علت بازنگرداندن فدک به اهلش پس از به خلافت رسیدن امیر المومنین (علیه السلام)

سوال : اگر فدک حق حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و فرزندانشان بود، چرا حضرت علی ((علیه السلام)) بعد از اینکه به خلافت رسیدند آن را به صاحبان اصلی اش بر نگرداندند؟

جواب :

به این سؤال دو پاسخ می توان داد:

پاسخ اول:

در ابتدا باید دید هدف حضرت زهرا (سلام الله علیها) از مطالبه فدک چه بوده است ،تا بتوانیم بگوییم که چرا علی (علیه السلام) این هدف را در زمان خلافت خود زنده نکرد.

همان طور که در تاریخ مسلم می باشد زندگی حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سرشار از ساده زیستی و بی اعتنائی به دنیا بوده است، به طوری که زندگی ایشان قبل از هبه ـ بخشش ـ فدک از طرف پیامبر اکرم( صلی الله علیه وآله و سلّم )و بعد از آن کمترین تفاوتی نکرد . ایشان با اموال فدک نه کاخی برای خود ساختند و نه اشیائی فاخر و قیمتی برای خود اندوختند و نه پولی برای آینده پس انداز نمودند، چنان که دیگران چنین کرده اند.

و همچنین فاطمه (سلام الله علیها) غلات فدک را در راه خدا بین فقرا و مساکین به مصرف می رساند، بنابراین مسلما مطالبه فدک ،غرضی دنیوی نمی توانست داشته باشد و مسأله فدک یک مسأله شخصی نبود، بلکه هدف فاطمه (سلام الله علیها) از مطالبه فدک، دفاع از امامت و خلافت و احقاق حق امیر المؤمنین (علیه السلام) بود .کما اینکه امتناع خلفا از دادن فدک به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) تنها غصب و مصادره یک سرزمین به نام فدک نبوده ،بلکه هدف اصلی ،غصب خلافت علی (علیه السلام) بوده است ، چون وجود فدک در دست خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) یک امتیاز بزرگ برای آنها محسوب می شد واین مساله دلیل بر مقام آنها در پیشگاه خداوند و منزلت ایشان نزد پیامبر صلی الله علیه و اله به شمار می آمد، بخصوص اینکه منابع خود اهل سنت مانند« درالمنثور و تفسیر ابن کثیر ذیل آیۀ:"وآت ذا القربی حقه" روایت نقل می کنند که: وقتی این آیه نازل شد ، پیامبر اکرم فاطمه را خواند و فدک را به ایشان بخشید». و این روایت را« ذخیرة الحفاظ:ج 4،ص1987 و مجمع الزوائد:ج7،ص139 و مسند ابی یعلی:ج2،ص536 نیز آورده اند».

پس روشن است که وجود فدک در دست خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) با این سابقۀ تاریخی سبب می شد که مردم، سایر آثار پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) مخصوصا مساله خلافت و جانشینی آن حضرت را نیز در این خاندان جستجو کنند، و این مطلبی بود که دستگاه خلافت آن را تحمل نمی کرد، و از سوی دیگر این مساله از نظر اقتصادی نیز مهم بود و بر جنبه سیاسی آن هم تاثیر می گذاشت، زیرا اگر علی (علیه السلام) و خاندان ایشان در مضیقۀ اقتصادی قرار می گرفتند توان سیاسی آنها به همان نسبت تحلیل می رفت، و به عبارت دیگر وجود فدک در دست آنان امکاناتی در اختیارشان قرار می داد که می توانست پشتوانه مساله امامت باشد، همانگونه که اموال حضرت خدیجه(سلام الله علیها)پشتوانه ای برای پیشرفت اسلام در آغاز نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلّم) بود.

بنابراین در این ماجرا حضرت زهرا (سلام الله علیها) اگر چه به ظاهر مطالبه فدک می کردند، اما در واقع به دنبال بازگرداندن خلافت به جانشین واقعی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بودند، کما اینکه حضرت امیر (علیه السلام) در نامه ای به سهل بن حنیف می نویسند:

«آری از تمام آن چه آسمان بر آن سایه افکنده بود تنها فدک در دست ما بود. پس عده ای به همان نیز حرص ورزیدند وعده ای سخاوتمندانه از آن گذشتند ، البته خداوند بهترین حکم کننده است. من با فدک و غیر آن چه کار دارم که جایگاه فردای هر کس قبر است. (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج 16، ص 208 (چاپ 1962، دار احیاء الکتب العربیه).

پس با این احوال آنها از پس دادن فدک امتناع ورزیدند تا در نتیجه خلافت را مسترد نکنند و آن را در قبضه خود بگیرند، چون اگر حاضر می شدند که فدک را به عنوان میراث پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلّم) و یا بخشش و هدیه آن حضرت، در اختیار فاطمه (سلام الله علیها) قرار دهند، راهی باز می شد که آن حضرت مساله خلافت را نیز از آنها مطالبه کند، کما اینکه ابن ابی الحدید معتزلی می گوید:

«از علی بن فارقی، مدرس و استاد مدرسه غربیه در شهر بغداد پرسیدم آیا فاطمه ((سلام الله علیها)) در ادعای خویش در ماجرای فدک صادق بود؟ پاسخ داد: آری. گفتم: پس چگونه است که ابوبکر فدک را پس نداد، در حالی که می دانست او راستگو می باشد؟ استاد لبخندی زد و سخن لطیفی بیان کرد. او گفت: اگر آن روز ابوبکر به محض ادعای فاطمه (سلام الله علیها) فدک را مسترد می ساخت، فاطمه فردا می آمد و خلافت همسرش را مطرح می کرد و ابوبکر را از مقامش دور می کرد و ابوبکر نیز در عدم قبول گفتار او عذر و بهانه ای نداشت، زیرا خودش از قبل به صداقت آن بانو اعتراف کرده و بدون گواه و شاهد، ادعای وی را پذیرفته بود. بعد از این ابن ابی الحدید می گوید: این سخن، مطلبی صحیح می باشد. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 16، ص 284. چاپ 1962، دار احیای الکتب العربیه)

می بینید که به اعتراف خود اهل سنت هدف خلفا از ندادن فدک چه بوده است و فاطمه (سلام الله علیها) هم می دانستند که اگر فدک را بدهند، باید از خلافت علی (علیه السلام) هم بگذرند، لذا به دنبال این هدف اصرار بر بازگرداندن فدک داشتند.

اما صد افسوس که این هدف ارزشمند و سرنوشت ساز برای جامعه اسلامی محقق نشد.

خلاصه کلام اینکه: اصل فدک در این میان موضوعیت نداشت و غرض چیز دیگری بود و آن احقاق حق علی (علیه السلام) یعنی جانشینی الهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) و سلم بود که متأسفانه محقق نشد.

پس حال که خلافت غصب و اسلام به انحراف کشیده شده و جانشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) 25 سال خانه نشین گردیده است ، دیگر انگیزه ای برای برگرداندن فدک باقی نمی ماند و اصلا چه چیز باید برگردانده می شد؟ بیست و پنج سال خانه نشینی علی (علیه السلام) ؟ یا رنجیده شدن پاره تن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) ؟یا انحراف در دین؟لذا امیر المؤمنین (علیه السلام) چه چیز را باید بر می گرداندند ؟ آیا فدک را که واسطه ای بود برای بدست آوردن خلافت علی (علیه السلام)؟

آن چیزی که نباید از دست می رفت از دست رفت و آن کاری که نباید در اسلام می شد، شد . هدف غاصبین به ثمر نشست و زحمات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بی اجر گردید؛ بدعتها ، انحرافات ،ظلم و بی عدالتیها و زمینه سازی برای حکومت ظالمین جایگزین عدل گستری و مهرورزی در حکومت نورانی امیرالمومنین (علیه السلام) گردید و البته غاصبین به جزای عمل خود خواهند رسید.

کما اینکه امام صادق (علیه السلام) در جواب ابی بصیر که پرسید: «چرا امیر المؤمنین (علیه السلام) هنگامی که حکومت بر مردم را در دست داشت، فدک را باز پس نگرفت ؟

فرمودند: « لان الظالم والمظلوم کانا قدما علی الله عز وجل واثاب الله المظلوم وعاقب الظالم، فکره ان يسترجع شيئا قد عاقب الله عليه غاصبه واثاب عليه المغصوب».

زیرا ظالم و مظلوم هر دو در پیشگاه خداوند عز وجل قرار گرفتند و خداوند به مظلوم پاداش داد و ظالم را عقاب نمود. او خوش نداشت چیزی را باز ستاند که خداوند غاصبش را به سبب آن کیفر کرد و آن را که حقش غصب شده جزا داد. (علل الشرایع ج 1، ص 155. چاپ 1385 نشر مکتبه الحیدریه، نجف)

بنابراین باید گفت:

هدف امیرالمؤمنین (علیه السلام) از بازگرداندن فدک، تنها برگرداندن یک سرزمین نبود که آن را باز ستاند بلکه چیزی بود که 25 سال پیش غصب شد و دیگر قابل بازگرداندن نبود و آن جانشینی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) بود.

پاسخ دوم:

از سوی دیگر امیر المؤالمنین (علیه السلام) اگر هم می خواستند که فدک را بازگردانند ، باید با استفاده از منصب خلافت این کار را می کردند ، از طرفی می بینیم که وقتی علی (علیه السلام) می خواستند بعضی از سنتهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلّم) را که در دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان تغییر کرده بود بازگردانند مردم فریاد برآوردند: «يا اهل الاسلام غيرت سنة عمر» ای اهل اسلام کمک کنید که سنت عمر تغییر کرد. (الکافی: ج8 ص63 الناشر:دار الکتب الاسلامیه) وهمچنین ابن ابی الحدید نقل میکند: هنگامی که امیر المومنین (علیه السلام) میخواست مردم را از خواندن نماز تراویح ( نوافل خاصی به جماعت در ماه مبارک رمضان ) منع کنند بعضی از مردم فریاد «وا عمراه» سر دادند (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج12 ص283).

حال شما قضاوت کنید، اگر امیر المؤمنین (علیه السلام) با جو موجود بر جامعه اسلامی آن روز ، می خواستند فدک را به نفع فرزندان حضرت زهرا (سلام الله علیها) برگردانند ، چه اتفاقی می افتاد وچه مصالح عظیمی فوت می شد و چه حوادثی در اسلام رخ می داد ؟!

نتیجه نهایی بحث اینکه:

با توجه به این دو مطلب، امیر المؤمنین (علیه السلام) چاره ای نداشتند جز اینکه از پس گرفتن فدک صرف نظر نمایند.

  • کارشناس : حجت الاسلام محمد حسین زاده

دیدگاه حضرت زهرا (علیهاالسلام) در مورد خلفا را بیان کنید؟

سؤال : دیدگاه حضرت زهرا (علیهاالسلام) در مورد خلفا را بیان کنید؟

جواب : هر کس با اندک مطالعه ای در حوادث بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه وآله) می تواند پی ببرد که حضرت زهرا (علیهاالسلام)، نسبت به خلفا چه دیدگاهی می تواند داشته باشد؛ اما برای این که بحث ما مستند باشد به تعدادی مدارک از شیعه و سنی اشاره می کنیم و در پایان نتیجه گیری خواهیم کرد. اگرچه با ارائه مدارک تاریخی شما خود نتیجه لازم را خواهید گرفت.

آن چه که در منابع شیعه و سنی مشهود است دلالت بر نارضایتی و خشم حضرت فاطمه (علیهاالسلام) از خلفا و دستگاه خلافت دارد.

اسناد تاریخی:

إنّ فاطمه بنت النبی ارسلت الی ابی بکر تَسأله ميراثها من رسول الله ممّا أفاء الله عليه بالمدينه و فدک و ما بقی من خمس خيبر... فأبی ابوبکر أن يدفع إلی فاطمه منها شيئاً فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفيت... همانا فاطمه (علیهاالسلام)، دختر رسول خدا فردی را نزد ابوبکر فرستاد و میراث خود را از رسول خدا(صلّی الله علیه وآله)، از او طلب نمود. این مطالبه شامل فیء، فدک و باقی مانده خمس خیبر بود، اما ابوبکر از این که چیزی از این اموال را به وی پس بدهد خودداری ورزید، پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد، پس با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (صحیح البخاری، ج5، ص82، باب غزوة خیبر).

همین روایات را با اندک تفاوت در الفاظ، صحیح مسلم (ج5، ص153-154، باب قول النبی(صلّی الله علیه وآله) لانورث...) و مسند احمد (ج1، ص9، مسند ابوبکر) ذکر کرده اند.

- «فغضبت فاطمه فهجرته فلم تزل بذلک حتی تُوُفّيت» فاطمه خشم گرفت و غضب کرد و ابوبکر را ترک نمود و این قطع رابطه پیوسته ادامه داشت تا از دنیا رفت. (جامع الاصول، ج9، ص637، ح7438).

- «فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته، فلم تکلمه حتی توفّيت» فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت.» (مشکل الآثار، ج1، ص47-48).

- «فغضبت فاطمة و هجرته فلم تکلمه حتی ماتت» فاطمه غضبناک شد و او را ترک کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (سنن البیهقی، ج6، ص300).

 

همین روایات را با تفاوتی در الفاظ، تاریخ «الخمیس لدیار البکری» (ج2، ص173) و «المصنف للصنعانی» (ج5، ص472) و «مسند ابی عوانة» (ج4، ص251) بیان کرده اند.

تمامی این روایات از خشمی شدید، و غضبی دائمی نسبت به خلفا سخن می گویند و این که تا پایان حیات مبارکِ خود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) لحظه ای سکوت نکردند.

بنابراین این خشم پیوسته و غضبِ دائمی، بسیار عمیق و شدید بود به گونه ای که به «وصیت به دفن مخفیانه» منجر شد.

تاریخ به رغم تزویر و تحریفی که در آن صورت گرفته، گوشه هایی از حقیقت را برای ما ثبت کرده است؛ از جمله: فاطمه (علیهاالسلام) از دنیا رفت در حالی که از آنان روی گردان بود؛ که نمونه ای از آن ها گذشت و علی( علیه السلام )او را شبانه دفن کرد و آنان را خبر نکرد. این چیزی است که در کتاب های معتبر و موثق گروه بزرگی از مسلمانان آمده است.

اسناد تاریخی مربوط به دفن شبانه:

- «بل يقع الاحتجاج بذلک علی ما وردت به الروايات المستفيضه الظاهرة التی هی کالتواتر، أنّها اوصت بأن تدفن لیلاً حتی لايصلی الرجلان عليها و صرَّحَتْ بذلک و عَهِدَتْ فيه...».

روایات مستفیضه (متعدد) که در حد تواتر است، دلالت می کند که ایشان وصیت نمود که وی را شبانه دفن کنند، برای آن که آن دو مرد [ابوبکر و عمر] بر او نماز نخوانند و به این خواسته اش تصریح و تأکید فرمود و بر انجام آن پیمان گرفت. (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج16، ص281)

و امثال این روایت از منابع شیعه و سنی فراوان است که جهت اختصار به آدرس آنها اکتفا می کنیم:

- المصنف للصنعانی، ج3، ص521

- تأویل مختلف الحدیث، ص300

- انساب الاشراف، ج2، ص34

- الاستیعاب، ج4، ص208

- البدایة و النهایة، ج5، ص250

- تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص308

- العمدة لابن بطریق، ص390

- سنن الکبری، ج6، ص300

- روضة المتقین، ج5، ص349

- الطرائف، ص262، 269، 257

- و هم چنین در بعضی از منابع آمده است که: «فاطمه (علیهاالسلام) از علی (علیه السلام) به خدا و رسولش پیمان گرفت که جز امّ سلمه و امّ أیمن و فضّه و حسنین (علیهما السلام) و سلمان و عمار و مقداد و ابوذر و حذیفه، کسی بر جنازه اش حاضر نشود». (بحار الانوار، ج78، ص310)

- و همچنین از امام رضا (علیه السلام) درباره شیخین سؤال شد. فرمود:

ما یک مادر نیکوکار داشتیم که وقتی از دنیا رفت، از آنان خشمگین بود. ما راضی نمی شویم تا او از آنان راضی شود. (الطرائف: ص 252 ؛ القاب الرسول وعترته: ص 44)

و حتی تاریخ گواه آن است که بیماری حضرت زهرا (سلام الله علیها) که بر اثر هجوم به بیت ایشان حاصل شده بود (که در جای دیگر به آن پرداختیم) بر اثر خشم و غضب بر شیخین و هواداران آن دو تشدید شد و بیماری ایشان را ، به رحلت متصل کرد.

و همچنین ابن ابی الحدید می گوید:

« لما مرضت فاطمه المرضه التی توفيت بها دخل النساء عليها فقلن کيف أصبحت من علتک يا بنت رسول الله؟ قالت أصبحت – والله – عائفه لدنيا کن قاليه لرجالکن».

هنگامی که فاطمه بیمار شد (یعنی همان مرضی که بر اثر آن از دنیا رفت) زنان مهاجرین و انصار به عیادت او آمدند وپرسیدند: با این بیماری چگونه اید ای دختر رسول خدا؟ فاطمه فرمود: به خدا سوگند چنین شده ام که به دنیای شما بی میلم و از مردانتان متنفرم. (بلاغات النساء: 32 ؛ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج 16، ص 233).

همه این روایات به خوبی دلالت دارند بر اینکه فاطمه(سلام الله علیها)از آنها ناراضی بودند و تا آخر عمر از آنها راضی نشدند و عمر و ابوبکر کاملا بر این مسأله[نارضایتی فاطمه] واقف بودند به هیمن خاطر تصمیم گرفتند برای جلب رضایت فاطمه(سلام الله علیها)به محضر ایشان بروند اما فاطمه(سلام الله علیها)به آنها اجازه ندادند.

سلیم به قیس در کتاب خود روایت نقل می کند که «عمر و ابوبکر به علی( علیه السلام )گفتند بین ما و فاطمه وقایعی گذشته که می دانی، اگر مصلحت می بینی از او برایمان اجازه بگیر تا از او معذرت خواهی کنیم.

علی گفت این با خود شماست. آنان آمدند تا در کنار در خانه فاطمه(سلام الله علیها)نشستند علی( علیه السلام )بر فاطمه(سلام الله علیها)وارد شد و گفت: ای زن آزاده عمر و ابوبکر در کنار در نشسته اند می خواهند بر تو سلام کنند نظر تو چیست؟».

فاطمه(سلام الله علیها)گفت: خانه، خانه توست و زن آزاده همسر تو. هر چه می خواهی انجام بده . علی گفت : مقنعه ات را محکم کن . فاطمه( علیه السلام )مقنعه اش را محکم و رویش را به طرف دیوار کرد. آن دو وارد شدند و سلام کردند و گفتند: از ما راضی شو، که خدا از تو راضی باشد فاطمه(سلام الله علیها)گفت: چه چیز شما را به این کار واداشت. گفتند به گناهمان اعتراف می کنیم و امیدواریم که ما را عفو فرمایی و کینه را از دلت بیرون کنی . فاطمه(سلام الله علیها)گفت: اگر راست می گویید، از آنچه از شما می پرسم، پاسخ دهید. بدانید که من چیزی از شما نمی پرسم مگر اینکه می دانم که شما از آن آگاه هستید. اگر راست گفتید، می دانم که در آمدنتان صادق هستید. گفتند: از آنچه می خواهی بپرس. فاطمه(سلام الله علیها)گفت شما را به خدا سوگند می دهم آیا از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدید که گفت:« فاطمه پاره تن من است، هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است»؟ (صحیح البخاری: ج 4، ص 210 و صحیح مسلم: ج 7، ص 141) گفتند: بلی شنیدیم فاطمه دستانش را به سوی آسمان برد و گفت: پروردگارا این دو تن مرا اذیت کردند. من از این دو به تو و فرستاده ات شکایت می کنم. نه، به خدا سوگند ابدا از شما راضی نمی شوم تا پدرم رسول خدا را ملاقات کنم و از آنچه با من کردید به او خبر دهم تا او درباره شما حکم کند». (کتاب سلیم بن قیس : ج 2، ص 869؛ جلاء العیون: ج 1، ص 212؛ علل الشرایع : ج 1، ص 186 – 187)

حضرت زهرا(سلام الله علیها)پس از آنکه از آن دو اقرار صریح گرفتند که تعدی نسبت به او، تعدی به ساحت پیغمبر اکرم و در نتیجه جسارت به حریم ملکوتی پروردگار است و او حق ندارد که چنین متجاوزی را مورد عفو و گذشت خود قرار دهد و با بیان این جمله که از اینان نزد رسول خدا شکایت خواهد کرد، آنان را از این حقیقت (تجاوز به حریم خداوند) آگاه کرد.

آری؛ زهرا(سلام الله علیها)اینگونه موضع و دیدگاه خود را نسبت به خلفا و هواداران آنها اتخاذ و ابراز کرد

و برای آنکه به مردم گفته نشود که فاطمه(سلام الله علیها)آن دو را بخشید و یا به فلانی پیغام داده که از آنان راضی شده است، وصیت کرد که شبانه دفن شود تا این لکه ننگ در پیشانی تاریخ بماند که دختر پیغمبر خدا با خشم و غضب از خلفا از دنیا رفت.

تو سرپرست هر مؤمن بعد از من مي باشي

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث ولایت میگوید: «حديث پيامبر خطاب به علي (تو سرپرست هر مؤمن بعد از من مي باشي) از نظر تمام آگاهان حديث، جعلي و دروغ است».(منهاج السنه 2،234).

آیا قول ابن تیمیه صحت دارد؟


جواب:

ناصر الدین البانی که از معتمدترین علمای وهابیت در تصحیح و تضعبف احادیث به شمار میرود این حديث شريف را در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحه» نقل و تصحيح سند نموده است . وي بعد از نقل برخي سندها مي گويد: «اين كه شيخ الاسلام ابن تيميه جرأت انكار و تكذيب اين حديث را در «منهاج السنة»داشته، جاي تعجب بسيار است. من علتي براي اين تكذيب نمي بينم جز آنكه بگويم او در ردّ شيعه سرعت به خرج مي داده و مبالغه داشته است».(سلسلة الاحاديث الصحيحه» (حديث شماره 2223)).

اين حديث را بسياری از علمای اهل تسنن نقل و تصحیح نموده اند از جمله:

1- الاصابة في تمييز الصحابة / ج6 حديث 9163/ قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) علي وليكم بعدي

2- صحيح ابن حبّان حديث رقم 6929: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ما تريدون من علي - ثلاثاً - إن عليا مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

3- المصنف لابن خزيمة ج7 ص499 حديث رقم 58 منتصف هذه الصفحة: قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ماتريدون من علي ماتريدون من علي؟ علي مني وانا من علي, وعلي ولي كل مؤمن بعدي

4- حديث علي مني وانا منه وهو وليكم بعدي - راجع النص في مسند احمد ابن حنبل حديث رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعلي: أنت ولييّ في كل مؤمن بعدي حديث ثالث في مسند أحمد: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) لعلي: إنّ علياً مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

5- عن ابن عباس أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعلي بن أبي طالب: أنت ولي كل مؤمنٍ بعدي / الاستيعاب في تمييز الاصحاب لابن عبد البر الجزء الثاني

6- أخرج ابن حجر في الصواعق المحرقة الجزء الثاني: أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال ما تريدون من علي إن عليا مني وأنا منه وهو ولي كل مؤمن بعدي

7- ما تريدون من علي؟؟ إنّ علي مني وانا منه وهو وليكم بعدي ( لاحظ كلمة بعدي). . راجع النص في صحيح الترمذي

8- حديث صحيح رواه الحاكم في مستدركه: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أوحي إلي في علي ثلاث أنه سيد المسلمين و إمام المتقين و قائد الغر المحجلين

9- مستدرك الحاكم وقال عنه حديث صحيح فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي حديث رقم 5595 قال النبي الاكرم ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) علي أولى الناس بكم بعدي وكل رجال الحديث ثُقات

10- مستدرك الحاكم, حديث صحيح/ قال رسول الله((صلی الله عليه وآله وسلّم)) من يريد أن يحيى حياتي ويموت موتي ويسكن جنة الخلد التي وعدني ربي فليتول (( علي بن أبي طالب)) فإنه لن يخرجكم من هدى ولن يدخلكم في ضلالة

11- وذكره ايظاً الطبراني في الجامع الكبير والاصابة لابن حجر العسقلاني، كنز العمال ج 6 ص 155. المناقب للخوارزمي ص 34 ينابيع المودة ص 149. حلية الاولياء ج 1 ص 86 تاريخ ابن عساكر ج 2 ص 95 فراجع هذه المصادر

12- حديث صحيح رواه الحاكم في مستدركه: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أوحي إلي في علي ثلاث أنه سيد المسلمين و إمام المتقين و قائد الغر المحجلين

13 -مجمع الزوائد للهيثمي ج9 ص138 رواية رقم 14641: قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) لوهب بن حمزة: لاتقل هذا ( في علي) فهو أولى الناس بكم بعدي.. ورواه الطبري ايظأ ويقول رجال الحديث ثقات/

14- خطبة الامام الحسن (عليه السلام) بعد مقتل والده امير المؤمنين (عليه السلام) في كتاب مجمع الزوائد للهيثمي حيث قال: ان علي خاتم الاوصياء ووصي الانبياء وأمين الصديقين والشهداء
 

با توجه به مطالب مذکور بطلان قول ابن تیمیه آشکار میگردد.

موفق باشید.

عمار را گروه ظالم خواهند كشت ؟!

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث: «عمار را گروه ظالم خواهند كشت.» میگوید: «در اينجا براي مردم اقوالي است، از جمله آنان كسي است كه در حديث عمار اعتراض وارد كرده.برخي از افراد آن را تضعيف كرده اند.>(منهاج السنه 6 ،259) . جواب او چیست؟

جواب:

چرا ابن تيميه ذكر نمیکند که چه كساني اين حديث را تضعيف كرده اند؟ چرا نام اين افراد را ذكر نمي كند؟ اين حديث ثابت و متواتر را 24 نفر از صحابه نقل نموده اند. ابن حجر بعد از تصحیح حدیث مي گويد: «در اين حديث نشانه اي از نشانه هاي نبوت و فضيلتي آشكار براي علي وعمار است ونيز ردّي بر افراد ناصبي كه گمان كرده اند علي در جنگ هايش بر حق نبوده. حديث «عمار را گروه ظالم مي كشد»، بر اين دلالت دارد كه علي در آن جنگ ها بر حق بود زيرا اصحاب معاويه عمار را به قتل رساندند».>(تهذیب الکمال- الترجمه 4174،عمار بن یاسر العنسی 21،224) .

از سوی دیگر این حدیث در کتاب صحیح بخاری موجود است :

>صحيح البخاري - الصلاة - التعاون في بناء المسجد - رقم الحديث : ( 428 )

‏- حدثنا ‏ ‏مسدد ‏ ‏قال حدثنا ‏ ‏عبد العزيز بن مختار ‏ ‏قال حدثنا ‏ ‏خالد الحذاء ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ قال لي ‏ ‏إبن عباس ‏ ‏ولابنه ‏ ‏علي ‏ ‏انطلقا إلى ‏ ‏أبي سعيد فاسمعا من حديثه فانطلقنا فإذا هو في حائط يصلحه فأخذ رداءه ‏ ‏فاحتبى ‏ ‏ثم أنشأ يحدثنا حتى أتى ذكر بناء المسجد فقال كنا نحمل لبنة لبنة ‏ ‏وعمار ‏ ‏لبنتين لبنتين فرآه النبي ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏فينفض التراب عنه ويقول ‏ ‏ويح ‏ ‏عمار ‏ ‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية يدعوهم إلى الجنة ويدعونه إلى النار قال يقول ‏ ‏عمار ‏ ‏أعوذ بالله من الفتن. ‏
>صحيح البخاري - الجهاد والسير - مسح الغبار عن الرأس في سبيل الله - رقم الحديث : ( 2601 )
- حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏أخبرنا ‏ ‏عبد الوهاب ‏‏حدثنا ‏خالد ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ ‏أن ‏‏إبن عباس ‏‏قال له ‏‏ولعلي بن عبد الله ‏ ‏ائتيا ‏ ‏أبا سعيد ‏ ‏فاسمعا من حديثه فأتيناه وهو وأخوه في ‏ ‏حائط ‏ ‏لهما يسقيانه فلما رآنا جاء فاحتبى وجلس ‏ ‏فقال : كنا ننقل ‏ ‏لبن ‏ ‏المسجد ‏ ‏لبنة ‏ ‏لبنة ‏ ‏وكان ‏ ‏عمار ‏ ‏ينقل ‏ ‏لبنتين ‏ ‏لبنتين ‏ ‏فمر به النبي ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏ومسح عن رأسه الغبار وقال ‏‏ويح ‏عمار ‏‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية ‏ ‏عمار ‏ ‏يدعوهم إلى الله ويدعونه إلى النار. ‏

پس چگونه ابن تیمیه آن را تضعیف نموده و با اتفاق اهل سنت بر صحت بخاری مخالفت میکند؟

این حدیث به اسانید معتبر در دیگر کتب معتبر اهل تسنن نیز موجود است از جمله:

>1- صحيح مسلم - الفتن وأشراط الساعة - لا تقوم الساعة. .. - رقم الحديث : ( 5194 )
‏- وحدثنا ‏ ‏أبو بكر بن أبي شيبة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏إسمعيل بن إبراهيم ‏ ‏عن ‏ ‏إبن عون ‏ ‏عن ‏ ‏الحسن ‏ ‏عن ‏ ‏أمه ‏ ‏عن ‏ ‏أم سلمة ‏ ‏قالت ‏قال رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏ تقتل ‏ ‏عمارا ‏ ‏الفئة ‏ ‏الباغية.
>2- مسند أحمد - مسند المكثرين من الصحابة - مسند عبد الله بن عمرو بن العاص ( ر ) - رقم الحديث : ( 6632 )
- ‏حدثنا ‏ ‏الفضل بن دكين ‏ ‏حدثنا ‏ ‏سفيان ‏ ‏عن ‏ ‏الأعمش ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الرحمن بن أبي زياد ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الله بن الحارث ‏ ‏قال : ‏ إني لأساير ‏ ‏عبد الله بن عمرو بن العاص ‏ ‏ومعاوية ‏ ‏فقال ‏ ‏عبد الله بن عمرو ‏ ‏لعمرو ‏ ‏سمعت رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏يقول ‏ ‏تقتله الفئة ‏ ‏الباغية ‏ ‏يعني ‏ ‏عمارا ‏ ‏فقال ‏ ‏عمرو ‏ ‏لمعاوية ‏ ‏اسمع ما يقول هذا فحدثه فقال أنحن قتلناه إنما قتله من جاء به. ‏حدثنا ‏ ‏أبو معاوية يعني الضرير ‏ ‏حدثنا ‏ ‏الأعمش ‏ ‏عن ‏ ‏عبد الرحمن بن أبي زياد ‏ ‏فذكر نحوه ‏.
>3- مسند أحمد - باقي مسند المكثرين - مسند أبي سعيد الخدري ( ر ) - رقم الحديث : ( 10741 )
- حدثنا ‏ ‏محمد بن جعفر ‏ ‏حدثنا ‏ ‏شعبة ‏ ‏عن ‏ ‏خالد ‏ ‏عن ‏ ‏عكرمة ‏ ‏عن ‏ ‏أبي سعيد الخدري ‏أن رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏قال ‏‏لعمار ‏تقتلك الفئة الباغية.
>4- سنن الترمذي - المناقب عن رسول الله - مناقب عمار بن ياسر ( ر ) - رقم الحديث : ( 3736 )
‏- حدثنا ‏ ‏أبو مصعب المدني ‏ ‏حدثنا ‏ ‏عبد العزيز بن محمد ‏ ‏عن ‏ ‏العلاء بن عبد الرحمن ‏ ‏عن ‏ ‏أبيه ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏ ‏قال ‏قال رسول الله ‏ ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏ ‏أبشر ‏ ‏عمار ‏ ‏تقتلك الفئة الباغية قال ‏ ‏أبو عيسى ‏ ‏وفي ‏ ‏الباب ‏ ‏عن ‏ ‏أم سلمة ‏ ‏وعبد الله بن عمرو ‏ ‏وأبي اليسر ‏ ‏وحذيفة ‏، ‏قال ‏ ‏وهذا ‏ ‏حديث حسن صحيح غريب ‏ ‏من حديث ‏ ‏العلاء بن عبد الرحمن.

>5- الحاكم النيسابوري - المستدرك - كتاب قتال أهل البغي - رقم الحديث : ( 2652 )
2604 - أخبرنا إسحاق بن محمد بن خالد الهاشمي بالكوفة، ثنا محمد بن علي بن عفان العامري، ثنا مالك بن إسماعيل النهدي، أنبأ إسرائيل بن يونس، عن مسلم الأعور، عن خالد العرفي قال دخلت انا وابو سعيد الخدرى على حذيفة فقلنا يا ابا عبد الله حدثنا ما سمعت من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في الفتنة قال حذيفة قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) دوروا مع كتاب الله حيث ما دار فقلنا فإذا إختلف الناس فمع من نكون فقال انظر والفئة التى فيها إبن سمية فالزموها فانه يدور مع كتاب الله قال قلت ومن إبن سمية قال أو ما تعرفه قلت بينه لي قال عمار بن ياسر سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار يا ابا اليقظان لن تموت حتى تقتلك الفئة الباغية، عن الطريق هذا حديث له طرق باسانيد صحيحة أخرجا بعضها ولم يخرجاه.

>6-الحاكم النيسابوري - المستدرك - الجزء : ( 2 و 3 ) - رقم الصفحة : ( 148 و 385 و 319 )
5677 - قال إبن عمرو حدثنى عبد الله بن الحارث عن ابيه عن عمارة بن خزيمة بن ثابت قال شهد خزيمة بن ثابت الجمل وهو لا يسل سيفا وشهد صفين قال انا لا اضل ابدا بقتل عمار فانظر من يقتله فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتلك الفئة الباغية قال فلما قتل عمار قال خزيمة قد حانت له الضلالة ثم اقرب وكان الذي قتل عمارا أبو غادية المزني طعنه بالرمح فسقط فقاتل حتى قتل وكان يومئذ يقاتل وهو إبن اربع وتسعين فلما وقع كب عليه رجل آخر فاحتز رأسه فاقبلا يختصمان كل منهما يقول انا قتلته فقال عمرو إبن العاص والله ان يختصمان الا في النار فقال عمرو هو والله ذاك والله إنك لتعلمه ولوددت اني مت قبل هذا.

>7- الحاكم النيسابوري - المستدرك - كتاب معرفة الصحابة - رقم الحديث : ( 5676 )
5695 - حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب ثنا أبو البخترى عبيدالله بن محمد بن شاكرثنا أبو اسامة ثنا مسلم بن عبد الله الاعور عن حبة العرني قال دخلنا مع ابى مسعود الانصاري على حذيفة بن اليمان اسأله عن الفتن فقال دوروا مع كتاب الله حيث ما دار وانظروا الفئة التى فيها إبن سمية فاتبعوها فانه يدور مع كتاب الله حيث ما دار قال فقلنا له ومن إبن سمية قال عمار سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول له لن تموت حتى تقتلك الفئة الباغية تشرب شربة ضياح تكن آخر رزقك من الدنيا، هذا حديث صحيح عال ولم يخرجاه.

>8- الهيثمي - مجمع الزوائد - الجزء : ( 7 و 9 ) - رقم الصفحة : ( 242 و 296 و 297 و 298 )
12052- وعن زيد بن وهب قال كان عمار قد ولع بقريش وولعت به فغدوا عليه فضربوه فخرج عثمان بعصا فصعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه ثم قال يا أيها الناس مالى ولقريش وقد عدوا على رجل فضربوه سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية، رواه أبو يعلي والطبراني في الثلاثة باختصار القصة وفيه أحمد بن بديل وثقه النسائي وغيره وفيه ضعف.
12054- وعن إبن عمر قال لم أجدني آسى على شئ إلا أنى لم أقاتل الفئة الباغية مع على، رواه الطبراني بأسانيد وأحدها رجاله رجال الصحيح
12055- وعن عمار بن ياسر قال ضربني رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في خاصرتي فقال خاصرة مؤمنة تقتلك الفئة الباغية آخر زادك ضياح من لبن.
>9- الهيثمي - مجمع الزوائد - الجزء : ( 7 و 9 ) - رقم الصفحة : ( 242 و 296 و 297 و 298 )
15613- وعن ابنة هشام بن الوليد بن المغيرة وكانت تمرض عمارا قالت جاء معاوية إلى عمار يعوده فلما خرج من عنده قال اللهم لا تجعل منيته بأيدينا فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتل عمارا الفئة الباغية، رواه أبو يعلي والطبراني وابنة هشام والراوي عنها لم أعرفهما، وبقية رجالهما رجال الصحيح.
15614- وعن أبى سعيد الخدرى قال كنا نقل اللبن للمسجد لبنة لبنة وكان عمار ينقل لبنتين لبنتين فنفض رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) عن رأسه وقال ويحك يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية، رواه الطبراني في الاوسط واسناده حسن.
15615- وعن أبى سعيد الخدري أيضا قال أمرنا رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ببناء المسجد فجعلنا ننقل لبنة لبنة وكان عمار ينقل لبنتين لبنتين قال فحدثني أصحابي ولم أسمعه من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) انه قال يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية، رواه البزار ورجاله رجال الصحيح.
15616- وعن أبي هريرة قال كان رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يبنى المسجد فإذا نقل الناس حجرا نقل عمار حجرين فإذا نقلوا لبنة نقل لبنتين قال فذكره، رواه أبويعلي ورجاله رجال الصحيح.
15618- وعن عبدالله بن الحارث إبن نوفل انه سمع عبدالله بن عمرو بن العاصى وعمرو بن العاصى ومعاوية بن أبي سفيان يقولون ان رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار تقتلك الفئة الباغية. رواه الطبراني وزاد فقال معاوية لا تزال داحضا في بولك نحن فتلناه إنما قتله من خانه. رواه الطبراني ورجاله ثقات.
15619- وعن عبدالله بن عمرو ان رجلين أتيا عمرو بن العاصى يختصمان في دم عمار وسلبه فقال عمرو خليا عنه فانى سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول قاتل عمار وسالبه في النار، رواه الطبراني وقد صرح ليث بالتحديث ورجاله رجال الصحيح.
15612- وعن عبدالله بن الحارث ان عمرو بن العاصى قال لمعاوية يا أمير المؤمنين أما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول حين كان يبنى المسجد لعمار إنك حريص على الجهاد وانك لمن أهل الجنة ولتقتلنك الفئة الباغية قال بلى قال فلم قتلتموه قال والله ما تزال تدحض في بولك نحن قتلناه إنما قتله الذى خانه، رواه الطبراني ورجاله ثقات.
15622- وعن هنى مولى عمرو قال كنت مع معاوية وعمرو إبن العاص بصفين فنظرت يومئذ في القتلى فإذا أنا بعمار بن ياسر مقتول فذهبنا إلى عمرو بن العاص فقلت ما سمعت من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في عمار قال سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية فقلت هذا عمار قتلتموه فأنكر ذلك علي وقال انطلق فأرينه فذهبت فوقفت عليه وقلت له ماذا تقول فيه قال انما قتله اصحابه، رواه الطبراني مطولا ورواه مختصرا ورجال المختصر رجال الصحيح غير زياد مولى عمرو وقد وثقه إبن حبان.
15625- وعن أبى سنان الدؤلى صاحب رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال رأيت عمار بن ياسر دعا غلاما له بشراب >( 35 تاسع مجمع الزوائد ) فأتاه بقدح من لبن فشربه ثم قال صدق الله ورسوله اليوم ألقى الاحبة محمدا وحزبه إن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال ان آخر شئ ازوده من لدنيا ضيحة لبن ثم قال والله لو هزمونا حتى يبلغوا سعفات هجر لعلمنا انا على حق وانهم على باطل، رواه الطبراني واسناده حسن.
15626- وعن عمار بن ياسر قال ضرب رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) بيده في خاصرتي فقال خاصرة مؤمنة تقتلك الفئة الباغية آخر زادك ضياح من لبن. رواه الطبراني وإسناده حسن.
15627- وعن كلثوم إبن جبر قال كنت بواسط القصب عند عبدالاعلي بن عبدالله بن عامر بن كريز القرشى في منزل عنبسة بن سعيد إذ جاء رجل فقال ان قاتل عمار بالباب أفتأذنون له فيدخل فكره بعض القوم وقال بعض أدخلوه فدخل فإذا رجل عليه مقطعات له فقال لقد أدركت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) وانا أنفع أهلى فارد عليهم الغم فقال رجل من القوم أبا العادية كيف كان أمر عمار قال كنا نعد عمارا من خيارنا حتى سمعته يوما في مسجد قباء يقع في عثمان فلو خلصت إليه لوطئته برجلي فما صليت بعد ذلك صلاة الا قلت اللهم لقنى عمارا فلما كان يوم صفين استقبلني رجل يسوق الكتيبة فاختلف انا وهو ضربتين فبدرته فضربته فكبا لوجهه ثم قتلته، وفى رواية قال عبدالاعلى أدخلوه فادخل عليه مقطعات له فإذا رجل طوال ضرب من الرجال كأنه ليس من هذه الامة قلت فذكر نحوه حتى قال فلما كان يوم صفين أقبل يمشى أول الكتيبة راجلا حتى كان ين الصفين طعن رجلا في ركبته بالرمح فصرعه فانكمأ المغفر عنه فاضربه فإذا رأس عمار بن ياسر قال له يقول له مولى لنا أي يد كفتاه فلم أر رجلا أبين ضلالة منه، رواه كله الطبراني وعبد الله باختصار ورجال أحد اسنادي الطبراني رجال الصحيح.
>10- إبن حجر - فتح الباري - الجزء : ( 1 ) - رقم الصفحة : ( 451 )
- عن أبي نضرة عن أبي سعيد فذكر الحديث في بناء المسجد وحملهم لبنة لبنة وفيه فقال أبو سعيد فحدثني أصحابي ولم أسمعه من رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) أنه قال يا بن سمية تقتلك الفئة الباغية أه وإبن سمية هو عمار وسمية اسم أمه، وهذا الإسناد على شرط مسلم.
>11- إبن حجر - فتح الباري - كتاب المناقب
- وفي قوله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ‏‏تقتل عمارا الفئة الباغية ‏‏ دلالة واضحة على ان عليا ومن معه كانوا على الحق وان من قاتلهم كانوا مخطئين في تاويلهم، والله اعلم‏.

>12- المناوي - فيض القدير شرح الجامع الصغير - الجزء : ( 4 ) - رقم الصفحة : ( 473 )
5606 - ‏ عمار خلط اللّه الايمان ما بين قرنه إلى قدمه وخلط الايمان بلحمه ودمه يزول مع الحق حيث زال ولا ينبغي للنار ان تاكل منه شيئا، ‏ المراد نار الاخرة‏.
>13- المناوي - فيض القدير شرح الجامع الصغير - الجزء : ( 4 ) - رقم الصفحة : ( 474 )
5607 - ‏ عمار تقتله الفئة الباغية‏ ‏اي الظالمة الخارجة عن طاعة الامام الحق وزاد الطبراني في رواية الناكبة عن الحق والمراد بهذه الفئة فئة معاوية كما جاء موضحاً في رواية الطبراني وغيره وهذا من معجزاته لانه اخبار عن غيب وقد وقع‏.
>14- النسائي - السنن الكبرى - الجزء : ( 5 ) - رقم الصفحة : ( 75 و 155 و 156 )
7043 - أخبرنا الحسين بن حريث قال أنا بن علية عن بن عون عن الحسن عن أمه عن أم سلمة أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار تقتلك الفئة الباغية.
>15- محمد بن سعد - الطبقات الكبرى - الجزء : ( 1 و 3 ) - رقم الصفحة : ( 241 و 248 و 251 و 252 و 253 )
525 - قال أبو التياح فحدثني بن أبي الهذيل أن عمارا كان رجلا ضابطا وكان يحمل حجرين حجرين فقال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ويها بن سمية تقتلك الفئة الباغية.
>16- إبن كثير - البداية والنهاية - الجزء : ( 6 و 7 ) - رقم الصفحة : ( 239 و 240 و 269 و 297 و 298 و 299 )
- كما ثبت في صحيح مسلم من حديث شعبة عن أبي سلمة عن أبي نضرة، عن أبي سعيد الخدري قال : حدثني من هو خير مني - يعني أبا قتادة - أن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) قال لعمار، تقتلك الفئة الباغية.
- وقال الامام أحمد : ثنا أبو معاوية، ثنا الاعمش، عن عبد الرحمن بن زياد، عن عبد الله بن الحرث بن نوفل، قال : إني لاسير مع معاوية منصرفه من صفين، بينه وبين عمرو بن العاص، فقال عبد الله بن عمرو يا أبة، أما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار : ويحك يا إبن سمية تقتلك الفئة الباغية ؟ قال : فقال عمرو لمعاوية : ألا تسمع ما يقول هذا ؟ فقال معاوية : لا يزال يأتينا بهنة، أو نحن قتلناه ؟ إنما قتلة من جاءوا به.
- وحدثنا يحيى ثنا عبد الرحمن بن زياد ؟ ثنا هشيم عن مجالد عن الشعبي قال : جاء قاتل عمار يستأذن على معاوية وعنده عمرو فقال : ائذن له وبشره بالنار. فقال الرجل : أو ما تسمع ما يقول عمرو. قال : صدق ؟ إنما قتله الذين جاؤوا به.
>17- إبن حبان - الثقات - الجزء : ( 1 و 2 و 4 ) - رقم الصفحة : ( 135و 141 و 291 و 215 )
- رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) ينقل معهم اللين هذا الحمال لا حمال خيبر هذا أبر ربنا وأطهر اللهم إن الخير خير الآخرة فاغفر الانصار والمهاجرة وكان عمار بن ياسر جعدا قصيرا وكان ينقل اللبن وقد أغبر صدره فقال له رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يا بن سمية تقتلك الفئة الباغية.
- ثم دعا سعد بن أبى وقاص وعمار بن ياسر فقال عمار بن ياسر فقال يا عمار تقتلك الفئة الباغية ثم آخى بينهما.
- ولما قتل عمار أتى عبد الله بن عمرو معاوية فقال قتل عمار فقال عمرو بن العاص قتل عمار فما سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول لعمار تقتلك الفئة الباغية فقال معاوية أنحن قتلناه إنما قتله أهل العراق جاؤوا به فطرحوه في سيوفنا ورماحنا.
>18- إبن عساكر - ترجمة الإمام الحسن ( ع ) - رقم الصفحة : ( 128 )
- وقد روى الحافظ المصنف ما تواتر عن رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) في شأن عمار من قوله : يا عمار تقتلك الفئة الباغية في ترجمة عمار من هذا الكتاب علي وجه بديع، والحديث متواتر متفق على صحته، وقد قتل معاوية وجنده عمارا وتبين لكل ذي عينين في نفس اليوم أن معاوية وجنده هم الفئة الباغية ومعاوية أيضا اعترف بصحة الحديث.
>19- إبن عساكر - تاريخ مدينة دمشق - الجزء : ( 43 ) - رقم الصفحة : ( 430 )
- عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم عن أبيه قال زاد أحمد بن حنبل لما قتل عمار بن ياسر دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص فقال قتل عمار وقد قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) تقتله الفئة الباغية انتهى حديث إبن حنبل وزادا فدخل عمرو على معاوية فقال قتل عمار قال معاوية قتل عمار فماذا قال سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتله الفئة الباغية قال دحضت في بولك أو نحن قتلناه إنما قتله علي وأصحابه.
>20- إبن عساكر - تاريخ مدينة دمشق - الجزء : ( 43 ) - رقم الصفحة : ( 431 )
- وأخبرناه أبو عبد الله محمد بن الفضل الفقيه أنا أبو بكر أحمد بن الحسين الحافظ أنا أبو الحسين بن بشران نا إسماعيل بن محمد الصفار نا أحمد بن منصور نا عبد الرزاق نا معمر عن إبن طاوس عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم عن أبيه أنه أخبره قال لما قتل عمار بن ياسر دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص فقال لا أدري أكان معه أم أخبره أبوه فقال قتل عمار وقد قال رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) تقتله الفئة الباغية قال فقام عمرو فزعا يرتجع حتى دخل على معاوية فقال معاوية ما شأنك فقال قتل عمار فقال معاوية قتل عمار فماذا قال عمرو سمعت رسول الله ((صلی الله عليه وآله وسلّم)) يقول تقتله الفئة الباغية فقال له معاوية دحضت في بولك أنحن قتلناه إنما قتله علي وأصحابه جاءوا به حتى ألقوه بين رماحنا أو قال سيوفنا.

در نتیجه با توجه به نقل و تصحیح این حدیث از سوی بزرگان اهل حدیث اهل تسنن دیگر جای هیچ شک و شبه ای در صحت آن نمیماند و کلام ابن تیمیه و پیروانش مدعایی بدون دلیل خواهد بود.

موفق باشید.

تمام درها را ببنديد، جز درب خانه علی علیه السلام

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث سد ابواب میگوید: «گفتار رسول خدا (تمام درها را ببنديد، جز درب خانه علي) از جمله احاديثي است كه شيعه جهت مقابله با عامه وضع كرده است.» (منهاج السّنة 3 ، 13 .) .

جواب:

ابن حجر در رد تضعیف ابن جوزي در مورد اين حديث مي گويد: «اين كار، اقدامي بر رد احاديث صحيح السند به مجرد توهم است».( القول المسدد، ص 26) او بعد از شمردن طرق اين حديث ادامه مي دهد: «پس اين طرق آشكار از روايات افراد ثقه، دلالت دارد بر اين كه اين حديث دلالت قوي داشته و صحيح است».

حافظ سيوطي نيز مي گويد: «گفتار ابن جوزي درباره اين حديث كه آن را باطل و جعلي دانسته ادعايي است كه بر آن دليلي اقامه نكرده جز آن كه مي گويد اين حديث مخالف با حديثي است كه در صحيحين آمده اما سزاوار نيست انسان حديثي را جعلي بداند مگر در صورتي كه جمع آن امكان پذير نباشد و لازم نيست اگر الان جمع كردن امكان ندارد بگوييم بعداً هم ممكن نيست. چون بالاتر از هر صاحب علمي عالمي ديگر است و در مثل اين موارد نبايد حكم به بطلان كرد بلكه بايد توقف نمود تا براي ديگري ظاهر شود آن چه براي او ظاهر نشده و اين حديث از اين قبيل است. حديثي است مشهور و صحيح داراي طرق متعدد و هر طريق آن به طور جداگانه كمتر از مرتبه حسن نيست و مجموع طرق آن مي تواند انسان را به قطع به صحتش بر طريق بسياري از اهل حديث برساند و اما اين كه اين حديث مخالف حديثي است كه درصحيحين آمده قبول نداريم زيرا بين اين دو معارضه وجود ندارد».

حدیث سد الابواب به چند لفظ با اسانید صحیح نقل شده است که برای رد قول ابن تیمیه به تعدادی اشاره میگردد:

1-قال سعد بن أبي وقاص أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب الشارعة في المسجد وترك باب علي، أخرجه أحمد والنسائي وإسناده قوي.

2-قال الطبراني في الاوسط: رجالها ثقات من الزيادة فقالوا يا رسول الله سددت ابوابنا ؟ فقال ما انا سددتها ولكن الله سدها.

3-عن زيد بن أرقم قال كان لنفر من الصحابة أبواب شارعة في المسجد، فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم سدوا هذه الابواب الا باب علي، فتكلم ناس في ذلك فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم اني والله ما سددت شيئا ولا فتحته ولكن أمرت بشئ فاتبعته، أخرجه أحمد والنسائي والحاكم ورجاله ثقات.

4-عن ابن عباس قال أمر رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بأبواب المسجد فسدت الا باب علي.

5-امر بسد الابواب غير باب علي، فكان يدخل المسجد وهو جنب ليس له طريق غيره، اخرجهما أحمد والنسائي ورجالهما ثقات.

6-عن جابر بن سمرة قال أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب كلها غير باب علي، فربما مر فيه وهو جنب، أخرجه الطبراني.

7-عن ابن عمر قال كنا نقول في زمن رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم خير الناس ثم أبو بكر ثم عمر ولقد أعطى علي بن أبي طالب ثلاث خصال لان يكون لي واحدة منهن احب الي من حمر النعم زوجه رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم ابنته وولدت له وسد الابواب الا بابه في المسجد وأعطاه الراية يوم خيبر، أخرجه أحمد وإسناده حسن.

8-اخرج النسائي من طريق العلاء بن عرار بمهملات قال فقلت لابن عمر أخبرني عن علي وعثمان فذكر الحديث وفيه واما علي فلا تسأل عنه أحدا وانظر إلى منزلته من رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم قد سد ابوابنا في المسجد واقر بابه، ورجاله رجال الصحيح الا العلاء وقد وثقه يحيى بن معين وغيره.

موفق باشید.

حدیث قتال امیر المومنین علی (علیه السلام) با ناكثين و قاسطين و مارقين

سوال: ابن تيميه در باره حدیث قتال امیر المومنین علی (علیه السلام) با ناكثين و قاسطين و مارقين ميگوید: «حلي در كتاب «اربعين» احاديث ضعيف بلكه جعلي از امامان حديث آورده همانند گفتار پيامبر به قتال با ناكثين و قاسطين و مارقين».(منهاج السنه 2 ،639) . جواب ابن تیمیه را بیان فرمایید؟

جواب:

اين حديث را ابن مجرد در شرح صحيح بخاري آورده است و در مقدمه آن التزام داده است که آن چه در شرح حديثي يا تتمه يا زيادتي براي حديثي مي آورد صحيح يا حسن است. وي درباره تضعيفات ابن تيميه مي گويد: «او در ردّ احاديث، بسياري از احاديث خوب يعني صحيح و حسن را رد كرده است».

علاوه بر اینکه اين روايت جدا از تصحيح علما (براي اسناد مختلف فيه) سند صحيح دارد :

از جمله :در مسند زيد آمده است:

(653)- [1 : 365] عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، قَالَ: " أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ، وَالْمَارِقِينَ "، فَمَا كُنْتُ لِأَتْرُكَ شَيئًا مِمَّا أَمَرَنِي بِهِ حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ.

این حدیث در کتب معتبره اهل تسنن نقل و تصحیح شده است و این امر بهترین پاسخ به مدعیات بدون دلیل ابن تیمیه است.

برای تبیین عدم صحت قول ابن تیمیه به برخی از نقولات و تصحیحات این حدیث در کتب اهل سنت اشاره میشود:

1 ـ روى الحاكم باسناده عن عتاب بن ثعلبة : حدثني أبو أيّوب الأنصاري في خلافة عمر بن خطاب، قال : أمر رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم علي بن أبي طالب بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين.(المستدرك على الصحيحين 3 / 139).

2 ـ وروى باسناده عن أبي أيوب الأنصاري ، قال : سمعت النبي صلى الله عليه وآله وسلّم يقول لعلي بن أبي طالب: تقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين بالطرقات والنهروانات وبالسعفات، قال أبو أيوب : قلت يا رسول الله مع من تقاتل هؤلاء الأقوام ؟ قال : مع علي بن أبي طالب. (المستدرك على الصحيحين 3 / 139).

3 ـ روى الحمويني بأسناده عن أبي سعيد الخدري قال : أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين، فقلنا يا رسول الله، أمرتنا بقتال هؤلاء فمع من نقاتلهم ؟ قال : مع علي بن أبي طالب، معه يقتل عمار بن ياسر. ( فرائد السمطين 1 / 281 ).

4 ـ وروى باسناده عن عتاب بن ثعلبة، قال : حدثني أبو أيوب الأنصاري، في خلافة عمر بن الخطاب، قال : أمرني النبي صلی الله علیه وآله وسلم بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين مع علي بن أبي طالب.( فرائد السمطين 1 / 282 ).

5 ـ وروى بإسناده عن عبد الله، قال : خرج رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم من بيت زينب، فأتى منزل أم سلمة فجاء علي، فقال النبي « صلى الله عليه وآله و سلّم » : يا أم سلمة، هذا والله قاتل القاسطين والناكثين والمارقين. ( فرائد السمطين 1 / 283 ).

6 ـ وروى باسناده عن عمرو بن مرة قال : سمعت عمرو بن سلمة يقول : سمعت عمار بن ياسر يوم صفين شيخاً آدم طويلاً أخذ الحربة بيده ويده ترعد، قال : والذي نفسي بيده لو ضربونا حتى بلغوا بنا سعفات هجر لعرفنا أنّنا على الحقّ وهم على الضلال.( فرائد السمطين 1 / 285 ).

7 ـ وروى باسناده عن سعد بن عبادة عن علي « عليه السلام » قال : ( أمرت بقتال ثلاثة : القاسطين والناكثين والمارقين، فأما القاسطون فأهل الشام، وأمّا الناكثون فذكرهم، وأمّا المارقون فأهل النهروان يعني الحرورية ).( فرائد السمطين 1 / 285 ).

8 ـ روى الخوارزمي باسناده عن سعد بن عبادة عن علي « عليه السلام » قال : ( أمرت بقتال ثلاثة، الناكثين والقاسطين والمارقين، أمّا القاسطون فأهل الشام، وأمّا الناكثون فأهل الجمل، وأمّا المارقون فأهل النهروان يعني الحرورية ) ( فرائد السمطين 1 / 125 ).

9 ـ روى ابن المغازلي باسناده عن علي « عليه السلام » قال : ( قال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » : ان منكم من يقاتل على تأويل القرآن، كما قاتلت على تنزيله، فقال أبو بكر : أنا ؟ قال : لا، قال عمر : فأنا ؟ قال : لا ولكن خاصف النعل يعني عليا ) ( المناقب ص54 ح 78)، ورواه المتقي الهندي في ( منتخب كنز العمال ) المطبوع بهامش مسند أحمد 5 / 33، والحاكم في المستدرك على الصحيحيـن 3 / 123. بسندهما عن أبي سعيد مع فرق ـ.

10 ـ روى البلاذري باسناده عن حكيم بن جبير، قال : سمعت ابراهيم يقول : سمعت علقمة قال : سمعت علياً يقول : (أمرت بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين)، وحدثت أن أبا نعيم قال لنا : (الناكثون أهل الجمل، والقاسطون أصحاب صفين، والمارقون أصحاب النهر ) (أنساب الأشراف 2 / 138 ح 129).

11 ـ روى الكنجي باسناده عن ابن عباس، قال : قال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » لأم سلمة : ( هذا علي بن أبي طالب لحمه من لحمي ودمه من دمي، وهو منّي بمنزلة هارون من موسى، إلاّ أنه لا نبي بعدي، يا ام سلمة، هذا علي أمير المؤمنين وسيد المسلمين، ووعاء علمي، ووصيي، وبابي الذي أوتى منه، أخي في الدنيا والآخرة، ومعي في المقام الأعلى، يقتل القاسطين والناكثين والمارقين ).
وفي هذا الحديث دلالة على أن النبي « صلى الله عليه وآله و سلّم » وعد علياً بقتل هؤلاء الطوائف الثلاث، وقول الرسول « صلى الله عليه وآله و سلّم » حق ووعده صدق، وقد أمر « صلى الله عليه وآله و سلّم » علياً بقتالهم.
روى ذلك أبو أيوب عنه وأخبر أنه قاتل: المشركين والناكثين والقاسطين، وانه سيقاتل المارقين. (كفاية الطالب ص168).

12 ـ وروى باسناده عن مخنف بن سليم قال : أتينا أبا أيوب الأنصاري وهو يعلف خيلاً له، قال : فقلنا عنده، فقلت له : يا أبا أيوب، قاتلت المشركين مع رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » ثم جئت تقاتل المسلمين ؟ قال : ان رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » أمرني بقتال ثلاثة، الناكثين والقاسطين والمارقين، فقد قاتلت الناكثين والقاسطين وأنا مقاتل ان شاء الله المارقين بالسعفات بالطرقات بالنهروانات وما أدري أين هو ؟ (كفاية الطالب ص169).

13 ـ روى محمد بن طلحة الشافعي باسناده عن ابن مسعود، قال : خرج رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » فأتى منزل أم سلمة فجاء علي فقال رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » : (يا أم سلمة هذا والله قاتل القاسطين والناكثين والمارقين من بعدي ).
فالنبي (صلی الله علیه وآله وسلم) ذكر في هذا الحديث فرقاً ثلاثة صرّح بأن علياً (علیه السلام) يقاتلهم بعده وهم الناكثون والقاسطون والمارقون، وهذه الصفات التي ذكرها رسول الله « صلى الله عليه وآله و سلّم » قد سماهم بها مشيراً إلى أن وجود كلّ صفة منها في الفرق المختصة بها علة لقتالهم مسلطة عليه.
وهؤلاء الناكثون : هم الناقضون عقد بيعتهم الموجبة عليهم الطاعة والمتابعة لامامهم الذي بايعوه محقاً فاذا نقضوا ذلك، وصدفوا عن طاعة امامهم وخرجوا عن حكمه، وأخذوا قتاله بغياً وعناداً كانوا ناكثين باغين، فيتعين قتالهم كما اعتمده طائفة ممن تابع علياً وبايعه ثم نقض عهده وخرج عليه وهم أصحاب واقعة الجمل فقاتلهم علي فهم الناكثون.
وأما القاسطون : فهم الجائرون عن سنن الحق، الجانحون الى الباطل، المعرضون عن اتباع الهدى الخارجون عن طاعة الامام الواجبة طاعته، فاذا فعلوا ذلك واتصفوا به تعين قتالهم، كما اعتمده طائفة تجمعوا واتبعوا معاوية، وخرجوا لمقاتلة علي على حقه ومنعوه اياه فقاتلهم وهي وقائع صفين وليلة الهرير فهؤلاء هم القاسطون. ...
وأما المارقون : فهم الخارجون عن متابعة الحق المصرّون على مخالفة الامام المفروض طاعته ومتابعته، المصرحون بخلعه، واذا فعلوا ذلك واتصفوا به تعين قتالهم كما اعتمده أهل حروراء والنهروان، فقاتلهم علي وهم الخوارج فبدأ علي بقتال الناكثين وهم أصحاب الجمل، وثنى بقتال القاسطين وهم أهل الشام بصفين، وثلّث بقتال المارقين وهم الخوارج أهل حروراء والنهروان. .. ) ـ مطالب السؤول في مناقب آل الرسول 1 / 117 ط مؤسسة أم القرى ـ.

برای مشاهده باقی نقولات و تصحیحات به مصادر ذیل رجوع فرمایید :

1 ـ تاريخ بغداد : 13 / 186.
2 ـ فتح الباري : 13 / 56.
3 ـ كنز العمّال : 11 / 6 6 و 16 / 183.
4 ـ شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد : 2 / 462 و 3 / 245 ط مصر.
5 ـ تلخيص المستدرك للذهبي : 3 / 139 ط حيدر آباد.
6 ـ ميزان الاعتدال : 1 / 126 ط مصر.
7 ـ مجمع الزوائد : 6 / 235 و 7 / 238 ط مصر.
8 ـ ينابيع المودة : 81 و128 ط اسلامبول.
9 ـ لسان العرب : 2 / 196 و 7 / 378.
1 ـ شرح المقاصد للتفتازاني : 2 / 217 ط الآستانة.
11 ـ المطالب العالية لابن حجر : 4 / 3 4 ط الكويت.
12 ـ تاج العروس : 1 / 651 و 5 / 2 6 ط مصر.

موفق باشید.

علي در قضاوت از تمام شما برتر است

سوال: ابن تيميه در باره حدیث:( اقضاکم علی ) ميگوید: «اين حديث ثابت نمي باشد و داراي سندي نيست كه به واسطه آن حجت تمام گردد» (منهاج السنه 7 ،513) .

جواب:

این حدیث به الفاظ (اقضاکم علی) و (أقضى الأصحاب) و (أقضى الأمة) و مانند آن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جانب چند تن از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده است.

و در نزد اهل حدیث معتبر است و در صحاح و کتب معتبره وارد شده است از جمله:

صحیح بخاری، کتاب التفسیر،باب الآية : (مَا نَنسَخْ مِنْ آيةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) ،و الدر المنثور عن النسائي و ابن الانباري و دلائل النبوة للبيهقي و طبقات ابن سعد- ترجمة علي بن ابي طالب 2 ،259 - عن ابي هريرة عن عمر و فی المسند -مسند احمد ، مسند الانصار ،حدیث ابی بن کعب، الحدیث 20581-6، 131.

همچنین رجوع گردد به ترجمه علی بن ابی طالب علیه السلام در سنن ابن ماجه و المستدرک علی الصحیحین - که این حدیث را تصحیح نموده اند- و الاستیعاب و اسد الغابه وحلیه الاولیا والریاض النضره .

و برای اطلاع بیشتر میتوانید به مصادر ذیل رجوع فرموده و تصحیح حدیث را ملاحظه نمایید:

تاريخ دمشق لابن عساكر ج 3 / 27 ح 1 54 و 1 55 و 1 56 و 1 57 و 1 58 و 1 59 و 1 6 و 1 61 و 1 62 ط بيروت،
حلية الاولياء ج 1 / 65،
صحيح البخارى ك التفسير ج 6 / 23،
المستدرك للحاكم ج 3 / 3 5،
أنساب الاشراف للبلاذرى ج 2 / 97 ح 21 و 23،
احقاق الحق ج 8 / 61،
الاستيعاب بهامش الاصابة ج 3 / 39 و 4 ،
الطبقات الكبرى لابن سعد ج 2 / 339 و 34 ،
تذكرة الحفاظ ج 3 / 38،
أخبار القضاة ج 1 / 88،
المناقب للخوارزمى ص 47،
أسنى المطالب للجزرى ص 72،
البداية والنهاية ج 7 / 359،
تاريخ الخلفاء ص 115

الغدير ج 3 / 97.

ورود این حدیث در صحاح اهل تسنن و اعتراف بزرگان اهل حدیث فریقین به صحت آن پاسخی از جانب شیعه و اهل سنت به ابن تیمیه و پیروان او است که اشتمال حدیث بر فضایل یکی از اهل بیت علیهم السلام را عملا موجب تضعیف آن حدیث میدانند.

موفق باشید.

صحت حدیث: من شهر علم هستم و علی درب آن است

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث مدینه علم میگوید: «حديث (من شهر علم هستم و علي درب آن است) ضعيف تر و سست تر و در زمره احاديث جعلي است.» (منهاج السنه 7 ،515) .

آیا کلام او صحیح است؟


جواب:

حافظ سيوطي درباره اين حديث مي گويد: «حديث علي را ترمذي و حاكم و حديث ابن عباس را حاكم و طبراني و حديث جابر را حاكم نقل نموده اند ... اين حديث به تمام طرقش منتهي به درجه حسن مي شود كه قابل احتجاج به آن است و لذا ضعيف نيست چه رسد به اينكه جعلي باشد...».( اللآلي المصنوعة، ج1، ص 334) ابن حجر نيز مي گويد: «براي اين حديث در مستدرك حاكم طرق بسياري است كه كمترين احوال آن اين است كه براي اين حديث اصلي است و لذا سزاوار نيست بر آن اسم وضع و جعل اطلاق شود» (الصواعق المحرقة، ص 122.) .

محدثین و علمای  فراوانی این حدیث را نقل و آن را تصحیح نموده اند از جمله:
1 - الحافظ أبو بكر عبد الرزاق بن همام الصنعاني المتوفى 211، حكاه عنه بإسناده الحاكم في " المستدرك " 3 ص 127.

2 - الحافظ يحيى بن معين أبو زكريا البغدادي المتوفى 233، كما في " المستدرك " الحاكم وتاريخ الخطيب البغدادي.

3 - أبو عبد الله (أبو جعفر) محمد بن جعفر الفيدي المتوفى 236، رواه عنه ابن معين.

4 - أبو محمد سويد بن سعيد الهروي المتوفى 240، أحد مشايخ مسلم وابن ماجة، نقله عنه ابن كثير في تاريخه 7: 358.

5 - إمام الحنابلة أحمد بن حنبل المتوفى 241، أخرجه في " المناقب ".

6 - عباد بن يعقوب الرواجني الأسدي، أحد مشايخ البخاري والترمذي وابن ماجة، يروي عنه الحافظ الكنجي في " الكفاية " من طريق الخطيب.

7 - الحافظ أبو عيسى محمد الترمذي المتوفى 279، في جامعه الصحيح.

8 - الحافظ أبو علي الحسين بن محمد بن فهم البغدادي المتوفى 289، روى عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 127.

9 - الحافظ أبو بكر أحمد بن عمر البصري البزار المتوفى 292، صاحب المسند الكبير.

10 - الحافظ أبو جعفر محمد بن جرير الطبري المتوفى 310، في " تهذيب الآثار " وصححه حكاه عنه غير واحد من أعلام القوم.

11 - أبو بكر محمد بن محمد بن الباغندي الواسطي البغدادي المتوفى 312، رواه عنه الفقيه ابن المغازلي في " المناقب ".

12 - أبو الطيب محمد بن عبد الصمد الدقاق البغوي المتوفى 319، أخرجه عنه بإسناده الخطيب البغدادي في تاريخه 2: 377.

13 - أبو العباس محمد بن يعقوب الأموي النيسابوري الأصم المتوفى 346، رواه عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 126.

14 - أبو بكر محمد بن عمر بن محمد التميمي البغدادي ابن الجعابي المتوفى 355، أخرجه بخمسة طرق كما في مناقب ابن شهر آشوب 1: 261.

15 - أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني المتوفى 360، أخرجه في معجميه الكبير والأوسط.

16 - أبو بكر محمد بن علي بن إسماعيل الشاشي المعروف بالقفال المتوفى 366 حكاه عنه الحاكم في " المستدرك " 3: 127.

17 - الحافظ أبو محمد عبد الله بن جعفر بن حيان الاصبهاني المعروف بأبي الشيخ المتوفى 369، أخرجه في كتابه (السنة) حكاه عنه السخاوي في المقاصد الحسنة.

18 - الحافظ أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان المعروف بابن السقا الواسطي المتوفى 173 رواه عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

19 - الحافظ أبو الليث نصر بن محمد السمرقندي الحنفي المتوفى 379، كما في كتابه (المجالس).

20 - الحافظ أبو الحسين محمد بن المظفر البزاز البغدادي المتوفى 379، كما في مناقب ابن المغازلي.

21 - الحافظ أبو حفص عمر بن أحمد بن عثمان البغدادي ابن شاهين المتوفى 385، أخرجه بأربعة طرق.

22 - الحافظ أبو عبد الله عبيد الله بن محمد الشهير بابن بطة العكبري المتوفى 387، أخرجه من ستة طرق.

23 - الحافظ أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري المتوفى 405، أخرجه في " المستدرك " 3: 126 - 128.

24 - الحافظ أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الاصبهاني المتوفى 416، حكاه عنه جمع كثير.

25 - الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبد الله الاصبهاني المتوفى 430، في كتابه (معرفة الصحابة)

26 - الفقيه الشافعي أبو الحسن أحمد بن المظفر العطار المتوفى 441، رواه للفقيه ابن المغازلي سنة 434 كما في مناقبه.

27 - أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب البصري الشافعي الشهير بالماوردي المتوفى 450، حكاه عنه ابن شهر آشوب في " المناقب " 1 ص 261.

28 - الحافظ أبو بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقي المتوفى 458، كما في مقتل الخوارزمي 1 ص 43

29 - أبو غالب محمد بن أحمد الشهير بابن بشران المتوفى 462، رواه عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

30 - الحافظ أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي المتوفى 463، أخرجه في (المتفق والمفترق) وتاريخ بغداد 4 ص 348، ج 2 ص 377، ج 7 ص 173، ج 11 ص 204.

31 - الحافظ أبو عمر ويوسف بن عبد الله ابن عبد البر القرطبي المتوفى 463، في (الاستيعاب) ج 2: 461.

32 - أبو محمد حسن بن أحمد بن موسى الغندجاني المتوفى 467، نقله عنه ابن المغازلي في " المناقب ".

33 - الفقيه أبو الحسن علي بن محمد بن الطيب الجلابي ابن المغازلي المتوفى 483، أخرجه في مناقبه بسبعة طرق.

34 - أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني الشافعي المتوفى 489، كما في مناقب ابن شهر آشوب.

35 - الحافظ أبو محمد الحسن بن أحمد السمرقندي المتوفى 491، أخرجه في بحر الأسانيد في صحيح الأسانيد، فالحديث صحيح عنده كما في تذكرة الذهبي 4: 28.

36 - أبو علي إسماعيل بن أحمد بن الحسين البيهقي المتوفى 507، رواه عنه الخوارزمي في " المناقب " ص 49.

37 - أبو شجاع شيرويه بن شهردار الهمداني الديلمي المتوفى 509، في فردوس الأخبار

38 - أبو محمد أحمد بن محمد بن علي العاصمي، أخرجه في (زين الفتى شرح سورة هل أتى) الموجود عندنا.

39 - أبو القاسم الزمخشري المتوفى 538 سمى في " الفائق " 1: 28 باب مدينة العلم.

40 - الحافظ أبو منصور شهردار بن شيرويه الهمداني الديلمي المتوفى 558، أخرجه مسندا في كتابه (مسند الفردوس).

41 - الحافظ أبو سعد عبد الكريم بن محمد بن منصور التميمي السمعاني المتوفى 562، قال في (الأنساب) في (الشهيد): اشتهر بهذا الاسم جماعة من العلماء المعروفين قتلوا فعرفوا بالشهيد أولهم: ابن باب مدينة العلم. إلخ ينم كلامه هذا عن كون الحديث من المتسالم عليه عند حفاظ الحديث.

42 - الحافظ أخطب خوارزم أبو المؤيد موفق بن أحمد المكي الحنفي المتوفى 568، أخرجه في " المناقب " ص 49، وفي مقتل الإمام السبط 1 ص 43.

43 - الحافظ أبو القاسم علي بن حسن الشهير بابن عساكر الدمشقي المتوفى571، أخرجه بعدة طرق.

44 - أبو الحجاج يوسف بن محمد البلوي الأندلسي الشهير بابن الشيخ المتوفى حدود 605، أرسله إرسال المسلم في كتابه " ألف باء " ج 1 ص 222.

45 - أبو السعادات مبارك بن محمد ابن الأثير الجزري الشافعي المتوفى 606، ذكره في " جامع الأصول " نقلا عن الترمذي.

46 - الحافظ أبو الحسن علي بن محمد ابن الأثير الجزري 630، أخرجه في " أسد الغابة " 4 ص 22.

47 - محيي الدين محمد بن علي ابن العربي الطائي الأندلسي المتوفى 638 في " الدر المكنون والجوهر المصون " كما في ينابيع المودة ص 419.

48 - الحافظ محب الدين محمد بن محمود ابن النجار البغدادي المتوفى 643، أخرجه في ذيل تاريخ بغداد مسندا.

49 - أبو سالم محمد بن طلحة الشافعي المتوفى 652، في مطالب السئول ص 22 والدر المنظم كما في ينابيع المودة ص 65.

50 - شمس الدين أبو المظفر يوسف بن قزاوغلي سبط ابن الجوزي الحنفي المتوفى 654، ذكره في تذكرته ص 29.

51 - الحافظ أبو عبد الله محمد بن يوسف الكنجي الشافعي المتوفى 658، أخرجه في " الكفاية " ص 98 - 102، وقال بعد إخراجه بعدة طرق: قلت: هذا حديث حسن عال - إلى أن قال -:

ومع هذا فقد قال العلماء من الصحابة والتابعين وأهل بيته بتفضيل علي (عليه السلام) وزيادة علمه وغزارته، وحدة فهمه، ووفور حكمته، وحسن قضاياه، وصحة فتواه، وقد كان أبو بكر وعمر وعثمان وغيرهم من علماء الصحابة يشاورونه في الأحكام ويأخذون بقوله في النقض والابرام، اعترافا منهم بعلمه، ووفور فضله، ورجاحة عقله، وصحة حكمه، وليس هذا الحديث في حقه بكثير لأن رتبته عند الله وعند رسوله وعند المؤمنين من عباده أجل وأعلا من ذلك.

52 - أبو محمد الشيخ عز الدين عبد العزيز بن عبد السلام السلمي الشافعي المتوفى--660، ذكره في مقال حكاه عند شهاب الدين أحمد في توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل.

53 - الحافظ محب الدين أحمد بن عبد الله الطبري الشافعي المكي المتوفى 694، رواه في " الرياض النضرة " 1: 192 و " ذخائر العقبى " ص 77.

54 - سعيد الدين محمد بن أحمد الفرغاني المتوفى 699، ذكره في شرح تائية ابن فارض العربي في شرح قوله:

كراماتهم من بعض ما خصهم به * بما خصهم من إرث كل فضيلة

وذكره في شرحه الفارسي عند قوله:

وأوضح بالتأويل ما كان مشكلا * " علي " بعلم ناله بالوصية

55 - الحافظ أبو محمد ابن أبي حمرة الأزدي الأندلسي المتوفى 699 في " بهجة النفوس " 2: 175، و ج 4: 78.

56 - صدر الدين السيد حسين بن محمد الهروي الفوزي المتوفى 718، ذكره في " نزهة الأرواح ".

57 - شيخ الاسلام إبراهيم بن محمد الحموي الجويني المتوفى 722، ذكره في " فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين ".

58 - نظام الدين محمد بن أحمد بن علي البخاري المتوفى 725، حكاه عنه الشيخ عبد الرحمن ال?شتي في " مرآة الأسرار عن سير الأولياء ".

59 - الحافظ أبو الحجاج يوسف بن عبد الرحمن المزي المتوفى 742، ذكره في " تهذيب الكمال " في ترجمة أمير المؤمنين.

60 - الحافظ شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي الشافعي المتوفى 748، ذكره في تذكرة الحفاظ 4: 28 عن صحيح الحافظ السمرقندي ثم قال: هذا الحديث صحيح.

61 - الحافظ جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الأنصاري المتوفى سنة بضع و 750، ذكره في (نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين) وقفت عليه في قرميسين (كرمانشاه) عند العلامة الحجة سردار الكابلي.

62 - الحافظ صلاح الدين أبو سعيد خليل العلائي الدمشقي الشافعي المتوفى 761، عنه غير واحد من أعلام القوم، وصححه من طريق ابن معين ثم قال: وأي استحالة في أن يقول النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) مثل هذا في حق علي رضي الله عنه؟ ولم يأت كل من تكلم في هذا الحديث وجزم بوضعه بجواب عن هذه الروايات الصحيحة عن ابن معين، ومع ذلك فله شاهد رواه الترمذي في جامعه إلخ.

63 - السيد علي بن شهاب الدين الهمداني، ذكره في المودة القربى من طريق جابر بن عبد الله ثم قال: وعن ابن مسعود وأنس مثل ذلك.

64 - بدر الدين محمد أبو عبد الله الزركشي المصري الشافعي المتوفى 794، وقال: الحديث ينتهي إلى درجة الحسن المحتج به ولا يكون ضعيفا فضلا عن كونه موضوعا " فيض القدير " 3 ص 47.

65 - الحافظ أبو الحسن علي بن أبي بكر الهيثمي المتوفى 807 في " مجمع الزوائد " 9: 114.

66 - كمال الدين محمد بن موسى الدميري المتوفى 808، في " حياة " الحيوان " ج 1: 55.

67 - مجد الدين محمد بن يعقوب الفيروز آبادي المتوفى 816 / 7، في كتابه " النقد الصحيح " وقال في كلام له طويل حول الحديث بعد روايته بطريق عن ابن معين:

ولم يأت من تكلم على حديث أنا مدينة العلم بجواب عن هذه الروايات الثابتة عن يحيى بن معين، والحكم بالوضع عليه باطل قطعا. إلى أن قال: والحاصل أن الحديث ينتهي بمجموع طريقي أبي معاوية وشريك إلى درجة الحسن المحتج به، ولا يكون ضعيفا فضلا عن أن يكون موضوعا.

68 - إمام الدين محمد الهجروي اللايجي، يحكي عن كتابه " أسماء النبي و خلفائه الأربعة ".

69 - الشيخ يوسف الواسطي الأعور، ذكره في رسالة رد بها الشيعة، عده من حجج الرافضة وأجاب عنه متسالما عليه من حيث السند بوجوه في مفاده وستأتي كلمته.

70 - شمس الدين محمد بن محمد الجزري المتوفى 833، أخرجه في " أسنى المطالب في مناقب علي بن أبي طالب " ص 14 من طريق الحاكم وذكر تصحيحه، وقد اشترط في أول كتابه أن يذكر فيه ما تواتر وصح وحسن من مناقب أمير المؤمنين.

71 - الشيخ زين الدين أبو بكر محمد بن محمد بن علي الخوافي المتوفى 838، ذكره مرسلا محتجا به لاختصاص علي (عليه السلام) بمزيد العلم والحكمة، حكاه عنه الشيخ شهاب الدين أحمد في توضيح الدلائل.

72 - شهاب الدين بن شمس الدين الزاولي الدولت آبادي المتوفى 849، إحتج به لفضل أمير المؤمنين في كتابه " هداية السعداء ".

73 - شهاب الدين أبو الفضل أحمد بن علي الشهير بابن حجر العسقلاني المتوفى 852، ذكره في تهذيب التهذيب ج 7: 337، وقال في لسان الميزان: هذا الحديث له طرق كثيرة في مستدرك الحاكم أقل أحوالها أن يكون للحديث أصل فلا ينبغي أن يطلق القول عليه بالوضع.

74 - شهاب الدين أحمد، ذكره في " توضيح الدلائل " وقال: هذه فضيلة اعترف بها الأصحاب وابتهجوا، وسلكوا طريق الوفاق وانتهجوا.

75 - نور الدين علي بن محمد ابن الصباغ المالكي المكي المتوفى 855، ذكره في " الفصول المهمة " ص 18.

76 - بدر الدين محمود بن أحمد بن موسى الحنفي العيني المتوفى بالقاهرة 855، ذكره في " عمدة القاري " 7 ص 631.

77 - الشيخ عبد الرحمن بن محمد بن علي البسطامي الحنفي المتوفى 858، ذكره في كتابه " درة المعارف الإلهية " واحتج به لوراثة علي علم الرسول الأعظم (صلى الله عليه وآله وسلم) راجع ينابيع المودة ص 400.

78 - شمس الدين محمد بن يحيى الجيلاني اللاهجي النوربخش، ذكره في " مفاتيح الإعجاز شرح ?لشن راز " المؤلف سنة 877.

79 - شمس الدين أبو الخير محمد بن عبد الرحمن السخاوي المصري المتوفى 902، ذكره في " المقاصد الحسنة " وحسنه.

80 - الحافظ جلال الدين عبد الرحمن بن كمال الدين السيوطي المتوفى 911، ذكره في " الجامع الصغير " ج 1 ص 374 وفي غير واحد من تآليفه وحسنه في كثير منحكم بصحته في " جمع الجوامح " كما في ترتيبه 6 ص 401 فقال: كنت أجيب بهذا الجواب " يعني بحسن الحديث " دهرا إلى أن وقفت على تصحيح ابن جرير لحديث علي في " تهذيب الآثار " مع تصحيح الحاكم لحديث ابن عباس، فاستخرت الله وجزمت بارتقاء الحديث من مرتبة الحسن إلى مرتبة الصحة والله أعلم.
وقد أفرد في طرقه جزءا وعده من تآليفه، وذكر الحديث في " الدرر المنتثرة " وعده من الأحاديث المشهورة ص 43 هامش الفتاوى الحديثية لابن حجر.

81 - السيد نور الدين علي بن عبد الله السمهودي الشافعي المتوفى 911، ذكره في " جواهر العقدين " وأردفه بشواهد من الأحاديث الواردة في علم علي (عليه السلام).

82 - فضل بن روزبهان، ذكره في الرد على نهج الحق للعلامة الحلي متسالما عليه بلا أي غمز في سنده وقال في رد حجاج العلامة بأعلمية أمير المؤمنين بحديثي: أقضاكم علي. وأنا مدينة العلم، من طريق الترمذي: وأما ما ذكره المصنف من علم أمير المؤمنين فلا شك في أنه من علماء الأمة والناس محتاجون إليه فيه وكيف لا؟ وهو وصي النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في إبلاغ العلم وودائع حقائق المعارف، فلا نزاع لأحد فيه، وأما ما ذكره من صحيح الترمذي فصحيح.

83 - الحافظ عز الدين عبد العزيز المعروف بابن فهد الهاشمي المكي الشافعي المتوفى 922، أشار إليه في أبيات له يمدح بها أمير المؤمنين (عليه السلام) وهي:

ليث الحروب المدره الضرغام من * بحسامه جاب الدياجي والظلم
صهر الرسول أخوه باب علومه * أقضى الصحابة ذو الشمائل والشيم
الزهد والورع الشديد شعاره * ودثاره العدل العميم مع الكرم
في جوده ما البحر؟ ما التيار؟ ما * كل السيول؟ وما الغوادي والديم؟
وله الشجاعة والشهامة والحيا * وكذا الفصاحة والبلاغة والحكم
ما عنتر ما غيره في البأس؟ ما * أسد الشرى معه إذ الحرب اصطلم؟
ما نجل ساعدة البليغ لديه؟ ما * سحبان إن نثر الكلام وإن نظم؟
حاز الفضائل كلها سبحان من * من فضله أعطاه ذاك من القدم
نصر الرسول وكم فداه؟ فياله * من نجل عم فضله للخلق عم
كل أقر بفضله حقا وذا * أمر جلي في " علي " ما انبهم
فعليه مني ألف ألف تحية * وعلى الصحابة كلهم أهل الذمم

84 - الحافظ شهاب الدين أحمد بن محمد القسطلاني المصري الشافعي المتوفى 923، عد في " المواهب اللدنية " في أسماء النبي الأعظم (صلى الله عليه وآله وسلم) (مدينة العلم) أخذا بالحديث كما قاله الزرقاني في شرحه 3 ص 143.

85 - المولى جلال الدين محمد بن أسعد الدواني المتوفى 928، أوعز إليه في شرح رسالة الزوراء.

86 - القاضي كمال الدين حسين بن معين الميبدي المتوفى في أوائل القرن العاشر، ذكره في شرح الديوان المنسوب إلى أمير المؤمنين (عليه السلام) محتجا به.

87 - الحاج عبد الوهاب بن محمد البخاري المتوفى 932، في تفسيره " الأنوري " عند قوله تعالى: قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة في القربى. ذكره من طريق جابر نقلا عن ابن المغازلي وأردفه بعدة من الفضايل ثم قال: إعلم يا هذا أن هذه الأحاديث وردت عن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) في علي علیه السلام.

88 - الحافظ الشيخ محمد بن يوسف الشامي المتوفى 942، ذكره في " سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد " وقال: الصواب إنه حديث حسن كما قال الحافظان العلائي وابن حجر. إلخ.

89 - الشيخ أبو الحسن علي بن محمد بن عراق الكناني المتوفى 863، ذكره في " تنزيه الشريعة عن الأخبار الشنيعة " وأردفه بتصحيح الحاكم وتضعيف ابن الجوزي وتحسين ابن حجر والعلائي إياه، ويظهر منه اختيار الأخير.

90 - شهاب الدين أحمد بن محمد ابن حجر الهيتمي المكي المتوفى 974، ذكره في " الصواعق " ص 73، وفي شرح الهمزية للبوصيري (1) عند شرح قوله:
وفي شرح قوله:
لم يزده كشف الغطاء يقينا * بل هو الشمس ما عليه غطاء
وذكره وحسنه وقال في " تطهير الجنان " هامش " الصواعق ص 74، ورواه في الفتاوى الحديثية ص 126 وحسنه وقال في ص 197: هو حديث حسن، بل قال الحاكم: صحيح.

91 - علي بن حسام الدين الشهير بالمتقي الهندي المتوفى 975، ذكره في إكمال جمع الجوامع للسيوطي في قسم الأقوال من فضائل أمير المؤمنين (عليه السلام) كما في ترتيبه الكنز 6 ص 156.

92 - الشيخ إبراهيم بن عبد الله الوصابي اليمني الشافعي، ذكره في كتاب " الاكتفاء " نقلا عن أبي نعيم في المعرفة والحاكم والخطيب محتجبا به لفضل علم علي (عليه السلام) من دون أي غمز في سنده ودلالته.

93 - الشيخ جمال الدين محمد طاهر الهندي المتوفى 986، ذكره في " تذكرة الموضوعات " وحسنه وقال: فمن حكم بكذبه فقد أخطأ.

94 - ميرزا مخدوم عباس بن معين الدين الجرجاني ثم الشيرازي المتوفى 988، ذكره في الفصل الثاني من " نواقض الروافض " وعده من فضائل أمير المؤمنين نقلا عن الترمذي من دون أي غمز فيه.

95 - شيخ بن عبد الله العيدروس المتوفى 990، ذكره في " العقد النبوي والسر المصطفوي " نقلا عن البزار، والطبراني، والحاكم، والعقيلي، وابن عدي، والترمذي من دون إيعاز إلى ضعف سنده.

96 - جمال الدين المحدث عطاء الله بن فضل الله الشيرازي المتوفى 1000 ذكره في كتابه " الأربعين " وهو الحديث السادس عشر منه، وذكره في المطلب الأول من كتابه " تحفة الأحبا من مناقب آل العبا ".

97 - أبو العصمة محمد معصوم بابا السمرقندي، ذكره في الفصل الثاني من رسالة " الفصول الأربعة " واحتج به على من طعن أبا بكر بغصب فدك، وأنكر بذلك شهادة أمير المؤمنين لفاطمة سلام الله عليهما بمكانته العلمية الثابتة بالحديث.

98 - الشيخ علي القاري الهروي الحنفي المتوفى 1014، في ذكره " المرقاة " شرح المشكاة.

99 - الحافظ الشيخ عبد الرؤف بن تاج العارفين المناوي الشافعي المتوفى 1031، ذكره في " فيض القدير " شرح الجامع الصغير 3: 46 وفي " التيسير " شرح الجامع الصغير وقال في الأول:

فإن المصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها، ولا بد للمدينة من باب، فأخبر أن بابها علي كرم الله وجهه، فمن أخذ طريقه دخل المدينة، ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى، وقد شهد بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف، خرج الكلاباذي أن رجلا سأل معاوية عن مسألة فقال: سل عليا هو أعلم مني، فقال: أريد جوابك. قال: ويحك كرهت رجلا كان رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) يعزه بالعلم عزا. وقد كان أكابر الصحب يعترفون له بذلك، وكان عمر يسأله عما أشكل عليه، جاءه رجل فسأله فقال: ههنا علي فاسأله، فقال: أريد أن أسمع منك يا أمير المؤمنين! قال:
قم لا أقام الله رجليك. ومحى إسمه من الديوان وصح عنه من طرق: أنه كان يتعوذ من قوم ليس هو فيهم حتى أمسكه عنده ولم ير له شيئا من البعوث لمشاورته في المشكل. وأخرج الحافظ عبد الملك بن سليمان قال ذكر لعطاء: أكان أحد من الصحب أفقه من علي؟ قال: لا والله. قال الحرالي: قد علم الأولون والآخرون أن فهم كتاب الله منحصرا إلى علم علي ومن جهل ذلك فقد ضل عن الباب الذي من ورائه، يرفع الله عن القلوب الحجاب حتى يتحقق اليقين الذي لا يتغير بكشف الغطاء. ا هـ.

100 - المولى يعقوب اللاهوري، ذكره في " رسالة العقائد " وتكلم في دلالته على أعلمية الإمام وأفضليته.

101 - الشيخ أحمد بن الفضل بن محمد باكثير المكي الشافعي المتوفى 1047 ذكره في كتابه " وسيلة المآل في عد مناقب الآل " نقلا عن أبي عمر صاحب الاستيعاب من دون أي غمز في السند والمتن والدلالة.

102 - الشيخ محمود بن محمد بن علي الشيخاني القادري، ذكره في تأليفه (الصراط السوي في مناقب آل النبي) نقلا عن أحمد والترمذي بصورة إرسال المسلم ثم قال: ولهذا كان ابن عباس يقول: من أتى العلم فليأت الباب وهو علي علیه السلام.

103 - عبد الحق الدهلوي المتوفى 1052، ذكره في اللمعات في شرح المشكاة وحكى كلمات غير واحد من الحفاظ حول الحديث نفيا وإثباتا واختار ما ذهب إليه جمع من متأخري الحفاظ من القول بثبوته وحسنه، وعد أيضا في " مدارج النبوة " من أسماء رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم): مدينة العلم. أخذا بالحديث.

104 - السيد محمد بن السيد جلال بن حسن البخاري، ذكره في كتابه " تذكرة الأبرار " عند ذكر أمير المؤمنين ونص على صحته.

105 - الله ديا بن عبد الرحيم بن بينا حكيم ال?شتي العثماني، ذكره في (سر الأقطاب " محتجا به مرسلا إياه إرسال المسلم.

106 - عبد الرحمن بن عبد الرسول بن القاسم ال?شتي، ذكره في " مرآة الأسرار " عند ذكر مولانا أمير المؤمنين.

107 - شيخ بن علي بن محمد الخفري المتوفى 1063، في كتابه " كنز البراهين الكسبية ".

108 - الحافظ علي بن أحمد العزيزي الشافعي المتوفى 1070، ذكره في السراج المنير في شرح الجامع الصغير 2 ص 63، وحكى حسنه عن شيخه ولم يوعز إلى شئ مما يزيفه فقال: يؤخذ منه أنه ينبغي للعالم أن يخبر الناس بفضل من عرف فضله ليأخذوا عنه العلم.

109 - أبو الضياء نور الدين علي بن علي الشبراملسي القاهري الشافعي المتوفى 1082، ذكره في حاشيته على المواهب اللدنية المسماة ب " تيسير المطالب السنية بكشف أسرار المواهب اللدنية " في شرح أسماء النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في اسمه: مدينة العلم، فقال: والصواب أنه حديث حسن كما قاله العلائي وابن حجر.

110 - الشيخ تاج الدين السنبهلي، ذكره في " رسالة أشغال النقشبندية ".

111 - الشيخ إبراهيم بن الحسن الكردي الكوراني الشافعي المتوفى 1101، ذكره في " النبراس لكشف الالتباس الواقع في الأساس " نقلا عن البزار والطبراني عن جابر، ومن طريق الترمذي والحاكم عن علي (عليه السلام) من دون غمز في السند.

112 - الشيخ إسماعيل بن سليمان الكردي البصري، ذكره في كتابه " جلاء النظر في دفع شبهات ابن حجر " احتج به على من نسب الخطاء في الفتيا إلى أمير المؤمنين (عليه السلام) حكاه ابن حجر في الفتاوى الحديثية عن بعض معاصريه.

113 - الشيخ محمد بن عبد الرسول البرزنجي المدني المتوفى 1103، في رسالته " الاشاعة في أشراط الساعة ".

114 - الشيخ محمد بن عبد الباقي بن يوسف الزرقاني المالكي المتوفى 1122، ذكره في شرح " المواهب اللدنية " 3 ص 143 وحسنه.

115 - الشيخ سالم بن عبد الله بن سالم البصري الشافعي، ذكره في رسالته " الأمداد بمعرفة الاسناد " المؤلف سنة 1121.

116 - ميرزا محمد بن معتمد خان البدخشاني الحارثي، أخرجه في " نزل الأبرار بما صح من مناقب أهل البيت الأطهار " ص 27 نقلا عن البزار والعقيلي وابن عدي والطبراني والحاكم وأبي نعيم، والحديث عنده صحيح على شرط كتابه.

117 - الشيخ محمد صدر العالم، في " المعارج العلى في مناقب المرتضى " ذكره ما أفاده السيوطي في جمع الجوامع من صحة الحديث حريفا فيظهر منه اختياره صحته كالسيوطي.

118 - شاه ولي الله أحمد بن عبد الرحيم الدهلوي المتوفى 1176، ذكره في " قرة العينين " في عدة مواضع مرسلا إياه إرسال المسلم، وعده من فضائل أمير المؤمنين في كتابه " إزالة الخفاء ".

119 - الشيخ محمد بن سالم المصري الحنفي المتوفى 1181، في حاشيته على شرح الجامع الصغير للعزيزي 2 ص 63.

120 - الشيخ محمد بن محمد أمين السندي، عد في كتابه " دراسات اللبيب " المطبوع سنة 1284 في لاهور باب مدينة العلم من أسماء أمير المؤمنين أخذا بالحديث.

121 - الأمير محمد بن إسماعيل بن صلاح اليمني الصنعاني المتوفى 1182 ذكره في (الروضة الندية في شرح التحفة العلوية) وحكم بصحة الحديث تبعا على الحاكم
وابن جرير والسيوطي، وقال بعد نقل تصحيح المصححين وتحسين من حسنه: فظهر لك بطلان دعوى الواضح وصحة القول بالصحة كما اختاره السيوطي وهو قول الحاكم وابن جرير.

122 - الشيخ سليمان جمل، في " الفتوحات الأحمدية بالمنح المحمدية " ذكره مرسلا إياه إرسال المسلم.

123 - المولى السيد قمر الدين الحسيني الاورنك آبادي المتوفى 1193 ذكره في " نور الكريمتين " محتجا به متسالما عليه.

124 - شهاب الدين أحمد بن عبد القادر العجيلي الشافعي - أحد شعراء الغدير يأتي في شعراء القرن الثاني عشر - ذكره في كتابه " ذخيرة المآل في شرح عقد اللآل " في عدة مواضع كذكر الحديث الثابت الصحيح المتسالم عليه.

125 - الشيخ محمد بن علي الصبان المتوفى 1205، ذكره في " إسعاف الراغبين ص 156 - هامش نور الأبصار - نقلا عن البزار والطبراني والحاكم والعقيلي وابن عدي والترمذي، وصوب قول من حسنه خلافا لمن صححه أو زيفه.

126 - الشيخ محمد مبين بن محب الله السهالوي المتوفى 1225، إحتج به لعلم الإمام (عليه السلام) في كتابه " وسيلة النجاة " ثم قال. هذا الحديث صحيح على رأي الحاكم وقال ابن حجر: حسن. ولم يذكر شيئا من كلم الغمز فيه موميا إلى فسادها.

127 - القاضي ثناء الله ?اني ?تي المتوفى 1225، ذكره في غير موضع من كتابه " السيف المسلول " وذكر تصحيح الحاكم إياه وتضعيف من ضعفه واختيار ابن حجر حسنه ثم قال ما معناه: الصواب ما أختاره ابن حجر نظرا إلى السند، وأما نظرا إلى كثرة الشواهد فيمكننا الحكم بالصحة.

128 - عبد العزيز بن ولي الله الدهلوي، ذكره في جواب سؤال سئل عنه  وفي رسالة كتبها في عقايد والده الشاه ولي الله.

129 - الشيخ جواد ساباط بن إبراهيم ساباط الساباطي الحنفي، ذكره في " البراهين الساباطية ".

130 - عمر بن أحمد الخر?وتي الحنفي، في كتاب " عصيدة الشهدة في شرح قصيدة
البردة " قال في شرح قوله:
فاق النبيين في خلق وفي خلق * ولم يدانوه في علم ولا كرم
: إعلم أن بيان علمه ثابت بقوله تعالى: وعلمك ما لم تكن تعلم، وبقوله (عليه السلام) أنا مدينة العلم. الحديث وغير ذلك.

131 - القاضي محمد بن علي الشوكاني الصنعاني المتوفى 1250، ذكره في " الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة " وحسنه.

132 - محمد رشيد الدين خان الدهلوي، في " إيضاح لطافة المقال ".

133 - جمال الدين أبو عبد الله محمد بن عبد العلي القرشي المعروف بميرزا حسن علي اللكهنوي، عده من مناقب أمير المؤمنين في " تفريح الأحباب بمناقب الآل والأصحاب " واختار حسنه.

134 - نور الدين إسماعيل بن السليماني، ذكره في " الدر اليتيم " نقلا عن أبي نعيم والحاكم والخطيب من دون غمز فيه.

135 - ولي الله بن حبيب الله بن محب الله بن ملا أحمد عبد الحق السهاوي اللكهنوي المتوفى 1270، عده من مناقب أمير المؤمنين في كتابه " مرآة المؤمنين " ثم قال ما معناه: والذي زادوا عليه في بعض الروايات من مناقب الصحابة موضوع مفترى على ما في الصواعق.

136 - شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله الآلوسي البغدادي المتوفى 1270 في تفسيره " روح المعاني " يسمي عليا (عليه السلام) بباب مدينة العلم عند البحث عن رؤية اللوح في ج 27 ص 3 من الطبعة المنيرية.

137 - الشيخ سليمان بن إبراهيم الحسيني البلخي القندوزي المتوفى 1293 ذكره بطرق كثيرة في " ينابيع المودة " ص 65، 72، 73، 400، 419 نقلا عن جمع من الحفاظ والأعلام تنتهي إسنادهم إلى أمير المؤمنين، وابن عباس، وجابر بن عبد الله، وحذيفة بن اليمان، والحسن بن علي، وابن مسعود. وأنس بن مالك، وعبد الله بن عمر،

138 - الشيخ سلامة الله البدايوني، أسمى أمير المؤمنين (عليه السلام) في كتابه (معركة الآراء) بباب مدينة العلم أخذا بالحديث.

139 - السيد أحمد زيني دحلال المكي الشافعي المتوفي 1304، في (الفتوحات الإسلامية) 2 ص 510.

140 - المولوي حسن الزمان، ذكره في " القول المستحسن في فخر الحسن " وعده من المشهور الصحيح وقال: صححه جماعات من الأئمة وعد منها ابن معين، والخطيب، وابن جرير، والحاكم، والفيروز آبادي في النقد الصحيح. ثم قال: واقتصر على تحسينه العلائي والزركشي وابن حجر في أقوام أخر ردا على ابن الجوزي.

141 - الشيخ علي بن سليمان المغربي المالكي الشاذلي، ذكره في كتابه " نفع قوت المغتذي على صحيح الترمذي ".

142 - الشيخ عبد الغني أفندي الغنيمي، حكاه عنه سليم محمد أفندي في " قرة الأعيان " المطبوع في القسطنطنية سنة 1297.

143 - الشيخ محمد حبيب الله بن عبد الله اليوسفي المدني الشنقيطي المصري في " كفاية الطالب لمناقب علي بن أبي طالب " ص 48.

در نتیجه با توجه به اعتراف علمای اهل سنت به صحت این حدیث دیگر جایی برای ادعاهای بی اساس ابن تیمیه و پیروانش باقی نمیماند.

موفق باشید.

خورشيد برگشت تا اين كه علي (عليه السلام) نماز به جاي آورد

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث رد شمس میگوید: «حديث ردّ الشمس را عده اي همچون طحاوي، قاضي عياض و ديگران ذكر كرده و آن را از معجزات پيامبر دانسته اند. ولي اهل حديث مي دانند اين حديث دروغ و جعلي است» (منهاج السنه 7 ،320). آیا قول ابن تیمیه صحت دارد؟

جواب:

ابن حجر در شرح صحيح بخاري مي گويد: «طحاوي و طبراني در المعجم الكبير و حاكم و بيهقي در «الدلائل» از اسماء بنت عميس نقل كرده اند پيامبر بر زانوي علي(عليه السلام) خوابيده بود. نماز عصر علي(عليه السلام) فوت شد. حضرت دعا نمودند و خورشيد برگشت تا اين كه علي(عليه السلام) نماز به جاي آورد و خورشيد دوباره غروب كرد. ابن جوزي به خطا اين حديث را در الموضوعات ذكر كرده. ابن تيميه هم خطا كرده كه در كتاب رد بر روافض آن را جعلي دانسته و خدا داناتر است».

افراد بسیاری از علما و حفاظ اهل سنت این حدیث را نقل نموده و آن را تصحیح یا تحسین کرده اند از جمله:

١ ـ الحافظ أبو الحسن عثمان بن أبي شيبة العبسي الكوفي : المتوفّى (٢٣٩). رواه في سننه.

٢ ـ الحافظ أبو جعفر أحمد بن صالح المصريّ : المتوفّى (٢٤٨)، شيخ البخاري في صحيحه ونظرائه المجمع على ثقته.

٣ ـ محمّد بن حسين الأزدي : المتوفّى (٢٧٧). ذكره في كتابه في مناقب علي وصحّحه، كما ذكره ابن النديم والكوراني وغيرهما. (راجع لسان الميزان : ٥/١٨٥ رقم ٧٢٥ ).

٤ ـ الحافظ أبو بشر محمّد بن أحمد الدولابي : المتوفّى (٣١ ). أخرجه في كتابه (الذريّة الطاهرة : ص ١٢٩ ح ١٥٦).

٥ ـ الحافظ أبو جعفر أحمد بن محمّد الطحاوي : المتوفّى (٣٢١)، في (مشكل الآثار ٢/١١). أخرجه بلفظين وقال : هذان الحديثان ثابتان ورواتهما ثقات.

٦ ـ الحافظ أبو جعفر محمّد بن عمرو العقيلي : المتوفّى (٣٢٢) في (الضعفاء الكبير: ٣/٣٢٧ رقم ١٣٢٨).

٧ ـ الحافظ أبو القاسم الطبراني : المتوفّى (٣٦ ) رواه في (المعجم الكبير : ٢٤/١٤٥ ح ٣٨٢)، وقال : إنّه حسن.

٨ ـ الحاكم أبو حفص عمر بن أحمد الشهير بابن شاهين : المتوفّى (٣٨٥). ذكره في مسنده الكبير.

٩ ـ الحاكم أبو عبد الله النيسابوري : المتوفّى (٤ ٥) رواه في تاريخ نيسابور، في ترجمة عبد الله بن حامد الفقيه الواعظ.

10ـ الحافظ ابن مردويه الأصبهاني : المتوفّى (٤١٦) أخرجه في المناقب بإسناده عن أبي هريرة.

١١ ـ أبو إسحاق الثعلبي : المتوفّى (٤٢٧، ٤٣٧) رواه في تفسيره وقصص الأنبياء الموسوم بـ (عرائس المجالس : ص ٢٤٩).

١٢ ـ الفقيه أبو الحسن عليّ بن حبيب البصري البغدادي الشافعي الشهير بالماوردي : المتوفّى (٤٥ ).

١٣ ـ الحافظ أبو بكر البيهقي : المتوفّى (٤٥٨) رواه في الدلائل، كما في (فيض القدير للمناوي ٥/٤٤ ).

١٤ ـ الحافظ الخطيب البغدادي : المتوفّى (٤٦٣) ذكره في (تخليص المتشابه : ١/٢٢٥ رقم ٣٥٣) و (الأربعين).

١٥ ـ الحافظ أبو زكريّا الأصبهاني الشهير ابن مندة : المتوفّى (٥١٢) أخرجه في كتابه (المعرفة).

١٦ ـ الحافظ القاضي عياض أبو الفضل المالكي الأندلسي إمام وقته : المتوفّى (٥٤٤). رواه في كتابه ( الشفا بتعريف حقوق المصطفى : ١/٥٤٨ ) وصحّحه.

١٧ ـ أخطب الخطباء الخوارزمي : المتوفّى (٥٦٨) رواه في (المناقب : ص ٣ ٦ ح ٣ ١ ).

١٨ ـ الحافظ أبو الفتح النطنزي : رواه في (الخصائص العلويّة).

١٩ ـ أبو المظفّر يوسف قزأوغلي الحنفي : المتوفّى (٦٥٤) رواه في ( تذكرة الخواص : ص ٤٩ ).

20 ـ الحافظ أبو عبد الله محمّد بن يوسف الكنجي الشافعي : المتوفّى (٦٥٨). جعل في كتابه (كفاية الطالب فصلاً في حديث ردّ الشمس).

٢١ ـ أبو عبد الله شمس الدين محمّد بن أحمد الأنصاري الأندلسي : المتوفّى (٦٧١) قال في (التذكرة بأحوال الموتى وأمور الآخرة ـ ص ١٤ ) : إنّ الله تعالى ردّ الشمس على نبيّه بعد مغيبها حتى صلّى عليّ. ذكره الطحاوي وقال : إنّه حديث ثابت، فلو لم يكن رجوع الشمس نافعاً، وأنّه لا يتجدّد الوقت، لما ردّها عليه.

٢٢ ـ شيخ الإسلام الحمّوئي : المتوفّى (٧٢٢) رواه في (فرائد السمطين : ١/١٨٣ ح ١٤٦ باب ٣٧).

٢٣ ـ الحافظ وليّ الدين أبو زرعة العراقي : المتوفّى (٨٢٦). أخرجه في طرح التثريب من طريق الطبراني في (معجمه الكبير : ٢٤/١٤٥ ح ٣٨٢) وقال : حسن.

٢٤ ـ الإمام أبو الربيع سليمان السبتي الشهير بابن سبع : ذكره في كتابه (شفاء الصدور وصحّحه).

٢٥ ـ الحافظ ابن حجر العـسقلاني : المتوفّى (٨٥٢) ذكـره في (فتـح الباري ـ ٦/٢٢٢) وقال : روى الطحاوي، والطبراني في الكبير، والحاكم، والبيهقي في الدلائل، عن أسماء بنت عميس : أنّه (صلى الله عليه وآله وسلّم) دعا لمّا نام على ركبة عليّ ففاتته صلاة العصر، فردّت الشمس حتى صلّى عليّ، ثمّ غربت. وهذا أبلغ في المعجزة، وقد أخطأ ابن الجوزي بإيراده له في الموضوعات، وهكذا ابن تيميّة في كتاب الردّ على الروافض في زعم وضعه، والله أعلم.

٢٦ ـ الإمام العيني الحنفي : المتوفّى (٨٥٥) قال في (عمدة القاري شرح صحيح البخاري ـ ١٥/٤٣ ) : وقد وقع ذلك أيضاً للإمام عليّ، أخرجه الحاكم، عن أسماء بنت عميس ـ وذكر الحديث ـ ثمّ قال : وذكره الطحاوي في مشكل الآثار ـ ثمّ ذكر كلام أحمد بن صالح المذكور ـ فقال : وهو حديثٌ متّصلٌ ورواته ثقات، وإعلال ابن الجوزي هذا الحديث لا يلتفت إليه.

٢٧ ـ الحافظ السيوطي : المتوفّى (٩١١) رواه في (جمع الجوامع).

٢٨ ـ نور الدين السمهودي الشافعي : المتوفّى (٩١١).

٢٩ ـ الحافظ أبو العبّاس القسطلاني : المتوفّى (٩٢٣) ذكره في (المواهب اللدنيّة ـ ٢/٥٢٨ ) من طريق الطحاوي، والقاضي عياض، وابن مندة، وابن شاهين، والطبراني، وأبي زرعة من حديث أسماء بنت عميس، ومن طريق ابن مردويه من حديث أبي هريرة.

30 ـ الحافظ ابن الدبيع : المتوفّى (٩٤٤) رواه في (تمييز الطيّب من الخبيث ـ ص ٩٦ ح ٦٣٣ ) وذكر تضعيف أحمد وابن الجوزي له، ثمّ استدركه بتصحيح الطحاوي وصاحب الشفاء، فقال : وأخرجه ابن مندة، وابن شاهين وغيرهما من حديث أسماء بنت عميس وغيرها.

٣١ ـ السيّد عبد الرحيم بن عبد الرحمن العبّاسي : المتوفّى (٩٦٣).

٣٢ ـ الحافظ شهاب الدين ابن حجر الهيتمي : المتوفّى (٩٧٤) عدّه في (الصواعق المحرقة : ص ١٢٨). كرامةً باهرةً لأمير المؤمنين (عليه السلام) وقال : وحديث ردّها صحّحه الطحاوي والقاضي في (الشفاء) وحسّنه شيخ الإسلام أبو زرعة وتبعه غيره، وردّوا على جمع قالوا إنّه موضوع.

٣٣ ـ الملاّ عليّ القاري : المتوفّى (١ ١٤) قال في (المرقاة شرح المشكاة ٤/٢٨٧) : أمّا ردّ الشمس لحكمه (صلى الله عليه وآله وسلّم) فروي عن أسماء.

٣٤ ـ نور الدين الحلبي الشافعي : المتوفّى (١ ٤٤).

٣٥ ـ شهاب الدين الخفاجيّ الحنفيّ: المتوفّى (١ ٦٩) قال في (شرح الشفا ٣/١١) : ورواه الطبراني بأسانيد مختلفة، رجال أكثرها ثقات.

٣٦ ـ ابو العرفان الشيخ برهان الدين إبراهيم بن حسن بن شهاب الدين الكردي الكوراني ثمّ المدني : المتوفّى (١١ ٢). ذكره في كتابه (الأمم لإيقاظ الهمم ص ٦٣) عن (الذرّية الطاهرة/ للحفاظ أبي بشر الدولابي ص ١٢٩ ح ١٥٦).

٣٧ ـ أبو عبد الله الزرقاني المالكي : المتوفّى (١١٢٢) صحّحه في (شرح المواهب ٥/١١٣ ـ ١١٨) وقال : أخطأ ابن الجوزي في عدّه من الموضوعات. وبالغ في الردّ على ابن تيميّة وقال : العجب العجاب إنّما هو من كلام ابن تيميّة.

٣٨ ـ شمس الدين الحنفي الشافعي : المتوفّى (١١٨١).

٣٩ ـ ميرزا محمّد البدخشي : قال في نزل الأبرار ص ٧٩ : الحديث صرّح بتصحيحه جماعة من الأئمّة الحفّاظ : كالطحاوي والقاضي عياض وغيرهما، وقال الطحاوي : هذا حديث ثابت رواته ثقات.

40 ـ الشيخ محمّد الصبّان : المتوفّى (١٢ ٦) عدّه في (إسعاف الراغبين ص ٦٢) من معجزات النبيّ (صلى الله عليه وآله وسلّم)، وفي (ص ١٦٢) من كرامات أمير المؤمنين (عليه السلام) وذكر الحديث.

٤١ ـ الشيخ محمّد أمين بن عمر الشهير بابن عابدين الدمشقي إمام الحنفيّة في عصره : المتوفّى (١٢٥٢).

٤٢ ـ السيّد أحمد زيني دحلان الشافعي : المتوفّى (١٣ ٤).

٤٣ ـ السيدّ محمّد مؤمن الشبلنجي : عدّه في (نور الأبصار ص ٦٣) من معجزات رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم).

حال آیا باید قول ابن تیمیه را قبول نمود؟

مسلما تنها انگیزه ابن تیمیه در تضعیف سریع و بدون دلیل احادیث فضایل اهل بیت علیهم السلام چیزی جز عداوت و نصب و بغض اهل بیت علیهم السلام نیست.

موفق باشید.

ملازمه محبت امیر المومنین علیه السلام و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)

سوال:

ابن تيميه در مورد ملازمه محبت علی (عليه السلام) و پیامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) بعد از نقل چند حديث از جمله «هر كس علي را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس علي را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته» مي گويد: «ده حديث اول همگي دروغ است».(منهاج السنه 7 ،320) . آیا سخن ابن تیمیه صحیح است؟


جواب:

بر خلاف مدعای ابن تیمیه اين حديث در نزد علمای اهل سنت (حسن) است. طبراني در «المعجم الكبير» از ام سلمه نقل كرده كه گفت: «گواهي مي دهم از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه فرمود: هر كس علي را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است. هر كس علي را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد به طور قطع خدا را دشمن داشته».

حافظ هيثمي بعد از نقل اين حديث مي گويد: «سند اين حديث حسن است».

حاكم نيشابوري نيز از سلمان نقل كرده كه فرمود: «از رسول خدا شنيدم هر كس علي را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.»

مضمون ملازمه محبت علی (عليه السلام) و پیامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) نیز مورد تصحيح اهل حديث است از این رو برای رد ادعای ابن تیمیه به چند مورد از حدیث اشاره میگردد:

١ـ عن ام سلمة (سلام الله عليها): ( من أحب علياً فقد أحبني ومن أحبني فقد أحب الله ومن أبغض علياً فقد أبغضني ومن أبغضني فقد أبغض الله ). اخرجه الحاكم في مستدركه عن سلمان وقال: (ج٩/١٣٢): صحيح على شرط الشيخين ووافقه الذهبي. وقال الهيثمي في مجمع الزوائد وقال: رواه الطبراني وإسناده حسن. وصححه الالباني أيضاً أنظر الصحيحة (١٢٩٩)

٢ـ عن ابن عباس قال: نظر رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم) إلى علي فقال: ( لا يحبك إلا مؤمن ولا يبغضك إلا منافق من أحبك فقد أحبني ومن أبغضك فقد أبغضني وحبيبي حبيب الله وبغيضي بغيض الله ويل لمن أبغضك بعدي ) أخرجه الهيثمي (ج٩/١٣٣) ثم قال: رواه الطبراني في الأوسط ورجاله ثقات.

3ـ ( من آذى علياً فقد آذاني) روي عن جماعة من الصحابة كما قال الالباني وصححه أنظر (السلسلة الصحيحة ٢٢٩٥).

رواه الحاكم وصححه على شرط الشيخين ووافقه الذهبي.

4ـ روى مسلم (ج١/٦١) عن علي (عليه السلام) أنه قال: ( والذي فلق الحبة وبرأ النسمة إنه لعهد النبي الأمي (صلي الله عليه وآله وسلم) إليَّ أنْ لا يحبني إلا مؤمن ولا يبغضني إلا منافق ).

موقف باشید.

بیعت مسلمین با امیر مومنان علی (علیه السلام)

سوال : ابن تيميه در مورد بیعت مسلمین با امیر مومنان علی (عليه السلام) میگوید: «احدی از امت به جز علی بن ابي طالب بهره مند از امامت نشد با اين كه امور بر او سخت گشت و نصف امت و يا كمتر و يا بيشتر با او بيعت نكردند» (منهاج السنه 4، 105) . آیا این مطلب صحت دارد؟

جواب:

اتفاق تمام مورخین بر وقوع بیعت اکثریت مردم با حضرت امیر المومنین علی(عليه السلام) است:( تاریخ طبری، ج3، ص 198 و 199; شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص 130 ـ 134.)

و هیچ کس غیر از ابن تیمیه ادعا ننموده است که بیشتر مردم با حضرت علی بیعت نکردند و این ادعا تنها از آن اوست.

130 نفر از بدری ها،( امام علی(عليه السلام) از تاریخ الاسلام، ص 484) و همچنین تمام اصحاب بیعت رضوان که تا آن زمان زنده بودند، در کنار حضرت علی(عليه السلام) قرار داشتند.

خلیفة بن خیاط (شیخ بخاری) به سند خود از عبدالرحمن ابزی نقل می کند که گفت: «از کسانی که در بیعت رضوان با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بیعت نمودیم; هشتصد نفر با علی بودیم که شصت و سه نفرمان از جمله عمار یاسر کشته شدند».( تاریخ الخلیفه، ص 196) به علاوه بسیاری از علما و محدثان اهل سنت بر بیعت عمومی با حضرت علی(عليه السلام) اجماع دارند که به ذکر اسامی آنها بسنده می کنیم:

1 ـ سلیمان بن طرخان تیمی (143هـ .ق.).

2 ـ ابن اسحاق (متوفای 151هـ .ق.).

3 ـ محمد بن ادریس شافعی (204هـ .ق.).

4 ـ ابن سعد (231هـ .ق.).

5 ـ ابن قتیبه دینوری (276هـ .ق.).

6 ـ حافظ ابوبکر اسماعیلی (متوفای 371هـ .ق.).

7 ـ ابو عبدالله بن بطّه (387هـ .ق.).

8 ـ ابو عثمان علی بن عبد الرحمن صابونی (متوفای 449هـ .ق.).

9 ـ ابن عبدالبرّ (متوفای 449هـ .ق.).

10 ـ آمدی (631هـ .ق.).

11 ـ ابن عماد حنبلی (1089هـ .ق.).

12 ـ ابن ابی العزّ حنفی شارح (792هـ .ق.).

13 ـ ابن حجر عسقلانی (852هـ .ق.).

موفق باشيد.

نفی بغض بسياری از صحابه و تابعين نسبت به حضرت علی (عليه السلام)

سوال:

به نظرابن تيميه صحابه نسبت به حضرت علی(علیه السلام) بغض داشته اند او میگوید: «بسياري از صحابه و تابعين بغض علی را داشته وی را سب كرده و با او جنگيده اند.»(منهاج السنه 7 ،137).

آیا این مطالب صحت دارد؟


جواب:
این ادعای ابن تیمیه به خاطر دشمنی او با حضرت علی (علیه السلام) است. چرا او اسم این افراد را نمی برد؟ آیا غیر از خوارج ـ که ابن تیمیه از اسلاف آنان است ـ کسی دیگر از تابعین نسبت به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بغض و عداوت داشته اند؟

اگر بر فرض همه صحابه هم بغض حضرت علی (علیه السلام) را داشته باشند; این نقص آنان است نه نقص حضرت علی (علیه السلام) زیرا پیامبر(صلی الله علیه وآله) در شأن ایشان فرمود:

«تو را به جز مؤمن دوست ندارد و نیز به جز منافق دشمن نمی دارد» (صحيح الترمذي ج 5 / 306 ح 3819 ، خصائص أمير المؤمنين للنسائي ص 27 ط التقدم وص 105 ط الحيدرية وص 44 ط بيروت ، سنن النسائي ج 8 / 116 ، ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر ج 2 / 188 حديث 671 و 674 و 675 و 678 و 680 و 683 و 684 و 686 و 687 و 688 و 689 و 690 و 691 و 692 و 693 و 694 و 695 و 702 و 703 ، أسد الغابة ج 4 / 26 ، حلية الأولياء ج 4 / 185 وصححه وذكره بعدة طرق ، ميزان الذهبي ج 2 / 41 ، الاستيعاب بهامش الإصابة ج 3 / 37 ، مجمع الزوائد ج 9 / 133 ، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ج 4 / 520 ط 1 و ج 20 / 221 بتحقيق أبو الفضل ، مناقب علي بن أبي طالب لابن المغازلي ص 190 ح 225 و 226 و 228 و 229 و 231 ، ينابيع المودة للقندوزي ص 47 و 48 و 182 ط اسلامبول وص 52 و 53 و 215 ط الحيدرية ، كنوز الحقائق للمناوي ص 46 و 192 ط بولاق وص 38 و 171 ط آخر ، منتخب كنز العمال بهامش مسند أحمد ج 5 / 30 ، كنز العمال ج 15 / 157 ح 444 ط 2 ، الرياض النضرة ج 2 / 284 ط 2 ، فرائد السمطين للحمويني ج 1 / 133 ، تاريخ بغداد للخطيب البغدادي ج 8 / 417 و ج 14 / 426 ، معالم التنزيل للبغوي ج 6 / 180 ، لسان الميزان ج 2 / 446 ، الفتح).

و فرمود:«هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته» (في الطبراني الكبير : 1 / 319 و 23 / 380 عن أبي الطفيل ورواه الهيثمي في الزوائد : 9 ص 132 . - وفي فردوس الأخبار : 3 / 64 و قال الذهبي والحاكم : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين أخرجه ابن عساكر في ( تاريخه ) و( المستدرك ) للحاكم ( 3 / 130 )).

و فرمود: «هر آینه فردا پرچم را به دست کسی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند» ( فرائد السمطين ج 1 / 259 ح 200 ، المعجم الصغير للطبراني ج 2 / 100 ، مجمع الزوائد ج 6 / 151 ، ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر ج 1 / 205 ح 269 ، المستدرك للحاكم ج 3 / 38 ، عيون الأثر ج 2 / 132 ، إحقاق الحق ج 5 / 400 ، فرائد السمطين ج 1 / 260 ح 200 و 202 ).

موفق باشيد

پژوهشی پیرامون ازدواج عمر بن الخطاب با ام کلثوم دختر امیر المومنین (علیه السلام)

سوال : چگونه حضرت امیر المؤمنین (عليه السلام) با ازدواج ام کلثوم ،با قاتل همسرش -یعنی عمر بن الخطاب- راضی شد؟

جواب : در جواب این شبهه باید گفت که این قضیه را باید از دو جهت بررسی کرد.

1 – از جهت روایات اهل سنت.

2 – از جهت روایات شیعه.

اما آنچه از طریق اهل سنت در این زمینه وارد شده است دارای اشکالاتی است :

اولا: در میان کتب اهل سنت، کتبی که از اعتبار خاصی برخوردارند (مانند صحاح واکثر قریب به اتفاق مسانید و معاجم) نام و نشانی از کیفیت وقوع این تزویج ،یافت نمی شود. آیا می شود چنین واقعه ای که از اهمیت به سزائی در اثبات حسن روابط بین امیرالمومنین علیه السلام و خلفابرخوردار است، مورد غفلت یا تغافل قرار گیرد و به تفصیل در کتب صحاح آورده نشود؟!

ثانیا: در سایر کتب که این واقعه را از دو طریق (طریق اهل بیت، وطریق غیر ایشان) نقل کرده اند. حدیثی که خودشان اتفاق بر صحت سند آن داشته باشند، موجود نیست.

ثالثا: متن روایات موجود از اضطرابی عجیب و تعارضی سنگین در ذکر جوانب مختلف واقعه برخوردار است. مثلا در بعضی از این روایات نقل شده است که :محمد بن جعفر بن ابی طالب بعد از عمر با ام کلثوم ازدواج کرد در حالی که همین راویان گفته اند که: «عون و برادرش محمد در جنگ شوشتر شهید شدند». (ابن عبدالبرّ، متوفی 463: الإستیعاب، ج3، تحقیق علی محمد البحاوی، سال 1412 ه ق بیروت).

و حال آن که نبرد شوشتر در دوران خلافت عمر بوده است و تاریخ نگاران آن را بیان کرده اند (الطبری متوفی 310: تاریخ الطبری ج 3، ص 174، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت و ابن الاثیر متوفی 630 : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 545، سال 1386، دار صدر، بیروت.)

اما آنچه از طریق شیعه وارد شده است به دو بخش تقسیم می شود:

1 – بزرگانی از شیعه که وقوع چنین ازدواجی را از اصل انکار کرده اند و معتقد به انجام گرفتن آن نمی باشند مانند شیخ مفید که می فرماید:

«إنّ الخبر الوارد بتزويج امیرالمؤمنين (عليه السلام) ابنته من عمر غير ثابت، و طريقه من زبير بن البکار و لم يکن موثوقا به فی النقل، کان متهما فيما يذکره ، و کان يبغض اميرالمؤمنين (عليه السلام)، و غير مامون فيما يدعيه علی بنی هاشم... و الحديث بنفسه مختلف، فتارة يروی: انّ اميرالمؤمنين (عليه السلام) تولی العقد له علی ابنته و تارة يروی انّ العباس تولی ذلک عنه و تارة يروی: انّه لم يقع العقد الا بعد وعيد من عمر و تهديد لبنی هاشم و تارة يروی أنه کان عن اختيار و ايثار و... و بدو هذا الإختلاف فيه يبطل الحديث، فلا يکون له تأثير علی حال».

خبری که می گوید امیرالمؤمنین (عليه السلام) دخترش را به عمر تزویج کرده؛ ثابت نیست. و این خبر از طریق زبیر بن بکار نقل شده و او نزد اهل تحقیق معروف است که مورد اطمینان و وثوق نیست و در آن چه نقل می کند، متهم است. او از کسانی است که بغض و کینه امیرالمؤمنین در دل اوست و در آن چه بر بنی هاشم ادعا می کند، رعایت امانت داری را نکرده و لذا مورد قبول و پذیرش نیست؛ و خودِ حدیث (عباراتش) مختلف و متضاد است. زیرا گاهی می گوید: خود امیرالمؤمنین (عليه السلام) تزویج دخترش با عمر را به عهده گرفت و گاهی می گوید: عباس (عموی حضرت) آن را بر عهده گرفت، گاهی می گوید: عقدی واقع نشده مگر با تهدید و ترساندن و وعید عمر نسبت به بنی هاشم و گاهی می گوید: عقد از روی اختیار و ایثار بوده. با وجود این اختلاف در روایت، حدیث باطل می شود، و به هر حال برای آن هیچ تاثیری نخواهد بود. (شیخ مفید متوفی 413: المسائل السرویه، ص 86 دار المفید، بیروت).

2 – عده زیادی از علمای شیعه معتقدند که این ازدواج نه از روی اختیار، بلکه از روی اجبار و اضطرار صورت گرفته. و شیخ کلینی احادیثی در این مورد آورده اند که دلالت بر تهدیدهای مکرر بنی هاشم از سوی عمر در صورت انجام نگرفتن این ازدواج می کند.

در روایتی آمده است: امام جعفر صادق (عليه السلام) در مورد ازدواج ام کلثوم فرمود: «إنّ ذلک فرج غُصبناه» این ناموسی است که از ما غصب شده است». (کلینی متوفی 329: الکافی، ج 5، ص 346، ح 1 و 2، سال 1367ش، دارالکتب الاسلامیة، طهران).

در روایت دیگری آمده است: امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«لّما خطب إليه قال له أميرالمؤمنين (عليه السلام): إنها صبية. قال: فلقی العباس فقال له: مالی؟ أبی بأس؟ قال: و ما ذاک؟ قال: خطبت إلی ابن أخيک فردّنی، أما والله! لأعورنّ زمزم، و لأدع لکم مکرمة إلاّ هدمتها، و لأقيمنّ عليه شاهدَين بأنّه سرق، و لاقطعنّ يمينه. فأتاه العباس و سأله أن يجعل الأمر إليه. فجعله إليه». آن گاه که عمر به خواستگاری آمد، امیرمؤمنان علی (عليه السلام) به او فرمود: او دختربچه است. پس از آن، عمر، عباس را دید و به او گفت: چه شده؟ آیا من عیبی دارم؟ عباس گفت: چرا می پرسی؟ عمر گفت: از پسر برادرت، دخترش را خواستگاری کردم، او مرا رد کرد. به خدا سوگند! چشمه زمزم را پُر خواهم کرد، همه کرامت های شما را نابود خواهم ساخت و دو شاهد علیه علیّ اقامه می کنم که او دزدی کرده است و دستش را قطع خواهم کرد. عباس به نزد امیرمؤمنان علی (عليه السلام) آمد و او را از سخنان عمر آگاه کرد و از او خواست تا این موضوع را به او بسپارد، امام (عليه السلام) نیز پذیرفت». (کلینی متوفی 329: الکافی، ج 5، ص 346، ح 1 و 2، سال 1367ش، دارالکتب الاسلامیة، طهران).

بنابراین باید گفت بر اساس مدارک معتبر شیعی، ازدواج عمر با ام کلثوم – دختر علی بن ابی طالب علیهماالسلام– با میل و رغبت و رضایت آن حضرت و دخترشان صورت نپذیرفته و عمر بن الخطاب، این بار نیز چون همیشه، با تکیه بر قدرت، مقام خلافت و روشهای تهدید آمیزش، کار خویش را پیش برده است . جدیت او در انجام تهدیداتش نشان می داد که وی تا رسیدن به مقصود خویش از ارتکاب هیچ عملی فرو گذار نیست،زیرا پیوسته بر انجام آن سوگند یاد می کرد ، این نوع ستم و تعدی، از غم انگیزترین و دردناکترین جفاها بر خاندان وحی است.

چنان چه تاریخ نشان می دهد که عمر در ازدواج با عاتکه دختر زید نیز با تکیه بر قدرت، مقام خلافت وروشهای تهدید آمیز ،با اینکه عاتکه با این ازدواج راضی نبود ،با عاتکه ازدواج کرد. (محمد بن سعد،متوفای 230،الطبقات الکبری،ج 8،ص 265،دار صادر،بیروت) .

در اینجا مطلبی که باید به آن توجه کرد این است که همیشه ازدواج دلیل بر دوستی و محبت طرفین نیست بلکه ازدواج با انگیزه های مختلفی می تواند صورت پذیرد. مانند ازدواج غاصبانه حجاج بن یوسف ثقفی با دختر «عبدالله بن جعفر بن ابی طالب» که به منظور توهین به خاندان بنی هاشم ،مبادرت به غصب این ناموس هاشمی کرد . چنان که ابن جوزی محدث و فقیه اهل سنت در کتاب «اخبار النساء» می نویسد:

«حجاج بن یوسف که دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج خود درآورد، چون بر او وارد شد، دید اشک بر گونه هایش جاری است، گفت: چرا گریه می کنی؟ گفت: از شرافتی که خوار و حقیر شد و از پستی که بزرگی یافت. (ابن جوزی : اخبار النساء ص 65).

آیا پس از آن همه ظلم و جنایت حجاج بن یوسف ،نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و بنی هاشم می توان به استناد این ازدواج تجاهل کرد که روابط حجاج بن یوسف با اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) دوستانه بوده و او مرتکب هیچ ظلم و جنایتی نسبت به آنها نشده است؟ پس به هیچ وجه این نامگذاریها و ازدواجها و ... در آن روزگار ،دلیلی بر حسن روابط بین اهل بیت علیهم السلام و مخالفین ،اعم از خلفا ودیگران نمی باشد .

  • اقتباس از کتاب شبهات فاطمی- آقای مجتبی عصیری

عدم بیعت امیر المومنین (علیه السلام) با ابو بکر

سوال : چرا علی (علیه السلام ) بعد از هجوم به خانه ایشان و اذیت همسر وی و غصب خلافت با ابوبکر بیعت کردند؟

جواب : بیعت در لغت عرب به معنای عملی است که نشانه حمایت و اطاعت بیعت کننده و تعهد به وفاداری و قبول سلطه حاکم می باشد. (عبدالرحمان بن خلدون، کتاب المقدمة، ج1، ص400).

اما بیعت در اسلام نشانه پیمانی است که بیعت کننده متعهد می شود تا مقررات ویژه ای را که برای هر دو طرف مشخص است، نسبت به بیعت گیرنده رعایت کند و از او فرمانبرداری داشته باشد. پس بیعت یک اصطلاح شرعی است و در شرع برای تحقق بیعت سه شرط لازم است:

1- بیعت کننده شایستگی بیعت کردن را داشته و در انجام آن کاملا آزاد و مختار باشد.

2- بیعت گیرنده شایستگی و لیاقت آن را داشته باشد که با او بیعت شود.

3- بیعت برای موضوعی باشد که اقدام به انجام آن درست و روا باشد.

بنابراین بیعت باید بر اساس میل و رضای بیعت کننده صورت بگیرد. پس بیعت گرفتن با اعمالِ زور و شمشیر ،صحیح و مشروع نخواهد بود. لذا امیرالمؤمنین (علیه السلام ) با توجه به همین مبنا فرمودند:

«بيعتی لهم لمّا لاحق لهم فيه لاتوجب لهم حقا و لايلزمنی لهم رضاً» (ارشاد القلوب، ص396). بیعت کردن من با ایشان زمانی که هیچ حقی در آن نداشتند برای آنان حقی به وجود نمی آورد و بیانگر رضایت و خشنودی من نخواهد بود.

از سوی دیگر با توجه به امتناع شدید حضرت علی (علیه السلام ) از پذیرش انجام بیعت با ابوبکر که هجوم به بیت فاطمه سلام الله علیها و آوردن هیزم و آتش جهت احراق را در پی داشت ،می توان دریافت که پذیرش امر واقع -یعنی خلافت ابوبکر- تنها به معنای سکوت و ترک قیام به شمشیر بوده است و هیچ ملازمه ای با بیعت ندارد.

بنابراین نمی توانیم به دلیل موجودیت یافتن حکومت ابوبکر و تحقق آن به عنوان یک امر واقع از بیعت آن حضرت سخن به میان آوریم،لذا تعبیر «بیعت علی (علیه السلام ) با ابوبکر» از اساس نادرست است.

نتیجه:

این که قائلین به بیعت نمودن امیرالمؤمنین (علیه السلام ) با ابوبکر، یا عالمانه سخن نمی گویند و یا اگر لغات را در معانی صحیح خود به کار می برند،به طور حتم می خواهند بیعت علی (علیه السلام ) را القا کنند، در حالی که معنای بیعت تفاوت بسیار زیادی با معنای سکوت و ترک قیام به شمشیر دارد و هرگز نمی توان جهت اشاره به این معنا از واژه بیعت استفاده کرد.

به عبارت دیگر به جهت این که واژه بیعت از بار معنایی خاص خود برخودار است، هرگز نمی توان با تسامح از آن استفاده کرد و به آن حضرت نسبت داد که با ابوبکر بیعت نموده اند.

در این جا برای روشن تر شدن مسأله، موضوع بیعت علی (علیه السلام ) با ابوبکر را به شکل ذیل بررسی خواهیم کرد.

1- اسناد تاریخی مرتبط با مطالبه بیعت از امیرالمؤمنین (علیه السلام ).

2- نتیجه گیری از بررسی اسناد تاریخی.

اما نگاهی به اسناد تاریخی :

1- روایت اول:

«غَضِبَ علیٌّ و الزبير... و تخلّفا عن البيعة... فَصاح عُمر: أخرجوا أو لَنُحرقَنّها عليکم. فأبوا أن يخرَجوا... ثم أخرجهما َيسوقُهما حتی بايعا». علی و زبیر خشمگین گشتند و بیعت ننمودند... عمر فریاد زد: [از خانه] خارج شوید یا آن را با شما به آتش خواهیم کشید. آنان خارج نشده و امتناع کردند سپس آن دو را [به زور] بیرون آورد و نزد ابوبکر برد تا بیعت کنند. (المسترشد، ص378- مثالب، ص419).

2- روایت دوم:

«و علی کُلّهم بَغيتَ، عَرفنا ذلک فی نَظَرِک الشَّزَر و قَولِک الهُجر و [فی] تَنَفُّسک الصّعداء و [فی] إبطائک عن الخلفاء تُقادُ الی کلٍّ منهم کما يقادُ الفَحل المغشوش حتی تبايع و أنت کارهٌ». [معاویه در نامه ای خطاب به امیرالمؤمنین (علیه السلام ) نوشت] تو نسبت به همه آنان [خلفای پیشین] ستم کردی [سرپیچی کردی] و این را از نگاه غضب آلود و سخنان تند و تیز و آه سینه و عدم همراهیت با آنان دریافتیم. تو را به سوی هر یک از آنان بردند، چنان که شتر را با افسار می کشند ،تا آن که با اکراه بیعت کنی در حالی که ناراضی بودی. (الفتوح، ج2، ص578/المناقب للخوارزمی، ص175/ العقد الفرید، ج4، ص308-309/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج15، ص74 و 186).

3- روایت سوم:

«بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی حين قعد عن بيعته و قال: إئتنی به باعنف العُنف». ابوبکر در زمانی که علی از بیعت خودداری نمود، عمر را نزد وی فرستاد و گفت: او را به سخت ترین وضعیت نزد من آورید». (انساب الاشراف، ج1، ص587/ الشافی سید مرتضی، ج3، ص240).

4- روایت چهارم:

«ان ابابکر ارسل الی علی يريد البيعة، فلم يبايع، فجاء عمر و مَعه فتيلةٌ» ابوبکر عده ای را برای گرفتن بیعت نزد علی فرستاد. اما وی بیعت نکرد؛ سپس عمر در حالی که آتش به همراه داشت نزد او [علی (علیه السلام )] آمد. (الشافی سید مرتضی، ج3، ص241/ مثالب، ص419/ انساب الاشراف، ج1، ص567).

5- روایت پنجم:

«تخلّف علی و الزبير... فانطلق اليهم عمر فجاء بهما تَعِباً». علی و زبیر از بیعت خودداری کردند. آن گاه عمر نزد آنان رفت و ایشان را به زور برای بیعت آورد. (مثالب، ص419/ تاریخ الامم و الملوک، ج2، ص203).

6- روایت ششم:

«اتی عمر بن الخطاب منزل علیّ... فقال: والله لَاُحرِقنّ عليکم او لَتَخرُجَنّ الی البيعة». عمر به منزل علی رفت و گفت: قسم به خدا، یا برای بیعت بیرون می آیید و یا خانه را با شما به آتش می کشم. (مثالب، ص419/ تاریخ الامم و الملوک، ج2، ص203)

همان طور که در این روایات ملاحظه فرمودید، بارزترین ویژگی این روایات امتناع حضرت علی (علیه السلام ) از پذیرش بیعت ابوبکر و اعمال خشونت از سوی هواداران خلیفه بود که این دو ویژگی شرایط صحت انعقاد بیعت با ابوبکر را زیر سؤال می برد و حاکی از نامشروع بودن بیعت با ابوبکر و غاصب بودن بیعت گیرنده و نارضایتی بیعت کننده است.

اما نگاهی به روایات حاکی از اخذ بیعت اجباری

1- روایت اول:

«فوجهوا الی منزله فهجموا عليه و أحرقوا بابه و استخرجوه منه کُرْها و ضغطوا سيدة النساء بالباب حتی أسقطت مُحسنا و أخذوه بالبيعة فامتنع و قال: لا افعل. فقالوا: نقتلک. فقال: ان تقتلونی فانی عبدالله و اخو رسوله و بسطوا يده فقبضها و عسر عليهم فتحها فمسحوا عليه و هی مضمومة». به سمت منزل شتافتند و به او یورش بردند و درب خانه اش را به آتش کشیدند و او را به زور از خانه بیرون آوردند. حضرت زهرا علیهاالسلام را پشت در کوبیدند و فشردند به طوری که فرزندش محسن را سقط نمود او [علی (علیه السلام )] را برای بیعت بردند اما امتناع نموده و گفت: بیعت نمی کنم. گفتند: تو را خواهیم کشت. گفت: اگر مرا به قتل برسانید، بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید. دستش را کشیدند. اما دستش را مشت نموده و نتوانستند مشتش را باز کنند. پس دست وی را بر دستش [خلیفه] کشیدند در حالی که مشتش بسته بود. (اثبات الوصیه مسعودی، ص155).

2- روایت دوم:

«روی عن عدی بن حاتم ايضا انه قال: انی لجالسٌ عند ابی بکر اذ جیء بعلی (عليه السلام) فقال له ابوبکر: بايع، فقال له علی (عليه السلام): فإن أنا لم أبايع؟ قال: أضرب الذی فيه عيناک، فرفَع رأسه الی السماء ثم قال: اللهم اشهد، ثم مدَّ يدَه فبايعُه.» از عدی بن حاتم نیز روایت شده که گفت: من نزد ابوبکر نشسته بودم که علی (علیه السلام ) را آوردند. ابوبکر به او گفت: بیعت کن. علی (علیه السلام ) به او فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفت: سرت را از تن جدا خواهیم نمود. پس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا شاهد باش. سپس دستش را دراز کرد و بیعت نمود. (الشافی فی الامامة، ج3، ص244).

3- روایت سوم:

«بعثا الی علیّ فجیء به مُلبّباً فلماحضر قالا له: بايع. قال علیّ: فان لم أفعل؟ قالا: إذاً تُقتلُ. قال: اذاً تَقتلون عبدالله و انا رسول الله. قالا: اما عبدالله فنَعم، و اما أخو رسول الله فلا. قال: فرَجَع يومئذٍ و لم يبايع». گروهی را به دنبال علی فرستادند و آنان علی را در حالی که طناب به گردنش انداخته بودند آوردند. آن گاه به او گفتند: بیعت کن. علی (علیه السلام ) فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفتند: تو را خواهیم کشت. فرمود: در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهید کشت. گفتند: بنده خدا، آری، اما برادر رسول خدا هرگز. راوی گفت: آن روز بازگشت و بیعت ننمود. (المسترشد، ص380).

همان طور که در این دسته روایات ملاحظه فرمودید امتناع شدید امیرالمؤمنین (علیه السلام ) از قبول انجام بیعت دلیلی بر نارضایتی علی (علیه السلام ) از خلافت ابوبکر و نامشروع بودن آن است و نامشروع بودن خلافت، دو نتیجه در پی دارد:

1- ابوبکر بدون صلاحیت عهده دار خلافت شده است.

2- بیعت با ابوبکر غیر شرعی و نارواست.

نتیجه گیری نهایی:

در مجموع باید گفت ،امتناع شدید امیرالمؤمنین از بیعت نمودن با ابوبکر که به هجوم نظامی به خانه ایشان انجامید به وضوح حاکی از آن است که حضرت خلافت ابوبکر را ناحق و ناروا می دانستند. لذا در این ماجرا ابوبکر به عنوان فردی ناشایست برای خلافت در مَسنَد قرار گرفته و آن چه برای بیعت می طلبد نامشروع و ناحق است. از سوی دیگر تلاش هواداران خلافت برای اخذ بیعت از امیرالمؤمنین(علیه السلام ) حاکی از وجود اجبار و تهدید و اکراه در ماجرای مطالبه این بیعت بوده و در نهایت وقوع عقد بیعت با ابوبکر را به دلیل فراهم نبودن همه شرایط انعقاد آن غیر ممکن می سازد.

بنابراین می توان گفت در این ماجرا نه تنها هیچ گونه بیعتی واقع نگردید بلکه استفاده از واژه «بیعت صوری و ظاهری» هم درباره آن غلط می باشد، زیرا این واژه تنها در جایی کاربرد دارد که شرایط صحت انعقاد بیعت موجود باشد.

  • (اقتباس از دانشنامه روابط سیاسی -آقای علی لبّاف)

تلاش امیر المومنین (علیه السلام) برای مبارزه با بدعتهای ایجاد شده از سوی خلفا

سوال : چرا حضرت علی (علیه السلام) بعد از به قدرت رسیدن با بدعتها و تحریفات خلفای پیشین که شیعه ادعا می کند مخالفت نکردند و آن احکام را بجای خود بازنگرداند؟ آیا این خود دلالت بر رضایت حضرت علی (علیه السلام) از سنت خلفای پیشین نمی کند؟

جواب : حضرت علی (علیه السلام) در ارزیابی و نقد اعمال خلفای پیشین مخصوصا دو خلیفه اول در هیچ زمانی آزاد نبودند حتی در دوران زمامداری و خلافت ظاهری خود آن حضرت چرا که سپاه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه کسانی بودند که جز عده معدودی از آنها، شیخین و سنت آنها را قبول داشتند و امام نمی توانست در جمع آنان در سخن گفتن درباره شیخین آزاد باشد. چرا که حضرت در دوره زمامداری خود هواداران سیاسی انبوهی داشتند که با اعتقاد به صلاحیت دو خلیفه نخست پیرو او شده بودند. لذا قبل از ارائه هرگونه تحلیلی از برخی بیانات امام (علیه السلام) درباره خلفا و نقد اعمال و رفتار انحرافی آنان، باید به یاد داشته باشیم که اسناد تاریخی نشان می دهند که فشار شدید افکار عمومی بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن چنان بود که آن حضرت در هنگام یاد نمودن از خلفا، چاره ای جز اتخاذ بر خوردی کاملا محتاطانه نداشت. چنان انتظارات مردم از امیرالمؤمنین در مورد عمل به سنت خلفا بالا بود که حضرت در مقابل آنان به صورت انکاری سؤال می کردند: «أفَسُنّة رسول الله (صلّی‌الله‌علیه‌ وآله) اولی بالإتباع ام سنة عمر» یعنی آیا سنت پیامبر به پیروی سزاوارتر است یا سنت عمر؟! (قاضی نعمان مغربی متوفی 363: دعائم الإسلام ج 1، ص 384، 1383 ه ق)، همچنین در این مورد حضرت چنین می فرماید: «لو امرت بمقام ابراهيم فرددته الی الموضع الذی وضعه فيه رسول الله (صلّی‌الله‌علیه‌ وآله) و.....ولو..... ولو ...... اذا لتفرقوا عنی والله لقد امرت الناس ان لا يجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فريضه واعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعة فتنادی بعض اهل عسکری ممن يقاتل معی: يا اهل الإسلام غيرت سنة عمر. ينهانا من الصلاه فی شهر رمضان تطوعا ولقد خفت أن يثوروا فی ناحيه جانب عسکری».

«اگر حکم واقعی را اظهار می کردم و مقام ابراهیم را به جای اولش بر می گرداندم .و...واگر...واگر.... بدون شک از گرد من متفرق می شدند. قسم به خدا، به مردم گفتم که در ماه رمضان جز برای نماز واجب، حاضر نشوید و اعلام کردم سنت عمر تغییر یافت علی ما را از نماز مستحب در ماه رمضان باز

می دارد. همانا ترسیدم در گوشه ای از لشگرم شورشی بپا شود.

(شیخ کلینی متوفی 329 : کافی، ج 8، ص 63، 1362 ش، دارالکتب الإسلامیه، تهران.)

اما با این همه فشارها و تحجر مردم و تعصب آنها نسبت به خلفا باز حضرت (علیه السلام) در مواقعی به بدعتهای خلفا اشاره کرده و اثرات سوء این بدعات را بیان فرمودند مثلا در مورد تحریم عمر ازدواج موقت را چنین می فرمایند: «لولا أن عمر نهی عن المتعه مازنی الا شقی» اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیری نمی کرد، جز افراد شقی و تیره بخت کسی زنا نمی کرد. (ابن جریر طبری متوفی 310: جامع القرآن، ج 5،ص 19، 1415 هق، دارالفکر ،بیروت.) طبق این بیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، کار عمر موجب به فساد کشیده شدن امت اسلامی گردید و اضلال مؤمنین بزرگترین خیانت است. و بر حضرت امیر (علیه السلام) به عنوان وصی پیامبر و امام لازم و واجب بود. این حکم را تغییر دهند ولی با وجود فشارهای فوق الذکر این عمل انجام نگرفت.

تشابه نام فرزندان امیر المومنین (علیه السلام) با خلفا دلیل بر حسن روابط نیست

سوال : آیا انتخاب اسامی خلفای سه گانه از طرف امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) برای فرزندان خود دلیل دوستی و محبت بین خلفا و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیست؟

جواب : ادعای روابط دوستانه بین امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و خلفا به دلیل شباهت نامهای فرزندان آن حضرت با خلفا (ابوبکر، عمر وعثمان) برای سرپوش نهادن به ظلمهایی که بر اهل بیت روا داشته اند، ادعایی سخیف و غیر عاقلانه است که از طرف پیروان مکتب خلفا ایراد می شود. زیرا اولا:

این نامها، نامهای مخصوص خلفای سه گانه نبودند بلکه قبل و بعد از اسلام چنین نامهایی در میان عرب شایع و رایج بود. پس نمی توان ادعا کرد که این نامگذاریها به خاطر محبت به خلفا بوده است.

با مراجعه به کتب رجالی فریقین،می بینیم که جمع کثیری از صحابه نامشان ابوبکر ، عمر و عثمان بوده است و ما به عنوان نمونه چند نفر از کسانی که همنام خلیفه دوم بوده اند را ذکر می کنیم:

1 – عمر الاسلمی 2 – عمر الجمحی 3 – عمر بن الحکم 4- عمر بن سالم الخزاعی و... (ابن اثیر متوفی 63: اسدالغابه، دار الکتاب العربی، بیروت.) بالاتر از این، اینکه کسی نیست که به دشمنی معاویه و بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله وشیعیان آنها اذعان نداشته باشد. اما با این همه می بینیم که نامگذاری به نامهای «معاویه» وحتی «یزید» قاتل حضرت حسین بن علی (علیه‌السلام) در بین بنی هاشم وشیعیان ، تا قرنها متداول بوده است.

مانند: معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب از بنی هاشم، معاویه بن صعصعه از شیعیان و اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام)، معاویه بن سعید و معاویه بن صالح و معاویه بن میسره همگی از اصحاب امام صادق (علیه‌السلام)، یزید بن معاویه بن عبدالله بن جعفر، یزید بن احنف و یزید بن جَبَله و یزید بن هانی از شیعیان و اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام)، یزید بن لهبط و یزید بن حصین، یزید بن زیاد از شیعیان و اصحاب امام حسین (علیه‌السلام) و از شهدای کربلا، یزید بن عثمان، یزید بن عمر از شیعیان و اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) (رک: شیخ طوسی متوفی 460 ه ق: اختیار معرفه الرجال، سال 1404 ه ق، بعثت، قم و سید الخویی متوفی 1411 : معجم رجال الحدیث، 1413 ه ق).

ملاحظه می کنید که این اسامی، حتی در میان شیعیان همچون بسیاری از اسامی دیگر، رایج و متداول بوده است. آیا به استناد این نامگذاری ها می توان نتیجه گرفت. روابط «معاویه بن ابی سفیان» با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) و بنی هاشم وشیعیان آنها، بسیار حسنه بوده است وآنگاه کدام انسان ساده اندیش است که نتیجه بگیرد: «یزید بن معاویه» هیچ ظلم و جنایتی در حق خاندان پیامبر مرتکب نشده است و در قتل سید الشهداء حضرت امام حسین (علیه‌السلام) نقشی نداشته است.

پس این نامگذاری‌ها دلیل بر محبوبیت یزید بن معاویه نزد ائمه و شیعیان نمی باشد.

یامی بینیم که نام یکی از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) «عمرو» است .به طور قطع نمی توان گفت که این نامگذاری به خاطر محبت به«عمرو بن عبدود»آن مشرک ، ملحدی که در غزوه خندق به دست با کفایت امیرالمومنین علیه آلاف التحیة و الثناء به هلاکت رسید بوده است.

پس نامگذاری فرزندان حضرت علی (علیه‌السلام) به نام خلفای سه گانه را نمی توان دلیل بر محبت و دوستی حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفا دانست. چرا که با بررسی تاریخی می توان دید که این نامگذاری‌ها دلایل دیگری دارد همان طور که ابوالفرج اصفهانی در مورد نامگذاری امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرزندش را به نام عثمان چنین می نویسد که حضرت فرمودند:

«انما سميته باسم اخی عثمان بن مظعون» همانا من او را به اسم برادرم عثمان بن مظعون نامگذاری کردم (اصفهانی ابوالفرج علی بن الحسین متوفی 356، مقاتل الطالبیین، ج 1، ص 23)

باید دانست که فرهنگ و روابط اجتماعی در آن زمان با زمان و عصر ما تفاوتهایی داشت ،بطوری که حتی ازدواج و قرابت سببی را نمی توان در آن عصر دلیل بر روابط حسنه گذاشت. تا برسد به نامگذاری، در حالی که در عصر ما از نامگذاری می توان علاقه افراد را به مذهب، کشور، و اشخاص و ... قرار داد.

ثانیا: اسناد معتبری وجود دارد که وجود رابطه حسنه و دوستانه بین حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفای سه گانه را به شدت انکار می نماید که ما به چند مورداز آنها اشاره می کنیم.

1 – قول عمربن الخطاب به عباس و حضرت علی (علیه‌السلام) که در حضور عده ای چنین گفت : ... قال فلما توفی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم قال ابوبکر انا ولی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فجئتما تطلب ميراثک من ابن أخيک و يطلب هذا ميراث امرأته من ابيها فقال ابوبکر :قال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم :ما نورث ما ترکناه صدقه. فرأيتماه کاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم انه لصادق بار راشد تابع للحق .ثم توفیّ ابوبکر وانا ولیّ رسول الله و ولیّ ابی بکر، فرأيتمانی کاذبا آثما غادرا خائنا» ...... سپس ابوبکر از دنیا رفت و من جانشین پیامبر و ابوبکر (در سرپرستی و زعامت شما) شدم؛ پس شما دو نفر، مرا(هم مانند ابوبکر) دروغگو، گناهکار، حیله گر وپیمان شکن می دانید. (مسلم نیشابوری متوفی 261 ، صحیح مسلم، ج 5، ص 152، دار الفکر بیروت.)

2 – عایشه دلیل امتناع حضرت علی (علیه‌السلام) از ملاقات با خلیفه دوم را چنین بازگو می کند.

«کراهية لمحضر عمر» به دلیل ناخوشایندی از حضور(در مجلس) عمر (البخاری متوفی 256 : صحیح بخاری، ج 5، ص 83، سال 1401 ه ق، دارالفکر)

3 – عمر در سفر شام به ابن عباس از حضرت علی (علیه‌السلام) شکایت می کند و چنین می گوید:

«اشکو اليک ابن عمّک، سألته أن يخرج معی فلم يفعل، ولم ازل اراه واجدا. فيم تظنّ موجدته؟» من از پسر عمویت به تو شکایت می کنم. از وی خواستم که با من به مسافرت بیاید ولی نپذیرفت: من پیوسته وی را نسبت به خود خشمگین و غضبناک می بینم. به نظر تو علت عصبانیت او چیست؟ (ابن ابی الحدید متوفی 656: ج 13. ص 78، چاپ 1387 ه ش، منشورات مکتبه مرعشی نجفی، قم)

4 – حضرت علی (علیه‌السلام) خطاب به ابوبکر می فرمایند:

«ولکن استبددت علینا بالامر وکنا نری لقرابتنا من رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم نصيبا»

ولکن تو با استبداد وخودکامگی بر ما حکومت کردی و ما به خاطر قرابت با رسول خدا برای خود نصیبی می دیدیم (بخاری متوفی 256، صحیح بخاری، ج 5، ص 83)

اسناد فوق نشان می دهند که به هیچ وجه روابط بین حضرت علی (علیه‌السلام) وخلفا روابط دوستانه و محبت آمیزی نبوده است بلکه حضرت علی (علیه‌السلام) خلفا را گناهکار و دروغگو و مستبد می دانستند و از حضور در مجلس آنها کراهت داشتند. پس نمی توان نامگذاری امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرزندان خود را به نام خلفا دلیل بر دوستی و محبت بین خلفا و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دانست در حالی که این همه دلایل و شواهد تاریخی بر تیره بودن روابط آنها دلالت می کند.

آیا امیر المومنین (علیه السلام) در جماعات و جنگهای زمان خلفا شرکت میکردند

سوال : اگر حضرت علی (علیه‌السلام) با خلفا کدورتی داشتند چرا در نماز جماعات که به امامت خلفا برگزار می شد و جنگهایی که به رهبری آنهاصورت می گرفت شرکت می کردند؟

جواب : علیرغم این که جریان حضور امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را عده ای به عنوان امر مسلمی اتخاذ کرده اند، ولی تاکنون مدرک معتبر و قابل اعتنائی که دلالت کند آن حضرت مقید بوده اند در نماز ابوبکر و غیر او از سایر صحابه حاضر شوند نیافته ایم، بنابراین می توان ادعا کرد که قضیة حضور امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از مصادیق بارز قاعده «ربّ مشهور لا اصل له» (چه بسا مطالب و قضایای مشهوری که اصل و ریشه درستی ندارند) می باشد. تنها منبعی که مختصر اشاره ای به این جریان دارد کتاب "الانساب" ابوسعد سمعانی است که

اولا:

این کتاب، کتاب روایت و حدیث نیست تا مظانّ دسترسی احادیث مورد نظر باشد.

ثانیا:

خود مؤلف این مطلب را به عنوان یک خبر منکر و غیر قابل قبول ذکر می کند.

ثالثا:

جریانی را که در این رابطه در این کتاب است قبل از آنکه حاکی از حسن روابط آن حضرت و خلفا باشد دلیل بر کینه آنان از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است.

متن کلام سمعانی بدین قرار است:

«و روی عنه حديث ابی بکر انه قال: لا يفعل خالد ما أمر به. سألت الشريف عمر بن ابراهيم الحسينی بالکوفه عن معنی هذا الأثر فقال کان امر خالد بن الوليد ان يقتل عليا ثم ندم بعد ذلک فنهی عن ذلک». (الانساب سمعانی ج 3 ص 95 مؤسسه الکتب الثقافیه/ دار الجنان / تقدیم وتعلیق عبد الله عمر البارودی).

یادآور می شویم که در مسیر القای حسن روابط میان امیر المؤمنین (علیه‌السلام) و خلفا به احادیثی از کتب علمای امامیه استناد شده است که شاید نمونه واضحش در کتاب "وسائل باب پنج از ابواب صلاه جماعت" آمده که در آن عبارت: «قد انکح رسول الله صلی الله وعلیه وآله وصلی علی (عليه‌السلام) وراءهم » آمده باشد؛ اما در مورد این گونه نقلها باید به نکاتی توجه داشت: اولا:

باید از نگاه مقطعی به روایت به گونه ای که از صدر و ذیل روایت و روایات مشابه آن چشم پوشی شود، بپرهیزیم چرا که در این صورت به منظور گوینده پی نخواهیم برد و در نهایت به درک متضادی نسبت به معنای واقعی خواهیم رسید. در مورد محل بحث ،روایتی که این جمله در آن آمده است،از ابتدا بدین شکل است که:

«سألته عن مناکحتهم والصلاه خلفهم فقال هذا امر شديد لن تستطيعوا ذاک، قد انکح رسول الله صلی الله عليه وآله وصلی علی (عليه‌السلام) وراءهم . (وسائل ج 8 ص 301) که به روشنی ثابت می کند اجبار و اضطراری در میان است که ما را به عدم ترک رابطه با مخالفین وادار می سازد. گویا اصل بر جدا بودن است ولی از روی ناچاری، بایستی با آنان همراه بود. (با اقتباس از دانشنامه روابط سیاسی ص 180) در این متن و نقلهای مانند آن از بیان کیفیت تحقق این رفتارها ساکت بوده و جهت درک فضای حاکم بر آن بایستی به روایات مشابهی که به توضیح این اعمال پرداخته اند مراجعه کرد. از هیچ یک از این نقل ها نمی توان دریافت که آیا این نمازها به اقتدا بوده و یا فرادی خواندن نماز، همراه با جماعت بوده؟ قابل توجه اینکه در بعض روایات نظیر این جریان را درباره حسنین علیهما السلام نیز نقل کرده اند و تصریح دارند که این بزرگواران در نماز جماعت با مخالفین، حمد و سوره را خود می خواندند. (بحار ج 88 ص 47 ح 5)

ودر مورد حضور امیرالؤمنین (علیه‌السلام) در جنگهانیز باید دانست که هیچ گزارشی مبنی بر شرکت آن حضرت (علیه‌السلام) در فتوحات خلفا وجود ندارد.

پاسخ به اشکالی درمورد مصادیق آیه مودت

سوال : آيه مودت در سوره شوری است و این سوره در مکه نازل شده است. شما ادعا میکنید که این آیه در مورد امام علی و حضرت فاطمه و حسنین (علیهم السلام) نازل شده است در حالی که حضرت علی و زهرا (سلام الله علیهما) بعد از واقعه بدر در مدینه با یکدیگر ازدواج نمودند. آیا پاسخی دارید؟

جواب:

اولا : در میان مفسرین شیعه و اهل تسنن هیچ شکی در نزول این آیه در شان امام علی و حضرت فاطمه و حسنین (علیهم السلام) نیست.( الدر المنثور 7:6-الصواعق المحرقه 489:2-التفسیر الکبیر 595:9-ذخایر العقبی :25-المعجم الکبیر 351:11-مجمع الزواید 103:7-...).

ثانیا: این که این آیه در یک سوره مکی وجود دارد هیچ اشکالی وارد نمیکند چون وجود برخی از آیات مدنی در سوره های مکی و بالعکس مشاهده میشود و این امرمورد قبول تمام مفسرین است . علاوه بر اینکه مفسرین نیز به مدنی بودن این آیه تصریح نموده اند. ( به تفسير روح المعاني 11:13 مراجعه شود).

دعای پیامبر(صلی الله عليه وآله) برای رفع رجس و سازگاری آن با عصمت

سوال:

ابن تیمیه در مورد آیه تطهیر میگوید: «پيامبر دعا كرد خداوند رجس و پليدي را از آنان دور ساخته و پاكشان گرداند و اين دلالت بر عدم عصمت دارد...» (منهاج السنه 6 ،377) . پاسخ چیست؟.


جواب:

بنا بر قواعد مورد اتفاق علمای لغت عرب ، از لحاظ نحوی، لفظ (رجس) در آیه متعلق به کلمه (تطهير) است چون  به صورت محلی به الف و لام جنس آمده است و بر اين اساس آيه شريفه دال بر اراده نفي ماهيت رجس، به نحو عام استيعابی است که شامل زمان قبل از نزول آیه نیز خواهد بود. علاوه بر اینکه افاده عموم در آیه (ويطهركم تطهيراً) دال بر این امر است و واضح است که استیعاب و عموم نفی جنس رجس، با طهارت نسبی (در زمان خاص) حاصل نمیشود . بنابر اين آيه دال بر نفی رجس ظاهری و باطنی در جمیع مراتب زمانی و مکانی و دیگر مراتب وجودی است و بر این اساس ادعای ابن تیمیه خللی به استفاده عصمت از این آیه وارد نمیکند چون آیه تطهیر اعم از دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و شامل دعای ایشان هم میشود .

از سوی دیگر دعا برای یک امر هیچ گاه به معنای عدم تحقق کل اجزای آن در گذشته نیست به خصوص که رجس معنای گسترده ای دارد و شامل رجسی ظاهری و باظنی میگردد و ممکن است  رجس ظاهری در آینده به وسیله دیگران و بدون اختیار بر شخص عارض گردد - (در حالی که این رجس به او متعلق شده است ولی از او صادر نشده است)- پس  میتوان دعا را بر نفی این گونه رجس دانست و این دعا خللی به عصمت نمیزند و توجه به معتای مصدر  اذهاب : - (اذهاب به معنای جلوگیری از رسیدن شیء است بر خلاف ازاله که به معنای برداشتن  شیيء است ) - این امر را تایید مینماید.

مضاف بر اینکه استعمال دعا برای امر محقق امری شایع در لغت عرب است و به معنای تاکید یا خبر دادن به دیگران استفاده میشود.

احادیث و روایات بسیاری در کتب شیعه دال بر این تفسیر از آیه است و شیعه ملزم به آن است حتی اگر برای دیگران مقبول نباشد و آنان برای رد نظر شیعه باید به کتب شیعه استدلال نمایند همان طور که علمای شیعه برای رد آنان به کتب آنها رجوع میکنند.

به علاوه شان نزول آیه تطهیر  دار کتب اهل تسنن نیز وارد شده است و از ملاحظه ظاهر  این اخبار کاملا میتوان به عصمت اهل بیت (علیهم السلام) از طریق آیه تطهیر  پی برد.

برای نمونه به چند مورد اشاره میشود:

1- مسند أحمد بن حنبل : ج 44 ص 118 ح 26508
حدثنا عبد الله بن نمير قال ثنا عبد الملك يعنى بن أبى سليمان عن عطاء بن أبى رباح قال حدثني من سمع أم سلمة تذكر أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم كان في بيتها فأتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة فدخلت عليه فقال لها ادعى زوجك وابنيك قالت فجاء على والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة على دكان تحته كساء له خيبري قالت وأنا أصلي في الحجرة فانزل الله تعالى هذه الآية { إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا } قالت فأخذ فضل الكساء فغشاهم به ثم أخرج يده فألوى بها إلى السماء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت فأدخلت رأسي البيت فقلت وأنا معكم يا رسول الله قال انك إلى خير إنك إلى خير

قال عبد الملك وحدثني أبو ليلى عن أم سلمة مثل حديث عطاء سواء قال عبد الملك وحدثني داود بن أبى عوف الحجاف عن حوشب عن أم سلمة بمثله سواء.
2- الشريعة للآجري :

1650 - وأنبأنا أبو محمد عبد الله بن صالح البخاري قال : حدثنا الحسن بن علي الحلواني ، قال : حدثنا يزيد بن هارون قال : حدثنا عبد الملك بن أبي سليمان ، عن عطاء ، عن أم سلمة وعن داود بن أبي عوف ، عن شهر بن حوشب ، عن أم سلمة ، وعن أبي ليلى الكندي ، عن أم سلمة رحمها الله : بينما النبي صلى الله عليه وآله وسلم في بيتي على منامة له عليها كساء خيبري ، إذ جاءته فاطمة سلام الله علیها ببرمة فيها خزيرة ، فقال لها النبي صلى الله عليه وآله وسلم : « ادعي زوجك وابنيك » قالت : فدعتهم فاجتمعوا على تلك البرمة يأكلون منها ، فنزلت الآية : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا (1) فأخذ رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فضل الكساء فغشاهم مهيمه إياه ، ثم أخرج يده فقال بها نحو السماء ، فقال : « اللهم هؤلاء أهل بيتي وحامتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا » قالت : فأدخلت رأسي في الثوب ، فقلت : رسول الله أنا معكم ؟ قال : « إنك إلى خير ، إنك إلى خير » قالت : وهم خمسة : رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، وعلي ، وفاطمة ، والحسن والحسين علیهم السلام.
3- مستدرك الحاكم
حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب أنبأ العباس بن الوليد بن مزيد أخبرني أبي قال : سمعت الأوزاعي يقول : حدثني أبو عمار قال : حدثني واثلة بن الأسقع قال : جئت أريد عليا علیه السلام فلم أجده فقالت فاطمة سلام الله علیها : انطلق إلى رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم يدعوه فاجلس فجاء مع رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم فدخل و دخلت معهما قال : فدعا رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم حسنا و حسينا علیهما السلام فأجلس كل واحد منهما على فخذه و أدنى فاطمة سلام الله علیها من حجره و زوجها ثم لف عليهم ثوبه و أنا شاهد فقال : " إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا " اللهم هؤلاء أهل بيتي
قال الحاكم : هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه
أقول :
إسناده صحيح رجاله كلهم ثقات رجال الستة غير أبو العباس وهو ثقة
4- الصحابي عمر بن ابي سلمة
قال الترمذي:
حدثنا قتيبة حدثنا محمد بن سليمان بن الأصبهاني عن يحيى بن عبيد عن عطاء بن أبي رباح عن عمر بن أبي سلمة ربيب النبي صلى الله عليه وسلم قال : لما نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وآله وسلم { إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا } في بيت أم سلمة فدعا فاطمة و حسنا و حسينا علیهم السلام فجللهم بكساء و علي خلف ظهره فجللهم بكساء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت أم سلمة وأنا معهم يا نبي الله ؟ قال أنت على مكانك وأنت على خير.
قال هذا حديث غريب من حديث عطاء عن عمر بن أبي سلمة .
قال الالباني صحيح.

 در نتیجه این قول ابن تیمیه یا کاشف از عدم اطلاع وی نسبت به قواعد لغوی و احادیث وارده و اقوال مفسرین است یا اینکه دلیل دیگری بر بغض و عناد او با پیامبر و  اهل بیت (علیهم السلام) میباشد.

موفق باشید.

عدم تفاوت معنای لفظ وِلايت و وَلايت در لغت

سوال:

ابن تيميه در باره آیه ولایت میگوید: «بين وِلايت و وَلايت تفاوت است. ولايتي كه در اين نصوص آمده، ضد عداوت است كه به فتح واو است نه به كسر واو كه به معناي امارت است. اين افراد نادان بين وَلايت و وِلايت تفاوتي نمي نهند. لفظ ولي و ولايت غير از لفظ والي است. چون آيه درباره ولايت تمام مؤمنان است و همه مؤمنان ولايت به معناي امارت را ندارند. پس ولايت به معناي امارت نيست»(منهاج السنه 2 ،30) . پاسخ ابن تیمیه را بیان فرمایید.

جواب:

دانشمندان لغت عرب، تفاوتي بين معناي وِلايت و وَلايت نمي نهند. مانند: فيومي، سيبويه، زجاج و فرّاء.

فرّاء مي گويد: «ولايت را به فتح واو و كسر واو در هر دو، معناي دوستي و سرپرستي شنيده ايم».( لسان العرب، ج15، ص 407) متبادر از لفظ «وليّ» همان معناي سرپرستي است هر چند به كمك قرائن باشد. اين آيه تنها مربوط به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) است و روايات متواتر بر اين مطلب دلالت دارد و هرگز ارتباطي به تمام مؤمنان ندارد تا به اين جهت در معناي ولايت تصرف كنيم كه شامل همه مؤمنان شود.

اخبار متواتر دال بر این معنی است و برای ما جای هیچ شک و شبهه ای در نزول این آیه در امیر المومنین و فهم معنای ولایت( به معنای سرپرستی) از آیه باقی نمیگذارد.

برای نمونه بعضی از مصادر به همراه نام راوی (برای اثبات تواتر ) ذکر میگردد:


1. في الكافي ج1 ص 427/ عن أحمد بن عيسى عن جعفر بن محمد (عليه السلام) عن أبيه عن جده..
2. في الكافي ج1 ص 288/ عن أحمد بن عيسى عن أبي عبد الله(عليه السلام).
3. في الكافي ج1 ص 189/ عن الحسن بن أبي العلاء عن أبي عبد الله (عليه السلام).
4. في الكافي ج1 ص 80/ عمر بن أذينه عن زرارة والفضيل وبكير ومحمد بن مسلم وبريد وأبي الجارود جميعاً عن أبي جعفر(عليه السلام).
5. في الكافي ج1 ص 145/ عن زرارة عن أبي جعفر (عليه السلام).
6. في الكافي ج1 ص 187/ عن الحسين بن أبي العلاء عن أبي عبد الله(عليه السلام).
7. في الأمالي للصدوق ج ص 186/ كثير بن عياش عن أبي الجارود وعن أبي جعفر(عليه السلام).
8. في الأمالي للصدوق ص 615 ـ 624/ الريان بن الصلت عن الرضا(عليه السلام).
9. في الخصال للصدوق ص 479/ الأعمش عن جعفر بن محمد عليهما السلام.
10. في الخصال للصدوق ص 572/ مكحول عن أمير المؤمنين(عليه السلام).
11. في كمال الدين للصدوق ص 274/ عمر بن أذينة عن أبان عن سليم عن علي (عليه السلام).

برای مشاهده اخبار آیه ولایت و ارتباط آن با امیرمومنان (علیه السلام) در کتب اهل سنت نیز رجوع گردد به:

(التفسير الكبير للرازي 3/431 ـ الكشاف للزمخشري 1/422 ـ الدر المنثور 2/293 ـ احكام القرأن للجصاص /542 ـ المعجم الكبير 7/130 , ح 6228 ـ اسباب النزول للسيوطي / 81 ـ مجمع الزوائد /80 , ح 10978 ـ كنز العمال 13/165 ـ شواهد التنزيل 1/209).

موفق باشید.