکم واذا ثبت هذا لم یجز حمل لفظه المولی فی هذا الحدیث علی مالک الرق لأن النبی (صلّی الله علیه و آله و سلّم) لم یکن مالکا لرق علی (علیه السّلام) حقیقه ولا علی المولی المعتِق لأنه لم یکن معتقاً لعلی ولا علی المعتَق لأن علیا کان حراً ولا علی ابن العم لأنه کان ابن عمه ولا علی الحلیف لأن الحلف یکون بین الغرماء للتعاضد والتناصر وهذا المعنی موجود فیه ولا علی المتولی لضمان الجریره لما قلنا انه انتسخ ذلک و لا علی الجار لأنه یکون لغواً من الکلام وحوشی منصه الکریم من ذلک ولا علی السید المطاع لأنه کان مطیعاً له یقیه بنفسه ویجاهد بین یدیه و المراد من الحدیث الطاعه المحضه المخصوصه فتعین الوجه العاشر وهو الأولی ومعنا من کنت أولی به من نفسه فعلی أولی به .


وقد صرح بهذا المعنی الحافظ أبو الفرج یحیی بن السعید الثقفی الأصبهانی فی کتابه المسمی بمرج البحرین فانه روی هذا الحدیث بإسناده الی مشایخه وقال فیه فاخذ رسول ا لله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بید علی (علیه السّلام) فقال من کنت ولیه وأولی به من نفسه فعلی ولیه فعلم أن جمیع المعانی راجعه الی الوجه العاشر ودل علیه ایضاً قوله (علیه السّلام) الست أولی بالمؤمنین من أنفسهم وهذا نص صریح فی اثبات امامته وقبول طاعته .


دانشمندان عرب در تفسیر کلمه (مولی) در فرمایش رسول خدا که فرمود : (من کنت مولاه) وجوهی ذکر کرده‌اند که یکی از آن‌ها به معنای مالک است و... معنای دهمین آن اولی و برتر است ، خداوند فرمود: این مولای شما است ، به این معنا است که او اولی و برتر به شما است ، و چون ثابت شد که مولی به معنای اولی است ؛ پس حمل لفظ مولی در این حدیث بر کسی که مالک بنده‌ای باشد جائز نخواهد بود ؛ چون پیامبر مالک علی و علی بنده رسول خدا و آزاد شده او نبود ، و نیز حمل آن بر کسی که پسر عموی دیگری است جایز نیست ؛ زیرا او پسر عمویش بود . و نه بر هم پیمان ، چون این قضیه مربوط به کسانی است که ضرر دیده‌اند و پیمان بر کمک و همراهی می بندند . و نه بر یاری و کمک ؛ زیرا این معنی در خود کلمه موجود است . و نه بر کسی که سر پرستی (ضمان جریره) را دارد و نه بر همسایه که چنین حملی لغو است و نه بر آقا و سروری که اطاعتش لازم است .


پس مقصود از کلمه مولی در این حدیث غیر از معنای دهم آن که اطاعت محض و مخصوص ؛ یعنی همان حمل بر اَولی نخواهد بود ، و معنایش این می‌شود : کسی که من اولی و برتر از جان وی به خود او هستم پس علی هم اولی و برتر از جان او به او است. من در این معنی و تفسیر تنها نیستم ؛ بلکه ابو الفرج اصفهانی نیز در کتابش مرج البحرین این حدیث را از اساتیدش نقل کرده و می‌گوید : رسول خدا دست علی را گرفت و فرمود : کسی که من ولی و سرپرست او و برتر از جانش به وی هستم ؛ پس علی سرپرست او است .


از این تعابیر فهمیده می‌شود که همه معانی کلمه مولی در نهایت باز گشت به وجه دهم آن دارد که جمله : آیا من بر جان مؤمنان برتر از خودشان نیستم ؟ و این نص آشکاری است در اثبات امامت و پذیرفتن طاعت و پیشوائی .


سبط بن الجوزی الحنفی ، شمس الدین أبوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبد الله البغدادی ، تذکره الخواص ، ص۳۷ ـ ۳۹ ، ناشر : مؤسسه أهل البیت ـ بیروت ، ۱۴۰۱هـ ـ ۱۹۸۱م .



۳ . محمد بن طلحه شافعی (متوفای ۶۵۸هـ) :


وی در کتاب کفایه الطالب که آن را در باره مناقب امیر مؤمنان علیه السلام نگاشته است ، بعد از نقل روایت « ولو کنت مستخلفاً أحداً لم یکن أحد أحق منک لقدمک فی الإسلام وقرابتک من رسول الله ، وصهرک ... ؛ اگر بنا بود جانشین برگزینم هیچ کس سزاوارتر از تو به جهت پیشگامی‌ات در اسلام و نزدیک بودن به پیامبر خدا و داماد او بودن نیست) می‌نویسد :


وهذا الحدیث وإن دل على عدم الاستخلاف ، لکن حدیث غدیر خم دلیل على التولیه وهی الاستخلاف ، وهذا الحدیث أعنی حدیث غدیر خم ناسخ لأنه کان فی آخر عمره (صلّی الله علیه و آله و سلّم) .


این حدیث اگر چه از ظاهر آن بر می‌آید که رسول خدا جانشین تعیین نکرد ؛ ولی حدیث غدیر خم دلیل بر تعیین سرپرست است که همان جانشینی رسول خدا است ؛ بنا بر این حدیث غدیر خم ناسخ حدیث قبل می‌شود ؛ چون حدیث غدیر در آخر عمر مبارک رسول الله ایراد شده و متأخر است .


الگنجی الشافعی ، الإمام الحافظ أبی عبد الله محمد بن یوسف بن محمد القرشی ، کفایه الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب ، ص ۱۶۶ ـ ۱۶۷ ، الباب السادس والثلاثون ، تحقیق و تصحیح و تعلیق : محمد هادی امینی ، ناشر : دار احیاء تراث اهل البیت (علیهم السلام) ، طهران ، الطبعه الثالثه ، ۱۴۰۴هـ .



۴ . ابراهیم بن سیار ،‌ معروف به نظام معتزلی (متوفای ۲۲۰هـ به بعد) :


نظام معتزلی ، از کسانی است که اعتقاد داشته است ، رسول خدا صلی الله علیه وآله ، امیر مؤمنان علیه السلام را به جانشینی خود برگزید ؛ اما خلیفه دوم عمر بن خطاب ، با کتمان این مطلب در سقیفه به نفع خلیفه اول از مردم بیعت گرفت . متأسفانه اعتراف ایشان به این مطلب ؛ آن‌هم در اواخر عمرش سبب شد که بزرگان اهل سنت علیه او موضع تندی بگیرند و گفتن همین مطلب را دلیل بر ضعف و عدم اعتماد بر او تلقی نمایند . !


قال : اولا : لا امامه الا بالنص والتعیین ظاهراً مکشوفاً وقد نص النبى صلى الله علیه وسلم على على رضى الله عنه فى مواضع وأظهر اظهاراً لم یشتبه على الجماعه الا ان عمر کتم ذلک وهو الذى تولى بیعه ابى بکر یوم السقیفه .


امامت محقق نمی‌شود ؛ مگر با نص ( سخن صریح از طرف خدا یا پیامبر) و مشخص نمودن به شکل واضح و روشن ، و به تحقیق که رسول خدا تصریح کرد بر امامت علی در موارد گوناگون آن هم به صورتی آشکار و واضح که امر بر مردم مشتبه نشود ؛ ولی عمر آن را در روز سقیفه که در آن روز بیعت گرفتن بر خلافت ابوبکر را عهده دار بود انکار کرد .


الشهرستانی ، محمد بن عبد الکریم بن أبی بکر أحمد (متوفای۵۴۸هـ) ، الملل والنحل ، ج ۱ ، ص ۵۷ ، تحقیق : محمد سید کیلانی ، ناشر : دار المعرفه - بیروت – ۱۴۰۴هـ .
کلمه «ولی» در حدیث غدیر :


از همه آنچه که گفته شد اگر صرف نظر نمائیم و فرض کنیم که مولی به معنای دوست ، ناصر و ... باشد ، ولی باید بگوئیم : حدیث غدیر فقط با جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» نقل نشده است ؛ بلکه در برخی از روایات با سند‌های صحیح نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله در حدیث غدیر از کلمه «ولی» استفاده کرده است . که به سه روایت اشاره می‌کنیم :

الف : روایت نسائی از زید بن ارقم :


أخبرنا محمد بن المثنى قال حدثنی یحیى بن حماد قال حدثنا أبو عوانه عن سلیمان قال حدثنا حبیب بن أبی ثابت عن أبی الطفیل عن زید بن أرقم قال لما رجع رسول الله صلى الله علیه وسلم عن حجه الوداع ونزل غدیر خم أمر بدوحات فقممن ثم قال کأنی قد دعیت فأجبت و إنی قد ترکت فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله وعترتی أهل بیتی فأنظروا کیف تخلفونی فیهما فإنهما لن یتفرقا حتى یردا على الحوض ثم قال إن الله مولای وأنا ولی کل مؤمن ثم أخذ بید علی فقال من کنت ولیه فهذا ولیه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فقلت لزید سمعته من رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال ما کان فی الدوحات أحد إلا رآه بعینیه وسمعه بأذنیه .


ابو طفیل از زید بن ارقم نقل کرده است : هنگامى که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله از حجّه الوداع بازمى‏گشت ، در محل غدیر خم منزل کرد و به درختان چندى که در آن نزدیکى بود اشاره کرد . اصحاب بلا فاصله زیر آن درخت‌ها را تمیز کرده و سایبانى براى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ساختند . حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در زیر آن سایبان قرار گرفت و خطاب به حاضران فرمود :


روزگار من به پایان رسیده و خدا مرا دعوت کرده‏ است ، دعوت او را اجابت کرده‏ام . اینک ، دو اثر گرانبها در میان شما به جاى مى‏گذارم که یکى از آن دو ، مهمتر از دیگرى است و آن دو اثر گرانبار ، کتاب خدا و عترت (اهل بیت) من است ؛ اینک بنگرید تا پس از رحلت من با آن‌ چگونه رفتار خواهید کرد . بدیهى است این دو یادگار از یکدیگر دور نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض کوثر با من ملاقات نمایند . سپس فرمود :


«انّ اللّه مولاى و انا ولىّ کلّ مؤمن»


خداوند مولا و سرپرست من، و من سرپرست هر مؤمن می باشم.


سپس دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود :


«من کنت ولیّه فهذا ولیّه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه»


کسی که من مولا و سرپرست اویم پس این علی سرپرست او است


ابو طفیل گوید : از زید پرسیدم : آیا تو از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله این جملات را شنیده‏اى ؟ زید در پاسخ گفت : آرى ! همه آن ها که در اطراف درختان حضور داشتند آن حضرت را دیدند و سخن ایشان را شنیدند.


النسائی ، أحمد بن شعیب أبو عبد الرحمن (متوفای۳۰۳ هـ) ، خصائص أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ، ج ۱ ، ص ۹۶ ، ح۷۹ ، تحقیق : أحمد میرین البلوشی ، ناشر : مکتبه المعلا - الکویت الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۶ هـ .
حاکم نیشابوری بعد از نقل روایت می‌گوید :


هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله .


این حدیث با شرائطی که بخاری و مسلم در صحت روایت قائل هستند ، صحیح است ؛ ولی آن را با تفصیل نقل نکرده‌اند .


الحاکم النیسابوری ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) المستدرک علی الصحیحن ، ج۳ ص۱۱۸ ، تحقیق : مصطفى عبد القادر عطا ، الناشر : دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ط۱، ۱۴۱۱هـ ـ ۱۹۹۰م .


ابن کثیر دمشقی سلفی (متوفای۷۷۴هـ) بعد از نقل روایت می‌گوید‌ :


قال شیخنا أبو عبد الله الذهبی وهذا حدیث صحیح .


ابن کثیر الدمشقی ، إسماعیل بن عمر القرشی أبو الفداء ، البدایه والنهایه ، ج ۵ ، ص ۲۰۹ ، ناشر : مکتبه المعارف – بیروت .


استاد ما ابو عبد الله ذهبی گفته است: این حدیث صحیح است .

ب : بزار از سعد بن أبی وقاص :


حدثنا هلال بن بشر قال نا محمد بن خالد بن عثمه قال نا موسى بن یعقوب قال نا مهاجر بن مسمار عن عائشه بنت سعد عن أبیها أن رسول الله أخذ بید علی فقال ( ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ من کنت ولیه فإن علیا ولیه .


عائشه دختر سعد از پدرش نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود : آیا من از مؤمنین نسبت به خودشان سزاوارتر نیستم ؟ هر کس که من مولای او هستم ، علی مولای او است .


البزار ، أبو بکر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفای۲۹۲ هـ) ، البحر الزخار (مسند البزار) ج ۴ ، ص ۴۱ ، ح۱۲۰۳ ، تحقیق : د. محفوظ الرحمن زین الله ، ناشر : مؤسسه علوم القرآن ، مکتبه العلوم والحکم - بیروت ، المدینه الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۹ هـ .


هیثمی بعد از نقل روایت می‌گوید :


رواه البزار ورجاله ثقات .


مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج ۹ ، ص ۱۰۷ ، علی بن أبی بکر الهیثمی (متوفای۸۰۷ ، ناشر : دار الریان للتراث/‏دار الکتاب العربی - القاهره ، بیروت – ۱۴۰۷ .


این روایت را بزار نقل کرده و راویان آن مورد اعتماد هستند .

ج : ابن ماجه قزوینی از براء بن عازب :


حدثنا عَلِیُّ بن مُحَمَّدٍ ثنا أبو الْحُسَیْنِ أخبرنی حَمَّادُ بن سَلَمَهَ عن عَلِیِّ بن زَیْدِ بن جُدْعَانَ عن عَدِیِّ بن ثَابِتٍ عن الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال أَقْبَلْنَا مع رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم فی حَجَّتِهِ التی حَجَّ فَنَزَلَ فی بَعْضِ الطَّرِیقِ فَأَمَرَ الصَّلَاهَ جَامِعَهً فَأَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ فقال أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُ أَوْلَى بِکُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَهَذَا وَلِیُّ من أنا مَوْلَاهُ اللهم وَالِ من وَالَاهُ اللهم عَادِ من عَادَاهُ .


عدی بن ثابت از براء بن عازب نقل کرده است که در «حجه الوداع» که افتخار همراهى با رسول‏ خدا صلّى اللّه علیه و آله را داشتیم ، در بازگشت ، در یکى از مسیرها دستور داد براى نماز جمع شویم سپس دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود :


«ألست أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ »


آیا من به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر نیستم؟ همه تصدیق کردند. باز هم فرمود :


«ألست أولى بکلّ مؤمن من نفسه »


آیا من نسبت به تک تک مؤمنان از خود آن‌ها سزاوارتر نیستم ؟ .


باز هم تصدیق کرده و بله گفتند . سپس اشاره به حضرت على علیه السّلام کرده و فرمود:


«فهذا ولىّ من أنا مولاه» ؛ اکنون که مرا تصدیق کردید ، بدانید که على به هر مؤمنى همان مقام اولویت را دارد که من نسبت به آن مؤمن دارم.


سپس فرمود : « پروردگارا! دوست على را دوست بدار ، و دشمن او را خوار و ذلیل فرما.


ابن ماجه القزوینی ، محمد بن یزید (متوفای۲۷۵ هـ) ، سنن ابن ماجه ، ج ۱ ، ص ۴۳ ، ح۱۱۶ ، فَضْلِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رضی الله عنه ، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، ناشر : دار الفکر - بیروت .


البانی بعد از نقل این روایت می‌گوید :


صحیح .


محمّد ناصر الألبانی ، صحیح ابن ماجه ، ج ۱ ، ص ۲۶ ، ح۱۱۳ ، طبق برنامه المکتبه‌ الشامله .



معنای واژه «ولی» در فرهنگ خلفا :


با مطالعه خطبه‌ها ، سخنان و نامه‌های مردم عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله و قرون نخستین اسلامی ، درمی‌یابیم که آن‌ها همواره از واژه «ولی» استفاده و از آن امامت ، خلافت ، سرپرستی و أولویت را اراده و استنباط می‌کرده‌اند . خلیفه اول و دوم در خطبه‌های متعددی که داشته‌اند ، خود را «ولی امر مسلمین» ، «ولی رسول خدا» و ... می‌دانسته‌اند . و نیز وقتی جانشین خود را انتخاب و یا شخصی را به حکومت یک منطقه‌ای نصب می‌کردند‌ ، به او عنوان «والی» داده و در حکم او از کلمه «ولی» استفاده می‌کردند .



۱. ابوبکر و عمر خود را «ولی رسول خدا» می‌دانستند :


مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیحش به نقل از خلیفه دوم می‌نویسد :


فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَکَ مِنَ ابْنِ أَخِیکَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَکْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَکْنَا صَدَقَهٌ ». فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَکْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِى کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا .


پس از وفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ابوبکر گفت : من جانشین رسول خدا هستم ،‌ شما دو نفر (عباس و علی ) آمدید و تو ای عباس میراث برادر زاده‌ات را درخواست کردی و تو ای علی میراث فاطمه دختر پیامبر را .


ابوبکر گفت : رسول خدا فرموده است : ما چیزی به ارث نمی‌گذاریم ، آن‌چه می‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو ، گناه‌کار ، حیله‌گر و خیانت‌کار معرفی کردید و حال آن که خدا می داند که ابوبکر راستگو ،‌ دین دار و پیرو حق بود .


پس از مرگ ابوبکر ،‌ من جانشین پیامبر و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن ، دروغگو حیله گر و گناهکار خواندید .


النیسابوری ، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ) ، صحیح مسلم ، ج ۳ ، ص ۱۳۷۸ ، ح ۱۷۵۷ ، کِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُکْمِ الْفَیْءِ ، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، ناشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت .


در این روایت خلیفه دوم تصریح می‌کند که ابوبکر خود را ولی = خلیفه رسول خدا می‌دانست ؛ ولی شما دو نفر او را تکذیب کرده و وی را خیانت کار و ... می‌دانستید ، من نیز خودم را ولی = خلیفه رسول خدا می‌دانم و شما دو نفر مرا دروغگو خیانت کار و ... می‌دانید.


عبد الرزاق عن معمر عن الزهری عن مالک بن أوس بن الحدثان النصری ... فلما قبض رسول الله (ص) قال أبو بکر أنا ولی رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعده أعمل فیه بما کان یعمل رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فیها ثم أقبل على علی والعباس فقال وأنتما تزعمان أنه فیها ظالم فاجر والله یعلم أنه فیها صادق بار تابع للحق ثم ولیتها بعد أبی بکر سنتین من إمارتی فعملت فیها بما عمل رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وأبو بکر وأنتما تزعمان أنی فیها ظالم فاجر ... .


عمر گفت : و چون رسول خدا از دنیا رفت ابوبکر گفت : من ولی و جانشین پیامیرم ، و همانگونه که او رفتار کرد من نیز چنان خواهم رفت ؛ سپس عمر به علی و عباس گفت : شما خیال می‌کردید که أبو بکر ظالم و فاجر است ... سپس من بعد از ابوبکر دو سال حکومت کردم و روش رسول و ابوبکر را ادامه دادم ...


إبن أبی شیبه الکوفی ، أبو بکر عبد الله بن محمد (متوفای۲۳۵ هـ) ، الکتاب المصنف فی الأحادیث والآثار ، ج ۵ ، ص ۴۶۹ ، ح۹۷۷۲ ، تحقیق : کمال یوسف الحوت ، ناشر : مکتبه الرشد - الریاض ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۹هـ .
نکته مهم در این روایت این است که ابوبکر می‌گوید : «أنا ولی رسول الله (ص) بعده» کلمه «بعده» مطلب را روشن تر و ما را بهتر به مقصود می‌رساند .


حال سؤال این جا است که چرا باید کلمه (ولی) و (مولی) که در سخن رسول باید با هزاران تأویل حمل بر غیر مراد متکلم شود ولی در سخن دیگران نیازی نباشد ؟


بررسی سند روایت :


مالک بن أوس بن الحدثان النصری :


وی از روات صحیح بخاری ، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است و حتی بعضی‌ها اعتقاد داشته‌اند که او رسول خدا صلی الله علیه وآله را نیز دیده است.


مزی در تهذیب الکمال در باره او می‌نویسد :


ذکره محمد بن سعد فی "الصغیر "فی الطبقه الثامنه من الصحابه ممن ادرک النبی صلى الله علیه وسلم ورآه ولم یحفط عنه شیئا .


محمد بن سعد وی را در کتابش (الصغیر) در طبقه هشتم از صحابه ذکر می‌کند و می‌گوید: او از کسانی است که رسول خدا را درک کرد اما سخنی از حضرت نقل نکرده است.


المزی ، یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفای۷۴۲هـ) ، تهذیب الکمال ، ج ۲۷ ، ص ۱۲۲ ، تحقیق د . بشار عواد معروف ، ناشر : مؤسسه الرساله - بیروت ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۰هـ – ۱۹۸۰م .


محمد بن مسلم معروف به ابن شهاب زهری :


از روات بخاری ، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است .


ابن حجر در باره او می‌نویسد :


الفقیه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقه الرابعه


فقیه و حافظ بود، بر بزرگی جایگاه او اتفاق نظر است و از سران طبقه چهارم است.


العسقلانی الشافعی ، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ) تقریب التهذیب ، ج ۱ ، ص ۵۰۶ ، تحقیق : محمد عوامه ، ناشر : دار الرشید - سوریا ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۶ - ۱۹۸۶ .


معمر بن راشد :


از روات بخاری ، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت.


ذهبی در باره او می‌نویسد :


معمر بن راشد أبو عروه الأزدی ... وقال أحمد لا تضم معمرا إلى أحد إلا وجدته یتقدمه کان من أطلب أهل زمانه للعلم وقال عبد الرزاق سمعت منه عشره آلاف .


احمد گفته است: هیچ کس را نمی توان در ردیف معمر قرار داد بلکه او تقدم و برتری دارد، در زمان خودش بر همگان بر کسب دانش تقدم داشت، عبد الرزاق می‌گوید: ده هزار حدیث از وی شنیدم.


الذهبی ، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان ، (متوفای۷۴۸هـ) ، الکاشف فی معرفه من له روایه فی الکتب السته ، ج ۲ ، ص ۲۸۲ ، تحقیق محمد عوامه ، ناشر : دار القبله للثقافه الإسلامیه ، مؤسسه علو - جده ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۱۳هـ - ۱۹۹۲م.


بنابراین ، سند روایت نیز قطعی است و هیچ مشکلی ندارد .


  • ادامه دارد ....


استنباط امامت از حدیث غدیر ، از دیدگاه علمای اهل سنت (2)



استنباط امامت از حدیث غدیر ، از دیدگاه علمای اهل سنت (2)






۲ . ابوبکر خود را «ولی امر مسلمین» می‌دانست :

أبو بکر بعد از به خلافت رسیدن در خطبه‌هایی که برای صحابه ایراد کرده ، با استفاده از کلمه «ولی» خود را «ولی امر مسلمین» خوانده است .

بلاذری در انساب الأشراف ، ابن قتیبه دینوری در عیون الأخبار ، طبری و ابن کثیر در تاریخشان و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت ،‌ نخستین خطبه ابوبکر را این گونه نقل کرده‌اند :

لما ولی أبو بکر رضی الله تعالى عنه، خطب الناس فحمد الله وأثنى علیه ثم قال: أما بعد أیها الناس فقد ولیتُکم ولستُ بخیرکم .

و چون ابوبکر به خلافت رسید برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی گفت : ای مردم من رهبر شما شده‌ام ؛ ولی بهترین شما نیستم

البلاذری ، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) أنساب الأشراف ، ج ۱ ، ص ۲۵۴ ؛

الدینوری ، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ) ، عیون الأخبار ، ج ۱ ، ص ۳۴ ؛

الطبری ، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای۳۱۰هـ) ، تاریخ الطبری ، ص ۲۳۷ ـ ۲۳۸ ، ناشر : دار الکتب العلمیه – بیروت .

این خطبه با سند‌‌های صحیح نقل شده است ؛ ابن کثیر دمشقی سلفی ، بعد از نقل این خطبه می‌نویسد :
وهذا إسناد صحیح .

سند این حدیث صحیح است.

القرشی الدمشقی ، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ) ، البدایه والنهایه ، ج ۶ ، ص ۳۰۱ ، ناشر : مکتبه المعارف – بیروت .

ابن قتیبه دینوری ، یعقوبی و أبو سعد الآبی ، نقل می‌کنند که خلیفه اول خطبه‌ای خواند و گفت :

فحمد الله أبو بکر وأثنى علیه ثم قال إن الله بعث محمدا صلى الله علیه وسلم نبیا وللمؤمنین ولیا فمنّ الله تعالى بمقامه بین أظهرنا حتى اختار له الله ما عنده فخلى على الناس أمرهم لیختاروا لأنفسهم فی مصلحتهم متفقین غیر مختلفین فاختارونی علیهم والیا ولأمورهم راعیا وما أخاف بعون الله وهنا ولا حیره ولا جبنا وما توفیقی إلا بالله العلی العظیم علیه توکلت وإلیه أنیب.

خداوند محمد را پیامبر و سرپرست و پیشوای مؤمنان قرار داد ، و به وجود او بر ما منت گذاشت تا آن که او را نزد خودش خواند ، مردم را آزاد گذاشت تا خودشان بر اساس مصلحت‌ها پیشوا بر گزینند ؛ پس مرا به سرپرستی بر گزیدند ، به کمک خدا نه از چیزی می ترسم و نه سرگردانی احساس می کنم .

الدینوری ، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ) ، الإمامه والسیاسه ، ج ۱ ، ص ۱۸ ، تحقیق : خلیل المنصور ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت - ۱۴۱۸هـ - ۱۹۹۷م .

الیعقوبی ، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفای۲۹۲هـ) ، تاریخ الیعقوبی ، ج ۲ ، ص ۱۲۵ ، ناشر : دار صادر – بیروت .

الآبی ، أبو سعد منصور بن الحسین (متوفای۴۲۱هـ) ، نثر الدر فی المحاضرات ، ج ۱ ، ص ۲۷۸ ، اسم المؤلف: تحقیق : خالد عبد الغنی محفوط ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت /لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۲۴هـ - ۲۰۰۴م .

محمد بن سعد در طبقات ، سیوطی در تاریخ الخلفاء و ابن حجر هیثمی در الصواعق و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت ، خطبه دیگری را از خلیفه دوم نقل کرده‌اند که پس از به خلافت رسیدن آن را ایراد کرده است:
لما بویع أبو بکر قام خطیبا فلا والله ما خطب خطبته أحد بعد فحمد الله وأثنى علیه ثم قال أما بعد فإنی ولیت هذا الأمر وأنا له کاره ووالله لوددت أن بعضکم کفانیه ... .

وقتی که با ابوبکر بیعت شد خطبه‌ای خواند که به خدا سوگند بعد از او چنین خطبه‌ای خوانده نشد ، پس از حمد و ثنای الهی گفت : من به امر رهبری شما برگزیده شدم ؛ ولی از آن خوشنود نیستم ، دوست داشتم یکی از شما این مسؤولیت را می‌پذیرفت ...

الزهری ، محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری (متوفای۲۳۰هـ) ، الطبقات الکبرى ، ج ۳ ، ص ۲۱۲ ، ناشر : دار صادر - بیروت ؛

السیوطی ، عبد الرحمن بن أبی بکر (متوفای۹۱۱هـ) ، تاریخ الخلفاء ، ج ۱ ، ص ۷۱ ، تحقیق : محمد محی الدین عبد الحمید ، ناشر : مطبعه السعاده - مصر ، الطبعه : الأولى ، ۱۳۷۱هـ - ۱۹۵۲م ؛
الهیثمی ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر (متوفای۹۷۳هـ ، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه ، ج ۱ ، ص ۳۷ ، تحقیق عبد الرحمن بن عبد الله الترکی - کامل محمد الخراط ، ناشر : مؤسسه الرساله - لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۱۷هـ - ۱۹۹۷م .


۳ . انتصاب عمر به عنوان ولی :

خلیفه اول وقتی که احساس کرد عمرش به پایان رسیده ، عمر را به جانشینی و ولایت بعد از خودش منصوب کرد و در این انتصاب صریحاً از واژه «ولی» استفاده کرد و به صحابه اعلام کرد که عمر «ولی» مسلمین بعد از من است .

ابن حبان بستی در کتاب الثقات خود می‌نویسد :

ثم قال لعثمان اکتب هذا ما عهد علیه أبو بکر بن أبى قحافه إلى المسلمین أما بعد ثم أغمى علیه فذهب عنه فکتب عثمان أما بعد فقد استخلفت علیکم عمر بن الخطاب ولم آلکم خیرا .

ثم أفاق أبو بکر فقال اقرأ على فقرأ علیه ذکر عمر فکبر أبو بکر فقال جزاک الله عن الإسلام خیرا .

ثم رفع أبو بکر یدیه فقال اللهم ولیته بغیر أمر نبیک ولم أرد بذلک إلا صلاحهم وخفت علیهم الفتنه فعملت فیهم بما أنت أعلم به وقد حضر من أمرى ما قد حضر فاجتهدت لهم الرأی فولیت علیهم خیرهم لهم وأقواهم علیهم وأحرصهم على رشدهم ولم أرد محاماه عمر فاجعله من خلفائک الراشدین یتبع هدى بنى الرحمه وهدى الصالحین بعده وأصلح له رعیته .

وکتب بهذا العهد إلى الشام إلى المسلمین إلى أمراء الأجناد أن قد ولیت علیکم خیرکم ولم آل لنفسى ولا للمسلمین خیرا .

ابوبکر به عثمان گفت بنویس : این سفارشی است به مسلمانان ؛ اما بعد ... سپس بیهوش شد ، عثمان نوشته را ادامه داد ، عمر بن خطاب را جانشین خودم بر شما قرار دادم ، سپس ابوبکر به هوش آمد ، گفت : آنچه نوشته‌ای برایم بخوان ؟ عثمان خواند و نام عمر را برد ، ابوبکر تکبیر گویان به عثمان گفت : خدا تو را پاداش نیکو دهد .

آنگاه ابوبکر دست‌ها را بلند کرد و گفت : خداوندا من عمر را بدون اجازه پیامبرت جانشین قرار دادم ، جز صلاح آنان و جلوگیری از فتنه قصدی نداشتم ، تو خود آگاه تری که من در آستانه سفرم ، پس تلاش کردم تا بهترین و نیرومند ترین آنان را که حریص بر پیشرفت آنان باشد بر گزینم . او را از جانشینان هدایتگر که از پیامبر رحمت و صالحان پیروی نماید قرار ده ، و مردم را شایسته رهبری او گردان .

و نیز این عهد نامه را برای مسلمانان شام و فرماندهان ارتش فرستاد و به آنان گوشزد نمود که : بهترین فرد از میان شما را امیر و رهبر شما قرار دادم .

التمیمی البستی ، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفای۳۵۴ هـ) ، الثقات ، ج ۲ ، ص ۱۹۲ ـ ۱۹۳ ، تحقیق السید شرف الدین أحمد ، ناشر : دار الفکر ، الطبعه : الأولى ، ۱۳۹۵هـ – ۱۹۷۵م .

ابن اثیر جزری می‌نویسد که خلیفه اول بعد از انتصاب عمر به جانشینی خود ، به فرماندهان سپاه این چنین نوشت :

وکتَبَ إِلى أُمرَاءِ الأجنَادِ : وَلَّیْتُ علیکم عمرَ ولم آلُ نَفْسِی وَلا المُسْلِمین خیرا ، ثم مَاتَ وَدُفِنَ لَیْلا .

ابوبکر در نامه‌ای به فرماندهان ارتش نوشت : عمر را بر شما جانشین قرار دادم ، و در این کار جز خیر خواهی برای مسلمین نخواستم ، سپس ابو بکر از دنیا رفت و شب بدنش دفن شد .

الجزری ، المبارک بن محمد ابن الأثیر (متوفای۵۴۴هـ) ، معجم جامع الأصول فی أحادیث الرسول ، ج ۴ ، ص ۱۰۹ .

استفاده از ماده «خلیفه» و «ولی» در این دو روایت ، نشانگر آن است که در آن زمان مردم از این دو کلمه یک معنی استنباط می‌کرده‌اند و «ولی» همان معنایی داشته است که «خلیفه» داشته است .

نه تنها خلیفه اول برای انتصاب عمر از واژه «ولی» استفاده می‌کند ؛ بلکه صحابه نیز در اعتراضی که به ابوبکر داشتند ، از دو کلمه «ولی» و «خلیفه» در کنارهم استفاده کرده‌اند :

ابن أبی شیبه ‌می‌نویسد :

عن وکیع ، وابن إدریس ، عن إسماعیل بن أبی خالد ، عن زبید بن الحرث ، أن أبا بکر حین حضره الموت أرسل إلى عمر یستخلفه فقال الناس : تستخلف علینا فظاً غلیظاً ، ولو قد ولینا کان أفظ وأغلظ ، فما تقول لربک إذا لقیته وقد استخلفت علینا عمر .

وقتی که مرگ ابوبکر فرا رسید کسی را نزد عمر فرستاد تا وی را جانشین خودش قرار دهد ، مردم اعتراض کرده و گفتند : انسانی خشن و تندخو را جانشین می‌کنی ؟ و اگر او را بر ما مسلط نمائی خشن تر هم خواهد شد ، و چون خدا را دیدار کنی چه پاسخی برای جانشین قرار دادن عمر خواهی داشت ؟

إبن أبی شیبه الکوفی ، أبو بکر عبد الله بن محمد (متوفای۲۳۵ هـ) ، الکتاب المصنف فی الأحادیث والآثار ، ج۸ ، ص۵۷۴ ، تحقیق : کمال یوسف الحوت ، ناشر : مکتبه الرشد - الریاض ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۹هـ ؛

النمیری البصری ، أبو زید عمر بن شبه (متوفای۲۶۲هـ) ، تاریخ المدینه المنوره ، ج۲ ، ص۶۷۱ ، تحقیق علی محمد دندل ویاسین سعد الدین بیان ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت - ۱۴۱۷هـ-۱۹۹۶م .

همچنبن ابن تیمیه حرانی ، نظریه پرداز وهابیت و مؤسس فکری این فرقه می‌نویسد :

لما استخلفه أبو بکر کره خلافته طائفه حتى قال طلحه ماذا تقول لربک إذا ولیت علینا فظا غلیظا .

زمانی که ابوبکر ، عمر را به جانشینی انتخاب کرد ، برخی از این انتخاب ناراحت شدند ، طلحه گفت : جواب خدا را بر جانشین قرار دادن عمر چگونه خواهى داد ، آن هنگامی که به ملاقات او بروی و از تو سؤال شود ‌که چرا فردی خشن و بد اخلاق را بر مردم مسلط کردی ؟ .

الحرانی ، أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیه أبو العباس (متوفای۷۲۸هـ) ، منهاج السنه النبویه ، ج۷ ، ص ۴۶۱ ، تحقیق د. محمد رشاد سالم ، ناشر : مؤسسه قرطبه ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۶هـ .

در این دو روایت نیز از کلمات «استخلفه» و «ولیت» استفاده و یک معنا از آن اراده شده است .

و در جای دیگر می‌نویسد :

وقد تکلموا مع الصدیق فی ولایه عمر وقالوا ماذا تقول لربک وقد ولیت علینا فظا غلیظا .

صحابه با ابو بکر در باره جانشینی عمر با او صحبت کردند و گفتند : چرا فردی خشن و تندخو را به خلافت برگزیده و بر مردم تحمیل کردى ؟ فردا جواب خدا را چه خواهى داد ؟

الحرانی ، أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیه أبو العباس (متوفای۷۲۸هـ) ، منهاج السنه النبویه ، ج۶ ، ص۱۵۵ ، تحقیق د. محمد رشاد سالم ، ناشر : مؤسسه قرطبه ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۶هـ .


۴ . عمر ، خود را «ولی امر مسلمین» می‌دانست :

خلیفه دوم نیز بعد از بیعت گرفتن از مردم و در طول دوران خلافتش خطبه‌هائی خوانده که با استفاده از ماده «ولی» خود را «ولی امر مسلمین» خوانده است .

بلاذری در انساب الأشراف می‌نویسد :

خطب عمر بن الخطاب رضی الله عنه حین ولی فحمد الله وأثنى علیه وصلى على نبیه ثم قال : إنی قد ولیت علیکم ، ولولا رجائی أن أکون خیرکم لکم ، وأقواکم علیکم ، وأشدکم اضطلاعاً بما ینوب من مهم أمرکم ، ما تولیت ذلک منکم ...

عمر پس از به خلافت رسیدنش خطبه خواند و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: من بر شما خلیفه شده ام و اگر امید نداشتم که بهترین و نیرومندترین و سخت گیرترین در امور زندگی برای شما باشم این مسؤولیت را نمی پذیرفتم...

البلاذری ، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) ، أنساب الأشراف ، ج ۳ ، ص ۴۱۲ .

طبری می‌نویسد :

وقفل عمر من الشام إلى المدینه فی ذی الحجه وخطب حین أراد القفول فحمد الله وأثنى علیه وقال ألا إنی قد ولیت علیکم وقضیت الذی علی فی الذی ولأنی الله من أمرکم إن شاء الله قسطنا بینکم .

عمر در ماه ذی حجه از شام بازگشت و هنگام مراجعت خطبه ای خواند و در آن پس از حمد و ثنای الهی گفت: بدانید بر شما ولایت یافته ام و با خودم عهد کرده ام که اگر خدا خواست بین شما به عدالت رفتار نمایم.

الطبری ، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای۳۱۰هـ) ، تاریخ الطبری ، ج ۲ ، ص ۴۹۰ ، ناشر : دار الکتب العلمیه – بیروت .

القرشی الدمشقی ، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ) ، البدایه والنهایه ، ج ۷ ، ص ۷۹ ، ناشر : مکتبه المعارف – بیروت .

و نیز می‌نویسد :

ذکر بعض خطبه رضی الله تعالى عنه ... عن عروه بن الزبیر أن عمر رضی الله تعالى عنه خطب فحمد الله وأثنى علیه بما هو أهله ثم ذکر الناس بالله عز وجل والیوم الآخر ثم قال یا أیها الناس إنی قد ولیت علیکم ولولا رجاء أن أکون خیرکم لکم وأقواکم علیکم وأشدکم استضلاعا بما ینوب من مهم أمورکم ما تولیت ذلک منکم

عروه بن زبیر خطبه عمر را چنین نقل کرده است که وی پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم اگر امید وار به خدمت گذاری و اصلاح امور زندگی شما نبودم حکومت بر شما را نمی پذیرفتم.

الطبری ، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای۳۱۰هـ) ، تاریخ الطبری ، ج ۲ ، ص ۵۷۲ ، ناشر : دار الکتب العلمیه – بیروت .


۵ . آرزوی‌های عمر برای تعیین جانشین :

زمانی که خلیفه دوم احساس کرد که ضربه چاقو کاری است و به زودی از دنیا خواهد رفت ، به یاد کسانی افتاد که در انحراف خلافت از بنی هاشم و رسیدن آن به خلیفه اول و دوم نقش اساسی داشته و بر سر پیمانی که بسته بودند کاملاً وفادار ماندند ؛ اما دنیا با آنان وفاداری نکرد . و لذا خلیفه دوم با یادآوری نام‌های آن‌ها می‌گوید : اگر زنده بودند آنان را «ولی امر مسلمین» قرار می دادم .

ابن قتیبه دینوری در الإمامه والسیاسه می‌نویسد :

فلما أحس بالموت قال لابنه اذهب إلى عائشه وأقرئها منی السلام واستأذنها أن أقبر فی بیتها مع رسول الله ومع أبی بکر فأتاها عبد الله بن عمر فأعلمها فقالت نعم وکرامه ثم قالت یا بنی أبلغ عمر سلامی وقل له لا تدع أمه محمد بلا راع استخلف علیهم ولا تدعهم بعدک هملا فإنی أخشى علیهم الفتنه فأتى عبد الله فأعلمه فقال ومن تأمرنی أن أستخلف لو أدرکت أبا عبیده بن الجراح باقیا استخلفته وولیته فإذا قدمت على ربی فسألنی وقال لی من ولیت على أمه محمد قلت أی ربی سمعت عبدک ونبیک یقول لکل أمه أمین وأمین هذه الأمه أبو عبیده بن الجراح ولو أدرکت معاذ بن جبل استخلفته فإذا قدمت على ربی فسألنی من ولیت على أمه محمد قلت أی ربی سمعت عبدک ونبیک یقول إن معاذ بن جبل یأتی بین یدی العلماء یوم القیامه ولو أدرکت خالد بن الولید لولیته فإذا قدمت على ربی فسألنی من ولیت على أمه محمد قلت أی ربی سمعت عبدک ونبیک یقول خالد بن الولید سیف من سیوف الله سله على المشرکین ... .

وقتی که عمر احساس کرد که در آستانه مرگ است به پسرش گفت : نزد عائشه برو ، سلام مرا به وی برسان و از وی اجازه بگیر تا مرا در خانه‌اش در کنار رسول خدا و ابوبکر دفن کنند .

عبدالله بن عمر در خواست پدرش را با عائشه در میان گذاشت ، عائشه استقبال کرد و گفت : فرزندم ! سلام مرا به عمر برسان و بگو امت محمد را بدون چوپان وامگذار ، جانشین تعیین کن ، مردم را تنها رها مکن ، من از بروز فتنه بعد از تو می ترسم ، عبد الله سفارش عائشه را به پدرش منتقل کرد .

عمر گفت : چه کسی را دستور می‌دهی تا جانشین قرار دهم ، اگر ابو عبیده جراح زنده بود او را جانشین قرار می دادم ، و چون بر پروردگارم وارد می شدم و از من سؤال می شد : چه کسی را رهبر امت محمد قرار دادی ؟ عرضه می‌داشتم : از بنده و فرستاده‌ات شنیدم که گفت : برای هر امتی امینی است و امین این امت ابو عبیده جراح بود ، و اگر معاذ بن جبل زنده بود او را جانشین می‌کردم و وقت ورود به محضر پروردگار و سؤال از این که چه کسی را خلیفه بعد از خودت قرار دادی ؟ در پاسخ می‌گفتم : از بنده و پیامبرت شنیدم که فرمود : معاذ بن جبل در قیامت پیشاپیش همه دانشمندان وارد محشر می‌شود ، و اگر خالد بن ولید زنده بود او را به جای خویش منصوب می‌کردم و در پاسخ خدای متعال می گفتم : بنده و نبی تو گفته است : خالد بن ولید شمشیری از شمشیر های خدا است که بر مشرکین بیرون آمد .

الدینوری ، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ) ، الإمامه والسیاسه ، ج ۱ ، ص ۲۵ ، تحقیق : خلیل المنصور ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت - ۱۴۱۸هـ - ۱۹۹۷م .

ابن خلدون نیز در مقدمه معروفش می‌نویسد که عمر گفت : لو کان سالم مولى حذیفه حیا لولیته .

اگر سالم غلام (یا آزاد شده) حذیفه زنده بود او را جانشین قرار می دادم.

إبن خلدون الحضرمی ، عبد الرحمن بن محمد (متوفای۸۰۸ هـ)، مقدمه ابن خلدون ، ج ۱ ، ص ۱۹۴ ، ناشر : دار القلم - بیروت - ۱۹۸۴ ، الطبعه : الخامسه .
 

۶ . عمر ، ولایت بعد از خودش را به شوری واگذار کرد :

ابن حجر عسقلانی در شرح صحیح بخاری بعد از نقل قضیه سپردن خلافت به شوری توسط عمر می‌نویسد که خلیفه دوم آن‌ها را چنین نصیحت کرد :

یا علی لعل هؤلاء القوم یعلمون لک حقک وقرابتک من رسول الله صلى الله علیه وسلم وصهرک وما اتاک الله من الفقه والعلم فان ولیت هذا الأمر فاتق الله فیه ثم دعا عثمان فقال یا عثمان فذکر له نحو ذلک ووقع فی روایه إسرائیل عن أبی إسحاق فی قصه عثمان فان ولوک هذا الأمر فاتق الله فیه ولا تحملن بنی أبی معیط على رقاب الناس ...

عمر گفت : ای علی ! این مردم می‌دانند که تو حقی داری و نزدیک‌ترین فرد به رسول خدا و داماد او هستی و از دانش و فقه دین بهره مند می باشی ، پس اگر رهبر این مردم شدی تقوای الهی را فراموش مکن ، سپس عثمان را فرا خواند و گفت : اگر بر مردم خلیفه شدی فرزندان ابی معیط را بر مردم مسلط مکن .

العسقلانی الشافعی ، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ) ، فتح الباری شرح صحیح البخاری ، ج ۷ ، ص ۶۸ ، تحقیق : محب الدین الخطیب ، ناشر : دار المعرفه - بیروت .

البلاذری ، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) أنساب الأشراف ، ج ۲ ، ص ۲۵۹ .

بلاذری در انساب الأشراف می‌نویسد که عمر گفت :

یا علی ، لعل هؤلاء سیعرفون لک قرابتک من النبی صلى الله علیه وسلم وصهرک وما أنا لک الله من الفقه والعلم ، فإن ولیت هذا الأمر فاتق الله فیه ، ثم دعا بعثمان فقال : یا عثمان ، لعل هؤلاء القوم یعرفون لک صهرک من رسول الله وسنک ، فإن ولیت هذا الأمر فاتق الله ولا تحمل آل أبی معیط على رقاب الناس ... .

ای علی ! این مردم می‌دانند که تو با پیغمبر نسبت فامیلی داری و داماد وی هستی و آنچه خدا از دانش و فقه به تو عنایت فرموده خبر دارند ؛ پس اگر رهبر شدی خدا را فراموش مکن و تقوا را مراعات نما ، سپس عثمان را طلبید و گفت : ای عثمان ! این مردم می‌دانند که تو داماد پیامبر و سنّ و سالت از دیگران بیشتر است ؛ پس اگر خلافت به تو رسید از خدا به ترس و خاندان ابی معیط را بر مردم مسلط مکن .

البلاذری ، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) أنساب الأشراف ، ج ۲ ، ص ۲۵۹ .
 

۷ . عبد الملک بن مروان ؛ عمر و عثمان را «ولی امر مسلمانان» می‌دانست :

استفاده از کلمه (ولیّ) در تاریخ اسلام و در قرون بعد نیز کاربرد داشته است و مردم با پیروی از خلفا ، سلاطین و حاکمان را «ولی امر مسلمانان» می‌دانستند .

مسعودی در مروج الذهب ، المرسی در المحکم والمحیط ، ابن منظور در لسان العرب و أحمد زکی صفوت در جمهره خطب العرب دانشمند معاصر سنی می‌نویسند که عبد الملک بن مروان در زمان خلافتش این چنین خطبه خواند :

فیا معشر قریش ولیکم عمر بن الخطاب فکان فظا غلیظا مضیقا علیکم فسمعتم له وأطعتم ثم ولیکم عثمان فکان سهلا فعدوتم علیه فقتلتموه وبعثنا علیکم مسلما یوم الحره فقتلناکم فنحن نعلم یا معشر قریش أنکم لا تحبوننا أبدا وأنتم تذکرون یوم الحره ونحن لا نحبکم أبدا .

ای گروه قریش ! عمر بن خطاب تندخو و خشن بود و بر شما خلافت کرد ، او را تحمل کردید و نافرمانی نکردید ، سپس عثمان کسی که نرم و مهربان بود بر شما ولایت یافت ، با وی دشمنی کردید و او را به قتل رساندید ، در واقعه حرَه فردی را به طرف شما روانه کردیم که با شما جنگید و افرادی از شما را کشت، ما می دانیم ، شما ما را دوست ندارید و مدام حادثه حرَه را به یاد می آورید ، ما هم شما را دوست نداریم .

المسعودی ، أبو الحسن على بن الحسین بن على (متوفای۳۴۶هـ) ، مروج الذهب ، ج ۱ ، ص ۴۰۱ ؛

المرسی ، أبو الحسن علی بن إسماعیل بن سیده (متوفای۴۵۸هـ) ، المحکم والمحیط الأعظم ، ج ۱ ، ص ۵۱۴ ، اسم المؤلف: تحقیق : عبد الحمید هنداوی ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت ، الطبعه : الأولى ، ۲۰۰۰م ؛

الأفریقی المصری ، محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ) ، لسان العرب ، ج ۸ ، ص ۱۶۶ ، ناشر : دار صادر - بیروت ، الطبعه : الأولى ؛

صفوت ، أحمد زکی ، جمهره خطب العرب ، ج ۲ ، ص ۱۹۶ ، ناشر : المکتبه العلمیه - بیروت .


۸ . انتصاب فرمانداران به عنوان والی :

استفاده از واژه «ولی» و اراده امامت ، سرپرستی و حکومت از آن ، کاربرد گسترده‌ای داشته است ؛ تا جایی که در نامه‌ها و احکام فرمانداران و حاکمان دیگر مناطق اسلامی نیز در هنگام انتصاب از همین کلمه استفاده می‌شده است ؛ از جمله ابن کثیر دمشقی متن حکم خلیفه دوم را هنگام انتصاب أبو موسی اشعری به حکومت بصره این گونه نقل می‌کند :

وکتب إلى اهل البصره انی قد ولیت علیکم أبا موسى لیاخذ من قویکم لضعیفکم ولیقاتل بکم عدوکم ولیدفع عن دینکم ... .

عمر به مردم بصره نوشت : من ابو موسی را والی قرار دادم تا حق ضعیفان را از افراد قوی و نیرومند شما بگیرد و با دشمن شما به جنگد و از دین دفاع نماید ...

القرشی الدمشقی ، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ) ، البدایه والنهایه ، ج ۷ ، ص ۸۲ ، ناشر : مکتبه المعارف – بیروت .

استفاده از این واژه اختصاص به خلیفه دوم نداشته ؛ بلکه دیگر خلفا نیز به هنگام انتصاب فرماندارانشان از همین کلمه استفاده می‌کردند .

بلاذری در انساب الأشراف می‌نویسد :

وولى عبد الملک قطن بن عبد الله الکوفه أربعین یوماً، ثم عزله وولى بشراً وقال: قد ولیت علیکم بشراً وأمرته بالإحسان إلى محسنکم ... .

عبد الملک شهر کوفه را به مدت چهل روز تحت رهبری قطن بن عبد الله قرار داد سپس او را عزل کرد و بشر را حاکم کرد و به مردم گفت: بشر را بر شما امارت دادم و دستور دادم تا به خوبان شما خوبی کند.

البلاذری ، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) أنساب الأشراف ، ج ۲ ، ص ۴۱۱ .

طبری و ابن جوزی در تاریخشان می‌نویسند که معاویه بن أبو سفیان هنگام انتصاب عبید الله بن زیاد خطاب به مردم بصره گفت : ثم قال قد ولیت علیکم ابن أخی عبید الله بن زیاد

پسر برادرم عبید الله بن زیاد را والی قرار دادم .

الطبری ، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای۳۱۰هـ) ، تاریخ الطبری ، ج ۳ ، ص ۲۴۵ ، ناشر : دار الکتب العلمیه – بیروت ؛

إبن جوزی ، عبد الرحمن بن علی بن محمد أبو الفرج (متوفای۵۹۷هـ) المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم ، ج ۵ ، ص ۲۷۸ ـ ۲۷۹ ، ناشر : دار صادر - بیروت ، الطبعه : الأولى ، ۱۳۵۸هـ .

  • منبع: پایگاه اطلاع رسانی سبطین